شما نظر دهید/ آغاز سال تحصیلی برای شما یادآور چه خاطراتی است؟

سال تحصیلی جدید در راه است،‌ اول مهر برای کلاس اولی‌ها معمولا روز اشک‌ها و لبخندها محسوب می‌شود.

البته این سال‌ها دست‌کم در برخی از مدارس، دیگر خبری از کلاس‌های درس شلوغ، نامناسب و حتی ترسناک نیست. چوب و فلک و ترس از معلم و ناظم هم شکل سابق را ندارد، هرچند کاستی‌ها به اشکال مختلف هنوز هم وجود دارد.
شروع مدرسه برای شما با چه حس و حالی همراه بود؟ چه خاطراتی از روز اول مدرسه دارید؟
شما کاربران خبرآنلاین می‌توانید گفتنی‌های‌تان را زیر همین خبر در قالب کامنت با ما در میان بگذارید.

۴۷۴۷

کد خبر 1301785

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 0 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 75
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • IR ۱۱:۵۱ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    156 2
    استرس و تبخال زدن
    • معلم توسی RO ۱۳:۰۰ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
      68 2
      برا من معلم قبلا یاداور خاطرات خوب اما حدود ۱۰ساله یاداور مطالبات و استرس تمام شدن حقوق و...کلاسهای شلوع و دانش اموزان خزاکار و...‌
    • هادی IR ۱۳:۳۹ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
      184 6
      قوانین نظامی و پادگان: سر را مثل سرباز خونه می تراشیدیم... کتک میخوردیم... تحقیر و تمسخر میشدیم... به خاطر اینکه در حد توان و استعداد خودمون عمل میکردیم بابا ننه مون رو می آوردن مدرسه و شماتت مون میکردند... سرمای زمستان و گرمای تابستان باید سر صف مدت طولانی سیخ وای میستادیم تا پشت بلندگو اراجیف تحویل مون دهند... اگه اند خاطره خوبی هم وجود داره بر میگرده به خلوص و پاکی درونی دوران کودکی. نه مدرسه
    • فرهاد IR ۱۳:۴۲ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
      131 5
      یادم میاد خانواده ام و من ، پسر عموهایم را به خاطر اینکه درس شون خوب نیست و مثل من شاگرد اول نبودند به دیده تحقیر نگاه میکردیم... حالا بعد از 30 سال.. من شاگرد اول یک کارمند ساده هستم که اجاره نشین هستم... آن پسرعموهای درس نخون که دیپلم هم حتی نگرفتند، رفته اند در بازار و تجارت و بهترین خونه را در شمال تهران دارند و بهترین ازدواج و زندگی و ماشین و سفر... عاقبت خرخونی!!
    • IR ۱۴:۳۶ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
      28 0
      آقا فرهاد این حرف شما منو یاد یه نوشته پشت یه اتومبیل انداخت. پشت یه پورشه نوشته بود: عاقبت فرار از مدرسه
  • IR ۱۱:۵۷ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    87 12
    کتک خوردن از معلم
    • نسل خسته US ۱۴:۵۹ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
      22 2
      من یاد این آهنگه میوفتم که اوایل مهر تو رادیو و تلویزیون میذاشتن و شنیدنش از صدتا کتک بدتر بود چون دقیقا برعکس حس من بود: آغاز سال نو، با شادی و سرور هم‌دوش و هم‌زبان، حرکت به سوی نور آغاز مدرسه، فصل شکفتن است در زنگ مدرسه، بیداری من است در دل دارم امید، بر لب دارم پیام هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام
    • AE ۲۱:۵۴ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
      12 1
      من یاد مربا می افتم. مربا هویج. بعد در کلاس مخفی میرفتم زیر طبقه لقمه مربا میخوردم. دوستام مثل فضول ها پیش معلم لوم میدادن. همش گیر میکرد گلوم. وای یاد امتحان تیزهوشان که قبول نشدم الکی میگفتن همش پارتی بازیه. الان شدم مهندس مخابرات خیر سرم البته به اندازه یه کارگر حقوق میگیرم. اینم از سرم زیاد هست. نه شوهر نه بچه نه زندگی هیچی ندارم. دهه شصتی مفلس.
  • من IR ۱۲:۰۱ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    126 5
    هیچ ظلمی به دانش آموز و حتی دانشجو و یه تبع آن معلم و استاد بالاتر از این نیست که صبح زود بیدار بشی بری مدرسه کامل سطح یادگیری میاد پایین، چی بود همش عذاب و استرس
  • حسنعلی IR ۱۲:۰۲ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    به نظرم یکی از زیباترین روزهای زندگی هر انسان موفقی اولین روز حضور در مدرسه بعنوان اولین قدم در پیشرفت و تعالی است که معمولا با خاطرات خوش همراه است من هنوز حال و هوای زیبای اون روز که با لباسی نو همراه با مهر مادرانه راهی بوستان علم و دانش شدم را هیچگاه فراموش نمی کنم.
    • IR ۱۴:۳۱ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
      13 3
      در ایران سواد در حد خواندن و نوشتن کافی است خاطرات تلخ تلف کردن عمر یادآوری می شود در آینده اگر پول داشته باشید همه مدارک را به دست می آورید
  • بی نام IR ۱۲:۰۶ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    92 2
    بهترین نمرات درسی من وقتی بود که سال موشک بارون از تلویزیون درس میدادن جبر شدم ۱۶ منی که سال قبل تک ماده کردم.مدرسه یعنی زور و استرس و اجبار
  • IR ۱۲:۱۷ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    75 5
    خواب الود بری مدرسه
  • مهسا RU ۱۲:۱۸ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    24 3
    سلام خبرآنلاین.چرا کامنت زیر پست ها رو برداشتین؟
  • مریم IR ۱۲:۲۶ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    52 2
    روز اول مدرسه برای من با گریه همراه بود و فکر به اینکه چطور از مدرسه فرار کنم. تا دو ماه هم از مدرسه فرار کردم.
    • IR ۱۲:۴۴ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
      27 1
      زنده باد.همدرد بودیم.
    • رویا IR ۱۴:۵۲ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
      9 1
      وای منم دائم از مدرسه فرار میکردم طوری که دیگه خانواده تصمیم گرفتن یه سال دیرتر بفرستنم مدرسه که بعد از این تصمیم نمیدونم چرا یهویی خودم پاشدم رفتم مدرسه
  • حسن IR ۱۲:۳۸ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    100 3
    هيچى اتلاف عمر و يك سرى معلومات نظرى كه به هيچ دردى در زندگى واقعى نميخوره
  • بی نام IR ۱۲:۴۰ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    36 2
    یاد توالتهای مدرسه بخیر که از خشونت معلم مثلثات داخل اون پناه میبردیم همراه با مهدی و کشیک میدادیم دم در مدیر و ناظم که میومدن تو خلا بودیم تا برن بیرون ما بیایم تو‌راهرو واسه هم درد دل کنیم
  • IR ۱۲:۵۸ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    8 34
    20 سال پیش تو این تاریخ، بعد از زحمت خیلی زیاد فوق لیسانس قبول شدم. یه حس شگفت انگیز و عالی بود.
  • IR ۱۲:۵۸ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    63 1
    یادرو اینست که سال ۸۳کنکور دادیم با رتبه ۲۰۰۰هیچ قبول نشدیم الان با رتبه ۴۰۰۰۰هزار همه رفتند دانشگاه فرهنگیان معلم شدند.
    • IR ۱۸:۴۲ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
      11 4
      دقیقا درست گفتی
    • مهسان IR ۲۰:۵۵ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
      12 4
      منم دقیقا مثل شما از همه تفریحاتم گذشتم چشمام هم ضعیف شود تا شماره پنج اخرشم خونه نشین شدم و هیچی قبول نشدم
    • محمد IR ۰۸:۰۷ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۱
      2 0
      همون که بهتر معلم نشدی نکه الان همشون راضی هستن از شغلشوون!!
  • IR ۱۳:۰۰ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    91 1
    یاد اور اینکه چه سختی بکشی درس بخونی چه سختی نکشی اخرشم هیچی نمیشی نه کار داری نه درامد نه اینده نه زندگی
    • ویدا IR ۰۹:۲۱ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۱
      1 0
      قربون زبونت به خدا همینه 7
  • عرشیا IR ۱۳:۰۶ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    68 1
    فراگیری به زور و اجبار مشتی اراجیف و خزعبلات که در زندگی واقعی سر سوزنی به درد نمیخورند ،محض یاداوری : انتگرال و مشتق و دیفرانسیل و شیمی الی و هزاران هزار از این نمونه که وقتی امروز روز یادمان می اید حالت تهوع به ادم دست میدهد،بعد از بیست سال درس خواندن و نمره گرفتن و کنفرانس و تحقیق و پایان نامه هنوز اندر خم یک کوچه ایم......
  • IR ۱۳:۱۲ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    8 73
    یاد کلاس نو و میز و صندلی های رنگ شده و تخته سیاه با گچ های رنگی و بوفه و صبحگاه و ورزش همگانی با صدای نازنین ناظم مدرسه و سرودهای عاشقانه صبحگاهی همه اش برام خاطرات ایام خوش دوران دبستانه خدایا شکرت که خوب گذشت.......
    • IR ۱۵:۴۵ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
      3 6
      خوش به حالت خوب گذشت
  • IR ۱۳:۱۵ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    36 3
    استرس و بدبختی
  • مژگان IR ۱۳:۱۵ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    61 7
    من یاد مادرم می افتم که حالا برای همیشه نمی بینمش، یاد برادری که او را زود از دست دادم و دعواهای شیرین خواهر برادری، همیشه با برادر کوچیک تر از خودم سر دست خطش و تمیز ننوشتنش دعوا داشتیم، خط کشی دفترهای کاهی، بوی خوب دفترهای کاهی، از خانم معلم اجازه می گرفتیم که بریم مدادمون رو تراش کنیم و کلی برامون لذت بخش بود، وقتی دفترم چند تا برگش می موند دوست داشتم زود تموم بشه برم سراغ یک دفتر دیگه هر چند بدآموزی داره ولی من چند برگ آخر رو به فنا می دادم تا برم سراغ دفتر نو ، یاد خوراکی هایی که دست بعضی ها می دیدی و حسرت خریدن شون رو داشتی، بوی ناهاری که براش لحظه شماری می کردی و وقتی می اومدی خونه اول می رفتی تو آشپزخونه دست و صورت نشسته می خواستی بدونی غذا چیه، از همه مهمتر نگاه مادر و سوال هایی که باید جواب می دادی ..... وای خدای من حتی سختی های اون دوره یادش برام شیرینه، پر از خاطره است کاش کاش کاش فقط لحظه ای بر می گشت، مثل فیلم ها می شد زندگی مون.... با تمام سختی ها و تلخی هاش اما شیرین بود، ترس مون از معلم و حتی احترامی که براش قائل بودم همه و همه ساعتها میشه ازش نوشت.... یادش بخیر
  • IR ۱۳:۱۶ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    49 0
    استرس استرس استرس
  • ۱۳:۱۶ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    15 1
    خاطرات مدرسه متنوع و رنگارنگ هستند ولی آن چه از همه برای من بیشتر به یاد مانده آغاز دوره جدیدتری بود که هر سالش با خوشحالی آغاز می‌شد چرا که هر سال یک قدم به \ایانش نزدیکتر می‌شد
  • IR ۱۳:۱۸ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    44 1
    متنفرم از اول مهر..استرس -خواب الودگی -معلمای بد اخلاق ...اخرش هم چی شد؟!
  • نگار IR ۱۳:۲۰ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    38 1
    روزهای مدرسه یادآور زجریه که برای باز نگه داشتن چشمم سر کلاس صبح متحمل می شدم البته که تو دانشگاه هم از این زجر کاسته نشده :/
  • IR ۱۳:۵۲ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    45 0
    الان مدرسه بهشت دانش آموزان هست.هر کاری دلشون میخواد میکنن الکی هم یه مدرک دیپلم بهشون میدن.یه دوره ای به خاطر ۲۵ صدم نمره جبر باید مردود میشدی وسال بعد کل درسها رو از نو میخوندی.باور کنید فقط به خاطر ۲۵ صدم تو یه تک درس
  • دهه شصتی IR ۱۴:۲۵ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    33 17
    من با اول مهر یاد بوی دفتر و کتاب نو میفتم. بوی پاک کن و مداد و مداد رنگی.. یاد دوستام که بعد از سه ماه میدیدمشون و کلی حرف برای زدن داشتیم.. یاد مراسم صبحگاهی طولانی اول مهر که ناظم ها همش نصیحت میکردن و ما اصلا جدی نمیگرفتیمشون و به جای توجه به حرفای کسالت آور اونا، با بچه ها یواشکی حرف میزدیم و میخندیدیم... همیشه اول مهر جوگیر میشدم و میگفتم امسال دیگه درسامو از همون روز اول میخونم و نمیذارم رو هم تلنبار بشه، ولی آخرش میدیدم درسام موند واسه شب امتحان. البته همیشه نمره هام خوب بود ولی خب کلا دقیقه نودی و شب امتحانی بودم.. اینایی که نوشتم خاطرات اول مهرم از کلاس دوم به بعد بوده. اما اولین روزی که مدرسه رفتم و کلاس اول بودم تو صف نگهمون داشتن تا اسامی مونو بخونن. اسم من و چند نفر دیگه رو نخوندن. خانواده هامون رفته بودن و فقط خودمون بودیم. ناظم بهمون گفت ما تو شیفت ظهر ثبت نام شدیم و باید برگردیم خونه! خودمون تنهایی! یعنی تا این حد بی مسئولیت. اصلا فکر نکرد شاید راه برگشت رو بلد نباشیم یا ماشین بهمون بزنه. منم سعی کردم یادم بیاد مسیر خونه کجاس. راه رو پیدا کردم ولی گریه م گرفته بود.
    • IR ۲۰:۳۱ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
      5 0
      آخی چقدر خاطرات داشتی
    • یاشار IR ۲۳:۰۸ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
      4 0
      بوی پاک کن و خوب گفتی ولی یادم نمیاد اول مهر تو مدرسه حالم خوب باشه
  • IR ۱۵:۰۲ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    5 0
    استرس، خاطرات خوش خرید لوازم التحریر و آهنگ نوستالژیک "همشاگردی سلام"
  • اسماعیل IR ۱۵:۰۳ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    4 0
    دوران دبیرستان و جیم زدنهاش و رفتن به سینما. یادم میاد آخرین فیلمی هم که جیم زدم و برای بار بیستم رفتم سینما دیدمش سایه شوگان بود.
  • IR ۱۵:۲۲ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    3 0
    حال بد آخر تابستون و اول مهر..استرس نداشتن دوست های قدیمی و آشنا شدن با آدم های جدید..که البته بلافاصله از روز دوم به هیجان شیرین مدرسه رفتن تبدیل می شد..
  • IR ۱۵:۴۸ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    8 0
    من خیلی شوق داشتم و دلم می خواست خوب بگذره ولی امان از تحقیر معلمان سر کلاس ها، من بیشترین تحقیرها رو دوره دبستان کشیدم به عنوان یک دختربچه، معلم ها واقعا فرق قایل می شدند، حتی نگاه کردن شون بین بچه ها تقسیم شده نبود. یادم نمیره معلم کلاس سوم دبستان یکی از بچه ها رو که انصافا خوشگل هم بود، هر بار صدا می کرد پای تخته و وقتی که می رفت بشینه می بوسیدش و لپ اش رو می کشید، هنوز یادمه. همچنین یادمه همون مدرسه کلاس پنجم که بودیم یکی از بچه های کلاس که پدرش رو از دست داده بود و اتفاقا درسش بد هم نبود اما به شدت کمبود عاطفی داشت (روی یک تیکه کاغذ به خودش ناسزا نوشت ) و بعد داد معلم کلاس و گفت اینو یکی گذاشته روی میز من، معلم هم همه ما رو صدا کرد پای تخته تا بنوییسیم تا خط مون رو با دست نوشته مقایسه کنه، یک درصد فکر نکرد که اون دانش آموز خودش این کاغذ رو نوشته. هیچ وقت فراموش نمی کنم، اگر بخواهم به عنوان دختر جوان امروز و دختربچه دیروز بنویسم اون قدر از این خاطرات هست که بغضم بترکه، خیلی نمونه دارم، تا پنجم دبستان بیچاره شدم.
  • IR ۱۶:۲۵ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    5 0
    استرس کتک زدن های الکی معلمان با استرس آزیر خطر حمله های هوایی جنگ همین
  • IR ۱۶:۳۹ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    12 0
    استرس کلاس بندی. گیر دادن ناظم های بد عنق به کتونی و جوراب سفید. مث بدبختا لباس پوشیدن. متنفرم از بوی ماه مهر..
  • ن IR ۱۷:۰۶ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    10 1
    احساس خوبی نبود. صبحها حالت تهوع داشتم .. ولی تا راهنمایی از خرید دفتر و خودکار ذوق میکردم چون هیچ چیز دیگه ای واسم نمیخریدن ...
  • CZ ۱۷:۲۲ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    6 0
    روزهای سرد و یخی آذربایجان، صبح زود پا میشدیم درختا یخ زده بودن، زمین 3-4 ماه لیز بود، زود میرفتیم با بچه ها آسفالت جلوی مدرسه یخ میبست یک ساعتی لیز میرفتیم تا مدرسه باز میشد. یادش بخیر
  • RO ۱۷:۵۸ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    10 0
    ماها که دهه شصتی هستیم، دوران پر از شکنجه ایی رو گذروندیم، مدرسه درست عین یه بازداشتگاه بود، گیر میافتادیم وسط معلمایی که بیشتر به فکر حقوق سر برج بودن، یا اینکه کلاس تموم بشه، برن دنبال شغل دوم‌اشون، بدجور کتک میزدن، شده بود گوانتانامو. بزرگتر شدم فهمیدم چرا از مدرسه بیزار بودم...
  • NL ۱۸:۳۰ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    9 1
    یاداور تمام سالهایی که در سیستم آموزشی غلطِ وطنم ایران، از دست رفت
  • IR ۱۸:۴۰ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    5 0
    خیلی بد بود
  • IR ۱۹:۴۵ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    5 2
    از همون اول درس را برای خود درس ویادگیری نخوندم به دنبال یه شغل خوب بودم که .. با اینکه درسم خوب بود و همیشه معدلم بالا بود ولی چیزی نشد و فقط وقت تلف کردن بود درس نمیخوندم و شاید توی بازار کار بودم احتمالا احتمالا وضعیتم بهتر بود اونم معلوم نیست
  • محمدرضا IR ۲۰:۵۶ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    7 5
    استرس و اضطراب و لحظه شماری برای پایان دوباره سال تحصیلی.
  • IR ۲۱:۲۹ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    2 0
    یادش بخیر توی شهر کوچک ما خبری از کلاسهای شلوغ نبود و نیست و خاطره روز اول ما نحوه گریز از راهپیمایی اول مهر و رفتن به خانه از کوچه پس کوچه های مسیر راهپیمایی بود ما تنها و پیاده به مدرسه میرفتیمراز کوچه و خیابان میگذشتیم و هیچ ترسی از تصادف و سایر تهدیدات امروز توی همان شهر کوچک نبود
  • زهرا IR ۲۱:۳۹ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    22 7
    یادآور روزهای خوش کودکی، دوستان صمیمی و اینکه مسئولیتی جز درس خوندن نداشتیم .یاد باد
  • حسن IR ۲۲:۱۵ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    9 17
    خاطرات تلخ.اینقدر زحمت کشیدیم درس خوندیم دانشگاه رفتیم.اخرش بیکار.
  • IR ۲۲:۲۱ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    34 3
    اون وقتا از درس و مدرسه فراری بودم و دوست داشتم زودتر دوران تحصیلی تموم بشه ولی الان دلتنگ لحظه لحظه اون دورانم (به خصوص دوره ابتدایی)، با وجود همه سختی ها خاطراتش مثل یک رویا تو ذهنم ثبت شده... یادش به خیر
  • IR ۲۲:۳۴ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    5 11
    با چه حوصله ای به آن زمان‌ها فکر کنیم؟
  • سیدابوالفضل IR ۲۲:۴۵ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    34 1
    یادش بخیر روز اول گفتند خودتون رو معرفی کنید و بگید باباتون چی کاره هست خوب اون موقع زمان جنگ بود گفتم بابام شهید شده بعد منو آوردند دفتر گفتند فردا به مامانت بگو بیاد مدرسه آقا ما هم به مامانمون گفتیم بیاد من توی حیاط ایستاده بودم و می دیدم معلمون خانم شهابی داشت با مادرم صحبت می کرد و مادرم هم می زد روی دستش و معلم هم می خندید خلاصه اونشب کلی برنامه داشتیم خدا رحمت کنه امواتتون رو منو قابل بدونید یک صلوات هدیه کنید به همه پدر مادرها که دستشون از این دنیا کوتاه اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
  • DE ۲۳:۰۳ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    13 5
    یاد آور معلم ها و ناظم های کج خلق ، روسری و خیس عرق شدن ، دیواری بلند در چهار دیوار کوچکی بنام مدرسه ، مشق و تکالیف طاقت فرسا ، زنگ مسخره ورزش ، تلفظ عربی بعضی از جملات از ته حلق ، سایه شوم تربیت چکشی به زور محتویات کتابها و قیافه های عبوس ، سوختن نشاط کودکیم با ترس از احضار والدین و اخراج و نمره بد انضباط ،روپوش زشت بد ترکیب ، نیمکت های تنگ و کوچک ، احساس خفگی در فضای اطاعت ، دل ضعفه و گرسنگی کشیدن تا نهار خانه ، انشاهای تکراری ، کودکی و نو جوانی گم شده ...
  • IR ۲۳:۰۵ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    9 11
    خط کش، شلنگ، سیلی، پس گردنی، استرس و ...
  • ازاد IR ۲۳:۰۶ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    6 9
    استرس بدبختی بی پولی بی خوابی ...
  • رضا IR ۲۳:۱۹ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    9 6
    آژیر قرمز. موشک باران. پناهگاه.
  • ناشناس IR ۲۳:۲۱ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    5 0
    در دهه چهل و پنجاه شمسی ، کتک خوردن از دست معلمهای مرد قصی القلب با چوب انار ،شیلنگ و حتی کابل برق و خرد شدن تمام احساس و غرور و شخصیت ما شاگردان.مخصوصا وقتی میفهمیدن شاگردی کس و کار مهمی ندارد.یعنی بیشترین کتک خوردن ها مال اینجور افراد بود.تصور کنید کتک زدن بچه با کت و شلوار و کروات ،یعنی اوج تمدن. من یکی هیچوقت آنها را نمیبخشم . و یادش بخیر خانم معلمی که کلاس سوم ابتدایی اولین جعبه آبرنگ را بعنوان جایزه به من داد آنهم در روزگاری که حتی خانواده ام به نقاشی کردن من اهمیت نمیدادند یا بهتر بگویم اصلا نمیدانستند نقاشی کردن چی هست.به من که اگر ولم میکردند تمام روز را نقاشی میکردم .و این خانم معلم چه شیرین در ذهنم نقش بستند. امیدوارم اگر در قید حیاتند خدا به ایشان طول عمر و عزت و سلامتی بدهد و اگر در قید حیات نیستند از خدا برایشان طلب مغفرت میکنم و امیدوارم در بهشت همنشین معصومین باشند . البته بعدها وقتی بزرگتر شدم در کلاسهای اساتید بزرگ شرکت کردم و . . .
  • ب IR ۲۳:۲۶ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    7 0
    به نظر من سخت ترین دوران زندگی، مدرسه رفتن و درس خواندن هستش،هرچند که همین دوران سخت زندگی آینده رو میسازه.به هر حال ناگزیر به گذراندنش بودیم.یادش به خیر
  • عباس IR ۲۳:۴۲ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    5 2
    استرس، نگرانی، بدبختی، سختی، ترس و خیلی چیزای منفی و بد دیگه. من فقط از بوی کتابای نو که میخریدیم خوشم میومد. متولد سال 64 هستم.
  • ss IR ۲۳:۵۴ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    7 0
    ما در روستای محرومی درس خواندیم و بزرگ شدیم. یادم هست کلاسهای ما کوچک بود و کلا سه کلاس داشتیم جا نمی شد و دو کلاس را با هم در یک اتاق می نشاندند مثلا اولی ها با دومی ها و ... چون روستا بودیم کلاس های ما مختلط بود. یادم است روز اول مهر دختر همسایه ما هم آمده بود کلاس بنشیند اما مدیر گفت که چون نمیه دومی هستی سنت نمیرسد باید سال دیگه بیایی. دخترک با گریه و زاری با مادرش برگشت به خانه و ما نظاره گر حسرتش بودیم. راستش بچگی ما با محرومیت های سنگین و بی عدالتی کامل سپری شد. هر چند الان شخصا از شرایطم راضی هستم اما از آن جمع دوران ابتدایی ما شرایط خیلی ها اصلا خوب نیست. دبیرستانم که خوابگاه بودم همیشه شنبه ها که مجبور بودم در تاریکی مطلق سرجاده بروم تا ماشینی بیاید و سوار شوم بروم شهر(اسمش را نمیبرم تا کامنت تایید شود) ساعت اول شنبه ها همیشه خواب بودم. راهنمایی را روستای همجوار خواندیم و پشت نیسان می رفتیم و می امدیم حدود ۳۰ تا ۴۰ دانش آموز بودیم. ما با این شرایط درس خواندیم...
  • IR ۲۳:۵۹ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۰
    7 3
    خیلی بد بود
  • مجتبي IR ۰۵:۳۳ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۱
    0 3
    كتك و تنبيه بدني
  • مرتضی IR ۰۷:۲۱ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۱
    0 3
    یاد بدبختی ،نبود کلاس و مدرسه و معلم.از این مدرسه به اون مدرسه برای ثبت نام
  • متنفر از مدرسه IR ۰۸:۲۱ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۱
    1 4
    ترس و استرس و موی کوتاه
  • لیلی IR ۰۸:۴۸ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۱
    3 0
    واقعا فکر اون روزها رو که میکنم میبینم با چه سختی و مشقتی بزرگ شدیم نه اینکه خانواده سخت بگیره مدل اون روزا این جوری بود از مدرسه بگم که همش استرس و ترس از معلما بود، تو خونه هم که باید مطیع می بودیم حمایتی از خانواده برای آینده درس کار نبود خودمون باید تلاش میکردیم ،واقعا مظلوم بودیم جالب اینجاست هیچ اعتراضی هم نمیکردیم انگار باید خودمون را با این شرایط وفق میدادیم مثل الان نبود که بچه یه چیزی را اراده کنه سریع براش فراهم بشه، ولی باز خداروشکر هم درسم رو خوندم هم کاردولتی پیدا کردم هم صاحب خانواده خوبی شدم ،ما دهه شصتی ها خیلی سختی کشیدیم خیلیییی..... نذار یادم بیفته خبرآنلاین
  • IR ۰۹:۰۲ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۱
    0 2
    صبحهای لعنتی توی دبیرستان کیف و همه بدنمون رو می گشتند تا چیزی پیدا کنند و بفرستنون دفتر مدرسه ! چیزی هم که پیدا نمیکردند به جوراب سفید و لبه شلوار گیر میدادن . توی جهنم درس خوندیم و آخرشم هیچ .
  • مهران IR ۰۹:۳۸ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۱
    0 1
    من دهه شصتي م يادمه تو دبستان، معلمها كه همه خانم بودن آنچنان كتكمون مي زدند كه انگار زندانه و ما مجرم! يادمه كلاس سوم يك معلم داشتيم كه با خط كش چوبي مي زد و خيلي درد داشت بخصوص اگه ميزد تو سر. كلاس چهارم هم يك معلم داشتيم كه سيلي ميزد اگه تكليف ننوشته بودي و از كلاس مي انداخت بيرون
  • RO ۰۹:۴۲ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۱
    1 8
    همیشه از موسیقی ها و ترانه های یادآور آغاز مدرسه نفرت داشتم. مدرسه به جای خود. الان که ۳۵ سار از مدرسه میگذره از تبلیغات و ترانه هایی که مژده مدرسه میدن بیشتر نفرت دارم. اساسا تمام آموزش خای مدرسه را بی فایده یافتم. غیر از جدول ضرب سوم دبستان.
  • IR ۰۹:۴۹ - ۱۳۹۸/۰۶/۳۱
    0 6
    مدرسه نبود دوران ما پادگان بود.