۱ نفر
۴ مهر ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۰
ساسانیان چگونه فروپاشیدند؟

وقتی در سال ۶۳۲ میلادی یزدگرد سوم، آخرین شاهنشاه ساسانی، بر تخت تیسفون نشست، کمتر کسی تصور می‌کرد که کمتر از دو دهه بعد، امپراتوری‌ای که از رود سند تا مرزهای بیزانس گسترده بود، در برابر سپاهی کم‌شمار و کم‌تجهیز از اعراب مسلمان فرو بپاشد. پرسشی که نسل‌ها تاریخ‌نگار را به خود مشغول کرده این است: چگونه دولتی با آن همه منابع، ارتش حرفه‌ای و سنت دیوان‌سالاری کهن، در کمتر از یک دهه از هم پاشید؟

امیرمهدی نادری: فروپاشی شاهنشاهی ساسانی را نمی‌توان در یک نبرد، یک پادشاه یا حتی یک عامل خلاصه کرد. این دولت در آغاز یورش‌های مسلمانان هنوز صاحب سرزمینی پهناور، سنتی دیرپا در کشورداری و نیروهای نظامی قابل توجه بود؛ اما در فاصله‌ای کوتاه، توان سیاسی، مالی و نظامی آن به اندازه‌ای فرسوده شده بود که دیگر قادر به بازسازی اقتدار مرکزی نبود. به همین دلیل، پرسش تاریخی مهم‌تر از این‌که «چه کسی ساسانیان را شکست داد؟» این است که چرا شاهنشاهی‌ای با چنین ظرفیت‌هایی، در لحظه مواجهه با یک نیروی مهاجم، نتوانست خود را دوباره سازمان دهد؟

 هنگامی که یزدگرد سوم به تخت نشست، دولت ساسانی مدت‌ها بود بخشی از اقتدار سیاسی و توان اقتصادی خود را از دست داده بود. اگر سقوط ساسانیان را همچون یک ساختمان تاریخی در نظر بگیریم، حمله مسلمانان بیشتر به ضربه نهایی شباهت دارد؛ اما ترک‌ها و فرسودگی‌های ساختمان از سال‌ها پیش شکل گرفته بود.

از شاهنشاهی نیرومند تا بحران جانشینی

ساسانیان در بخش بزرگی از دوره فرمانروایی خود توانستند میان قدرت مرکزی، خاندان‌های بزرگ، نیروهای نظامی و نهادهای دینی نوعی توازن برقرار کنند؛ اما این توازن در اواخر دوره ساسانی به‌شدت آسیب دید.

یکی از نقاط عطف این روند، دوره پس از خسرو دوم، معروف به خسرو پرویز، است. مرگ او در سال ۶۲۸ میلادی، پس از سال‌ها جنگ و بحران، آغاز دوره‌ای از بی‌ثباتی شدید سیاسی بود. در فاصله‌ای کوتاه، چندین شاه و ملکه بر تخت نشستند و رقابت میان مدعیان، اشراف و فرماندهان نظامی، اقتدار سلطنت را تضعیف کرد. بررسی سکه‌های ضرب‌شده در ایالات مختلف نشان می‌دهد که قلمروی واقعی بسیاری از این فرمانروایان بسیار محدودتر از آن چیزی بود که منابع مکتوب روایت می‌کنند. برای نمونه، در سکه‌های سال سوم پادشاهی پوران‌دخت تنها نام ضرابخانه سیستان دیده می‌شود؛ نشانه‌ای از این‌که این ملکه در برابر مدعیان دیگر، تیسفون را رها کرده و مقر حکومت خود را به شرق منتقل کرده است. آذرمی‌دخت نیز تنها بر دو ایالت فرمانروایی داشت.

این شواهد اهمیت زیادی دارند، زیرا یک امپراتوری تنها با داشتن ارتش و خزانه قدرتمند پایدار نمی‌ماند؛ قدرت باید بتواند فرمان واحد تولید و اجرا کند. هنگامی که مرکز سیاسی دچار بحران می‌شود، منابع نظامی و مالی نیز پراکنده می‌شوند.

شورش بهرام چوبین در اواخر سده ششم میلادی را می‌توان یکی از نشانه‌های زودهنگام همین مشکل دانست. ظهور یک فرمانده نظامی قدرتمند از خاندان مهران در برابر شاه و سپس نقش‌آفرینی خاندان‌های بزرگ در تغییر معادلات سیاسی، نشان می‌داد که سلطنت ساسانی دیگر نمی‌تواند مانند گذشته همه مراکز قدرت را به‌سادگی در مدار خود نگه دارد. شورش بهرام برای نخستین بار مشروعیت انحصاری خاندان ساسانی را مخدوش کرد و راه را برای مدعیان بعدی که از خاندان شاهی نبودند، هموار ساخت.

در چنین شرایطی، هر بحران تازه نه یک مسئله مستقل، بلکه عاملی برای تشدید بحران‌های قبلی بود.

جنگی که پیروزی‌هایش به شکست انجامید

شاید یکی از مهم‌ترین تناقض‌های پایان عصر ساسانی این باشد که دولتی که در آغاز جنگ بزرگ با بیزانس پیروزی‌های چشمگیری به دست آورد، درنهایت از همان جنگ به‌شدت آسیب دید.

جنگ ایران و بیزانس در سال‌های ۶۰۳ تا ۶۲۸ میلادی، یکی از بزرگ‌ترین رویارویی‌های نظامی جهان باستان بود و به‌درستی «آخرین جنگ بزرگ باستان» لقب گرفته است. سپاهیان ساسانی در مراحل نخست توانستند مناطق گسترده‌ای در قفقاز، آناتولی، سوریه و حتی شمال آفریقا را تصرف کنند و قلمروی ایران را به وسعت دوران هخامنشی نزدیک سازند. اما در نیمه دوم جنگ، ورق برگشت. از سال ۶۲۲ میلادی هراکلیوس، امپراتور بیزانس، تهاجمی را آغاز کرد که ساسانیان را با بحرانی کم‌سابقه روبه‌رو ساخت.

این جنگ برای ایران فقط به معنای از دست دادن چند میدان نبرد نبود. هزینه‌های انسانی، نظامی و مالی آن، ظرفیت بازسازی دولت را به‌شدت کاهش داد. پژوهش مهرداد قدرت دیزجی با عنوان «تأثیر جنگ‌های ایران و بیزانس (۶۰۳ تا ۶۲۸ م) در فروپاشی دولت ساسانی» نشان می‌دهد که شکست‌های پیاپی ساسانیان در سال‌های ۶۲۳ تا ۶۲۸، به بحران سیاسی و اقتصادی گسترده‌ای انجامید. تسخیر و تخریب شیز (تخت سلیمان کنونی) و آتشکده آذرگشسپ در سال ۶۲۳، ضربه سنگینی بر روحیه ایرانیان وارد کرد؛ زیرا این مرکز دینی با هویت سیاسی و مذهبی دولت ساسانی پیوندی عمیق داشت. از دست رفتن مناطق مالیات‌پرداز، ویرانی‌های جنگ و آسیب دیدن مراکز اداری و اقتصادی، توان دولت مرکزی را تحلیل برد.

در این میان، میان‌رودان اهمیت ویژه‌ای داشت. این منطقه از مراکز مهم اقتصادی و اداری شاهنشاهی بود. هم‌زمان با شکست‌های نظامی، سیلاب‌های بزرگ دجله و فرات در سال‌های ۶۲۷ و ۶۲۸ و شیوع بیماری طاعون در سال بعد، خسارت‌های انسانی و اقتصادی سنگینی بر این ناحیه وارد کرد. طاعون به گفته منابع، یک‌سوم تا نیمی از جمعیت را از میان برد. نتیجه این مجموعه بحران‌ها، ناتوانی خسرو پرویز در پرداخت مواجب سپاهیان بود. در حالی که سپاه بیزانس از پشتیبانی مالی گسترده‌ای برخوردار بود، منابع مالی ساسانیان به‌تدریج خشکید.

 جنگ با بیزانس به‌تنهایی دولت ساسانی را ساقط کرد  و حتی جهت که منابع لازم برای مقابله با بحران بعدی را کاهش داد.

 ارتش فرسوده شد و اشراف متحد نماندند

جنگ طولانی زمانی خطرناک‌تر می‌شود که دولت نتواند هزینه‌های آن را تحمل کند. در سال‌های پایانی جنگ با بیزانس، تلفات سنگین سپاه ساسانی و فشار مالی، توان حکومت را به‌شدت کاهش داد. در یکی از شکست‌های مهم، نیروهای هراکلیوس خسارات سنگینی به سپاه ساسانی وارد کردند و بخش قابل توجهی از نیروهای نظامی از میان رفتند.

اما پیامد مهم‌تر در پایتخت رخ داد. اشراف و فرماندهان نظامی که از جنگ طولانی خسته شده بودند و از پیامدهای سیاست‌های خسرو پرویز بیم داشتند، علیه او شوریدند. این شورش به عزل و قتل خسرو پرویز در سال ۶۲۸ میلادی انجامید و برای همیشه بخشی از ساختار متمرکز قدرت ساسانی را متزلزل کرد.

از این‌جا به بعد، مشکل اصلی تنها «دشمن خارجی» نبود؛ خود مرکز قدرت نیز دیگر ثبات گذشته را نداشت.

این مسئله در مطالعه سقوط دولت‌ها اهمیت زیادی دارد. ارتش زمانی مؤثر است که فرماندهی آن از اقتدار سیاسی برخوردار باشد؛ خزانه زمانی کارآمد است که حکومت بتواند مالیات جمع کند؛ و مالیات زمانی قابل وصول است که دستگاه اداری و نظامی در سراسر قلمرو حضور داشته باشد. اختلال در هر حلقه، حلقه‌های دیگر را نیز تضعیف می‌کند.

جامعه‌ای که فاصله‌هایش بیشتر شده بود

در کنار بحران سیاسی و نظامی، ساختار اجتماعی اواخر دوره ساسانی نیز با شکاف‌های مهمی روبه‌رو بود. کورش صالحی در پژوهشی درباره شکاف‌های اجتماعی این دوره، بر این نکته تأکید می‌کند که شکاف‌های موجود در جامعه ساسانی، در شرایطی که سیاست‌های حکومتی نتوانستند آن‌ها را مهار کنند، به پدیده «گریز» لایه‌هایی از جامعه از حکومت انجامید.

مسئله فقط وجود اختلاف اجتماعی نیست؛ زیرا هیچ جامعه بزرگی بدون تفاوت طبقاتی، قومی یا دینی نیست. مسئله زمانی آغاز می‌شود که این تفاوت‌ها به شکاف‌های سیاسی تبدیل شوند و گروه‌هایی از جامعه احساس کنند پیوند منافع آنان با ساختار مرکزی حکومت کاهش یافته است. تشدید تمایزهای دینی و طبقاتی، وضع مالیات سرانه گزیت بر غیرزرتشتیان و غلبه رویکردهای سخت‌گیرانه مذهبی، به افزایش فاصله میان بخش‌هایی از جامعه و حکومت کمک کرد.

با این حال، باید میان «نارضایتی اجتماعی» و «همکاری مستقیم با مهاجمان» تفاوت گذاشت. هیچ منبعی اجازه نمی‌دهد همه ایرانیان اواخر دوره ساسانی را مخالف حکومت یا همدل با فاتحان بدانیم. آن‌چه می‌توان گفت این است که توان بسیج اجتماعی حکومت کاهش یافته بود و در برخی مناطق، پیوند میان جامعه محلی و قدرت مرکزی ضعیف‌تر شده بود.

دیلم؛ جغرافیایی که مرکز نتوانست کاملاً مهارش کند

نمونه قابل توجه دیگر، سرزمین دیلم است. پس از روی کار آمدن ساسانیان، سیاست تمرکز قدرت در مرکز جایگزین بخش‌هایی از ساختار غیرمتمرکز پیشین شد؛ اما همه مناطق به یک اندازه در این نظم جدید ادغام نشدند. پژوهش محمدتقی ایمان‌پور و طهمورث مهرابی با عنوان  «نقش دیلمیان در فروپاشی دولت ساسانی» نشان می‌دهد که دیلم در دوره ساسانی بارها صحنه مقاومت و شورش بود و عدم همکاری این منطقه با حکومت مرکزی به‌تدریج از توان مرکز کاست.

اهمیت دیلم فقط جغرافیایی نبود. دیلمیان در مقاطعی نیروی نظامی مهمی در ساختار ساسانی محسوب می‌شدند و حتی در لشکرکشی به یمن نقش ایفا کردند؛ اما در دوره خسرو پرویز، روابط دیلم با حکومت مرکزی به‌شدت تیره شد و منطقه به پناهگاهی برای مخالفان حکومت، ازجمله بستام و ویستام، تبدیل شد. ساسانیان نتوانستند کنترل کامل خود را بر آن بازگردانند. از دست رفتن دسترسی به نیروی جنگی ورزیده دیلمی، که بخشی از سواره‌نظام سبک ساسانی را تشکیل می‌داد، در واپسین سال‌ها ظرفیت نظامی دولت را محدودتر کرد.

از نگاه ساختار سیاسی، این تحول معنایی روشن داشت: مرکز، بخشی از ظرفیت نظامی و سیاسی پیرامون را از دست داده بود.

ذوقار، پیش از قادسیه

در روایت‌های مربوط به فروپاشی ساسانیان، نبرد قادسیه معمولاً نقطه‌ای بسیار مهم تلقی می‌شود؛ اما نبرد ذوقار نیز از منظر دیگری اهمیت دارد. پژوهشی که با رویکرد جامعه‌شناسی جنگ به این نبرد پرداخته، ذوقار را نمونه‌ای از مواجهه نامتقارن میان یک قدرت بزرگ و نیرویی با تجهیزات کمتر می‌داند.

براساس این پژوهش، ضعف در فرماندهی، انتخاب نامناسب زمان و مکان، مشکلات لجستیکی و استفاده طرف مقابل از تاکتیک‌های روانی در نتیجه نبرد نقش داشتند. منطقه ذوقار از نظر دسترسی به آب و شرایط اقلیمی اهمیت داشت و انتخاب زمین نامناسب می‌توانست مزیت عددی سپاه بزرگ‌تر را کاهش دهد. جدا شدن متحدان عرب ساسانی به‌ واسطه قرابت نژادی با سپاه مقابل و قوی بودن روحیه اعراب نیز از عوامل مؤثر بود. استراتژی عملیات روانی اعراب، ضربه سنگینی بر روحیه سپاه ایران وارد کرد و آن را به عقب‌نشینی واداشت.

ذوقار را می‌توان نه صرفاً به‌ عنوان یک شکست نظامی، بلکه به‌ عنوان نشانه‌ای از تغییر شرایط پیرامونی و افزایش آسیب‌پذیری ساختار نظامی ساسانی بررسی کرد. این نبرد سال‌ها پیش از فتوحات بزرگ اسلامی رخ داد و هشداری زودهنگام بود که نشان می‌داد برتری امپراتوری در منابع و شمار نیروها، الزاماً به معنای مصونیت در برابر شکست نیست.

سال‌های آخر؛ دولتی که هنوز وجود داشت اما قدرتش یکپارچه نبود

پس از مرگ خسرو پرویز، بحران جانشینی شدت گرفت. پادشاهان یکی پس از دیگری آمدند و رفتند و ساختار سیاسی فرصت کافی برای بازسازی اقتدار خود پیدا نکرد. در همین دوره، شواهد سکه‌شناختی اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کنند. مطالعه مهرداد قدرت دیزجی با مقایسه منابع مکتوب و داده‌های سکه‌شناختی نشان می‌دهد که بسیاری از فرمانروایان کوتاه‌مدت اواخر دوره ساسانی قادر به تثبیت اقتدار سیاسی و نظامی خود نبودند و یزدگرد سوم در شرایطی به سلطنت رسید که دولت از مدت‌ها قبل در مسیر افول قرار گرفته بود.

در سال‌های آغازین فتوحات مسلمانان، با یک دولت کاملاً سالم که ناگهان با حمله‌ای خارجی روبه‌رو شده باشد مواجه نیستیم؛ بلکه با حکومتی روبه‌رو هستیم که بخشی از توان کنترل سرزمین، منابع مالی و انسجام سیاسی خود را از دست داده بود. از همین‌ رو، سرعت فتوحات در برخی مناطق را باید در پرتو وضعیت پیشین این مناطق نیز تحلیل کرد.

چرا حمله مسلمانان توانست چنین سریع پیش برود؟

در این‌جا باید از یک برداشت ساده‌انگارانه فاصله گرفت. نه می‌توان سقوط ساسانیان را صرفاً نتیجه قدرت نظامی اعراب دانست و نه می‌توان آن را صرفاً محصول «خیانت» یا نارضایتی ایرانیان معرفی کرد. واقعیت تاریخی در تعامل چند عامل شکل گرفت.

سپاه ساسانی پس از دهه‌ها جنگ، تلفات سنگینی داده بود. خزانه با فشار مالی روبه‌رو شده بود. برخی مناطق مرزی و اقتصادی آسیب دیده بودند. خاندان‌های بزرگ و فرماندهان نظامی در سیاست مرکزی نقش بیشتری یافته بودند. در بخش‌هایی از قلمرو، پیوند میان مرکز و پیرامون تضعیف شده بود. جامعه نیز با شکاف‌هایی روبه‌رو بود که سیاست‌های حکومت در مواردی به‌جای کاهش، آن‌ها را تشدید کرده بود.

در چنین شرایطی، ورود یک نیروی نظامی جدید می‌توانست اثر بسیار بزرگ‌تری نسبت به زمانی داشته باشد که همان شاهنشاهی از نظر مالی، نظامی و سیاسی در وضعیت باثبات قرار داشت. قدرت مهاجم و ضعف مدافع را باید در کنار یکدیگر دید.

از یزدگرد سوم تا پایان یک نظم سیاسی

با روی کار آمدن یزدگرد سوم، مشکل اصلی دیگر فقط شکست در یک یا دو نبرد نبود. شاهنشاهی ساسانی باید هم‌زمان در چند جبهه با مسئله فرماندهی، تأمین مالی، بسیج نیرو و حفظ وفاداری مناطق مختلف روبه‌رو می‌شد.

این همان نقطه‌ای است که تفاوت میان «شکست نظامی» و «فروپاشی دولت» روشن می‌شود. یک دولت ممکن است در یک نبرد شکست بخورد و دوباره ارتش خود را سازمان دهد؛ اما اگر دستگاه مالی، اداری و سیاسی آن نیز هم‌زمان دچار اختلال شده باشد، هر شکست جدید هزینه‌ای بیشتر از شکست قبلی خواهد داشت.

پژوهش درباره جنگ‌های ایران و بیزانس نشان می‌دهد که شکست‌های پایانی آن جنگ، علاوه بر آسیب نظامی، بحران سیاسی و اقتصادی گسترده‌ای ایجاد کرد و بازسازی سریع دستگاه اداری، مالی و نظامی را دشوار ساخت.

از سوی دیگر، پژوهش مبتنی بر سکه‌ها و منابع مکتوب نشان می‌دهد که در آستانه فتوحات اسلامی، دولت ساسانی دیگر از همان سطح اقتدار سیاسی و اقتصادی دوره‌های پیشین برخوردار نبود.

بنابراین، آن‌چه در دهه‌های ۶۳۰ و ۶۴۰ میلادی رخ داد، بیشتر شبیه فروپاشی تدریجی یک شبکه قدرت بود تا سقوط ناگهانی یک ساختمان.

یک فروپاشی چندعلتی

اگر بخواهیم پرونده فروپاشی ساسانیان را در چند گزاره خلاصه کنیم، باید از پاسخ‌های تک‌علتی فاصله بگیریم.

نخست، جنگ طولانی با بیزانس منابع انسانی، مالی و نظامی دولت را فرسوده کرد و شکست‌های پایانی، بحران را به داخل ایران منتقل کرد.

دوم، بحران جانشینی پس از خسرو پرویز اقتدار سلطنت را کاهش داد و رقابت میان خاندان‌ها و فرماندهان، مرکز سیاسی را بی‌ثبات کرد. شواهد سکه‌شناختی نیز این دوره کوتاه و پرتلاطم فرمانروایی‌ها را بازتاب می‌دهند.

سوم، شکاف‌های اجتماعی و دینی در برخی شرایط، پیوند میان حکومت و بخش‌هایی از جامعه را تضعیف کرد.

چهارم، ضعف پیوند مرکز و پیرامون بود؛ چنان‌که نمونه دیلم نشان می‌دهد، همه مناطق شاهنشاهی به یک اندازه در نظم مرکزی ادغام نشده بودند و برخی از آن‌ها در واپسین دوره‌ها به کانون مقاومت تبدیل شدند.

پنجم، کاهش توان نظامی و لجستیکی بود؛ موضوعی که در تحلیل نبردهایی مانند ذوقار نیز خود را نشان می‌دهد.

و درنهایت، فتوحات مسلمانان عامل تعیین‌کننده‌ای بود که این مجموعه بحران‌ها را به فروپاشی سیاسی نهایی تبدیل کرد؛ اما موفقیت این فتوحات نیز بدون توجه به وضعیت دولت ساسانی قابل فهم نیست.

میراث تاریخی یک فروپاشی

فروپاشی ساسانیان، داستان فرسایش تدریجی ظرفیت یک دولت برای حل بحران‌های خود است.

شاهنشاهی ساسانی در اوج قدرت توانسته بود سرزمین‌های گسترده، ارتش نیرومند، نظام مالیاتی و ساختار اداری پیچیده‌ای ایجاد کند؛ اما همین ساختار هنگامی که با جنگ‌های طولانی، بحران جانشینی، رقابت نخبگان، فشار مالی، شکاف‌های اجتماعی و کاهش اقتدار مرکز مواجه شد، توان ترمیم خود را از دست داد.

از این منظر، درس تاریخی فروپاشی ساسانیان برهم خوردن هم‌زمان چند تعادل بود: تعادل میان مرکز و پیرامون، شاه و اشراف، ارتش و خزانه، حکومت و جامعه و سرانجام میان توان نظامی و ظرفیت بازسازی.

آن‌چه در ایران سده هفتم میلادی رخ داد، پایان تدریجی نظمی سیاسی بود که در اثر انباشت بحران‌ها دیگر توان بازتولید قدرت گذشته خود را نداشت. امپراتوری‌ها معمولاً در لحظه‌ای که آخرین ضربه را دریافت می‌کنند فرو نمی‌ریزند؛ بسیاری از آن‌ها پیش‌تر، در توانایی خود برای حل بحران‌ها دچار فرسایش شده‌اند.

منابع

حسن‌پور هفشجانی، مریم؛ کامرانی‌فر، احمد؛ ترابی فارسانی، سهیلا. (۱۳۹۶). «بررسی شکست ساسانیان در جنگ ذوقار با تکیه بر نظریه‌های جامعه‌شناسی جنگ». فصل‌نامه پژوهش‌های تاریخی، سال نهم، شماره ۳۴، تابستان ۱۳۹۶، صص ۱۰۵–۱۱۶.

قدرت دیزجی، مهرداد. (۱۳۹۵). «تأثیر جنگ‌های ایران و بیزانس (۶۰۳ تا ۶۲۸ م) در فروپاشی دولت ساسانی». فصل‌نامه پژوهش‌های تاریخی، سال پنجاه و دوم، دوره جدید، سال هشتم، شماره چهارم (پیاپی ۳۲)، زمستان ۱۳۹۵، صص ۹۹–۱۱۰.

قدرت دیزجی، مهرداد. (۱۳۹۳). «زمینه‌های تاریخی فتوحات اسلامی در ایران: فروپاشی نظم سیاسی دولت ساسانی بر اساس منابع کتبی و داده‌های سکه‌شناختی». تاریخ‌نامه ایران بعد از اسلام، سال پنجم، شماره دهم، بهار و تابستان ۱۳۹۳، صص ۶۱–۷۸.

صالحی، کورش. (۱۴۰۰). «شکاف‌های اجتماعی اواخر دوره ساسانی و تأثیر آن در گریز لایه‌های زیرین جامعه ایرانی». جامعه‌شناسی تاریخی، دوره ۱۳، شماره ۱، بهار و تابستان ۱۴۰۰، صص ۲۱۹–....

ایمان‌پور، محمدتقی؛ مهرابی، طهمورث. (۱۳۹۴). «نقش دیلمیان در فروپاشی دولت ساسانی». پژوهشنامه تاریخ‌های محلی ایران، سال چهارم، شماره اول (پیاپی ۷)، صص ۱۶–۲۶.

ایمان‌پور، محمدتقی؛ گیلانی، نجم‌الدین. (۱۳۸۹). «نقش شورش بهرام چوبین در تضعیف و فروپاشی دولت ساسانی». فصلنامه علمی-پژوهشی تاریخ اسلام و ایران دانشگاه الزهرا (س)، سال بیستم، دوره جدید، شماره ۸ (پیاپی ۸۹)، زمستان ۱۳۸۹.

۲۵۹

کد مطلب 2278767

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 8 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین