ایران نوشت:زن جوان با مراجعه به مطب پزشک وقتی فهمید دچار بیماری سرطان شده و مهلت چندانی برای ادامه زندگی با شوهر و فرزندانش ندارد تصمیم گرفت پیش از مرگ برای شوهرش همسری انتخاب کند تا سرپرستی دختر و پسرش را به یک هووی مهربان بسپارد. اما پس از یافتن زنی برای شوهرش سرنوشت، ماجرای شگفت‌انگیزی را برایش رقم زد .


زن جوان که به همراه شوهرش پشت در بسته دادگاه خانواده مجتمع صدر به انتظار شروع جلسه محاکمه نشسته با چشمانی اشک‌آلود زیر لب، خودش را به خاطر آوردن هوو برای خودش سرزنش می‌کند و مرد سعی می‌کند همسرش را آرام کند ولی موفق نمی‌شود.
زن با لحن سرزنش باری به مرد می‌گوید: اگر مرا دوست داشتی پیشنهادم را قبول نمی‌کردی و زن نمی‌گرفتی، حالا باید مهتاب را طلاق بدهی وگرنه روی خوش در زندگی نمی‌بینی.
مرد به اعتراض می‌گوید: من نه تو را طلاق می‌دهم نه مهتاب را. وقتی اصرار می‌کردم که لجبازی نکن و از خواستگاری دست بردار به خرجت نمی‌رفت و پافشاری‌ می‌کردی تا اینکه دو دستی زندگی من و بچه‌هایمان را خراب کردی و حتی در حق همکلاسی‌ات مهتاب و بچه تو راهی‌اش هم ظلم کردی، حالا مرا کشیدی دادگاه که چه شود؟ چند بار به دست و پایت افتادم تا از زن گرفتن برای من بی‌خیال شوی اما تو چه کردی حالا وقت عقب‌نشینی است؟
ریحانه که آرام و قرار ندارد اشک می‌ریزد و می‌خواهد هر چه سریع‌تر وارد دادگاه شود. در همین هنگام منشی شعبه 244 دادگاه خانواده مجتمع صدر نام زن و مرد را می‌خواند و آنها را دعوت به حضور در دادگاه می‌کند.
قاضی بهروز مهاجری در حالی که به اوراق پیش رویش نگاهی می‌اندازد از آنها می‌خواهد تا مشکلشان را شرح دهند.ریحانه 35 ساله _ با اشاره به پیچ و خم  های زندگی‌اش می‌گوید: 14 سال پیش محمد به خواستگاری‌ام آمد. از آنجایی که همکارم بود تا حدودی او را می‌شناختم؛ جوان برازنده و باشخصیتی که در همان برخوردهای اول با خانواده‌ام خودش را در دلشان جا کرد و ازدواج کردیم. چنان خوشبخت بودم که همه فامیل آرزوی چنین زندگی سرشار از شادی ما را داشتند. با به دنیا آمدن دختر و پسرمان خوشبختی‌مان تکمیل شده بود تا اینکه با شنیدن یک خبر دنیا بر سرم خراب شد و مسیر زندگی‌‌ام تغییر کرد. در حدود سه سال پیش دچار یک بیماری شدم و پزشک معالجم پس از چند آزمایش اعلام کرد مبتلا به نوعی سرطان هستم و مهلت زیادی برای ادامه زندگی ندارم.
شنیدن این خبر و دیدن جواب‌های آزمایش‌ها شوکه‌ام کرده بود نمی‌توانستم باور کنم که خوشبختی‌ام به پایان رسیده و لحظات زندگی‌ام مانند ساعت شنی هر ثانیه در حال تمام شدن است.
تا مدتی در خودم فرو رفته بودم و با هیچ کس حرفی نمی‌زدم ولی یک روز به خودم آمدم و گفتم باید کاری کنم تا دختر و پسرم و همسرم که همیشه همدم و مونسم بوده‌اند پس از مرگم آسیب نبینند، به همین خاطر پیشنهاد ازدواج دوم را به همسرم دادم که ای کاش لال می‌شدم و هرگز چنین حرفی نمی‌زدم.
مرد که برافروخته است رو به قاضی می‌گوید: زندگی‌ام را سیاه کرده بود جناب قاضی. بارها از او خواستم دست از رفتارهای بچگانه‌اش بردارد ولی گوشش بدهکار نبود. می‌‌گفت اگر مرا دوست داری باید هر چه می‌گویم گوش کنی ولی هر چه می‌گفتم بی‌فایده بود و مجبورم می‌کرد تا به حرفش گوش کنم و هنوز هم نمی‌توانم ناراحتی‌اش را ببینم ولی ... آن روزها رفتارش تغییر کرده بود در دنیای خودش بود و از همه حلالیت می‌طلبید، زندگی‌مان سرد و بی‌روح شده بود و نمی‌دانستم چه کنم؟
ریحانه ضمن سرزنش خود می‌گوید: درست است آقای قاضی هر روز به محمد اصرار می‌کردم تا در حضور من همسر دومش را انتخاب کند که بعد از مرگم مراقب او و مادر مهربانی برای فرزندانم باشد. شوهرم از رفتارهایم خسته شده بود ولی من مصمم بودم و  وظیفه خودم می‌دانستم که به فکر آینده زندگی خانواده و جگرگوشه‌هایم باشم. با اینکه خانواده‌هایمان بشدت با کار من مخالف بودند ولی من در تصمیمم جدی بودم. بین دوست و آشنا و فامیل می‌گشتم تا زن وفاداری برای همسرم و مادر مهربانی برای بچه‌هایم پیدا کنم تا اینکه در یکی از مهمانی‌ها با همکلاسی‌ام مهتاب روبه‌رو شدم.
از آنجا که مهتاب را بخوبی می‌شناختم نور امیدی در دلم تابید. او همانی بود که می‌توانستم خانواده‌ام را به او بسپارم. مهتاب مدیر یک مدرسه ربود و با وجود داشتن خواستگارهای بی‌شمار شوهر نکرده بود. رابطه‌ام را با او بیشتر کردم و پس از مدتی برای اقامت در هتل مشهد دو بلیت خریداری کردم و از او خواستم مرا همراهی کند تا به گردش و زیارت برویم. مهتاب که  از همه جا بی خبر بود با من به این سفر آمد و با یکی از سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام روبه‌رو شدم. برایم آسان نبود دو دستی زندگی‌ام را که لحظه به لحظه برایش زحمت کشیده بودم به دست زن دیگری که قرار بود هوویم شود، بسپارم ولی چاره‌ای نداشتم و به دلیل علاقه زیاد به محمد و عشق به فرزندانم خودم را کنترل کردم و با مهتاب حرف زدم.
ریحانه که با یادآوری خاطرات گذشته غم در چهره‌اش موج میزد، ادامه می‌دهد: در آن شب ماجرای زندگی‌ام و تصمیمی را که داشتم برای مهتاب تعریف کردم و او که نمی‌دانست زنی که می‌خواهد برای همسرش زن دوم انتخاب کند من هستم با چنین تصمیمی بشدت مخالفت کرد و گفت به هیچ عنوان تصمیم درستی نیست و باید به آن زن گفت که چنین کاری نکند وقتی مخالفتش را دیدم ناگهان بغضم ترکید و با گریه و التماس همه ماجرا را برایش تعریف کردم و گفتم زنی که در جست‌وجوی هوویی برای خود است خود من هستم.
باورش نمی‌شد من او را برای همسرم خواستگاری می‌کنم و از پیشنهادم بشدت ناراحت شد ولی وقتی حال و روزم را دید فرصت خواست تا در موردش فکر کند.
محمد حرف‌های ریحانه را قطع می‌کند و می‌گوید: زندگی‌ام را جهنم کرده بود وقتی از سفر آمد و ماجرا را برایم تعریف کرد همه بدنم یخ کرد، برایم آسان نبود که فکر کنم قرار است او را از دست بدهم و پس از سال‌ها زندگی مشترک با زن دیگری ازدواج کنم ولی مخالفتم بی‌فایده بود با اینکه مهتاب دختر برازنده و مهربانی بود راضی نبودم زندگی او را هم خراب کنم ولی از اصرارهای ریحانه عاصی شده بودم، طفلک دختر و پسرمان هم از رفتارهای ما گیج شده بودند و وقتی دیدم راهی ندارم به ناچار تسلیم شدم.
 این بار ریحانه ادامه می‌دهد: وقتی جواب مثبت را از هر دویشان گرفتم به تدارک مراسم عقدشان پرداختم. روز ها و شب‌ها ی سختی بود ولی هر روز که می‌گذشت  حس می‌کردم به روزهای آخر عمرم نزدیک می‌شوم، سکوت می‌کردم و نمی‌گذاشتم کینه در دلم ریشه کند سرانجام با برگزاری مراسم ازدواج همسرم با مهتاب همه‌مان در کنار هم زندگی جدیدی را شروع کردیم. روزهای خوب و خوشی را کنار هم داشتیم.
 گرچه واقعاً دیدن محمد در کنار مهتاب برایم راحت نبود ولی خودم خواسته بودم و نمی‌توانستم زندگی را برای آنها زهر کنم حتی با بچه‌هایم صحبت می‌کردم تا مهتاب را قبول کنند تا اینکه کم کم رابطه‌شان با مهتاب خوب شد. خوشحال بودم که توانسته‌ام همه چیز را سروسامان دهم و خیالم راحت بود که پس از مرگم زندگی خانواده‌ام از هم پاشیده نمی‌‌شود ولی افسوس که سخت اشتباه می‌کردم.
ریحانه ادامه می‌دهد: یک سالی از زندگی مشترک با هوویم گذشت تا اینکه متوجه شدم او باردار شده است، تحمل این واقعیت خیلی برایم سخت بود سعی می‌‌کردم خودم را با کارهایم سرگرم کنم ولی هزار فکر و خیال در سرم بود تا اینکه در ادامه آزمایش‌ها نزد پزشک‌ معالجم رفتم اما او من را به یک پزشک دیگر معرفی کرد. در دلم غوغایی برپا شده بود می‌خواستم بدانم فاصله‌ام تا مرگ چقدر است پزشک متخصص پس از انجام چند آزمایش ‌از من خواست نزدش بروم تا خبر مهمی به من بدهد. با بدنی لرزان راهی مطب دکتر شدم و وقتی نتیجه آزمایش را داد انگار گوش‌هایم نمی‌شنید و شوکه بودم. دکتر چند بار تکرار کرد و گفت: «شما هیچ بیماری خاصی ندارید و مبتلا به بیماری لاعلاجی نیستید آزمایش‌های قبلی به اشتباه سرطان را نشان داده است» . با شنیدن حرف‌های دکتر به جای خوشحالی غمی به دلم نشست.

این بار مرد روبه رئیس دادگاه می‌گوید: جناب قاضی از آن پس ریحانه هر روز دعوا و جنجال راه می‌انداخت و به مهتاب بیچاره طعنه می‌زد من هم مجبور شدم به ناچار برای امنیت مهتاب خانه جداگانه‌ای فراهم کنم ولی هرگز وجدانم اجازه نمی‌داد از او جدا شوم، ریحانه باید فکر همه چیز و همه احتمالات را می‌کرد باید احتمال می‌داد اگر زنده بماند تحمل این وضع را خواهد داشت یا نه؟ خودش با اصرار مراسم عروسی ما را تدارک دید و حالا چطور زن بی‌گناه را طلاق بدهم و آواره‌اش کنم. خوشحالم که ریحانه بیماری ندارد و آزمایش‌ها اشتباه بوده ولی نمی‌توانم چشمم را به مهربانی‌های مهتاب ببندم در حالی که منتظر تولد فرزندش هستیم. من نه حاضرم مهتاب را طلاق بدهم و نه از ریحانه جدا شوم ولی او هر لحظه ما را تهدید می‌کند و می‌گوید اگر مهتاب را طلاق ندهم خودش را می‌کشد. آقای قاضی شما بگویید چه کنم؟
ریحانه با چهره‌ای برافروخته در جواب شوهرش می‌گوید: من طاقت این زندگی را ندارم نمی‌توانم آنها را کنار هم ببینم. من اشتباه کرده‌ام و تاوانش هر چه باشد می‌دهم ولی باید بین من و مهتاب یکی را انتخاب کند اگر می‌خواهد با مهتاب باشد باید همه حق و حقوق و مهریه‌ام را بپردازد و طلاقم دهد در غیر این صورت من هم نمی‌توانم حضور هوو را در زندگی‌ام تحمل کنم.
قاضی بهروز مهاجری با شنیدن گفته‌های این زوج احساس می‌کند با پرونده عجیبی روبه‌رو است و گرفتن تصمیم درباره این ماجرا هر چند مشکل به نظر می‌رسد ولی پرونده را در دستور کارش قرار می‌دهد تا پس از بررسی‌های لازم، رأی صادر کند.

 

17302

کد خبر 550747

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 8 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 36
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 8
  • بی نام A1 ۰۲:۳۷ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    188
    به درد سریال می خوره نویسندگان کجا هستید؟
    • آیدا A1 ۰۶:۵۸ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
      14
      سلام دوستان زود قضاوت نکنید . عین این ماجرا رو من تو یک فیلم ترکی دیدم خندم گرفته بود میگفتم مگه میشه ادم با دست خودش هوو بیاره اینا فیلمه.اما وقتی خودم دچار بیماری لاعلاج شدم همش تو فکر اینم که چه کسی مادر بچه های من خواهد شد ایا بهشون محبت خواهد کرد؟ یکی از اشناهامون رو که میدونم بچه هامو دوست داره سعی میکنم به خونوادم نزدیک کنم . اما هیچ وقت جرات پذیرش هووو رو تا زنده هستم ندارم..آدم وقتی تو شرایطش قرار می گیره کارایی میکنه که فکرش رو هم نمیکنه. اما به نظرم این خانم خودش باید طلاق بگیره و کاری به زندگی هووش نداشته باشه چون خودش باعث شده
  • بی نام IR ۰۲:۴۴ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    300
    خدايا ما را از دست دم دمي مزاجي خانمها رهايي ده. خودشون هم نمي دونند از زندگي چي ميخوان
  • خليل A1 ۰۳:۵۷ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    336
    قابل توجه خانم هاي محترم ، بودن هوو در زندگي براي سلامتي يشان مفيد ميباشد و دقيقا مثل شيمي درماني عمل ميكند ،همانطور كه در بالا ديديم حتي سرطان را هم درمان ميكند . حالا خود دانيد ما به فكر سلامتي شما عزيزان هستيم.
    • بی نام A1 ۰۶:۴۳ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
      29
      شيمي درماني رو خوب اومدي خخخخ
    • سلام IR ۱۸:۳۷ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
      12
      ببینم مادرتم گرفتار همین موقعیت بشه باز همینو میگی؟
  • بی نام A1 ۰۴:۰۱ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    89
    این زن خودش مشکل داشته حالا هم باید مهریه شو بده که حقشه و از هم جدا بشن
  • بی نام IR ۰۴:۰۹ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    145
    زن دیوااااانه
  • رضا A1 ۰۴:۱۵ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    164
    فیلم ترکیه ای زیاد میدیده
  • بی نام IR ۰۴:۲۰ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    141
    اوج خودخواهی یک زن،که با سرنوشت همنوع خودش بازی میکنه و هم نوع خودش را شبیه یک کالا فرض میکنه
  • بی نام IR ۰۴:۲۰ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    97
    عوض اینکه به فرض مریضی برای سلامتیش تلاش کنه راه افتاده برای یافتن زن دوم برای شوهرش
  • بی نام IR ۰۴:۴۳ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    108
    دو ویژگی زنها: استاد از دست دادن فرصت ها، موجوداتی غیر قابل پیش بینی
  • بی نام A1 ۰۴:۴۷ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    102
    شوهر خوش شانس به آین میگن . دست شوهره و دکتر اولی تو یه کاسه بوده.
  • منصور IR ۰۴:۴۸ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    83
    خدایا زن چرا اینقدر موجود عجیب غریبیه؟ یک لحظه عاشقته لحظه بعد ازت متنفره ، یک لحظه در یک تصمیم راسخه لحظه دیگه براش مهم نیست ، یک لحظه برات می میره لحظه دیگه میخواد سر به تنت نباشه ، یک لحظه دنیاش هستی لحظه دیگه پشیزی پیشش ارزش نداری ، یک لحظه میگه اینکارو بکن لحظه دیگه میگه چرا کردی... در سال 1968 در یک کنفرانس بین المللی در سوئیس جلسه جالبی برگزار شد. عنوان این نشست این بود: آیا زن یک انسان است؟ تمامی زیست شناسان ، جامعه شناسان ، فیزیکدانان و فلاسفه بزرگ دنیا جمع شدند و در این مورد صحبت کردند... نتیجه این نشست این بود که : "زن انسان است اما انسان عجیبی است"
    • پرهام کشاورز IR ۰۵:۲۲ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
      15
      منصور خان عالی بود
    • مرد هنگ A1 ۰۲:۴۷ - ۱۳۹۵/۰۴/۱۰
      4
      عالی گفتی منصور . من زورمو زدم که باباجان چرا انقدر گیج میزنی تو . درجا قبول میکرد و فورا رد میکرد و سه ثانیه بعد ممتنع و بعد قبول و بعد رد و سیکل ترکیبی ادامه داره تا همین لحظه ی کوفتی که داره میخوره به دیوار توی پیاده رو .
  • علي A1 ۰۴:۵۰ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    64
    خدا به داد ما مردان مظلوم از دست اين زنان دم دمي مزاج برسه ....
  • محمد IR ۰۴:۵۶ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    37
    اگر واقعی باشه..باید به زندگی مشترکشون ادامه بده
  • رضا A1 ۰۴:۵۷ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    51
    من فیلمش ودیدم آخرش اینجوری تموم نمی شه که
  • پريا A1 ۰۵:۰۱ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    47
    هميشه همين بوده به جاي حل يه مشكل مشكل ديگري درست كرده البته شوهر اين خانم هم مقصره چون اگه همسرش رو دوست داشت نمي ذاشت يه لحظه فكر مرگ رو بكنه چه برسه به همسر دوم براي شوهرش متاسفانه ما ادمها تا وقتي در كنار هميم قدر همديگرو رو نمي دونيم
    • پريا A1 ۰۵:۵۱ - ۱۳۹۵/۰۴/۱۳
      0
      آخه اگه زوري ميگفت ديگه خونه فك و فاميلات نرو قبول مي كرد مردك بچه دارم شده
  • رضا IR ۰۵:۰۶ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    41
    خخخخخخخخخ. خیلی خندیدم. دمتون گرم. فیلنامه خوبی برای یک فیلم کمدی میشه.
  • باباخاني A1 ۰۵:۰۹ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    30
    بانوی سرزمینم
  • بی نام IR ۰۵:۰۹ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    23
    این چرت وپرت ها چی بود ؟
  • علي IR ۰۵:۱۳ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    70
    به درد ماه عسل سال بعد ميخوره...
  • مهرداد A1 ۰۵:۲۸ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    13
    بیچاره زن دومی،زندگیش شده بازیچه دمدمی مزاجی زن اول.
  • ناشناس IR ۰۵:۳۸ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    12
    این زن زندگی با زندگی یک دختر بازی کرده حالا غلط می کنه پشیمان بشه اگه ناراحته خودش بزاره بره
  • بی نام A1 ۰۵:۴۰ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    5
    لطفا رای دادگاه را بنویسید که ما منتظر هستیم خداوند ی راه مناسبی پیش رویشان بگذارد
  • بی نام A1 ۰۵:۴۲ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    28
    آقا از خدا خواسته نه پیگیر بیماری همسرش شده نه گذاشته زن بدبخت فوت بشه بعد عروسی بگیره تو این وضعیت بحرانی همسرش به فکر دست و پا کردن یه بچه جدید هم بوده آخه خوش انصاف اگه چیز دیگه ای ازت میخواست علیرغم میلت انجام میدادی؟
  • رضا A1 ۰۵:۴۳ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    15
    جفتشونو طلاق بده
  • عارف IR ۰۹:۵۲ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    13
    اين مشكل فقط يك راه حل دارد مرد بايد همسر سوم را هم بگيره تا اين رقابت بين زنها از دوجانبه وجنگ گرم به سه جانبه وجنگ سرد تبديل بشه
  • ارشمیدس A1 ۱۰:۰۲ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    5
    من فکر میکنم دست دکتر اولی و دکتر دومی و زن در یک کاسه بوده که مهریه را از مرد بگیرن و ازون طرف هوو بیرن واسه مرد که بتونن حضانت بچه ها رو از مرد بگیرن. مثل روز روشنه که اینطوریه.
    • زن A1 ۰۳:۰۰ - ۱۳۹۵/۰۴/۱۰
      4
      آفرین. همینه. اما آخه یکسال طولش میده واسه مراجعه به دادگاه و انقدر گریه و فیلم بازی میکنه تا دو تا بچه نق نقو بگیره ببره. آفرین.
  • بی نام IR ۱۱:۳۴ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    11
    بیچاره قاضی پرونده ... الان خیلی گیج شده بنده خدا
  • بی نام IR ۲۱:۲۳ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۹
    11
    الان قاضی خواب نداره. بدبخت. هی باید زنگ بزنه به رفیقاش مشورت بگیره خخخخخخخخ
  • مرد A1 ۰۲:۵۱ - ۱۳۹۵/۰۴/۱۰
    11
    درس مهم از این داستان اینه که همیشه نظره چند دکتر را بگیرید . فراوونند دکترهای خیالباف. به جای اینکه چنتا آزمایش مجدد ازش بگیره ، نه گذاشته نه برداشته به خودش گفته تو مردی خودت خبر نداری . ای داد.