۱ نفر
۱۹ آبان ۱۳۹۸ - ۰۶:۳۳
آموزش؛ بخش یا بستر، سرمایه یا سربار؟

در اغلب امور کشور و به ویژه در روزگار جدید از عزم و اراده ملی و عمومی برای انجام کار بسیار سخن گفته می شود. اما در واقع این عزم و اراده فرع بر نوع نگاه به مسائل است.

اگر نگاه در امهات امور عوض شود تصمیم بر انجام آن بسیار آسان خواهد بود. در مورد آموزش بحث اصلی در نوع نگاه است. ما آموزش را، یا این نوع آموزش را دارای اولویت نمی بینیم و لذا هر گونه تصمیم گیری برای آن با دشواری مواجه می شود؛ زیرا قابل دفاع نیست. با نگاهی به فلسفه و معنای آموزش و با پیگیری مشی کشورهای پیشرفته به این نتیجه می توان رسید که آموزش بخش نیست، بستر، و بلکه هویت است. نوع نگاه به این مقوله بسیار تعیین کننده است.

اگر سازمان های مسئول آموزش به عنوان بخش مطرح باشند در کنار سایر وزارتخانه ها باید برای بودجه خود چانه زنی کنند و اگر بستر باشند بعد از سامان دادن بودجه آموزش واقعی تصمیمات دیگر گرفته خواهد شد. اگر آموزش های داده شده بلااستفاده باشد نیروی انسانی شاغل یا آموزش دیده سربار و بی ارزش خواهند بود. سؤالهای اصلی این است که تربیت نیروی انسانی سرمایه است سربار؟ آیا در وضعیت فعلی تربیت نیروی انسانی سرمایه گذاری است؟ آیا از آن استفاده بهینه می شود؟ آیا به آموزش به گونه ای نگاه می کنیم تا ابزاری برای رفع بیکاری باشد یا آموزش نیروی محرکه و مولدی برای ایجاد اشتغال های پایدار و پویا است؟ آیا آموزش تخصصی و مهارتی مربوط به سایر وزارتخانه ها است؟ پس نقش آموزش و پرورش و آموزش عالی چیست؟

از یک مکالمه در رادیو در یکی از شبکه ها شروع می کنم که در شهریور 98  اتفاق افتاد. البته من همه آن را نشنیدم. فردی داشت از فعالیت شهرداری در ایجاد فضای سبز سخن می گفت و اظهار می داشت که فعالیت آنان قابل دفاع است. اما اضافه کرد که تهران دیگر برای بسیاری قابل زندگی نیست، چند وقت دیگر بسیاری نمی توانند حتی یک آپارتمان کوچک بخرند، یا اجاره کنند  و آهسته آهسته بسیاری به حاشیه رانده می شوند و از تهران باید کوچ کنند. او می گفت از این منظر هست که ایجاد هر چه بیشتر فضای سبز قابل دفاع است. غافل از اینکه، به نظر من اشکال کار در همین جاست. اگر ایجاد فضای سبز فی نفسه مفید است باید پرسید فضای سبز برای چه کسانی؟

برای آنهائی که خانه های در اندشت ویلائی دارند و از هرگونه امکاناتی برخوردارند، یا آنهائی که خانه ندارند، اجاره های سنگین می پردازند و تا چند سال دیگر باید خانه و کاشانه خود را در تهران ترک کنند، به حاشیه روند، و همه دار و ندار خود را به دوش کشند و با مشقت به جای دیگری ببرند؟ سؤال اصلی این است که مسئول چنین نا بهنجاری ها کیست؟ چه کسی شهر تهران را به کشور تهران تبدیل کرده است؟ چه کسانی حاشیه نشینی را ترویج کرده و با فضا فروشی بافت شهر را به هم زده اند تا وضعیت حتی برای فضاهای آموزش آنقدر تنگ و تاریک شود که یا کلاسهای چند نوبته داشته باشیم یا زمام امور را به دست مدارس خاص بسپاریم تا آنها هم برای خانواده های خاص برنامه داشته باشند و بقیه مردم را به امان خدا رها کنند؟ در چندین سال قبل خود از شهردار وقت تهران شنیدم که می گفت ما باید آنقدر تهران را گران کنیم تا جمعیت آن به 6 میلیون برسد و لی آیا شد؟ نوع نگاه است که منجر به سیاستگزاری و سپس اجرا می شود و در نهایت فاجعه به بار می آورد. آیا خود همین شهرداری با نوع نگاه و عملکردش همین افتضاح را به بار نیاورده است؟

یا نوع نگاه به خانواده را که رکن در همه امور و به ویژه در آموزش است را در نظر گیرید. ما با عنوان احترام به حقوق زنان و ارزشگذاری به آنان، به اصرار پیدا و پنهان آنها را از خانه بیرون می کشیم، مردها بیکار می کنیم، در نتیجه ازدواج ها کم می شود. فرزند آوری به صفر یا حد اقل یکی دو تا می رسد. البته اگر طلاقی صورت نگیرد. تاره بچه ها اغلب با زایمان غیر طبیعی به دنیا می آیند و عموماً از شیر مادر استفاده نمی کنند. هم بحران جمعیتی به بار می آید و هم اگر فرزندی در خانواده ای بود علاوه بر آتار زیستی ناشی از نخوردن شیر مادر، به خاطر کمبود وقت و خستگی مادران، با عدم تربیت صحیح مواجه می شویم و عواقب بعدی کمبود یا انحراف نیروی انسانی در جامعه را شاهدیم؛ آنگاه دنبال راه حل می رویم و برایش نسخه می نویسیم.

 در آموزش هم همین طور است؛ نوع نگاه ما به آموزش مسبب بسیاری از بدبختی ها است. خود با بی توجهی به آموزش مشکلات را به وجود می آوریم آنگاه دنبال راه چاره هستیم. آموزش را دست کم گرفتن یعنی به انسان و هویت او بها ندادن است. وقتی چنین شد گرفتار انواع بدبختی ها می شویم و آنوقت برای رفع این گرفتاریها بودجه می گذاریم و آنها را به عنوان طرحهای عمرانی قلمداد می کنیم و تازه موفق نمی شویم. می شود داستان شعر مولوی که:

ای مسلمان خوب ورد آورده ای           لیک سوراخ دعا گم کرده ای

آموزش هویت انسان است که او را با اهداف آدمیت آشنا می کند و اگر غیر این باشد فریب و گمراهی است. پس باید نوع نگاه به انسان و آموزش انسان مورد بحث قرار گیرد تا مسئله به شکل بهینه حل شود. تعریف انسان با همه تلاش و کوششی که می شود و قدمت آن به قدمت خود انسان می رسد همچنان محل بحث و گفتگو است. آنهائی که از نطر مادی و فنی پیشرفت گرده اند آنچنان دیگران را مسحور فنون خود کرده اند که دارندگان فرهنگی و تمدن را هم مقهور و مقلد خود ساخته اند و در این جا مگر می شود کاری کرد و نسخه ای نوشت.

نگارش سند های ملی اگر چه مفید ند ولی اغلب کسانی آن را می نویسند که کمتر این مشکلات را لمس کرده اند و آنقدر در باره چند و چون آن بحث می کنند که با در نظر گرفتن زمانی که صرف آنها می شود وقتی بیرون می آیند هم از قدرت اجرایی لازم بی بهره اند؛ چون معتقدان به آن کم پیدا می شود و هم زمان اجرای آن سپری شده و دو باره باید را آن را بازنویسی و ویرایش کنند.

آموزش باید از کف جامعه شروع شود،  نیاز آن در سطح عمومی لمس شود و نویسندگان برنامه با اشراف بر این نیازها آن را بنویسند و سردمداران و دارندگان برنامه و بودجه هم در نظر و عمل با آنها همراه  باشند و گرنه این خواهد شد که هست!

اگر فقر، فساد،گرانفروشی، کم فروشی، احتکار، اعتیاد به مواد مخدر، اقتصاد کم بنیه، عدم همکاری در بین افراد جامعه تا برسد به انتخاب های غلط در پست های قانونگزاری و مدیریت و قضا و هزاران اگر های دیگر در جامعه وجود دارد به خاطر این است که یا آموزش نبوده، یا کم بوده، یا غلط بوده، یا جامع و فراگیر نبوده، یا به موقع و در زمان مناسب نبوده، یا استمرار نداشته، یا با خلوص و شفافیت توأم نبوده، یا از تجربیات گذشته استفاده نشده و استناد قوی نداشته، یا به توطئه های فریبنده دشمن توجه نشده و یا ... بوده است.

از نظر فلسفی در تعریف آموزش سخن بسیار گفته شده و هنوز هم ادامه دارد. نفس آموزش، و البته نه طریقه آموزش دادن یا گرفتن را اغلب با علم، آگاهی، معرفت، اطلاعات، دانش و مانند آن برابر می گیرند و بعضی آن را با وجود یکی می دانند تا نشان دهند که آموزش و علم تا چه اندازه عزیز و محترم است. اما واقع این است که آموزش هویت انسان است و انسان بدون آن جسم متحرک است. من آموزش، علم و آگاهی را از مقوله جِدَه می دانم که جزو دارائی انسان به حساب می آید (فدائی، 1395)؛ یعنی سرمایه است و این سرمایه هم می تواند خوب یا بد باشد، کم و زیاد شود، مورد دستبرد قرار گیرد، یا راکد بماند و از ارزش و حیز انتفاع بیفتد.

علم نافع که اینقدر بر روی آن تأکید می شود اگر نگاه، نگاه سودمدارانه و کاسبکارانه باشد ممکن است به سود آوری واحدهای تولیدی و تجاری بینجامد اما آنچه در کوتاه و قطعاً درازمدت عاید می شود خسران و گمراهی است که آن را بشر تجربه کرده و باز هم تجربه می کند زیرا که تاریخ تکرار می شود.

اگر به این امر توجه نشود آنگاه وقتی بحث اقتصاد آموزش هم مطرح می شود بر اساس دیدگاه سودانگارانه، آن آموزشی مفید است که سود بیشتری را عاید کند و دیگر بحث خوب یا بد بودن مطرح نیست بحث چقدر سودآور است مطرح می شود. بحثی که محور گفتگو و مناقشه متفکران و فیلسوفان در عصر حاضر است. تردینیک از قول عده ای از فلاسفه امروز می نویسد: نگاه پساساختارگرایان هم مهم است. آنجا که لیوتار می گوید «در جامعۀ اقتصادی پساصنعتی، دیگر دانش با معیار حقیقت سنجیده نمی‎شود بلکه با ارزش اقتصادی اش شناخته می‎شود. دانش تولید می‎شود تا فروخته شود». به نظر او دانش دیگر هدف و غایت نیست بلکه برای رسیدن به اهداف اقتصادی است و لذا دانشگاه ها هم نه بر مبنای ارزش‎های استعلائی بلکه بر اساس سودآوری تعریف می‎شوند (ص. 225). دیگر در این شرایط سؤال این نیست که آیا درست است بلکه سؤال  این است که به چه درد می‎خورد (ص. 226). او می نویسد «در پسامدرنیته، فرهنگ به تجربه های فردی بسیاری تقسیم می شود که هیچ یک نمی‎تواند برتری خود را اثبات کند». و نتیجة آن، بحران مشروعیت و اضمحلال درونی مبانی مشروعیت دانش و به‎وجودآمدن نوعی نیهیلیسم است (ص. 227). انتقادی که به لیوتار وارد شده است این است که اگر باید به هر فراروایتی شک کرد پس چرا نباید به اندیشۀ وی که خود یک فراروایت است شک نمود و این تناقضی آشکار است (ص. 237). و لذا می‎توان پسامدرنیسم را شکل مفصل‎تر پارادوکس دروغگوی آتنی دانست. تردینیک اظهار می دارد که مطالعۀ اطلاعات ایجاد گسست بین معنی و اطلاعات است. با آن‎که اطلاعات و معنی رابطۀ مستحکمی با هم دارند ولی پسامدرنیسم می گوید این رابطه پیچیده، واهی و غیرواقعی است (ص. 239).

آموزش به معنای پیشگیری است و اگر سیاست پیشگیری مقدم بر درمان باشد که هست آموزش بهینه  نیروی انسانی و نه فقط به قصد سودآوری در اولویت قرار می گیرد.

در عین حال برای رسیدن به وضع مطلوب در اجرا باید به اصطلاح درِ باغ سبز نشان داد و برای اینکه مدیران و برنامه ریزان و بودجه گذاران تفهیم شوند ضمن اینکه در انتخاب آنان باید دقت شود به گونه ای باید باشد تا بدانند آموزش می تواند منشأ اثر باشد و در صحنه رقابت پذیری با کشورهای مدعی حرفی برای گفتن دارد آنگاه به تبیین و اجرای اهداف متعالیه گام به گام نزدیک شد.

ایجاد سازمان های مسئول هم بر اساس این نوع  دیدگاه به وجود می آید.

 اگر به کشورهای لائیک توجه شود آنها در همان نوع نگاهشان توفیق داشته و به پیشرفتهایی هم رسیده اند.

اگر این نکات روشن شود آنگاه می توان نسبت به برنامه ریزی با توجه به موارد زیر تصمیم گرفت:

1. به آموزش باید نگاه کلی، جامع، و یکپارچه داشت: درآموزش یکپارچه همه مقاطع تحصیلی از آموزش ابتدائی، متوسطه و دانشگاهی در طول هم و نه در عرض هم دیده می شوند.

2. سیاستگزاری باید جامع و پایدار باشد. آیا نگاه به آموزش نگاه ساختاری، یا زیرساخت در کشور است؟ آموزش اگر چه درون خود ساختار دارد ولی برای همه فعالیتهای کشور زیرساخت تلقی می شود. زیرساخت آموزشی نباید دائماً دستخوش تغییر در اهداف شود. آموزش پایه امید همه دستگاههای دیگر است.

3. به روابط متقابل قدرت و سیاستِ تأثیرگذار بر آموزش باید بها داده شود. آموزش هم می تواند قدرت بیافریند و هم قدرت هدفدار می تواند آن را تقویت کند.

4. به تفاوت مهندس، مربی و معلم؛ یا فناور (مهارت)، تربیت و تعلیم (تخصصی) باید توجه شود.

5. هرم آموزش باید از ساده به پیچیده، عمومی به اختصاصی، فناوری به علوم ؛ و تجربه به تعلیم شکل گیرد.

6. تعریف انواع سواد و مهارت باید متناسب با زمان باشد. اکنون کارآفرینی های مجازی و الکترونیک محور به جای آموزش سنتی است.

7. الگوگیری به لحاظ سیستم از جهان. قاطی نکردن سیستم با محتوا. شرق آسیا: ژاپن، کره، سنگاپور، هنگ کنگ به لحاظ سیستم آموزشی الگوهای خوبی هستند.

8. محتوای بومی باید پربار، ثمر بخش وتعالی دهنده باشد: کتاب، کارگاه، و معلم سه پایه اساسی در آموزش هستند. نقش مدارس ویژه باید مورد توجه قرار گیرد.

9. همکاری با خانواده ها رکن اساسی توسعه آموزشی است. توجه به خانواده توجه به کشور است. تربیت و تعلیم انسان از خانواده شروع می شود نه از جای دیگر! این ارتباط باید خیلی قوی باشد. باید بدانیم با کودکان خود در خانواده چگونه عمل می کنیم.

10.توجه به خروجی آموزش باید مد نظر قرار گیرد: آیا حاصل آن تولید بیکار، راهی بازار کار عمومی و تخصصی، یا خروج از کشور است؟ آموزش بایدکاربردی باشد. کنکور در اینجا معنا پیدا می کند.

11. بین مهارت و بازارکار باید تناسب باشد: تعامل همه دستگاهها با آموزش در مقاطع و سطوح مختلف و مطالبه آن ضرورتی اجتناب ناپذیر است.

12. به اقتصاد آموزش باید به طور منطقی به لحاظ سرمایه گذاری یا داده و ستانده توجه شود؛ اما طریقه محاسبه در آموزش با سایر نهادها فرق می کند. سرمایه گذاری ها چگونه بر می گردند؟ برای ایجاد مهارت، خانواده ها را می توان درگیر، و از اقتصاد خانواده باید حمایت کرد.

13. در اهداف مراکز تربیت معلم باید تجدید نظر صورت گیرد. محصول آن ها بایدآشنای به کتاب و مهارت باشد. معلم باید با عمل، مربی انسان باشد.

14.حرمت به معلم به لحاظ اجتماعی و اقتصادی بازگردانده شود. چرا به جای تقدیرهای خشک و خالی رئیس جمهور در روز معلم و غیر آن دست معلم خودش را نمی بوسد. رهبر هم همینطور. در هر محفل و مجلس وقتی معلم وارد می شود چه باید کرد؟ در مصادر مهم آموزشی، در سطح وزرا، و کمیسیون های آموزشی مجلس باید افراد شاخص، قوی و دلسوز، به عنوان مرشد حضور داشته باشند.

15.آیا همیشه کمیابی ارزش است؟ طلا محور محاسباتی اقتصادی در جهان است. چرا طلا مهم است چون کمیاب است یا مقاوم؟ تربیت انسانهای مقاوم از طلا هم مهم تر است. هر چه کم باشد همیشه ارزشمند نیست. هم اکنون آب و هوا از همه ارزشمندتر شده است؛ زیرا این نوع نگرش اقتصادی غلط بوده و هست که جهان را به این روز انداخته است. وقتی آب و هوا نباشد طلا به چه درد می خورد؟ وقتی انسان واقعی در جهان مورد حمایت و حرمت قرار نگیرد پیشرفت چه ارزشی دارد؟ وقتی توده جامعه رها شود و مورد حمایت نباشد نگاه نخبگانی تا چه اندازه پاسخگو است؟

16. مدیریت آموزشی لازم است. اولویت گذاری برای توسعه نیروی انسانی کارآمد و خدوم امری اساسی است.

منابع

تردینیک، لوک (1395). بسترهای اطلاعات دیجیتال؛ رهیافت‎های نظری برای فهم اطلاعات دیجیتال. ترجمۀ علی فارسی‎نژاد. تهران: چاپار؛ نهاد کتابخانه‎های عمومی کشور.

فدائی، غلامرضا (1395). جستارهایی در هستی‎شناسی و معرفت شناسی. تهران: امیرکبیر.

* دکترای کتابداری و اطلاع رسانی و استاد تمام دانشگاه تهران

کد خبر 1319375

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 1 =