۱ نفر
۲۵ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۳:۵۲

محمد رضا مهاجر

 این پا و آن پا کرد و بعد از نماز رفت پیش حاج آقا. حرفش را چند بار مزه مزه کرد و گفت: "حاج آقا من چند وقت پیش یک کیف از توی یک ماشین برداشتم که ..."

حاج آقا پرسید: "یعنی بدون اجازه؟" گفت: "نیاز داشتم." ادامه داد: "خیلی گشتم ولی صاحبش را پیدا نکردم فقط یک چک بود که در وجه یک کسی بود به اسم مرتضی قیومی..."

حاج آقا حرفش را قطع کرد و گفت: " اشکالی ندارد، خدا تو را می بخشد به شرطی که دیگر تکرار نکنی!" مکبر بعد از خواندن اذان و اقامه گفت:" اقامه نماز عشا به امامت حاج آقای قیومی"

کد مطلب 84946

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 9 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 3
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • بدون نام IR ۱۷:۳۱ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۵
    0 0
    با اجازه ی جناب مهاجری. جبهه بودیم. غرب. چند خانواده. ماه رمضان و افطاری. گفتیم حال و هوای خانه را برای بچه ها تازه کنیم. افطاری دادیم.شیر و چایی و نان و پنیر و آش. افطار به افطار. یک شب وضعیت قرمز شد.ضد هوای و تاریکی و... وضعیت که سفید شد. برق نیامد. هول شدیم و آش را کشیدیم. صدایی آمد ندانستیم. برق ها که آمد دیدم مسمار یا همان گل میخ روی دیوار نیست. ظرف ها که جمع شد.کنار یکی از کاسه ها بود پیچیده در دستمال.
  • بدون نام IR ۲۰:۲۳ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۵
    0 0
    یکی این رو شرح بده لطفا خیلی فلسفی بود مسمار و دستمال و افطاری و خیلی ثقیل بود.
  • بدون نام IR ۰۰:۵۶ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۶
    0 0
    مسمار یا گل میخ، میخ بزرگی است که معمولا در درب های چوبی استفاده می شده است. این که در خانه های سازمانی چه کار می کرد چه کسی قبل از ما به دیوار کوبیده بود. نمی دانم هر چه بود توی دیگ آش افتاد و توی کاسه ی یکی از بچه های رزمنده او هم برای حفظ آبرو آن را توی دستمال پیچیده و کنار کاسه ی خالی گذاشته بود حدس زدیم چه کسی باشد همان که از اول تا آخر سفره را خودش جمع کرد. بله اینچنین بود برادر.

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین