گزید این همه بیمهری زمانه مرا
نماینده است به جز عزلت، آشیانه مرا
نفس نفس زده یک لحظه پا نکردم سست
نبود حاجت تندی و تازیانه مرا
گرفته دستِ ز پا اوفتادگان یک عمر
به سر فکند همین مشی ناشیانه مرا
اگر ز رنج کسی خاطرم نشد رنجه
به توبه غسل دهد گریة شبانه مرا
همیشه تیر کجاندازی از حسادت بود
که میگرفت بدون خطا نشانه مرا
نه اهل آز و نیازم نه نیز خام طمع
زمان چگونه بگیرد به دام و دانه مرا؟
زمانه بس که ز من حق شنیده، میترسد
نکرده باز دهان، میزند دهانه مرا
«سبب مپرس که چرخ از چه سفلهپرور شد»
بدین بهانه بگیرند بیبهانه مرا
از اینکه در خط پرگاریام سراسر عمر
گرفتهاند چو پرگار در میانه مرا
شده بسیط زمین تنگ مثل زندانم
فراخنای جهان است کنج خانه مرا
یک اوستاد غزل دیدهام که سیمین است
به راه شعر بس آن رهبر یگانه مرا






نظر شما