کمی پایینتر از خوابگاه، قهوهخانهای بود که من و دوستانم گاهی برای خوردن املت به آنجا میرفتیم. اطرافش پر بود از رستورانهای شیک، اما پول ما به رستوران نمیرسید. به املت و نیمرو میرسید. گاهی هم چای میخوردیم؛ در همان استکانهای معمولی قهوهخانه. آن روزها قهوهخانه پر بود از کارگران ساختمانی که آن اطراف کار میکردند.
املت برای ما غذای ارزانی بود که میشد با آن سیر شد. چندان به این فکر نمیکردیم که چه غذایی دوست داریم یا این غذا چه نسبتی با سبک زندگی و حتی ذائقه ما دارد. انتخاب چندان پیچیدهای در کار نبود. املت میخوردیم چون پولش را داشتیم و پول غذای دیگری را نداشتیم.
حالا سالها گذشته است. وقتی از آن حوالی میگذرم، به نظرم میآید چیزی در شهر تهران عوض شده است. آن قهوهخانه دیگر یک قهوهخانه تنها و ساده نیست. در آن مسیر، قهوهخانهها و املتخوریهای متعددی شکل گرفته اند؛ مکانهایی که آخر هفتهها حتی برای پیدا کردن یک صندلی خالی باید منتظر ماند. اما چیزی که بیشتر از تعداد قهوهخانهها توجه مرا جلب میکند، مشتریهای آنهاست. همان املت، همان چای، همان فضای ساده، حالا برای گروه دیگری هم جذاب شده است. جوانان و اقشاری که شاید اگر بخواهند، میتوانند به رستورانهای دیگری هم بروند، اما اینجا را انتخاب میکنند. چیزی که زمانی غذای ناگزیر دانشجوی کمپول یا کارگری ساده بود، حالا میتواند انتخاب کسی باشد که دنبال تجربهای ساده، قدیمی، اصیل یا متفاوت می گردد.
این تفاوت، کوچک به نظر میرسد، اما نکته ای مهم درباره شهر می گوید. آیا طبقات اجتماعی در شهرهای ایران به هم نزدیکتر شدهاند؟ در ظاهر، چنین به نظر می رسد. غذاها و مکانهایی که زمانی به گروه اجتماعی مشخصی تعلق داشتند، حالا مشتریان متنوعتری دارند. طبقات بالاتر گاهی به سراغ سبک زندگی طبقات پایینتر میروند؛ غذای ساده میخورند، در محلههای قدیمی پرسه می زنند، در غذاخوریهای بیتکلف مینشینند و از چیزی لذت میبرند که زمانی اصلاً به عنوان «سبک زندگی» شناخته نمیشد.
اما این فقط یکطرف ماجراست. طبقات پایینتر و متوسط هم گاهی به سراغ غذاها و فضاهای طبقات بالاتر میروند. یک وعده غذا در رستورانی گرانتر، امتحان کردن غذایی که پیشتر در سبد مصرفشان نبوده، یا رفتن به کافهای که زمانی مشتریانش از طبقه اجتماعی دیگری بودند، میتواند نوعی سفر کوتاه به جهان مصرفی دیگری باشد. در واقع، نکته آن است که امروزه طبقات اجتماعی بیش از گذشته به دنیای مصرفی یکدیگر سرک میکشند. هر دو گاهی به جهان دیگری سفر میکنند؛ یکی برای تجربه سادگی، دیگری برای تجربه چیزی که پیشتر کمتر در دسترسش بوده است.
باید توجه کرد که این رفتوآمد لزوماً به معنای برابر شدن موقعیتها نیست. کسی که پول و امکان انتخاب بیشتری دارد، میتواند یک شب املت قهوهخانهای بخورد و شب دیگر به رستورانی گران برود. میتواند سادگی را انتخاب کند، چون مجبور به آن نیست. در مقابل، کسی که درآمد کمتری دارد ممکن است گاهی بتواند غذای طبقات مرفهتر را تجربه کند، اما این تجربه الزاماً به معنای دسترسی مداوم به همان سبک زندگی نیست. در نتیجه، لازم است میان «تجربه کردن یک جهان» و «زندگی کردن در آن جهان» تفاوت بگذاریم. طبقات بالاتر پایین آمدهاند و طبقات پایینتر بالا رفتهاند؛ اما شیوه این بالا آمدن و پایین آمدن یکسان نیست.
این موضوع را در رشت هم میتوان دید؛ شهری که در آن بزرگ شدهام و تغییراتش را از نزدیک دنبال میکنم. سالها پیش، در منطقه لبآب - یا به قول جوانان شوخطبع آن LA - قهوهخانهها و دیزیسراهای متعددی بود. مشتریانشان عمدتاً کارگران، رانندگان و مردانی بودند که غذای ارزان و شکمپرکن میخواستند. فضای این مکانها هم کاملا مردانه بود. آنها بخشی از اقتصاد روزمره شهر بودند، نه بخشی از تفریحات شهری. اما اگر فردا صبح گذرتان به آن منطقه بیفتد، ممکن است با صحنه دیگری روبهرو شوید: دختران و پسران جوان و آلامدی که در کنار رانندگان تاکسی، صنعتکاران و کارگران ساختمانی نشستهاند و صبحانه میخورند. راستش را بخواهید، گاهی از چشم مشتریان همیشگی آن مکانها این پیام را میگیرم که اینها اینجا چه کار میکنند؟
به گمان من، آنچه در شهر امروز در حال رخ دادن است نوعی «ربایش متقابل عناصر طبقاتی» باشد. هر طبقه از جهان دیگری چیزهایی را برمیدارد: یکی املت قهوهخانهای را، دیگری رستوران گران را؛ یکی سادگی و بیتکلفی را، دیگری غذای خاص و فضای لوکس را. در نتیجه، دیگر به آسانی نمیتوان از روی یک بشقاب غذا، یک کافه یا حتی یک محله، موقعیت طبقاتی مشتری را تشخیص داد. نشانهها از جای خود کنده شدهاند و در موقعیتهای تازه به کار میروند. طبقات لزوماً جابهجا نشدهاند، اما عناصر سبک زندگیشان جابهجا شده است.
همه این تغییرات را نباید فقط با مفهوم مصرف و طبقه تعبیر کرد. در سالهای اخیر، خودِ گذشته هم در شهر ارزش تازهای پیدا کرده است. بعضی محلهها، غذاها و فضاهایی که زمانی کاملاً معمولی و روزمره بودند، حالا به عنوان بخشی از گذشته شهر دوباره دیده میشوند. در رشت، ساغریسازان یا گذرِ خواهر امام رشت برای بسیاری از مردم دیگر فقط یک محله قدیمی نیست؛ بخشی از تصویر شهر گذشته است. در تهران هم بعضی محلههای مرکزی و جنوبی شهر، نظیر اودلاجان سنایی یا وصال، با ساختمانها، مغازهها، غذاخوریها و فضاهای قدیمیشان، دوباره موضوع توجه قرار گرفتهاند. انگار در شهری که با سرعت تغییر میکند، خودِ گذشته به یک سرمایه فرهنگی تبدیل می شود.
املت و دیزی هم در همین روند معنای تازهای پیدا کردهاند. زمانی غذای روزمره و ارزان بودند؛ غذاهایی که بخش بزرگی از مشتریانشان نه از سر انتخاب، بلکه به دلیل قیمت و سیرکنندگی سراغشان میرفتند. اما امروز میتوانند نماد نوعی گذشته باشند: گذشتهای سادهتر، بیتکلفتر و شاید اصیلتر. از همین رو، بخشی از اقبال تازه به املت و دیزی را باید در نوستالژی جستوجو کرد. املت دیگر فقط املت نیست؛ میتواند یادآور قهوهخانه، تهران قدیم، و طعم شیرین گذشته باشد.
در این میان، پدیده دیگری هم وجود دارد که شاید از خود املت مهمتر باشد و آن «فقر داوطلبانه» است. بخشی از طبقه متوسط فرهنگی امروز تلاش میکند خود را خاکی، بیتکلف و دور از تجمل نشان دهد. برای این گروه، سادگی فقط یک محدودیت اقتصادی نیست؛ میتواند یک انتخاب و حتی یک ارزش باشد. دیدن تعداد زیاد کسانی که کلاه لئونیِ رنگی بر سر گذاشتهاند و در حال صرف املت هستند جالب است. قابل تأمل آنکه، برخی از آنان سعی میکنند با کارکنان قهوهخانهها نیز با لحن و کلمات قهوهخانهای حرف بزنند، گویی سالهای سال مشتری چنین مکانهایی بودهاند. دیگر فقط ثروت نیست که باید به رخ کشیده شود؛ گاهی تواناییِ نخریدنِ تجمل و نشان دادن اینکه «میتوانم، اما نمیخواهم» هم تبدیل به بخشی از سبک زندگی میشود.
از منظر تحلیلی، غذا یکی از ارزانترین و در دسترسترین راههای تجربه کردن سبک زندگی دیگران است. برای تجربه یک سبک زندگی، لازم نیست صاحب خانه آن سبک زندگی باشید، ماشینش را داشته باشید یا درآمدش را داشته باشید. گاهی کافی است یک وعده غذای آن را بخورید. به همین دلیل،مصرف غذایی میتواند میانبری برای تجربه سبک زندگی طبقات بالاتر باشد؛ اما همین منطق در جهت عکس هم عمل میکند. طبقات بالاتر هم میتوانند به سراغ غذا و فضاهایی بروند که زمانی متعلق به طبقات پایینتر بودهاند و از آنجا چیزی را با خود به جهان خودشان ببرند: سادگی، اصالت، نوستالژی یا حتی تصویر نزدیکی به «مردم عادی».
به گمان من، یکی از تغییرات شهرهای بزرگ در ایران همین است. اینکه دیگر بعضی از فضاهای مصرفی صرفا به یک طبقه اجتماعی مشخص تعلق ندارند. اما این به معنای آن نیست که نابرابری از بین رفته است. ممکن است فقط مرزهای آن جابهجا و نامرئیتر شده باشند. دیگر نمیتوان با اطمینان از روی یک املت، یک دیزی، یک رستوران گران یا حتی یک محله درباره موقعیت طبقاتی افراد قضاوت کرد. نشانههای طبقاتی از جای خود حرکت کردهاند، وارد جهانهای دیگر شدهاند و معنای تازهای پیدا کردهاند.
در نهایت، پرسش دیگری شکل می گیرد: اگر قهوهخانهای که زمانی محل غذای ارزان کارگر و راننده بود، حالا به مقصدی برای تجربه یک سبک زندگی شهری، یک گذشته نوستالژیک یا نوعی سادگی انتخابی و داوطلبانه تبدیل شده است، چه اتفاقی برای نظام تمایزات اجتماعی در شهر ایرانی افتاده است؟ آیا واقعاً شهر دموکراتیکتر شده؟ آیا مرزهای طبقاتی در حال فروریختناند؟ یا فقط فرایند تمایزگذاری اجتماعی پیچیدهتر شده است؟ آیا فضاهایی که در این جستار توصیف شدند در حال از دست دادن هویت جاافتاده و مرسوم خودند و در حال کسب هویتی جدیدند؟ سرانجام، حضور طبقه متوسط فرهنگی در چنین مکانهایی چه تغییری در موقعیت صاحبان و مشتریان قدیمی آنها ایجاد میکند؟ آیا آنها بهتدریج از این فضاها کنار میروند و به مکانهای دیگری مهاجرت میکنند، یا میان ساکنان قدیمی و تازهواردان نوعی همزیستی شکل میگیرد؟
وقتی دانشجو بودم، خوابگاه تابستانی ما کمی بالاتر از تقاطع خیابان بهشتی و ولیعصر بود. آن سالها هنوز تهران برای من شهری بود که باید با جیب دانشجویی در آن زندگی میکردم؛ و جیب دانشجویی، بهخصوص اگر قرار بود آخر ماه هم چیزی در آن باقی بماند، انتخابهای چندانی پیش رویم نمیگذاشت.
کد مطلب 2279730





نظر شما