۳ نفر
۲۷ مهر ۱۳۹۹ - ۱۹:۰۰
یادداشتی بر تأثیر اجرای متن در آموزش

«اگر موفّقیّت یک نمایش به میزان تأثیری باشد که بر خوانندگان یا تماشاگران خود می‌گذارد، هیچ نمایشی تاکنون موفّق‌تر از تراژدی جهان اسلام، یعنی تراژدی [امام] حسن (ع) و [امام] حسین (ع) نبوده است.» سِر لوئیس پِلی۲ Sir Lewis Pelly

روی زیلو                             

پرسید: «که گفتت برو دست رستم ببند، یعنی چه؟ یعنی آن «که»اش. آن، یعنی چه؟!» ماندم. این را داشته باش.

پیرزن نشسته بود روی زیلو. تکیه داده بود به ستون. نگاه می­کرد با دقّت. و حیرت. شبیه­خوان خواند: «که بود این زنِ باغیرتِ سعادتمند؟ / که از میان اسیران به ناله گشت بلند؟»۳ (من نزدیک بودم، و مراقبِ این که الان شمر باید جواب بدهد و در نوبت قبلی، میکروفونش صدا می­کرد. یکی دیگر گرفته بودم از محمود. به سرعت جابه­جا کنیم.) پیرزن آهسته گفت: «خانمَم بود. حَرضَتِ۴ زینب (س) بود. بمیرم برا دلش.» این را هم داشته باش.

چرا دانش­آموز پایه سوم - سومِ نظام قدیم – بعد از ده یازده سال شعر شنیدن و کتاب دیدن و دست­کم به ضرب و زور امتحان درس خواندن، نمی­دانست «که» یعنی «که»، یعنی «کی»، امّا پیرزن که خواندن نوشتن نمی­دانست، دانست و جواب هم داد. این، قدرتِ «اجرا»ست.

اعتقاد به «متن»

به کار با متن همیشه معتقد بوده­ام. معجزه­ای می­کند در آموزش. و شاید «آموختن» و «آموختن»، به دو تا معنی­اش به ترتیب، بدون متن و بدون چیزی برای کار کردن، معنی خاصّی نداشته باشد.   

از همه چیز خوانده‌ام. برای بچّه­ هایی که می­خوانند و «اهل»اند برای این کار. و اگر نبودند، آمدند و شدند. یکی از بهترین شکل­های «متن» - به معنی خیلی کلّی­اش – چیزی­ست که «حس» و «هوا» و «اتّفاق» و «فضا» می­آورَد با خودش. چیزی­ست که «اجرا» می­شود و یکی از بهترین نمونه‌های این­ها که گفتم، «تعزیه­نامه­ها» هستند.

ناشناخته، ناب

موضوعِ کار، قطعاتی­ست از تعزیه‌نامه‌های فاخر ایرانی. از بهترین نمونه ­های این دست شعر. ناب است و ناشناخته و عمیق و آبرومند. معلوم است که این‌ها، اجرا که می­شوند، توی لباس که می‌روند، نَفَسِ صاحب‌نفسی که به آن­ها می­خورد، و از گلوی مریدی که می­آیند بیرون، طور دیگری زنده‌اند. این­طوری هم امّا، می‌شود چیزی به دست آورد. چیزهای زیادی.

کیفیّت متن­ها

بر خلاف تصوّری که برخی متخصّصان حتّی، دارند از تعزیه، که مثلاً شامل شعرهایی و کلماتی هستند معمولی و گاهی کم‌مایه - که تصوّر غلطی هم شاید نیست بنا به متون رایج، و کارهای سست، زیاد سروده شده در این وادی در یک دوره‌ای – متونِ اصیل، به هیچ وجه «کم­ مایه» نیستند و نه حتّی «معمولی». کارهایی هستند ارزشمند و از آن­جا که برای اجرا نوشته شده‌اند، به تناسبِ گوینده و موضوع و موقعیّت، سنگین‌اند یا روان. حزن­انگیز یا حماسی­اند. ساده یا عالمانه­اند. مردانه ­اند. زنانه­ اند. کودکانه­ اند. جورهای دیگرند.

شعرها وزن عروضی سالم دارند، و قافیه، و همه چیز. جز در چند موردِ خیلی نادر که هدف، تفهیمِ مشخّص و مستقیمِ یک موضوع بوده و شاعر با آگاهی از صحنه اجرا و شیوه اجرا و شناخت مخاطب و در نظر آوردن قدرت تأثیرگذاری واژه­ها، قافیه کردنِ چیزی را - مثلاً تکرار واژه­ای را – روا دانسته، و این را «انتخاب» کرده است.

تصویرهایی برای قاب جهان

بسیاری از این­ها را با دانش ­آموزانم در تمام طول دهه‌های هشتاد و نود خوانده‌ایم و امروز، به گفته خودشان، در روزانه­ های خودشان، در نشیمنی یا دفتر کاری، هر جا، محلّ زندگی و تحصیل، در شهرهای مختلف عالَم زمزمه‌اش می­کنند.

می­خواندیم و می ­آمدیم. بعد، تحلیل می‌گذاشتم چند جلسه. آرایه و دستور و واژگان و مفاهیم و همه چیز. کارِ صد تا جلسه مدرسه را می­کرد و اندازه هزار تا کتاب درسی چیز یاد می­داد. تنها در یک متن، که گفت­وگوی شمر و یزید در ابتدای مجلس تعزیه «بازار شام» باشد و در یک چنین روزهایی، روزهای پایان «صفر» مناسبت دارد، و در اجرای صحنه، ۳۵ دقیقه و در کلاس، و پشت نیم­ دایره‌ صندلی­ها حدودا ۲۵ دقیقه طول می­کشد، بیشتر از هزار نکته بیرون می‌آوردیم. متناسب با بودجه آزمون سراسری. هزار تای واقعی، نه مثل پاهای هزارپا.

حیف از طلا که خرج مُطَلّا کند کسی!

تهیه محتوا که تمام می­شود، فکر می­کنم به این که حیف است چه ­قدر، که این­ها را خرج کنکور کنی. که دستِ نازنینِ جدا افتاده از مَشک و عَلَم را تصویر کنی، بگویی «نقشش چیست؟» نقشِ چی آخر؟ نقشش را نمی‌بینی؟ یا نام سرهای مطهّر شهدا را ببری، بعد بپرسی مثلاً: «کدام وابسته وابسته است؟» وابسته کجا بود بنده خدا؟ آزاد بودند آن­ها. مثل ما نبودند که. بعد فکر می­کنم به این که: مگر نه نام خدا را خرج می‌کنی برای همین؟ مگر نه از عشق، از عرفان، از انسان حرف می‌زنی، متن می‌آوری، بخوانند، کار کنند، برای همین؟ برای همین که بشوند چیزی که می‌خواهند. برسند جایی که دوستش دارند، مگر نه همه این­ها را برای خودش می­کنی؟ برای دانش ­آموز. که چیزی بفهمد، خوب بشود حالش. برای دانش ­آموز کردی خب حالا هم. کنکور کیلویی‌ چند؟ بعد، بهتر می­شوم.

ما را و شما را

استادم از استادش می­گفت. که: «قدّ بلندی داشت و صدای خیلی خوش». چیزی پوست می­گرفتم برایش، و لحاف را می­کشیدم سر زانوهاش، نچاید. بعد ادامه می­داد: «اسمش بود حاج عبدالرّزّاق گزی. اهل گز اصفهان». بعد می­خواند برایم. چه خوب می­خواند. می­دانست دشتی دوست دارم. دوستم بود. خودش می­گفت یعنی. چه اهمّیّت داشت که هشتاد سال فاصله دارد عددهایمان توی سِجِل؟ می­گفت: «آخر بچّه تو را چه کار به منِ پیرِمرد؟» بعد می­خندید. می­خندیدم. پیشانی­ام را می­بوسید. دستش را می­بوسیدم. خاک بر او خوش باد.

سی سال است تعزیه می­بینم و می­نویسم. هیچ جای دیگر این‌ها را ندیدم و آن نوا را نشنیدم. متن، اگر دل بدهی و دل بدهند، معجزه­ای می­کند در آموزش.

به پایان می‌برم، با کلام استادم، در این روزهایی که رو به خنکی می­رود، به یاد تابستان­های گرم که این‌ها را می‌شنیدم و از بر می‌کردم، تا وقتی چند سال بعدترش می‌خواهم بروم مدرسه، کتاب­های درسی، روحم را یخ نزنند.

«هر کس مستمع بنشیند و دل را از مجلس بیرون نبرد و همهمه بی­جا نکند، به جاهِ حضرت اباعبدالله الحسین مورد شفاعت روز جزا واقع گردد و اگر صدای این ذاکرِ کم­ترین به گوش او می­رسد، صدا را به سه بانگِ «یا حسین» بلند کند. خداوند ما را و شما را و جمیع مؤمنین و مؤمنات را بیامرزد.»                 

گفتار تعزیه­گردان، مرحوم استاد حاج غلامرضا نورآبادی قهرودی، پیش از آغاز هر مجلس

*کارشناس ارشد زبان و ادبیّات فارسی، فعّال حوزه آموزش

پی ­نوشت:

۱. تعزیه حسن و حسین، سِر لوئیس پِلی، جلد ۱

۲. پِلی کلنل سِر لوئیس پِلی، افسر انگلیسی و ایران‌شناس معروف دوره ناصرالدّین‌شاه

۳. گفتار یزید در پرسیدن از نام گرامی حضرت زینب کبری سلام الله علیها - مجلس تعزیه بازار شام

۴. حضرت؛ عین واژه پیرزن را آورده­ام.

۵. طلاکاری شده، زراندود

۶. از «قصّاب کاشانی»

۲۳۵۲۳۲

کد خبر 1444314

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 4 =