امام باقر(علیه السلام) با خلفاى اموى معاصر بود که ویژگی هاى هر یک از آنها را در امر حکومت و اداره جامعه مورد بررسى قرار مى دهیم.

کدام یک از خلفای بنی امیه در دوران امام باقر(علیه السلام) حکومت کرده اند؟
ولید بن عبدالملک:
او نخستین خلیفه اموی معاصر امام باقر(علیه السلام) بود . دوران خلافت ولید دوره فتح و پیروزى مسلمانان در نبرد با کفار بود. در زمان او قلمرو دولت اموى از شرق و غرب وسعت یافت. ولید در نتیجه آرامشى که در عصر وى بر کشور حکمفرما بود، توانست دنباله فتوحاتى را که در عصر خلفاى سابق انجام یافته بود، بگیرد. به همین جهت قلمرو حکومت وى از طرف شرق و غرب توسعه یافت و بخش هایى از هند، و نیز کابل و کاشمر و طوس و مناطق مختلف و وسیع دیگر، به کشور پهناور اسلامى پیوست و دامنه فتوحات او تا اندلس امتداد یافت و قشون امپراتورى اندلس از نیروهاى تحت فرماندهى «موسى بن نصیر»، فرمانده سپاه اسلام، شکست خوردند و این کشور به دست مسلمانان افتاد.(1)
سلیمان بن عبدالملک:
دوران خلافت«سلیمان بن عبدالملک» کوتاه مدت بود، به طورى که مدت سه سال بیشتر طول نکشید.(2) سلیمان در آغاز خلافت، از خود نرمش نشان داد و به محض رسیدن به قدرت، درهاى زندان هاى عراق را گشود و هزاران نفر زندانى بیگناه را که حجاج بن یوسف در بند اسارت و حبس کشیده بود، آزاد ساخت و عمال و ماموران مالیات حجاج را از کار برکنار کرد و بسیارى از برنامه هاى ظالمانه او را لغو نمود.
اقدام سلیمان در آزاد ساختن زندانیان بیگناه عراق اقدامی مستعجل بود، او بعداً این روش خود را عوض کرد و روى حساب هاى شخصى و تحت تاثیر احساسات انتقام جویانه، دست به ظلم و جنایت آلود. او با انگیزه تعصبات قبیلگى، افراد قبایل «مضرى» را زیر فشار قرار داد و از رقباى آنان یعنى قبایل یمنى (قحطانى) پشتیبانى کرد.(3) نیز عدهاى از سرداران سپاه و رجال بزرگ را به قتل رسانید، و «موسى بن نصیر» و «طارق بن زیاد»، دو قهرمان دلیر و فاتح اندلس، را مورد بیمهرى قرار داده طرد کرد.(4)
مولف کتاب «تاریخ سیاسى اسلام» مى نویسد: «سلیمان درباره والیان خود، نظریات خصوصى اعمال مى کرد: بعضى را مورد توجه قرار مى داد و براى از میان بردن بعضى دیگر نقشه مى کشید. از جمله کسانى که سلیمان با آنها دشمنى داشت «محمد بن قاسم» والى «هند»، «قتبیه بن مسلم» والى «ماورا النهر» و «موسى بن نصیر» والى اندلس بود».(5) و این دشمنی ها همه از انگیزه هاى شخصى و رقابتهاى قبیلگى سرچشمه مى گرفت که متاسفانه فرصت توضیح بیشتر در این زمینه در اینجا نیست.
سلیمان بن عبدالملک مردى فوق العاده حریص، پرخور، شکم باره، خوش گذران، و تجمل پرست بود. او به اندازه چند نفر عادى غذا مى خورد! و سفرهاى وى همیشه رنگین و اشرافى بود. او لباس هاى پر زرق و برق و گران قیمت و گل دوزى شده مى پوشید و در این باره به قدرى افراط مى کرد که اجازه نمى داد خدمت گزاران و حتى ماموارن آبدار خانه دربار خلافت نیز با لباس عادى نزد او بروند، بلکه آنان مجبور بودند هنگام شرفیابى! لباس گل دوزى شده و رنگین بپوشند! تجمل پرستى دربار خلافت کم کم به سایر شهرها سرایت کرد و پوشیدن این گونه لباس ها در یمن و کوفه و اسکندریه نیز در میان مردم معمول گردید.(6)
عمر بن عبدالعزیز:
با آن که طبق وصیت «عبدالملک بن مروان» (پدر سلیمان) ولیعهد سلیمان، برادرش «یزید بن عبدالملک» بود، اما هنگامى که سلیمان بیمار شد و دانست مرگ او فرا رسیده، به عللى عمر بن عبدالعزیز را براى جانشینى خود تعیین کرد.
پس از مرگ سلیمان، هنگامى که خلافت عمربن عبدالعزیز در مسجد اعلام شد، حاضران از این انتخاب استقبال نموده با وى بیعت کردند.(7)
عمر بن عبدالعزیز که مواجه با وضع پریشان توده ها و شاهد امواج خشم و تنفر شدید مردم از دستگاه خلافتبنى امیه بود، از آغاز کار، در مقام دل جویى از محرومان و ستم دیدگان برآمد و طى بخشنامه اى به استانداران و نمایندگان حکومت مرکزى در ایالات مختلف چنین نوشت:
«مردم دچار فشار و سختى و دست خوش ظلم و ستم گشته اند و آیین الهى در میان آنها وارونه اجرا شده است. زمام داران و فرمانروایان ستمگر گذشته، با مقررات و بدعتهایى که اجرا نموده اند، کمتر در صدد اجراى حق و رفتار ملایم و عمل نیک بوده و جان مردم را به لب رسانده اند. اینک باید گذشته ها جبران گردد و این گونه اعمال متوقف شود.
از این پس هر کس عازم حجباشد، باید مقررى او را از بیت المال زودتر بپردازید تا رهسپار سفر شود، هیچ یک از شما حق ندارید پیش از مشاوره با من، کسى را کیفر کنید، دست کسى را ببرید یا احدى را به دار بیاویزید.»(8)
او همچنین اموال بیت المال را از خانواده خود و بنی امیّه پس گرفت و جلوی سبّ امام علی(علیه السلام) را گرفته و فدکرا به بنی هاشم باز گرداند و جلوی منع حدیثرا گرفت که گویا به همین دلیل امام باقر(علیه السلام) او را نجیب بنی امیّه می دانستند(9) ولی حکومت او دو سال بیشتر نبود.
یزید بن عبدالملک:
پس از مرگ «عمر بن عبدالعزیز»، «یزید بن عبدالملک» روى کار آمد. یزیدمردى عیاش و خوش گذران و لاابالى بود و به هیچ وجه به اصول اخلاقى و دینى پایبند نبود، از این رو ایام خلافتاو یکى از سیاه ترین و تاریک ترین ادوار حکومت بنى امیه به شمار مى رود. در زمان حکومت وى هیچ فتح و پیروزى و هیچ حادثه درخشانى در جامعه اسلامى اتفاق نیفتاد.
«ابن قتیبه دینورى» مى نویسد: «یزید ابتدا به خاطر اخلاقفریبنده خود، در میان قریش محبوبیت داشت و اگر پس از رسیدن به خلافت، طبق روش عمر بن عبدالعزیز رفتار مى کرد، مردم از او شکایت نمى کردند؛ ولى وى برخلاف انتظار همه، پس از رسیدن به قدرت، بکلى تغییر روش داد و عیناً رفتار نامطلوب برادرش ولید را در پیش گرفت. رفتار او موج نفرت مسلمانان را بر ضد او برانگیخت، به طورى که مردم تصمیم گرفتند او را از خلافت برکنار سازند. یزیدبه اندازه اى به حقوق و خواسته هاى مردم بى اعتنا بود که حتى گروهى از قریشوعده اى از بنى امیه نیز به اعمال او اعتراض کردند.
یزید، به جاى آنکه به انتقادهاى مردم گوش داد و در روش خود تجدید نظر نماید، بر خشونت و سخت گیرى خود افزود و عده اى از اشراف قریش و بزرگان بنى امیه را به اخلال در نظم عمومى و شورش و کودتا متهم کرد و به عموى خود «محمد بن مروان»، دستور داد آنها را بازداشت نموده به زندان افکند. این عده قریب دو سال در زندان ماندند، آنگاه محمد آنها را به وسیله زهر مسموم نمود و همه را به قتل رسانید!
یزید غیر از این عده، تعداد سى نفر از رجال قریش را دستگیر کرد و پس از آنکه مبالغ زیادى جریمه از آنان گرفت و اموال و دارایى و مستغلاتشان را مصادره نمود، آنان را مورد آزار و شکنجه سخت قرار داد و از هستى ساقط کرد، به طورى که افراد مزبور در گوشه و کنار شام و سایر نقاط پراکنده شده با فقر و تنگ دستى به سر مى بردند.یزید به این هم اکتفا نکرد، بلکه دستور داد تمام کسانى را که با آنان تماس داشتند، به اتهام همکارى با شورشیان و مخالفان حکومت، به دار کشیدند»!(10)
خلفاى پیشین بنى امیه در اوقات فراغت خویش به اخبار جنگ ها و داستان هاى شجاعان قدیم عرب و قصائد شعرا گوش مى دادند، ولى در زمان خلفاى بعدى و از آن جمله «یزید بن عبدالملک» ساز و آواز جاى قصائد و اشعار را گرفت و در بزم هاى شبانه دربار خلافت، به جاى قصائد حماسى شعرا و داستان هاى جنگى، ساز و آواز رایج گردید.
هشام بن عبدالملک:
او مردی بخیل، خشن، جسور، ستمگر، بی رحم و سخنور بود.(11)او در جمع آوری ثروت و عمران و آبادی می کوشید و در زمان خلافتش بعضی از صنایع دستی رونق یافت؛ لکن از آنجا که وی شخصی بی عاطفه و سختگیر بود، در دوران حکومت او، زندگی بر مردم سخت شد و احساسات و عواطف انسانی در جامعه رو به زوال رفت و رسم نیکوکاری و تعاون برچیده شد، به طوری که هیچ کس نسبت به دیگری دلسوزی و کمک نمی کرد.(12)
« سید امیر على»، مورخ و دانشمند معروف، وضع اجتماعى - سیاسى آن روز جامعه اسلامى را به خوبى ترسیم نموده اخلاقو رفتار هشام را به نحو روشنى تشریح مى کند:
«با مرگ یزیددوم، خلافتبه برادرش هشام رسید؛ لکن خلافت او زمانى استقرار یافت که آشوب ها و نهضت هاى داخلى را سرکوب نمود و آتش جنگ هاى خارجى را خاموش ساخت؛ زیرا در آن زمان، از طرف شمال، قبایل ترکمن خزر به دولت مرکزى فشار وارد مى آوردند و درشرق، رهبران عباسى مخفیانه سرگرم فراهم ساختن مقدمات براى درهم شکستن پایه هاى حکومت اموى بودند. در داخل کشور نیز آتش خشم و کینه خوارج، که مردمى دلیر و سلحشور بودند، شعله ور شده بود.
در این کشمکش ها، بهترین جوانان عرب، یا در جنگ هاى داخلى کشته شدند و یا قربانى سیاست بدبینى و حسادت دربار فاسد خلافت گشتند؛ زیرا در اثر اطمینان کورکورانه اى که خلیفه قبلى از وزرا و درباریان خود داشت، حکومت و قدرت به دست افراد خود خواه و ناشایستى افتاده بود که مردم را به خاطر عجر و ناتوانى خود و سو اداره کشور متنفر ساخته بودند.
البته رجال بزرگ و چهره هاى درخشان انگشت شمارى بودند که با کمال همت و دلسوزی، به وظائف و مسئولیت­ های سنگین خود عمل می ­کردند، ولی دلسوزی نسبت به دین و آیین در میان مردم سست و کم فروغ شده و در میان درباریان و عوامل وابسته به حکوکت رو به زوال بود؛ زیرا آنان عموماً عناصرى بودند که جز تامین منافع خود، هیچ هدفى نداشتند.
در آن عصر خطیر، جامعه اسلامى نیازمند بازوى توانایى بود که کشتى متزلزل حکومت را از غرق شدن نجات بدهد، از این رو طبعاً هشام به مزایا و خصوصیاتى نیازمند بود که بتواند در پرتو آن، با دشواری ها و مشکلاتى که جامعهاسلامى را از هر طرف احاطه کرده بود، مقابله کند.
در اینکه هشام بهتر از خلیفه قبلى (یزید) بود شکى نیست؛ زیرا در زمان هشام دربار خلافت از عناصر ناپاک تصفیه شد، وقار و سنگینى جایگزین سبک سرى و بوال هوسى گردید، و جامعه از وجود افراد طفیلى که سربار جامعهبودند پیراسته گشت.
ولى سختگیرى بیش از اندازه هشام، به سرحد خشونت رسید و صرفه جویی هاى وى جنبه بخل یافت و بعضى از کمبودهاى اخلاقى و انسانى وى اوضاع را بدتر کرد، زیرا او فردى کوتاه فکر و مستبد و شکاک و بدبین بود، از اینرو، به هیچ کس اعتماد نمى کرد، بلکه براى خنثى کردن توطئه هایى که بر ضد او چیده مى شد، به عملیات مکارانه و جاسوسى متوسل مى شد و از انجا که آدم زود باورى بود، با یک بدگویى و سوء ظن بهترین رجال کشور را از بین مى برد. این بدبینى افراطى باعث شد که عزل و نصب متوالى و بیش از حد فرمانروایان و حکام شهرستان ها، نتایج فوق العاده تلخی به بار آورد».(13)، (14)

پی نوشت:
(1). دكتر آيتى، محمد ابراهيم،اندلس يا تاريخ حكومت مسلمين در اروپا، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1363 ه.ش، ص 17-18.
(2). ابن اثير الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج 5، ص 11 و 37 - مسعودى، مروج الذهب، بيروت، دارالاندلس، ج 3، ص 173 و 182.
(3). فروخ، عمر، تاريخ صدر الاسلام و الدوله الامويه، الطبعه الثالثه، بيروت، دارالعلم للملايين، 1976 م، ص 197.
(4). سيد اميرعلى، مختصر تاريخ العرب، تعريب: عفيف البعلبكى، الطبعه الثانيه، بيروت، دارالعلم للملايين، 1967 م، ص 125.
(5). دکتر ابراهیم حسن، حسن، تاریخ سیاسی اسلام، چاپ چهارم، تهران، انتشارات جاویدان، 1360 ه. ش، ج 1، ص 401.
(6). مسعودی، مروج الذهب، بیروت، دارالاندلس، ج 3، ص 175.
(7). مسعودی، مروج الذهب، بیروت، دارالاندلس، ج 3، ص 183.
(8). ابن واضح، تاريخ يعقوبى، نجف، منشورات المكتبه الحيدريه، ج 3، ص 50.
(9). سيوطى، تاريخ الخلفا، الطبعه الثالثه، تحقيق: محمد محيى الدين عبدالحميد، قاهره، مطبعه المدنى، (افست مكتبه المثنى- بغداد) ص 230.
(10). الامامه و السياسه، الطبعه الثالثه، قاهره، مطبعه مصطفى البابى الحلبى، 1382 ه.ق، ج 2، ص 125.
(11). ابن واضح، تاریخ یعقوبی، نجف، منشورات المکتبه الحیدریه، ج 3، ص 70.
(12). مسعودی، مروج الذهب، بیروت، دارالندلسی، ج 3، ص 205.
(13). سيد اميرعلى، همان ماخذ، ص 139.
(14). گردآوری از کتاب: سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، موسسه امام صادق(علیه السلام)، قم، 1390 ش، چاپ بیست و سوم، ص 313.

/6262

کد خبر 798018

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 9 =