۰ نفر
۲۸ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۴:۳۲

محمدرضا مهاجر

زن با گریه آمده بود مغازه حاجی. می گفت"حاجی شنیدم توی این بازار دستت  به خیره. از خدا که پنهون نیست از شما هم نباشه، با زبون روزه نمی خوام دروغ بگم دیشب سر سفره ی بچه هام یه بربری بود و هفت هشت تا خرما." حاجی کیسه را برداشت و پرش کرد: دو بسته خرما،یک کله قند، یک بطری روغن کوچک و روی همه این ها چهار اسکناس 5هزار تومانی. زن از بازار بیرون زد و به سمت پارکینگ رفت. 206 آلبالویی رنگش منتظرش بود.

کد مطلب 85691

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 3 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 9
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • بدون نام IR ۱۵:۱۷ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۸
    0 0
    نه به این تلخی.
  • بدون نام IR ۱۵:۴۳ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۸
    0 0
    حالا یک عده ای قلیلی هم که دست خیر دارندرو منصرف کنید!
  • بدون نام TR ۱۶:۰۹ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۸
    0 0
    اگر کسی هم خواست کار خیر بکند او را بد بین میکنید
  • بدون نام US ۱۸:۲۸ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۸
    0 0
    نه..... نيتش درسته كارش هم درسته خداهم ازش قبول كرد
  • بدون نام IR ۱۹:۰۳ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۸
    0 0
    آقا این چه داستانی که نوشتی.برش دارید.
  • بدون نام IR ۱۹:۵۵ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۸
    0 0
    فاقد ارزش ادبيه
  • محمد ج IR ۲۱:۳۸ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۸
    0 0
    هدفتون از این سطور چیه؟داستانهایی که قهرمان آن کار کاذب میکنه . به اندازه قدرت نویسنده اش بازنده در کار خیره
  • بدون نام IR ۰۹:۳۵ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۹
    0 0
    واقعیت اینه که در همچین شرایطی هستیم. سو استفاده و دروغ و یهره بردن به هر قیمتی الان جزئی از فرهنگ زندگی بیشترمون شده!
  • بدون نام IR ۱۰:۴۸ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۹
    0 0
    اون کسی که با 206 آلبالویی رنگ هم دنبال یه همچین کمکیه ، به نظر من باید بهش کمک کرد . چون یه بخشی از درموندگی هم واقعاً مربوط به طبع افراده...، بنابراین قصه بدی نیست شاید باید یه ذره نتیجه گیریشو عوض کرد...

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین