دیاکو حسینی، کارشناس مسائل بین المللی در کافه خبر خبرآنلاین به بررسی سیاست خارجی امریکای ترامپ و رفتار آن با برجام پرداخت.

محمد اکبری: روزهای انتظار برای سخنرانی ترامپ در مورد برجام به پایان رسید و او در نهایت برجام را به کنگره ارجاع داد. ترامپ طبق آنچه که قبلا نشان داده بود دوست دارد همچنان پیش بینی ناپذیر و شگفت انگیز جلوه کند. سیاست خارجی ایالات متحده و استراتژی های بلندمدت آن در دوران ترامپ دچار نوعی تغییرات عمیق و دگردیسی شده است. ترامپ تلاش می کند با نوعی بی برنامگی و عدم استراتژی مشخص، مسائل امریکا را پیش ببرد. آیا این شیوه جدیدِ آمریکای در حال گذار است و ساختار موجود چنین رویکردی را می‌پسندد و یا در نهایت این فضا یکسویه خواهد شد؟ در سویی دیگر چه اتفاقی برای برجام در کنگره در انتظار است؟ در این باره با دیاکو حسینی کارشناس مسائل بین المللی در کافه خبر خبرآنلاین گفت و گو کرده ایم که از نظر می گذرانید: 


با توجه به حضور ترامپ در امریکا و نوع سیاست ورزی او در داخل و خارج که نوعی پیش بینی ناپذیری و عدم قطعیت را با خود دارد، آیا امریکا به این نتیجه رسیده است که با توجه به سرعت بالای تحولات، استراتژی بلند مدتی نداشته باشد؟ آیا سیستم درونی امریکا از همین پیش بینی ناپذیری و عدم استراتژی استقبال می کند و آن را به نفع منافع کنونی آن می داند؟


 

آمریکایی ها نزدیک به دو دهه است که در یک آشفتگی کامل، هیچ نوع استراتژی بزرگ و یا دکترینی برای اجرایی کردن آن ندارند. غیر از خود استراتژی که در سطحی پایین تر است و برای مسائل کوتاه مدت تبیین می شود، در سطحی بالاتر درباره شکل گیری هر نوع استراتژی بلندمدت نتوانستند با همدیگر به توافقی درون جامعه آمریکا برسند. علتش این بود که آمریکا بعد از فروپاشی شوروی تا اندازه ای هویت سیاست خارجی خودش را از دست داد. یعنی کشوری که با این سوال مواجه بود که بعد از فقدان شوروی و تهدید کمونیسم، ایالات متحده باید چه رسالت دیگری در جهان دارد. این مقطع تقریبا با فروپاشی شوروی در آمریکا شکل گرفت.

عده ای از جمهوریخواهان اعتقاد داشتند که امریکا باید بعد از فروپاشی شوروی و از بین رفتن تهدید کمونیسم به درون خانه خودش برگردد و جمهوریت امریکا را بازسازی کند. استدلال آنها هم این بود که آمریکا جزیره ای دورافتاده از خشکی های شلوغ اوراسیاست و به واسطه تسلیحات هسته ای و فاصله جغرافیایی از امنیت برخوردار است. در عین حال یک اقتصاد بزرگ و پویا دارد که به تنهایی هرآنچه می خواهد را می تواند از درون خودش بدست بیاورد. یعنی اینکه اینها اعتقاد داشتند که آمریکا به لحاظ اقتصادی تا اندازه زیادی مستقل است. این حرف درست بود. اسپایکمن در نیمه قرن گذشته استدلال کرد که اگر آمریکا همه نیروهایش را از اوراسیا بیرون بکشد هم می تواند بدون ارتباطات اقتصادی چندان گسترده ای با بقیه جهان زندگی و رفاه خودش را ادامه دهد برای اینکه اغلب کالاهای استراتژیک آمریکا در نیمکره غربی تامین می شود، در آمریکا یا در آمریکای جنوبی.

درونمایه این استدلال تا دهه 90 هم توسط این دسته از جمهوریخواهان ادامه پیدا کرد. از نگاه آنها، آمریکا بعد از تبدیل شدن به تنها ابرقدرت جهان، کاری زیاد دیگری برای انجام دادن در اوراسیا نداشت. معنای ضمنی چنین عقیده ای، نه تنها جمع کردن پایگاه های نظامی آمریکا در گوشه و کنار دنیا به جز نیمکره غربی بود بلکه می باید به تعهد خود در پیمان های بین المللی هم خاتمه می داد.

در مقابل این عقیده، عده ای دیگر که نئوکان ها در راس آن بودند اعتقاد داشتند که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، یک فرصت تاریخی و البته گذراست و به ایالات متحده این شانس را می دهد که سروری جهانی خود را برای مدت طولانی تضمین کند. این نگرش امپریال آمریکا را موظف می کرد که امپراطوری جهانی امریکا، و به نوعی یک آمریکای خیراندیش برای همه دنیا را از طریق سرکوب رقبا، دشمنان به جا مانده و هر نوع مقاومتی علیه ایالات متحد برقرار کند. این درواقع ادامه مباحث مربوط به هژمونی ایالات متحده آمریکا در دهه 90 میلادی بود که طرفداران خودش را هم داشت. این افراد مثل چارلز کراتامر و رابرت کیگِن و ویلیام کریستول و افراد مشهور دیگری در آن طیف قرار می گرفتند. دیک چنی هم جزو همان آدم ها در آن مقطع زمانی بود و درواقع کسانی که در دولت بوش یک دهه بعد مستقر شدند، اغلب جزو همان طیف فکری بودند. ما یک طیف دیگر هم داشتیم که همین مقدار متنفذ بودند. یعنی "بین الملل گراهای لیبرال" در آمریکا که مصداق و نماد آنها دولت بیل کلینتون بود. آنها در این عقیده با هژمونیست ها شریک بودند که امروز تهدید جهانی وجود ندارد و همینطور درباره اینکه آمریکا باید خودش را جهانی کند منتها نه به زور بلکه از طریق قدرت نرم آمریکا که در آن زمان کلید واژه یا اسم رمز آن «جهانی شدن» بود.

طی دو دهه اخیر نیز وضعیت به همین روال بود؟

در دهه 90 تا سال 2001 حداقل این سه دیدگاه با هم در رقابت دائمی بودند و هیچ وقت در خود جامعه آمریکا توافقی در مورد اینکه کدام یک درست تر است پیش نیامد. به تدریج و در اواخر همان دهه با افزایش منطقه گرایی ها در شرق آسیا و شکل گیری اتحادیه اروپا و یورو این تصور را ایجاد کرد که آمریکا می تواند با کمک همین بین الملل گرایی لیبرال جهان را مدیریت کند. تا یازده سپتامبر که همانطور که می دانید همه چیز را عوض کرد. این تصور را به کلی کنار زد که جهانی شدن می تواند پایان راه یا پایان تاریخ باشد و گسترش لیبرال دموکراسی سرنوشت مختوم جهان است. بازخیزی مجدد روسیه بعد از رکود اقتصادی دهه 90 و پیوستن چین به WTO در همزمانی با آنچه رادیکالیسم اسلامی به عنوان رقیبی برای اتحاد جماهیر شوروی قلمداد می شد، زیربنایی ناامیدی از بین الملل گرایی لیبرال و به به عبارت دیگر، تکیه به جهانی شدن بود. چین که یک کشور اقتدارگرا و غیردموکراتیک است ولی توانسته بود یک رشد اقتصادی بی سابقه در تاریخ بشر را در زمان کوتاه نشان دهد. این اتفاقات منجر به کنار رفتن آن عقیده شد که جهانی شدن پایان راه است و لیبرال دموکراسی بین الملل همان استراتژی مختوم ایالات متحده آمریکاست. داستان از این به بعد روشن تر است؛ حمله به عراق و افغانستان یعنی بازگشت به همان ایده هژمونی ایالات متحده، شکست هم در عراق و هم در افغانستان، بحران مالی 2008 و بعد از آن ظهور باراک اوباما و یک تغییر جدید در سیاست خارجی آمریکا.

آیا اوباما این رویکرد را تغییر داد؟

مجددا یک رکود دیگری که آمریکا نتوانست در این مقطع تعریف کند که باید چه نوع دکترین یا استراتژی بلند مدتی تعریف کند؟ واقعیت این بود که اوباما بین رئالیسم و بین الملل گرایی و این گرایش ها گرفتار بود و هیچوقت نتوانست انتخاب کند که آمریکای اوباما چه نوع آمریکایی است؟ صرفاً این استنباط ایجاد شد که امریکای او آمریکایی خویشتن دارتر و در مقایسه با جرج بوش محتاط تر و عملگراتر است.

به نظرم شکست هایی که آمریکا بعدها در ارتباط با چرخش به آسیا خورد موضوع را پیچیده تر کرد. در سوریه و یمن و افغانستان اوضاع به نفع آمریکا پیش نرفت و در عراق هم گفته می شد که اوضاع تحت نفوذ ایران قرار گرفته است. در نگاه آمریکایی ها در عین حال که تروریسم همچنان به رشد خودش ادامه می داد، حمله به خاک آمریکا در اشکال مختلف البته کوچکتر از یازده سپتامبر وجود داشت و بسیاری از آمریکایی ها را به این جمع بندی رساند که ما از پایه و بنیان مشکل داریم. یعنی یک تغییر رویکرد نسبت به به هم خوردن ساختار و سیستم اصلی آمریکا اتفاق افتاد. بحران مالی 2008، فاتحه جهانی شدن را خواند و آمریکایی های بیشتری را به این جمع بندی رساند که سبک زندگی آمریکا در داخل و در خارج باید تغییر کند.

چه شد که از خلال این رویکرد، ترامپ ظهور کرد؟

از نگاه عموم مردم، ریشه مشکلات آمریکا در اهالی واشنگتن است. این ایده در 2008 در 2001 و یازده سپتامبر به بعد به کلی نابود شد و در نتیجه مقصری باید پیدا می شد که این اشتباهات و خطاها را توضیح دهد. رادیکالیسم اسلامی، مهاجران خارجی، سیاهپوستان و البته جهانی شدن اقتصادی متهمان ردیف اول بودند. از طرف دیگر "تشکیلات" در ایالات متحده که نتوانسته امریکا را به سمت درست خودش هدایت کند. ترکیبی از این نگاه های اعتراض آمیز منجر به ظهور ترامپ شد. کسی که مدعی بود قرار است کثرت پلورالیسم فرهنگی که آمریکا را به زعم او آمریکا را آنها ضعیف تر کرده را کنار بزند و میراثی که بوش و حتی کلینتون و اوباما ایجاد کرده بودند، باید توجه کنیم که ترامپ در کمپین های انتخاباتی منتقد بوش و جنگ عراق هم بود. او فقط منتقد باراک اوباما نبود. این بدان معناست که آقای ترامپ به نوعی یک سوء استفاده و زیرکی سیاسی در قبال دو دهه یعنی دهه 90 و دهه اول قرن بیست و یکم نسبت به سردرگمی آمریکا در انتخاب دکترین کرد. ترامپ فقط از شکست جامعه سیاسی آمریکا در انتخاب یک استراتژی کلان که برای هویت سیاست خارجی و امنیت و رفاه داخلی آمریکا باشد، بهره برداری کرد. من فکر می کنم که ترامپ مایل هم نیست که دکترین برای خودش انتخاب کند، برای اینکه بلافاصله او را در معرض نقدهای مختلف در درون خود آمریکا قرار خواهد داد و چرخه مباحثات قبلی را درباره ماهیت سیاست خارجی آمریکا تکرار می کند.

برای پوپولیستی مثل ترامپ ادامه ابهام هم در درون جامعه سیاسی و هم در رابطه با نقش آمریکا در جهان مفید است و این به نظرم نوع افراطی عملگرایی است. استراتژی او ساده است: منتظر باش و ببین چه پیش می آید و متناسب با آن عمل کن. در این تعبیر لازم نیست که آمریکا یک استراتژی بزرگ داشته باشد و یا حتی بخواهید هویت آمریکا را در جهان تعریف کنید. بنابراین فکر می کنم صحبت درباره اینکه امریکا چه استراتژی ای دارد، فارغ از اینکه آنها این کلمه را به کار ببرند یا نبرند و فارغ از این نمایش ها و شوها، آمریکای ترامپ هیچ نوع استراتژی نه دارد و نه می تواند داشته باشد و نه می خواهد داشته باشد و این مزیت ترامپ به نسبت روسای جمهور قبلی و رقبای مطرح احتمالی که الان در هر دو حزب وجود دارند، است و این باعث سردرگمی جهان است. یعنی با یک رئیس جمهوری طرف هستند که هنوز ابرقدرت جهان است، مسئولیت خیلی زیادی دارد ولی در عین حال هیچ روش روشنی هم برای آینده آمریکا، آینده جهان و آینده متحدان آمریکا ندارد.

 

 

به نظرتان ساختار آمریکا هم دارد این موضوع را قبول می کند؟ یعنی تمام روشنفکران و کسانی که در این ساختار آمریکا تاثیرگذارند. یعنی ما کارگزاری به نام ترامپ را داریم که دارد مسئول اجرایی امریکا است. رئیس جمهور است ولی زیر پوست آمریکا فقط ترامپ نیست. قبلا گفته می شد که این ساختار حتما روی ترامپ تاثیر می گذارد. همانطور که ترامپ قبل انتخابات و بعد انتخابات فرق کرده و او آرامتر و محافظه کارتر شده و آن را به مسیری می آورد که سیستم می خواهد. ولی عملا با تمام رفتارهایی که می بینیم تاثیر چندانی نمی بینیم که ترامپ رئیس جمهوری باشد که با قبل انتخابات فرق داشته باشد. چون واقعا در حال عمل به حرفهایی است که قبلا می زد. آیا ساختارهم چنین چیزی را قبول دارد و از آن استقبال می کند که این دوره گذار بگذرد تا آینده مشخصی ساخته شود؟ یا اینکه دوست دارد روی ترامپ همچنان تاثیربگذارد؟

آنها دوست دارند تاثیر بگذارند و ترامپ پیش بینی ناپذیر را به حال خودش رها نکنند. اما من فکر می کنم آمریکایی ها درحال آموختن یک درس جدید هستند که در تاریخ امریکا بی سابقه است. البته ترامپ اولین رئیس جمهور پوپولیست آمریکا نیست قبلا هم ما اندرو جکسون را داشتیم که به همین مقدار پوپولیست بود با این تفاوت که آقای ترامپ در زمانه خیلی حساس تری در مقایسه با قرن 19 قدرت را به دست گرفته و این برای خیلی از آمریکایی ها که متوجه نقش حساس امریکا و اوضاع شکننده جهان هستند اهمیت بیشتری دارد. آنها سعی می کنند ترامپ را همچنان به راه راست هدایت و مهارش کنند. از ایده های افراطی و ناآگاهی ترامپ به واسطه مشاورهای مستقیم یا غیرمستقیم جلوگیری کنند. درسی که آنها می گیرند این است که برخلاف تصوراتی که در دهه 90 فرض مسلم پنداشته می شد که لیبرال دموکراسی بهترین نوع حکومت در جهان است و لیبرال دموکراسی آمریکایی از همه آنها بهتر است این فرض امروز برای خیلی از روشنفکران آمریکایی کاملا شکسته شده است.

نگاه آنها به رقبا چگونه است؟

آنها می بینند که روسها به مراتب جامعه شان را بهتر اداره می کنند. چینی ها، همینطور با ثبات خیلی بیشتری اقتصاد بزرگ چین و نقش این کشور در اقتصاد جهان را دنبال می کنند، ولی آمریکایی ها همچنان در این وضعیت موجود فلج شدند. این برمیگردد به اینکه لیبرال دموکراسی باید وضعیت خودش را ترمیم کند و راه هایی پیدا کند که وجود رسانه ها و تکنولوژی ارتباطات موجب پیروزی عوامفریبی نشود. قبل از آنکه دونالد ترامپ به تهدیدی برای جهان توصیف شود داخل آمریکا او تهدیدی برای دموکراسی در این کشور محسوب شده است.

من فکر می کنم آنها این درس برایشان خیلی مهمتر از سایر موضوعات در درون آمریکا خواهد بود و درباره این باید در چهار سال آینده بیشتر از خود آمریکایی ها بشنویم که چه چیزهایی در طول این مدت یاد گرفته اند. ولی به لحاظ سیاسی در جایی که الان به ما مربوط است این است که ما هم خوب درک می کنیم که نخبگان آمریکایی اغلب تاثیری بر روی ترامپ ندارند. یعنی امروز یک جاده یکطرفه بین اتاق های فکر و کاخ سفید برقرار است. ترامپ کارهایی را انجام می دهد که آنها فقط باید درباره اش مطالعه کنند و ایده هایی بدهند که بتوانند از بدتر شدن اوضاع جلوگیری کنند. ولی در عین حال ایده ها، حرف ها و تزهای آنها در کاخ سفید شنیده نمی شود. این اولین بار در آمریکای مدرن است که رابطه بین اتاق های فکر و مراکز تحقیقاتی، دانشگاه ها و کاخ سفید به این شکل یکطرفه شده است.

ولی در عین حال با وجودی که ترامپ با یک ترفند پوپولیستی به قدرت رسید هنوز آمریکا جامعه ای دموکراتیک است. یعنی سازوکارهایی را در درون خودش دارد که می تواند حتی فردی بی ملاحظه مثل ترامپ را هم تا اندازه زیادی کنترل کند. اگر این کنترل ها نبود احتمالا ممکن بود که جنگ با کره شمالی خیلی زودتر آغاز می شد؛ چون ترامپ واقعا با ابعاد و پیچیدگی های روابط نظامی، صلح و امنیت بین المللی آشنایی ندارد و تنها با یک محاسبات غلط جنگ به یک گزینه واقعی تبدیل می شود.

درباره برجام چطور؟

اگر فشارهای نخبگان واشنگتن نبود خروج از برجام از نگاه ترامپ قطعی بود. بنابراین به نظر می رسد که تاثیراتی است که جامعه دموکراسی امریکا، جامعه مدنی، رسانه ها، لابی های مختلف به هر حال تاثیرش را روی ترامپ می گذارد و تا مقداری افسار کاخ سفید را می کشد و مهار می کند. بنابراین من فکر می کنم این رابطه هنوز هست و آنها دارند سعی شان را می کنند اگرچه می دانند که نباید انتظار داشته باشند که یک تاثیر ایده آل را روی کاخ سفید یا حتی وزارت خارجه آمریکا داشته باشند.

این رفتاری که ترامپ در مقابل ایران و برجام داشته و دارد به چه دلیل است. تحلیتان درباره رویکرد سخت و نرمی که آمریکایی ها در دو دوره داشتند چیست و آیا همه چیز به شخصیت ترامپ برمیگردد که اینگونه رفتار می کند و تهدید به پاره کردن برجام می کند تا در معرض دیده شدن باشد. عده ای می گویند که امریکا از اول همین بوده یعنی ما با امریکا از اول در این 40 مشکل داشتیم. یکسری رئیس جمهورها که می آمدند نظرشان این بوده که نرم رفتار کنند و بتوانند تاثیرگذار باشند مثل اوباما که خیلی تعامل پیدا می کند و برجام رخ می دهد ولی اوباما هم عملا اعتقادی به تعامل و دادن امتیاز به ایران ندارد. گونه دوم کسانی مثل ترامپ که نظرشان اصلا تغییر رژیم است و رفتار تعاملی و نرم را کارساز نمی داند. در این برهه آنچه در مورد برجام می بینیم مواضع اروپایی ها و کشورهای همپیمان آمریکاست که اصرار دارند زیر برجام نزنیم و نقض نکنیم. به نوعی غیرقابل درک می شود که این همه مقابله و بحث به کجا می انجامد. آیا همه چیز به شخصیت ترامپ برمیگردد که فقط می خواهد دیده شود و حرف او باشد؟ او وعده سه ماهه برای بررسی راهبرد در مقابل ایران داد اما دست آخر از سخنرانی او راهبرد مشخصی بیرون نیامد. دوباره باید 60 روز منتظر باشیم که ببینیم کنگره چکار می کند. نظر شما در این مورد چیست؟

به نظرم سه دلیل دارد، نه فقط رفتارهای ترامپ تا امروز رفتارهای بعدی او را هم می تواند توضیح بدهد. اول اینکه آمریکا فارغ از اینکه چه کسی رئیس جمهور آن باشد نیاز دارد که خودش را یک اعتبار مجدد بخشد. آمریکا پس از جنگهای عراق و افغانستان که متحمل شکست شد و این تلقی ایجاد شد که ایالات متحده قادر نیست به یک پیروزی دست یابد و از نظم بین المللی محافظت کند. ترامپ یا هر رئیس جمهور دیگری امروز این فرصت و انگیزه را دارد که با کمک پیروزی های دیگر در سیاست خارجی آمریکا تا آنجا که مقدور است بتواند اعتبار از دست رفته آمریکا را جبران کند؛ این انگیزه همان پرستیژ آمریکاست که مخدوش شده و الان می باید احیاء شود.

من فکر می کنم این تلقی غلط در آمریکا در بعضی از محافل وجود داشت و دارد که ایران گزینه را حتی برای دست پیدا کردن به این هدف است. برای اینکه هزینه های مقابله آمریکا با ایران برخلاف مورد چین یا مورد روسیه یا حتی کره شمالی بالا نیست و آنها می توانند به نحوی با اعمال تحریم های جدید و غیره ایران را در موضع ضعف قرار دهند و در صورت امکان، ایران را به جنگ با آمریکا بکشانند. این دیدگاه نه فقط در ترامپ که در خیلی از گروه های جاه طلب دیگر یا گروه هایی که از یک استراتژی جاه طلبانه برای آمریکا حمایت می کنند، طرفداری می شود.

دلیل دیگر مربوط به بن بست موجود در سیستم دوحزبی آمریکاست که از زمان بعد از جنگهای عراق و شروع شکاف داخلی در درون دو حزب جمهوریخواه و دموکرات بعد از پیروزی اوباما در انتخابات 2008 تشدید شد، دو حزب آمریکا همیشه با وجود اتفاق نظر درباره بنیادهای سیاست خارجی آمریکا، روی موضوعات مختلف اختلاف نظر داشتند ولی الان روی مسئله بنیادین با همدیگر اختلاف نظر دارند و باعث شده که تا اندازه زیادی پیشرفت مسائل مهمی مثل بیمه های بهداشتی، مالیات و بودجه های زیست محیطی معلق شود. از این زاویه، برجام محصول باراک اوباما بود. یعنی دمکرات هایی که عمدتا، اغلب بر روی چند و چون این توافق اتفاق نظر داشتند. جمهوریخواهان به جز اقلیتی از آنها، حتی قبل از اینکه ترامپ در درون خودشان کشف شود مصمم بودند که این توافق را برهم بزنند و آن را نامطلوب می دانستند. ترامپ هم به دنبال این موج سواری که از آن حرف می زنیم وارد گود شد و طبیعتا چون جمهوریخواهان مخالف برجام بودند چون میراث اوباماست، ایشان هم مخالفت کرد حتی بدون اینکه یک صفحه از برجام را خوانده باشد. و الان خودش را مکلف می داند که این مخالفت ادامه دهد. البته منظور من این نیست که لابی های اسرائیل و اعراب در تشویق ترامپ به مخالفت با برجام موثر نیستند اما دانستن این نکته اهمیت دارد که ترامپ در برابر برجام تا اندازه زیادی تابع یک رویه و عمل انجام شده هم هست. 

مورد سوم شخصیت فردی ترامپ است. ماجراجویی؛ دمدمی بودن، اعتماد به نفس بالا و همینطور خودشیفتگی و برون گرایی او تاثیر قابل توجهی بر تصمیمات و مشی منحصر به فرد او در سیاست خارجی دارد. او به اقداماتی اهمیت می دهد که شامل منافع سیاسی بالا و هزینه پایین است؛ خیلی راحت به دست می آیند، سر و صدای زیادی به پا می کنند و افکار عمومی (رای دهندگان) با آنها آشنا هستند. یکی از این موضوعات، برجام است، همانطور که یکی از آنها روابط آمریکا و کوبا بود و خیلی کم هزینه اما پر سروصدا بود. توافق پاریس، محیط زیست، مسائل اقلیمی کم هزینه است ولی در عین حال پرسرو صداست. ترامپ به دلایل شخصیتی یک هوچی گر در روابط خارجی است. همین دلیل باعث شده که به سمت نقد و نقض برجام برود چون تصور می کند که هزینه ناچیزی باید بابت این موضوع پرداخت کند.

هیچ کس نمی داند که آیا آمریکا نهایتاً با برجام کنار خواهد آمد یا نه. همانطور که قبلاً اشاره کردم، وجود همین ابهامات است که سیاست خارجی آمریکای ترامپ را با سلف او متمایز می کند. تصور نمی کنم روزی بتوانیم یقین پیدا کنیم که رفتار بعدی ترامپ در برابر برجام، ایران و حتی کره شمالی چیست. فارغ از این مسئله، رفتار ترامپ در مقابل برجام به شکاف هر چه بیشتر و بی سابقه بین اروپا و آمریکا کمک کرده است. این برای ما خیلی خوب است ولی من فکر می کنم سخنرانی اخیر ترامپ در مورد برجام نقطه عطف بود در روابط فراآتلانتیک که از دهه 90 بی سابقه است و حتی جنگ عراق هم نمی توانست این تاثیر را بگذارد که این دیدگاه ترامپ گذاشته است. به خاطر اینکه ترامپ قبلا به خاطر نادانی و عدم آشنایی درست با مسائل جهانی به واسطه حمایت از برگزیت و همینطور خروج از توافق اقلیمی پاریس اروپا را آزرده خاطر کرده و امروز با لگد زدن به برجام به نوعی در حال زیر سوال بردن مکانیزم چندجانبه گرایی در دیپلماسی اروپاست.

 


این موضوع ایران را در چه شرایطی قرار می دهد؟ می تواند باعث شود روند مناسبی برای آن پیش برود؟

حتی اگر ترامپ از برجام هم خارج شود من فکر نمی کنم بیش از آنچه که لازم است باید نگران شویم تا زمانی که اروپاییان، چین و روسیه، آمریکا را غیرمحق می دانند و این خروج تا وقتی که به چند قطبی تر شدن نظام جهانی کمک کند می تواند برای ایران در میان مدت مفید باشد. آنچه باید نگرانش باشیم این است که ترامپ هوشمندانه یا تصادفی به این نتیجه و جمع بندی برسد که ناکامی در بازبینی برجام را با ایجاد اجماع جدید در مورد برنامه موشکی ایران جبران کند. در اینصورت آمریکا با تهدید به خروج از برجام، اروپا را تهدید و تشویق به همراهی با آمریکا برای اعمال فشار به برنامه موشکی ایران خواهد کرد. این یک احتمال واقعی است. بریتانیا و فرانسه هم قبلا اعلام کرده اند که نسبت به برنامه های موشکی ایران نگرانند. این اجماع بهای ناچیزی است که اروپا در ازای حفظ برجام می پردازد. به نظرم ما باید نگران این موضوع باشیم که چطور می توانیم از شکل گیری اجماع حول برنامه موشکی ایران جلوگیری کنیم.


به نظرتان در کنگره چه اتفاقی برای برجام می افتد؟

در چند هفته آینده که قاعدتا کنگره باید در این رابطه تصمیم بگیرد، ما شاهد لابی های گسترده ای از هر دو طرف در کنگره خواهیم بود. فکر می کنم این لابی ها برخلاف ادوار گذشته فقط لابی های سعودی، اسرائیلی و منافقین نیستند که علیه برجام اقدام می کنند بلکه لابی هایی هم خواهیم داشت که از دل مخالفان سیاسی ترامپ ریشه گرفته اند؛ یعنی لابی هایی که متوجه هستند خروج آمریکا از برجام چه پیامدهای بد و بلندمدتی برای آمریکا خواهند داشت.

بنابراین یک نبرد درون کنگره ای قابل توجهی در این دو ماه را شاهد خواهیم بود. این اشتباه بزرگی است که کنگره بخواهد به نحوی برجام را با باز کردن یکسری تحریم های جدید نقض کند. من احساس می کنم کنگره در عمل هم مایل نیست آمریکا را در معرض خطر طرد شدگی بین المللی قرار دهد. نقض برجام از طرف آمریکا نهایتا آسیب های بسیار بیشتری به آمریکا خواهد زد تا در مقایسه با ایران.

واقعیت این است که امریکا اگر بخواهد به برجام هم متعهد باشد و از آن خارج نشود، نهایت سعی اش را خواهد کرد که کمترین سودی را به ایران نرساند. یعنی در مسائل اقتصادی تا جایی که ممکن است مشوق هایی که در بازار وجود دارند را می گیرد و تا جایی که ممکن است از سرمایه گذاری خارجی در ایران جلوگیری می کند. همین امروز هم آمریکا پایبندی واقعی به برجام را نشان نداده است. بنابراین من فکر می کنم که حضور یا عدم حضور آمریکا آنچنان که تصور می شود تاثیر زیادی بر روی پیشبرد برجام و منافع اقتصادی آن برای ایران ندارد.

به نظر شما رویکرد سیاست خارجی ما نمی تواند روشهای جدیدی در این باره شکل دهد. مذاکرات و روابط ایران و امریکا در قالب ظریف- کری بسیار خوب و هماهنگ پیش می رفت ولی این بعد از ترامپ قطع شد. آیا این روابط نباید دوباره به نوعی شکل گیرد تا طرف مقابل با گفت و گوهای مستقیم در مورد برجام قانع شود؟

نمی دانم چطور می شود با دولتی مذاکره کرد که رئیسش مهارتی فراتر از دیپلماسی توییتری ندارد؛ وزیر خارجه اش را به تمسخر می گیرد و تصمیمات این دولت به جای واشنگتن در تل آویو گرفته می شود. لازمه یک مذاکره موفق، وجود حداقلی از اراده در طرفین و همینطور حداقلی از انسجام سیاسی است که تضمین های لازم در مذاکرات را مهیا کند.

با همه این احوال، فقدان هرگونه ارتباط سیاسی هم خطرناک است. تا زمانی که ترامپ رئیس جمهور آمریکاست، نوع مذاکرات ما ظاهراً نمی تواند فراتر از گفتگوهای پراکنده در مواقع ضروری میان نظامیان ایران و آمریکا باشد که امروز در حفظ صلح و اجتناب از افتادن به دام جنگ ناخواسته، جدی تر از سایر مقامات آمریکایی هستند. این مذاکره به اعتقاد من می تواند به این ترتیب باشد که یک مسیر تازه ای بین نظامیان ایران و نظامیان امریکا که امروز نماد عقلانیت، هوش و خویشتنداری در آمریکا هستند، باز شود.

وقتی وزارت خارجه آمریکا عملا نقش اصلی خود را از دست داده و کاخ سفید عملا هیچ کاری نمی کند، در اینجا نظامیان به نظرم خیلی هوشمندانه عمل می کنند. آنها فارغ از این که کاخ سفید و ترامپ چکار می کنند برنامه خودشان را در سوریه دنبال می کنند. آنها به نحوی ایران را در خلیج فارس رصد کرده و از برخوردهای احتمالی جلوگیری می کنند. نظامیان ما هم همانقدر مسئولانه رفتار می کنند.

نظامیان نزدیک به دونالد ترامپ یعنی متیس، مک مستر و جان کلی درک بهتری از اوضاع و همچنین سابقه طولانی تری در مقایسه با سایر مشاوران نورسیده ترامپ دارند. این افراد به منزله ترمز اصلی اشتباهات ترامپ عمل کرده اند. نظامیان ما هم می باید مسئولیت بیشتری در دیپلماسی نظامی برعهده بگیرند و از این جایگاه برای ارتباط گیری بیشتر با نظامیان آمریکایی و حل بعضی از مشکلات مشترک بین ما و آمریکا که در دایره اختیارات طرفین قرار دارد، استفاده کنند. هیچکس به اندازه نظامیان آمریکایی خواستار مذاکره با ایران نیست چون آنها هستند که معنای واقعی نفوذ و قدرت عملیاتی ایران را بعد از جنگ های منطقه از عراق تا سوریه درک می کنند.

هدف از این ارتباطات پیشنهادی رسیدن به یک توافق گسترده نیست بلکه صرفا جلوگیری از بدتر شدن روابط تا سرحد یک جنگ ناخواسته است و طبیعتاً باید شامل دامنه بسیار محدودی از موضوعاتی باشد که لطمه ای به موازنه قوای موجود نمی زند. بنابراین فکر می کنم بستن کریدورهای ارتباطی بین ایران و آمریکا اشتباه بسیار بزرگی است. ما می توانیم از فرصتهای بزرگی که اشتباهات ترامپ مهیا می کند، برای ارتقاء دادن منافع ایران استفاده کنیم. به نظر من وجود یک رئیس جمهور پراشتباه در کاخ سفید یک فرصت خیلی خوب برای ایران است؛ مشروط به اینکه ما توانایی تاثیرگذاری های حداقی را بر واشنگتن را از طریق باز نگه داشتن روزنه های ارتباطی حفظ کنیم.

52312

برای دسترسی سریع به تازه‌ترین اخبار و تحلیل‌ رویدادهای ایران و جهان اپلیکیشن خبرآنلاین را نصب کنید.
کد خبر 724164

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 10 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 2
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • مصطفي ف IR ۰۶:۴۳ - ۱۳۹۶/۰۸/۱۵
    1 0
    اين نظارت منم كه نصفه نيمه مياد پيشنهاد من مذاكره مستقيم با آمريكاس البته به شرط اينكه تو خاك ايران باشه يعني با اين پيشنهاد ايران ميتونه همه حركات بين المللي رو به نام خودش كنه چه قبول كنن چه نكنن ايران برندس بيان كه ميشه وجهه ايران تو جهان نيان باز ايران ميگه من حسن نيتمو ثابت كردم موضوعشم كه هست برجام يكم عق و شعور به خرج بديد ميتونيد ايران رو متحول كنيد
  • بی نام A1 ۰۴:۰۵ - ۱۳۹۶/۰۸/۱۶
    1 0
    به هیج وجه نباید با آمریکا جنگ کنیم. عرب های سنی اسراییل و بازرانی منتظر این هستند تا این را تجزیه کنند.