من هم چون دلتنگ شده بودم، این شعر را ساختم :
من بینوای مسکین نخریده ام لباسی
چو منی کجا توانی تو بدید آس و پاسی
همه جا نوای شادی شادی به فلک رسید اما
نتوان ز من شنیدن سخنی به هر قیاسی
سر خود فکنده دارم به بر رفیق، گویی
که گلی فتاده باشد سرش از گزند داسی
به پدر چه ریزم ز دو دیده اشک غلطان
نخرد من آنچه خواهم به هزار التماسی
برادرم جمشید وقتی این شعر را برایش خواندم، خوشش آمد و مرا به خیابان باب همایون ( مرکز فروش لباس آن موقع ) برد و یک دست لباس قهوه ای چهارخانه برایم خرید.






نظر شما