در شهری که معماری و موسیقی خود را از قرن پانزده، به گونه‌ای معجزه‌آسا حفظ کرده بود امروز خبری از آن معماری باشکوه نیست.

احمد آرام: جاده های هولناکی که در جنگ جهانی دوّم بوسیله ی متفقین ساخته شده بود ، و بوشهر را به استان فارس ( شیراز ) وصل می کرد ، شاید یکی از مرگ زای ترین جاده های ایران بود که از فراز دره هایی بکر و ترسناک می گذاشتند .

مرگزا بودن جاده ها آن چنان ترسناک بود که گاه وارد ادبیات داستانی می شد . پیش از آن این جاده ها مالرو بودند  و تنها قافله ها می توانستند از آن عبور کنند ؛ البته اگر از دست راهزن ها جان سالم به در می بردند : « .... آنوقت ها وسیله ی نقلیه کجاوه و یا پالکی بود . این کوه و کمرهای وحشتناکِ راه جنوب پیموده می شد ؛ و ما دوازده روز در راه بودیم ...»(۱) . ناصرخسرو نیز در سفرنامه اش آورده که برای رسیدن به جنوب بوسیله ی قافله از همین مسیرها گذشته بود .  اگر از شیراز رهسپار بوشهر بودید یا بلعکس  ، ناگزیر از « کُتَل »(۲) هایی  می گذشتید که نام های عجیب و غریبِ بومی داشتند ، برای مثال : « کُتَل پیرزن » ، « کُتَل فِلفِلو» ، « کُتَل مِلو » ، « کُتَل رودَک » ، «  کُتَل دختر » ، « کُتَل کمارج » و ... و این نام ها متناسب با شرایط جغرافیایی و اقلیمی ، و حتا باورهای مردمی ،  به درستی برای گردنه ها انتخاب شده بود .

کُتَل فلفلو یکی از خوفناک ترین جاده های کوهستانی بود که به نحو معجزه آسایی اتومبیل های شخصی یا کامیون ها  را از شکاف قُله ها ، و از فراز پرتگاه ها ، عبور می داد . به همین دلیل به خاطر تیزی پیچ و خم های خطرناکش  نام فلفل را متناسب با این جاده نام گذاری کرده بودند . از جمله تنگه های صعب العبور دیگر یکی هم کتل پیرزن بود که عقیده داشتند محال است که پیرزنی بعد از گذر ، و  دیدن چنین تنگه هایی از ترس هلاک نشود و جان سالم به در ببرد . کتل رودک ، به دلیل پر پیچ و خم بودن خسته کننده اش ، همچون روده ای بزرگ ، از ته دره به بالا کشیده می شد ، و پس از عبور از ده ها نیم دایره ی تنگ ،  بر فراز رشته کوه های زاگرس قرار می گرفت .  در میان گَرد و غبار جاده ها هیچ راننده ای نمی توانست ریسک کند تا از دنده  یک به دنده ی سبک برود ، به  این دلیل  که امکان سرعت یا سبقت نبود ، و این که هرآن ممکن بود با اتومبیل رو برو سر شاخ بشوند و به ته دره سقوط کند  . گاه که در سربالایی ها مجبور به توقف می شدند از "دنده پنج " استفاده می بردند . دنده پنج ، چوب مثلثیِ به قاعده ای بود که عقب اغلب ماشین های سنگین ، مانند وانت بارها یا کامیون ها ،از زنجیری آویزان بود . دنده پنج را می گذاشتند پشت چرخ عقب ماشین های سنگین تا از حرکت باز ماند . معمولاً در شکاف کوه ها میدانچه هایی درست کرده بودند برای پارک کردن اجباری اتومبیل ها . هر راننده ای با مشاهده ی گرد و غباری که از جاده های اعماق دره به چشم می خورد  ، مجبور می شد لحظاتی در میدانچه ها توقف کند و انتظار بکشد  تا بعد از عبور آن اتومبیل دوباره به راه خود ادامه دهد  . اگر چنین میدانچه هایی ساخته نمی شدند هیچ امکانی وجود نداشت که در یک زمان دو اتومبیل از کنار هم رد شوند . همین توقف گاه های اجباری ساعتها به طول می انجامید .

راننده ها وقتی از بعضی از تنگه ها خلاص می شدند و می افتادند توی جاده های کفی ، می دانستند که در چند کیلومتری جاده باردیگر دره هایی دیگر سر راهشان سبز خواهد شد  . اگر در زمستان راه می زدند لغزندگی جاده ها مصیبت را دو چندان می کرد و مجبور می شدند تا پایان بارش جایی توقف کنند . در این هنگام جاده های کفی هم ، به خاطر آن همه گِل و لای ، به باتلاق تبدیل می شدند ، و چه بسا کامیون ها تا چند روز امکان تکان خوردن نداشتند : « شوفر سومی که تا آن وقت همه  اش چرت زده بود و چیزی نگفته بود ، کاکاسیاه براق گنده ای بود که گِل و لجن باتلاق روی پیشانی و لپ هایش نشسته بود سر و رویش از گِل و شُل سفید شده بود . این سه تن با کهزاد که پای پیاده راه افتاده بود رفته بود بوشهر ، از پریشب سحر توی باتلاق گیر کرده بودند و هرچه کرده بودند نتوانسته بودند از تو باتلاق رد بشوند ... چهارتا کامیون خاموش توی باتلاق  خوابیده بودند . لجن تا زیر شاسی هایشان بالا آمده بود . مثل اینکه سالها همانجا سوت و کور زیر شرشر باران خشکشان زده بود . تاریکی پرپشتی آنها را قاتی سیاهی شب و پُف نم های ریز باران کرده بود . دانه های باران مانند ساچمه های چهار پاره تو باتلاق فرو می رفت و گم می شد ... هر چهار کامیون بارشان پنبه بود . شوفرها نیمی از عدل های یک کامیون را ریخته بودند پایین توی لجن ها و برای خودشان تو کامیون عقبی جا درست کرده بودند .»(۳) . مردمِ دارا  با اتومبیل های دَربَست ، که اغلب فورد امریکایی بود ، به راه می زدند . این وسیله ی نقلیه کرایه های نسبتاً بیشتری می گرفتند .

گاهی در اعماق دره ها شمایی از بعضی از این نوع اتومبیل ها ، که به نحو دلخراشی لت و پار شده بود ، دیده می شدند : « به تو گفت سی و نُه سالش که شد چشم هاش به او دروغ گفتند . درست روی چِنگِ کُتَل فلفلو ، چشم هاش تاریک می شوند و جاده از توی تاریکی چشم هاش روی درّه دراز می شود . فرمان ازدستش در می رود و فوردِ سیاه رنگ جَست می زند روی دره ای که تهش پُر از بُخار بود . اسفندیار شوفر به تو گفت فکر کرده افتاده توی جاده ای که از وسط یک تکه ابر می گذرد . ولی این جوری نبود ، پوزه ی ماشینش می افتد تو بخاری که مثل مه همه جا را گرفته بود .  وقتی که از آن بالایِ دره پوزه ی فورد  سُر می خورد روی هوایی که داغی شهریورماه را تو آسمانش نگه داشته بود ، او از همان بالا به ته دره نگاه کرد ، به درخت های بلوط ، به شبدرهای وحشی ، به کنده های ترسناک درختان بادام کوهی ، به سمورهایی که داشتند میان خار اشترها می دویدند و به لاشخورهایی که شونه به شونه اش ، تو هوای داغ ، بال می زدند . به تو گفته بود بوی صخره ها از آن بالا زیر دماغش می زده ، بوی آفتاب کهنه . اسفندیار شوفر به خودش گفته بود  برای چه ته آن دره آن قدر تاریک است ! به یادش می آید که همان روز  فشار باد به ته فورد می خورد و توی بدنه اش ، لای فلز و آهن ، صدایی می دود شبیه زوزه گرگ »(۴) . اما مردم ندار و تقریباً فرو دست ، مجبور می شدند در قسمت عقب پیکاب(۵) ها سفر کنند.

از تمام این مصیبت ها گذشته ، حضور پاسگاه های تفتیش کالای قاچاق نیز خود معضل بزرگی به حساب می آمد . امنیه ها برای کشف پاکت های چای یا سیگار ، گاه محموله های یک کامیون را خالی می کردند . حتا مسافران عادی که برای دیدار آشناهایشان به شیراز می رفتند و معمولاً سوغات خارجی می بردند مشمول چنین قانونی می شدند : « اسم امنیه در آن صفحات با وبا یکی بود . وقتی امنیه می آمد شلاق و حبس و ته تفنگ و سرقت و مرض هم می آمد ... وکیل باشیِ امنیه شکل شمر تعزیه بود . سبیلش مثل پاچه بُز سیاه و پشم آلود بود . چشمهای پق و از کاسه درآمده داشت با نیم تنه ی عرق و شوره ی نمک ...»(۶) گاهی رفتار امنیه ها از راهزنانی  که ناگهان با تفنگ برنو از شکاف کوه ها بیرون می زدند ، بدتر و دهشتناک تر بود . اگر به آنها باج نمی دادند ممکن بود تمام دار و ندار مسافرها را به بهانه ی جنس قاچاق ضبط کنند .  در آن وضعیت دستت به جایی بند نبود ، فقط خدا خدا می کردی که هرچه زودتر به مقصد برسی . وقتی از بعضی از کوه کُتَل ها خلاص می شدی به کازرون می رسیدی . شهری که می توانست استراحتگاه خوبی باشد. اگر بوشهر را در چله ی تابستان جهنم فرض می کردی ، کازرون برزخ می شد و شیراز بهشت . به همین دلیل در چله ی تابستان بوشهری ها به هر بهانه ای از بوشهر بیرون می زدند. بوشهری ها چهار ماه تابستان را با تمام آن درد و رنجی که در راه تحمل کرده بودند، به  شیراز که می رسیدند  مزه ی بهشت را می چشیدند . اما همیشه این فکر عذابشان می داد که آخر سر باید  سرازیر آن همه راه های پر پیچ و خم شوند . این بار سبدهای انگور و هلو و سیب را ردیف می کردند  و با خود می بردند تا در مسیر راه  بوی شیراز هم همراهشان  باشد .

سرانجام که  همه ی کُتَل ها را پشت سر می گذاشتند ، وقتی به جاده ای می رسیدند که تهش می خورد به « آب مُخک » ، دیگر خیالشان راحت می شد که به کفی رسیده اند ، و پس از گذر از برازجان ، وارد جاده شوسه ای ناهمواری می شدند که اندک اندک آنها را به بوی دریا می رساند ، به شهری که معماری و موسیقی خود را از قرن پانزده ، به گونه ای معجزه آسا  ، در آن زمان ، حفظ کرده بود . البته امروز دیگر از آن معماری با شکوه خبری نیست ، و اگر چیزی برجای مانده باشد شمایی رنگ باخته و گاه مونتاژ شده از خانه های قدیم و جدید است که هویت خود را از دست داده اند .    



۱ -  شلوارهای وصله دار / رسول پرویزی / انتشاراتامیرکبیر / 1342

۲ - گردنه های صعب العبور .

۳ - داستان « چرا دریا توفانی شده بود » از کتاب « انتری که لوتی اش مرده بود »  / صادق چوبک / کتاب جیبی /1344

۴ -  « مرده ای که حالش خوب است » / احمد آرام / نشر افق

۵ - پیکاپ مارک معروف نوعی وانت بار بود .

۶ - داستان « شیر محمد » از کتاب شلوارهای وصله دار / رسول پرویزی .

 

 

کد خبر 406037

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 0 =