گروه اندیشه:نویسنده:متیو کرونیگ- تنظیم: فروزان آصف نخعی: متیو کرونیک ستوننویس نشریه فارنپالیسی و پژوهشگر ارشد مرکز استراتژی و امنیت اسکوکرافت در شورای اتلانتیک، و استاد بخش علوم سیاسی و مدرسه خدمات خارجی ادموند ای. والش در دانشگاه جورجتاون است. جدیدترین کتاب او (به همراه دان نگریا) «ما میبریم، آنها میبازند: سیاست خارجی جمهوریخواهان و جنگ سرد جدید» نام دارد. او در مقاله خود، نقد تند و ساختاری را متوجه نئورئالیسم یا واقعگرایی مدرن می کند؛ مکتبی که مدعی تبیین رفتار قدرتهای بزرگ است. در اصل این مقاله هرچند به نفع سیاست های کاخ سفید نوشته شده، ولی نشان از شکاف عمیق میان دانشگاه، علم و عالم با سیاست و سیاستمدار (نظریه هنری کسینجر) در آمریکا می کند. این مقاله تاییدی است بر این سیاست که حوزه عالمان دانشگاهی واقع گرا، با حوزه سیاستمداران جداست و شناخت این شکاف، امکان ارتباط دانشگاهی با این دسته از اندیشمندان را ضروری می سازد.
درعین حال کرونیک معتقد است که نئورئالیست ها دهههاست در پیشبینی و تحلیل رفتار قدرتمندترین بازیگر جهان، یعنی ایالات متحده، کاملاً ناکام مانده اند، نئورئالیستهای معاصر نظیر استفن والت، به جای تطبیق فرضیات خود با واقعیتهای تجربی—مانند گسترش ناتو، تعهدات هستهای واشنگتن و حمایت از تایوان و اوکراین—صرفا رفتار واقعی واشنگتن را «خطا و اشتباه» میخوانند. از نظر کرونیک این اصراری جزماندیشانه است و واقعگرایی مدرن به نوعی ایدئولوژیِ نقابدار تبدیل شده که نه مورد استقبال سیاستگذاران واشنگتن قرار میگیرد و نه اعتبار علمی سنجیدهای در مجلات آکادمیک درجهیک دارد. برای به دست آوردن فهم علمی و فلسفی از سیاست بین الملل در آمریکا و مخالفان و دوستانش، مطالعه مطلب حاضر مناسب به نظر می رسد:
****
تا چند روز دیگر، دانشجویان در ایالات متحده به دانشگاهها بازمیگردند و هزاران نفر از آنان در دورههای روابط بینالملل (IR) نامنویسی خواهند کرد. به آنان نظریههای اصلی روابط بینالملل مانند واقعگرایی (رئالیسم)، لیبرالیسم و سازهانگاری (کنسوسترکتیویسم) آموزش داده خواهد شد. متأسفانه، هم برای این دانشجویان و هم برای این رشته علمی، یکی از این نظریهها روزبهروز ناکارآمدتر میشود و دیگر توان تبیین نحوه کارکرد واقعی سیاست جهانی را ندارد. شاید پارادوکسیکال و طنزآمیز به نظر برسد، اما واقعگرایی، غیرواقعبینانه شده است.
واقعگرایان برجسته به منتقدان سرسخت سیاست خارجی ایالات متحده بدل شدهاند و استدلال میکنند که واشنگتن باید رویکردی کمجاهطلبانهتر و خویشتندارانهتر در قبال جهان اتخاذ کند. با این حال، این رویکرد نظری دیگر غیرقابل دفاع شده است. اگر دهه پس از دهه، قدرتمندترین کشور جهان آنگونه که نظریه واقعگرایی پیشبینی میکند رفتار نمیکند، پس در نقطهای باید پذیرفت که این نظریه است—و نه رفتار واشنگتن—که نیاز به تغییر و بازنگری دارد.
روابط بینالملل شاخهای از علوم اجتماعی است. علوم اجتماعی، مانند اقتصاد، علوم سیاسی، روانشناسی، جامعهشناسی و انسانشناسی، میکوشند نحوه کارکرد جهان اجتماعی را تبیین کنند. به طور مشخص، روابط بینالملل به دنبال تبیین «همکاری» و «منازعه» میان دولت-ملتهاست. این موضوع، به زبان علوم اجتماعی، همان «متغیر وابسته»—یعنی پدیدهای که باید تبیین شود—است. چرا دولتها همکاری میکنند؟ آنها به تجارت و سرمایهگذاری بینالمللی میپردازند، ائتلاف میسازند و تسلیحات منتقل میکنند. و چرا دولتها گاهی وارد منازعه میشوند؟ دیپلماتها اعتراض رسمی صادر میکنند، اقتصادهای یکدیگر را تحریم میکنند و در نهاییترین حالت، وارد جنگ میشوند.
نظریههای اصلی روابط بینالملل عمدتاً از نظر—باز هم به زبان علوم علمی—«متغیرهای مستقلِ» مورد علاقهشان با یکدیگر تفاوت دارند. این متغیرها همان اصلیترین علل یا نیروهای پیشران هستند. واقعگرایان بر این باورند که «قدرت»، بهویژه قدرت نظامی، نیروی پیشران اصلی است. لیبرالها معتقدند مثلثی از متغیرهای مستقل (نهادهای بینالمللی، وابستگی متقابل اقتصادی، و دموکراسی) همکاری بینالمللی را تسهیل میکند. و سازهانگاران بر این باورند که «ایدهها»، بهویژه هنجارها و هویتها، الگوهای منازعه و همکاری را شکل میدهند.
فیلسوفان علم، مانند کارل پوپر و ایمره لاکاتوش، تبیین کردهاند که دانشمندان علوم اجتماعی چگونه باید نظریههایی بسازند که بتوانند واقعیتهای تجربی را تبیین کنند. زمانی که ناهنجاریها و تناقضات تجربی متعددی وجود دارد که یک نظریه قادر به تبیین آنها نیست، آن نظریه باید بازنگری شده یا به نفع نظریهای که بهتر میتواند جهان تجربی را معنا کند، کنار گذاشته شود.
لیبرالها و سازهانگاران در بیشتر موارد، از روش علمی پیروی میکنند و نظریههایی برای تبیین مؤثر روابط بینالملل توسعه میدهند. به عنوان مثال، پژوهشگران لیبرال مستند کردهاند که چگونه نهادهای بینالمللی، مانند سازمان تجارت جهانی، میتوانند هزینههای مبادله را کاهش داده و تجارت بینالمللی را تسهیل کنند. سازهانگاران نشان دادهاند که چگونه کارآفرینان هنجاری، دولتهای قدرتمند را متقاعد کردهاند تا معاهدات حقوق بشری را امضا و به آنها پایبند بمانند. این فهرست همچنان ادامه دارد.
واقعگرایی کلاسیک—بدنه سنت واقعگرایی که ریشه در جهان باستان دارد—نیز روشنیبخش امور جهانی است. اندیشمندان واقعگرای کلاسیک مانند توسیدید، نیکولو ماکیاولی، هانس مورگنتا و هنری کیسینجر به ما آموختند که جهان جایی خطرناک است و رقابت و منازعه میان قدرتهای بزرگ، بخشی طبیعی و پایدار از سیاست میان ملل است. دولتها با ساختن قدرت نظامی از خود محافظت میکنند. از آنجا که همه دولتها میخواهند مسلط شوند، اما هیچیک نمیخواهند تحت سلطه قرار گیرند، موازنه قدرتی شکل میگیرد که میزان مشخصی از ثبات جهانی را فراهم میکند.
با این حال، گونههای مدرن واقعگرایی، یعنی موسوم به «نئورئالیسم» یا واقعگرایی ساختاری، راهنمای ضعیفی برای فهم جهان واقعی از آب درآمدهاند.
طبیعتاً، یکی از وظایف کلیدی هر پژوهشگر روابط بینالملل، تبیین رفتار ایالات متحده—به عنوان قدرتمندترین کشور جهان در قرن گذشته—است. پس از جنگ جهانی دوم، واشنگتن و متحدانش کوشیدند یک «نظم بینالمللی لیبرال» بسازند؛ نظمی که بر ائتلافهای محکم در اروپا و آسیا، و نیز همکاری از طریق نهادهای بینالمللی، تجارت آزاد، دموکراسی و حقوق بشر استوار بود.
این تلاش پس از پایان جنگ سرد عمق و گسترش یافت. کشورهایی که پیش از این پشت پرده آهنین محصور بودند، به جهان آزاد خوشآمد گفته شدند و ناتو گسترش یافت. بسیاری از کشورهای جنوب جهانی، دموکراسی بازار آزاد را به عنوان تنها سیستم سیاسی و اقتصادی مشروع پذیرفتند.
این آن چیزی نبود که واقعگرایان انتظار داشتند. در باب «استراتژی کلان»، بسیاری از واقعگرایان استدلال میکردند که ایالات متحده، با حمایت اقیانوسها، همسایگان دوست و تسلیحات هستهای، نیازی به سیاست خارجیِ درگیر در سطح جهانی ندارد. واقعگرایان مدعی بودند که واشنگتن باید استراتژی کلان «خویشتنداری» و «موازنه فراساحلی» (Offshore Balancing) را دنبال کند. این کشور میتوانست سرش به کار خودش در نیمکره غربی گرم باشد و اگر رقیبی متخاصم، مانند چین، تهدید به برهم زدن موازنه منطقهای میکرد، آنگاه میتوانست از فراساحل برای بازگرداندن موازنه قدرت مداخله کند. اما در عوض، همانطور که خود واقعگرایان نیز ابراز تاسف کردهاند، واشنگتن استراتژی کلان «سلطه لیبرال» (Liberal Hegemony) را پیش گرفت.
در مورد Европа و ناتو، واقعگرایان استدلال میکردند که با پایان جنگ سرد، واشنگتن به خانه بازخواهد گشت و رقابت میان قدرتهای اروپای غربی دوباره از سر گرفته خواهد شد. اما در عوض، واشنگتن تعهد خود به اروپا را دوچندان کرد و سیاست گسترش ناتو را پی گرفت.
واقعگرایان پیشبینی میکردند که ایالات متحده تنها به یک بازدارندگی هستهای حداقل و تضمینشده برای ضربه دوم نیاز خواهد داشت. اما در عوض، واشنگتن هزاران سلاح هستهای و سامانه دفاع موشکی ساخت و برای دستیابی به برتری هستهای بر رقبا تلاش کرد.
واقعگرایان استدلال میکردند که استفاده از اقدامات افراطی، مانند نیروی نظامی، برای جلوگیری از گسترش سلاحهای هستهای و مقابله با تروریسم بسیار پرهزینه است. در عوض، واشنگتن دقیقاً همین کار را انجام داد.
آنان ادعا میکردند که حمایت از دولتهای خط مقدم و آسیبپذیر، مانند تایوان، اسرائیل و اوکراین، نتیجه معکوس خواهد داشت. بار دیگر، واشنگتن درست برعکس آن عمل کرد.
آنان استدلال میکردند که واشنگتن نباید نگران اعتبار تعهدات خود باشد. اما واشنگتن با سرپیچی از این نظریهپردازان، از نیروی نظامی با هدف صریحِ حفظ اعتبار تعهدات خود استفاده کرد.
به طور خلاصه، پرچمداران جنبش واقعگرایی تقریباً تمام پیشبینیهای نظری خود را درباره رفتار مهمترین قدرت بزرگ تاریخ جهان، اشتباه از آب درآوردهاند. برای نظریهای که ادعا میکند در تبیین سیاستهای امنیتی قدرتهای بزرگ سرآمد است، این یک محکومیت و تقصیر مرگبار محسوب میشود.
واقعگرایان به جای بازنگری در نظریههای خود، صرفاً اصرار داشتند که ایراد از جهان است! به گفته بسیاری از واقعگرایان، ۸۰ سال اخیر (یا دستکم ۳۵ سال گذشته) سیاست خارجی ایالات متحده، یک اشتباه بزرگ و پرهزینه بوده است. جان میرشایمر، پژوهشگر واقعگرا، در کتاب سال ۲۰۱۸ خود با عنوان «پندار بزرگ: رویاهای لیبرال و واقعیتهای بینالمللی» استدلال میکند که:
«در غرب به طور گستردهای باور بر این است که ایالات متحده باید دموکراسی لیبرال را در سراسر جهان گسترش دهد، یک اقتصاد بینالمللی باز را بازسازی کند و نهادهای بینالمللی بسازد. قرار است سیاست بازسازی جهان به شکل و شمایل آمریکا، از حقوق بشر محافظت کند، صلح را ارتقا دهد و جهان را برای دموکراسی امن سازد. اما این چیزی نیست که رخ داده است. در عوض، ایالات متحده به کشوری به شدت نظامیشده بدل شده که وارد جنگهایی میشود که صلح را تضعیف میکند، به حقوق بشر آسیب میزند و ارزشهای لیبرال را در داخل کشور تهدید میکند.»
با سیاست ایالات متحده در ساخت سیستم هستهای قدرتمند برای گسترش بازدارندگی به بیش از ۳۰ متحد پیمانی خود نیز همین گونه برخورد می شود. آن هم از نظر آنان یک اشتباه است. به عنوان مثال، استفن والت در یادداشتی اخیر در فارنپالیسی استدلال کرد که تسلیحات هستهای بزرگ واشنگتن «هیچ معنا و منطقی ندارد.»
سیاست واشنگتن در قبال گسترش ناتو پس از پایان جنگ سرد چطور؟ بیپروا و بیملاحظه! شراکت امنیتی نزدیک ایالات متحده با اسرائیل؟ یک بارِ استراتژیک! حمایت از اوکراین؟ به طرز شگفتآوری احمقانه!
بدین ترتیب، یک دستور کار فرمولیزهشده و شابلونی برای پژوهشهای واقعگرایانه شکل گرفته است: یکی از ارکان اصلی اجماع سیاست خارجی دوحزبی آمریکا را شناسایی کنید؛ پژوهشی طراحی کنید (که غالباً شامل تعداد کمی مطالعه موردی کیفی است) تا ثابت کند واشنگتن دارد اشتباه میکند؛ و در نهایت نتیجه بگیرید که اگر واشنگتن از اصول واقعگرایی پیروی میکرد بهتر بود. این ایدئولوژی است که نقاب علوم اجتماعی بر چهره زده است.
در نتیجه، نظریه واقعگرایی امروز میان دو صندلی معلق مانده است. دانشمندان علوم سیاسیِ دانشگاهی (از آن دست که مقالات پژوهشی خود را در نشریاتی چون American Political Science Review منتشر میکنند)، این شاخه از پژوهشهای واقعگرایانه را جدی نمیگیرند، اما با این حال تصور میکنند که تاثیر مهمی بر مباحث سیاستگذاری عمومی در واشنگتن دارد. از سوی دیگر، در واشنگتن، سیاستگذاران مدتهاست که توصیههای غیرواقعبینانه واقعگرایان را نادیده گرفتهاند و به عنوان مثال، به حمایت از اوکراین، تایوان و موضع هستهای قدرتمند ادامه میدهند؛ با این حال، همین سیاستگذاران همچنان فرض میکنند که واقعگرایان، هرچند غیرعملی، اما حتماً در حال ارائه دستاوردهای نظری مهمی در عرصه دانشگاه هستند!
در واقع، واقعگرایان با تلاش برای اینکه هم آکادمیک باشند و هم مرتبط با سیاستگذاری، در هیچیک موفق نشدهاند. آنها در عوض شبیه فیزیکدانانی شدهاند که با عصبانیت اصرار دارند هواپیماها نباید پرواز کنند!
قدرت، بهویژه قدرت نظامی، نیرویی مهم در امور جهانی است. پژوهشگرانی که به این امر باور دارند باید نظریه واقعگرایی را بهروزرسانی و بازنگری کنند تا بتوانند نسل بعدی دانشجویان کنجکاو را آموزش دهند—نه اینکه آنها را دچار مغلطه و گمراهی سازند.
۲۱۶۲۱۶





نظر شما