مرگ، حقیقتی است که همه در برابر آن سر فرود میآوریم؛ اما رفتن برخی آدمها، تنها خاموشی یک چراغ نیست؛ بلکه کمشدن نوری از محفل زندگی، گسستن رشتهای از خاطرات و پیوندهای دیرین و خاموش شدن صدایی آشنا در میان جمع دوستان است.
اینک با دلی اندوهگین و خاطری مملو از یادهای شیرین، در سوگ دوست عزیز، هممدرسهای گرانقدر و یار دیرینمان، مرحوم مغفور حاج سیدهاشم موسوی خلخالی نشستهایم؛ عزیز بزرگواری که خبر رحلتش، جمع دوستان و یاران قدیمی را در غمی عمیق فرو برد.

چه دشوار است پذیرفتن اینکه انسانی که تا دیروز در شمار زندگان و در میان عزیزان خویش بود، امروز در شمار مسافران دیار ابدی قرار گرفته است؛ و چه سنگین است باور اینکه دیگر نباید چشم به راه دیدار او بود.
هر از گاه، در گذر آرام و بیصدای زمان، کاروان زندگی از کنار ما میگذرد و جرس رحیل، خبر از سفر مسافری دیگر میدهد؛ مسافری که تا دیروز در میان ما بود، میخندید، سخن میگفت، محبت میکرد و خاطره میآفرید، و امروز رهسپار دیاری شده است که همه ما، دیر یا زود، به او خواهیم پیوست.
خبر درگذشت عزیزان، همیشه سنگین و جانکاه است؛ اما گاه رفتن کسی، تنها فقدان یک انسان نیست؛ بلکه گویی بخشی از خاطرات، بخشی از روزگار کودکی و جوانی و پارهای از گذشته روشن زندگی نیز با او از میان ما رخت برمیبندد.
با کمال تأسف و دلی آکنده از اندوه، خبر آسمانی شدن دوست و هممدرسهای عزیز و گرانقدرمان، مرحوم مغفور سیدهاشم موسوی خلخالی، را شنیدم؛ خبری که باورش برای من، و بیتردید برای همه دوستان و هممدرسهایهای عزیز، بسیار دشوار و جانسوز است.

با این همه، در برابر مشیت الهی، جز تسلیم و رضا چارهای نیست؛ چرا که ما همه مسافران این راهیم و فاصله میان آمدن و رفتن، هرچقدر هم که در نگاه ما طولانی بنماید، در برابر ابدیت، لحظهای بیش نیست.
و چه نیکوست که در چنین هنگامهای، به جای آنکه تنها بر فقدان بنگریم، به آنچه از یک انسان در میان ما باقی میماند بیندیشیم: نام نیک، کردار نیک و خاطرات نیک.
مرحوم سیدهاشم موسوی خلخالی، از خاندان اصیل و ریشهدار روحانیت بود؛ خاندانی که درخت تناور آن، در سرزمین دانش و معنویت ریشه دوانده و نسلهایی از عالمان و بزرگان، بهویژه در حوزه کهن و پرافتخار نجف اشرف، از آن برخاستهاند. شخصیتهای بزرگی از پدران و نیاکان او، هر یک همچون ستارهای درخشان، در آسمان علم و فضیلت حوزههای علمیه و بهویژه حوزه علمیه نجف اشرف، سالها منشأ علم، فضیلت و خدمت بودهاند.
اما آنچه فقدان او را برای دوستان و هممدرسهایهایش سنگینتر میکند، تنها جایگاه خانوادگی و پیشینه علمی و معنوی او نیست؛ بلکه خاطرات مشترک و سالهایی است که در کنار یکدیگر سپری کردیم؛ سالهایی که اکنون هرچه بیشتر از آنها فاصله میگیریم، ارزش و شیرینیشان را بیشتر درمییابیم.
چه بسیار چهرههایی که روزگار از برابر دیدگان ما عبور داده است و چه بسیار دوستانی که هر کدام در گوشهای از ذهن و دل ما خانهای ساختهاند؛ اما برخی از آنان چنان با بخشی از زندگی ما درآمیختهاند که رفتنشان، گویی صفحهای از کتاب خاطرات جمعی ما را برای همیشه میبندد.
زیباترین و ماندگارترین خاطرات زندگی انسان، اغلب در سالهای کودکی و نوجوانی و بهویژه دوران مدرسه شکل میگیرند؛ روزگاری که دوستیها هنوز رنگ منفعت و مصلحت به خود نگرفتهاند و رفاقتها ساده، پاک و بیریا هستند. شاید به همین دلیل است که دوستیهای آن دوران، با گذشت دههها، همچنان در عمیقترین لایههای قلب و ذهن انسان باقی میمانند.
من نیز در روزگاری که نوجوانی دبستانی بودم، با هاشم که آن زمان دانشآموزی دبیرستانی بود، در فضای صمیمی و پرنشاط مدرسه علوی نجف اشرف آشنا شدم.

هنوز صدای او در گوشم طنینانداز است؛ صدایی که در هیاهوی مسابقات ورزشی مدرسه، هنگام بازیهای والیبال و بسکتبال و نیز در فعالیتهای اجتماعی و برنامههای مدرسه، با شور و نشاط خاص خودش شنیده میشد.
نزدیک به شش دهه بود که با آن چهره بشاش، خندان و دوستداشتنی آشنایی داشتم؛ چهرهای که در پس آن، تبار و ریشهای والا و دیرینه از خاندان بزرگ روحانیت قرار داشت. اما برای من، فراتر از نام و نسب و جایگاه خانوادگی، خودِ هاشم بود که در خاطرهها ماندگار شده است؛ همان نوجوان و جوانی که با چهرهای همیشه گشاده و لبخندی صمیمی، در خاطرات سالهای دور مدرسه علوی نجف اشرف جای گرفته است.
چه بسیار صحنهها و خاطراتی که از آن روزها، همچون فیلمی قدیمی اما زنده و دوستداشتنی، امروز از برابر چشم ذهنم عبور میکنند؛ خاطراتی که گذشت نزدیک به شصت سال نیز نتوانسته غبار فراموشی بر آنها بنشاند.
مسابقات و رقابتهای تیمهای ورزشی مدرسه علوی، با آن جمعیت نزدیک به نهصد دانشآموز که هر روز در بیش از بیست کلاسِ دبستان و دبیرستان، در فضایی گسترده، منظم و سرشار از شور و نشاط گرد هم میآمدند، حالوهوایی وصفناشدنی داشت. نظم و مدیریت دقیق مدیر و ناظم و همکاری صمیمانه نیروهای دبیرستانی، جلوهای ویژه به این جمع بزرگ میبخشید؛ گویی مدرسه تنها محل درس و تعلیم نبود، بلکه خود جهانی کوچک و زنده بود که در هر گوشهاش خاطرهای در حال شکل گرفتن بود.

سفرهای ورزشی و اردوهای دوستانه، و از آن مهمتر، حرکت گروههای مختلف همکلاسیها به سوی سفرهای معنوی، همچون پیادهروی اربعین از نجف تا کربلا، هر یک برگ دیگری از دفتر خاطرات آن روزگار را رقم میزد. قدمهایی که در کنار یکدیگر برداشته میشد، خستگیهایی که با خنده و رفاقت شیرین میگردید و لحظههایی که در مسیر زیارت و معنویت سپری میشد، پیوندهایی عمیق و ماندگار میان دلها میساخت.
همه اینها، امروز که سالها از آن روزها گذشته است، چون تصاویر روشن و دوستداشتنی در ذهنها باقی ماندهاند؛ خاطراتی که هر بار به یادشان میآوریم، عطر روزهای جوانی، صفای رفاقتها و گرمای آن جمع صمیمی دوباره در جانمان زنده میشود. چه بسیار از آن روزها که گذشتند، اما خاطرهشان هنوز در دلها نفس میکشد و مدرسه علوی را برای همیشه به بخشی از زیباترین فصل زندگیمان بدل کرده است
و امروز، در سوگ هاشم عزیز، ما تنها برای یک دوست و هممدرسهای سوگوار نیستیم؛ برای روزهای رفته، برای یاران پراکنده، برای جوانیهای بازنگشتنی و برای خاطراتی که دیگر تکرار نخواهند شد نیز اندوهگینیم.
چه غریب است روزگار…
انسان گمان میکند هنوز فرصت بسیار است؛ هنوز میتوان دوستان قدیمی را دید، خاطرات گذشته را مرور کرد، کنار هم نشست و از روزهای دور گفت و خندید؛ اما ناگهان خبری از راه میرسد که تمام این آرزوها را به خاطرهای دستنیافتنی تبدیل میکند.

و امروز، پس از گذشت سالیان دراز، خبر آسمانی شدن هاشم عزیز را شنیدم؛ در سنی که هنوز انتظار میرفت سالهای بیشتری در کنار خانواده، دوستان و عزیزانش زندگی کند، محبت بورزد و از وجودش بهرهمند باشیم.
اما تقدیر الهی را گریزی نیست.
او پس از سپری کردن دورانی سخت و تحمل رنج بیماری بر بستر، سرانجام جان خویش را به جانآفرین تسلیم کرد و خانواده، دوستان و همه کسانی را که به او مهر میورزیدند، در سوگ و فراق خویش نشاند.
با این حال، مؤمن به تقدیر الهی، در دل اندوه نیز چراغ امید را خاموش نمیکند. باور داریم که مرگ، پایان نیست؛ عبور از منزلی به منزل دیگر و گشودن دری به سوی جهانی است که وعده پروردگار در آن تحقق مییابد.
از این رو، در برابر این مصیبت، سر تعظیم در برابر اراده حضرت حق فرود میآوریم و برای آن عزیز سفرکرده، از درگاه خداوند متعال، رحمت بیپایان، مغفرت و آمرزش، علو درجات و همنشینی با صالحان و اولیای الهی را مسئلت مینماییم.
اکنون دیگر آن چهره بشاش و خندان را در میان خود نمیبینیم؛
دیگر صدای گرم و آشنایش در جمع دوستان شنیده نمیشود؛
دیگر در کنارمان نمیایستد تا خاطرات آن روزهای دور را زنده کند…
اما مگر انسانهای خوب میروند؟
نه؛ آنان از میان ما میروند، اما از خاطرهها، از دلها و از جان کسانی که دوستشان داشتهاند، هرگز نمیروند.
هاشم عزیز نیز اکنون در میان ما نیست، اما تصویر آن چهره خندان، خاطرات مدرسه علوی، صدای او در میدانهای ورزشی و همه آن روزهای شیرین و بیتکرار، برای همیشه در دفتر خاطرات ما باقی خواهد ماند.
و شاید این، زیباترین میراث انسان پس از رفتن باشد: اینکه جای خالیاش، با خاطرهای نیک، نامی نیک و محبتی ماندگار در دل دیگران پر شود.
اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرًا، وَأَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنَّا.
از خداوند رحمان و رحیم مسئلت داریم که آن عزیز سفرکرده را مشمول رحمت واسعه خویش قرار دهد، روحش را با ارواح طیبه اجداد و نیاکان صالحش محشور فرماید، بر درجاتش بیفزاید و او را در جوار رحمت و مغفرت خویش و در سایه عنایات حضرت محمد مصطفی(ص) و اهلبیت عصمت و طهارت(ع) جای دهد.
به خانواده محترم و معزز ایشان، خاندان بزرگ موسوی خلخالی و تمامی دوستان و هممدرسهایهای عزیز، بهویژه یاران قدیمی مدرسه علوی نجف اشرف، صمیمانه تسلیت عرض میکنم و از درگاه حضرت حق برای بازماندگان، صبر جمیل، اجر جزیل و شکیبایی در این مصیبت جانکاه مسئلت دارم.
بیتردید این فراق، هرچند تلخ و سنگین است، اما برای ما یادآور حقیقتی است که قرآن کریم به زیبایی بر آن گواهی داده است:
«کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ»
و چه زیباست که در وداع با او، به یاد داشته باشیم:
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»
امروز او رفت و ما ماندیم؛
اما فردا، شاید نوبت ما باشد که جرس کاروان، خبر رحیل ما را به دوستانمان برساند…
پس چه خوب که از هاشم عزیز، جز نیکی، محبت، لبخند و خاطراتی شیرین در ذهن و دل ما باقی نماند.
و چه زیباست که پس از گذشت سالها، هنگامی که نام او بر زبان میآید، نخستین چیزی که در ذهن ما نقش میبندد، چهرهای خندان، سیمایی بشاش و خاطراتی روشن از روزگاری پاک و بیتکرار باشد.
روحش شاد، یادش گرامی، نام نیکش جاودانه و روان پاکش قرین رحمت واسعه الهی باد.
* عضو فرهنگستان علوم پزشکی ایران





نظر شما