گروه اندیشه: دکتر محمدرضا دادگستر در کانال تلگرامی خودش گزارشی داده از انتشار کتاب «چگونه آفریقا کار میکند» نوشته جو استادول، و علل عقبماندگی تاریخی آفریقا و راهکارهای برونرفت از آن را واکاوی میکند. از نظر دادگستر، نویسنده با رد فرضیه سیاستهای منحصربهفرد آفریقایی، ریشه فقر این قاره را در سه عامل تاریخی «تراکم پایین جمعیتی»، «استعمار ارزان» و «سطح بالای بیسوادی» میداند. با این حال، رشد سریع جمعیت و شهرنشینی اخیر، فرصتهای بینظیری را برای جذب سرمایه و صنعتیسازی فراهم کرده است. استادول با مقایسه آفریقا با معجزه اقتصادی آسیای شرقی استدلال میکند که همان سیاستهای آزمودهشده — شامل «اولویت کشاورزی خردهپا»، «هدایت سرمایه به سمت تولید صادراتمحور» و «کنترل سیستم مالی» — در صورت شکلگیری ائتلافهای سیاسی چندقومیتی و توسعهمحور، میتوانند آفریقا را به آخرین مرز جهش اقتصادی جهان تبدیل کنند.
****
چرا آفریقا عقب ماند و چگونه میتواند توسعه یابد؟کتاب «چگونه آفریقا کار میکند: موفقیت و شکست در آخرین مرز توسعه جهان» نوشته جو استادول یکی از آثار موردتوجه مطالعات توسعه در ماههای اخیر بوده است. نویسنده با مقایسه آفریقا با آسیای شرقی، استدلال میکند که هیچ دستورالعمل آفریقایی منحصربهفردی برای توسعه وجود ندارد و سیاستهایی که در آسیای شرقی موفق بودهاند، در آفریقا نیز کار میکنند، مشروط بر اینکه زمینههای سیاسی و جمعیتی در نظر گرفته شوند.
معمولاً در توضیح اینکه چرا آفریقا دچار فقر باقی مانده است، به فساد فراگیر یا درگیریهای قومی ارجاع داده میشود. اما استادول میگوید عدم توسعه آفریقا ریشه در سه عامل تاریخی بههمپیوسته دارد:
۱) تراکم جمعیتی بسیار پایین: برای قرنها، آفریقا به دلیل بار سنگین بیماریهایی مانند مالاریا و کرم قلابدار، خاکهای ضعیف و رقابت با حیات وحش مانند فیلها، جمعیت بسیار پراکندهای داشت. این پراکندگی، بازارهای متمرکز، نیروی کار کافی و صرفههای ناشی از تجمع (agglomeration economies) را که برای توسعه اقتصادی ضروری هستند، غیرممکن میساخت و هزینههای سرانه زیرساخت را بسیار بالا میبرد.
۲) استعمار ارزان: به دلیل همین تراکم پایین، قدرتهای استعماری اروپایی نمیتوانستند هزینههای حکمرانی مستقیم را پوشش دهند. آنها به جای ایجاد ساختارهای دولتی متمرکز، از طریق رهبران سنتی و حتی گاه رهبران ساختگی حکومت میکردند و اقتصاد را به صورت جزیرههای جداگانه برای استخراج مواد خام و محصولات کشاورزی مزارع بزرگ تحت مدیریت سفیدپوستان سازماندهی کردند. این الگو، اقتصاد آفریقا را از بقیه زندگی مردم جدا کرد و مانع توسعه پایدار و فراگیر شد.
۳) شرایط اولیه محدودکننده (بیسوادی، پراکندگی سیاسی و...): ترکیب دو عامل بالا منجر به جوامعی پراکنده، از نظر سیاسی سازماننیافته و با سطوح بیسوادی بینظیر در جهان شد. در زمان استقلال، آفریقا کمترین سطح سواد و آموزش را در میان تمام مناطق در حال توسعه داشت.
استادول معتقد است که آفریقا تنها الان به بازی توسعه وارد شده است. به دلیل کاهش مرگ و میر و رشد سریع جمعیت از دهه ۱۹۵۰، این قاره در دهه ۲۰۳۰ به تراکم جمعیتی آسیا در سال ۱۹۶۰ خواهد رسید؛ یعنی همان زمانی که جهش اقتصادی آسیا آغاز شد. این افزایش جمعیت، همراه با شهرنشینی سریع، بازارهای داخلی را ایجاد کرده و نیروی کار لازم برای صنعتیسازی را فراهم میکند. با این حال، هشدار میدهد که سود جمعیتی آفریقا ممکن است دیرتر، کوتاهتر و کمعمقتر از آسیا باشد، مگر اینکه سرمایهگذاری در آموزش زنان و برنامههای تنظیم خانواده تسریع شود.
نویسنده قویاً استدلال میکند که هیچ سیاست منحصربهفرد آفریقایی برای توسعه وجود ندارد. سیاستهایی که در ژاپن، کره جنوبی، تایوان و چین معجزه آفریدند، همان سیاستهایی هستند که در معدود کشورهای موفق آفریقایی مانند بوتسوانا، موریس، اتیوپی و رواندا نیز کارساز بودهاند. این سیاستها عبارتند از: ۱) اولویت کشاورزی خردهپا: حمایت از کشاورزان کوچک با خدمات ترویجی، دسترسی به اعتبار و زیرساختهای بازار، به جای تمرکز بر مزارع بزرگ و مکانیزه.
این کار درآمد را به طور گسترده توزیع میکند و تقاضا برای کالاهای تولیدی محلی ایجاد میکند. ۲) هدایت سرمایه به سمت تولید: تولید صنعتی، به ویژه برای صادرات، میتواند نیروی کار کممهارت را جذب کرده و بهرهوری را افزایش دهد. دولتها باید با مشوقهای هدفمند (مشروط به عملکرد صادراتی) و ایجاد زیرساختهای مناسب (برق ارزان، حمل و نقل کارآمد) از این بخش حمایت کنند. ۳) کنترل سیستم مالی در خدمت توسعه: دولتها باید سیستم بانکی را تحت نظارت داشته باشند تا اعتبار ارزان و بلندمدت را به کشاورزی و صنعت هدایت کنند. استفاده از کنترلهای سرمایهای برای جلوگیری از فرار سرمایه و مدیریت نرخ ارز ضروری است.
نویسنده بزرگترین تفاوت آفریقا با آسیای شرقی را در زمینه سیاسی میبیند. آفریقا با پراکندگی قومی شدید روبرو است. بنابراین، برای اجرای موفق سیاستهای توسعه، نیاز به ائتلافهای سیاسی چندقومیتی و توسعهمحور است که منافع ملی را بر اختلافات قومی مقدم بدانند. این ائتلافها میتوانند دموکراتیک (مانند بوتسوانا و موریس) یا اقتدارگرا (مانند اتیوپی و رواندا) باشند. ویژگی مشترک آنها تمرکز بر اهداف توسعه، مذاکره مؤثر با خارجیها و ایجاد نهادهای برنامهریزی توانمند است.
۲۱۶۲۱۶




نظر شما