۱ نفر
۱۷ مرداد ۱۴۰۰ - ۰۸:۰۰
کابوس بریدن گلوی رسول در دادسرا ختم  به خیر شد

زندگی وکیل دادگستری سراسر با استرس و دلشوره همراه است،طوری که می توان از حوادث و اتفاقات واقعی تا کابوس های وقت و بی وقت ،کتاب ها نوشت و خاطرات نقل کرد.

مسیر سوپر مارکت تا دفتر را طوری انتخاب کردم که اگر موتور سوارها جایی در انتظارم هستند کمی خسته و گیج شوند که پس از چند دقیقه مطمئن شدم در تعقیبم نیستند وبا خیال راحت راهی دفتر شدم.
تعطیلی آخر هفته فرصت مناسبی بود برای فکر کردن و مرور اتفاقات و گرفتن تصمیمی منطقی و به دور از حاشیه و تهدیدات احتمالی.پرونده ها و مدارک مورد نیاز کارهای هفته ی آینده را همراه با لپتاپ از دفتر برداشتم تا راهی خانه شوم . دفترم در طبقه ی اول ساختمتان واقع شده وبرخلاف سایر واحدهای ساختمان،واحدی که من در آن مستقر هستم پنجره ای مشرف به کوچه دارد که بچه های دفتر بهش لقب پنجره ی مخفی داده اند،چرا؟ چون هیچ کس از داخل کوچه متوجه وجود پنجره نمی شود و همین دیده نشدن پنجره از داخل کوچه سبب دیدن خلوت بنده خداهایی است  که به تصور بن بست بودن کوچه،بساط خلوتشان را ...بگذریم.

حس کنجکاوی و البته خبردار کردن خلوت نشینان احتمالی از ورود غریبه ای به حریم ایشان سبب شده که همزمان با خروج از ساختمان از پنجره  به بیرون سَرک کشیده یا الله گویان وارد کوچه شوم که همین عادت مالوف سبب شد تا تعقیب کنندگان دقایق گذشته را سرِ کوچه ببینم.دوراهی سختی بود ماندن در دفتر یا بی خیال شدن و راهی شدن به سمت خانه که یقینا دومین انتخاب به دور از فکر و احمقانه بود لذا طریق سومی برگزیده با همان وسایل به قصد ورود به مسجد رو به روی کوچه ی دفتراز ساختمان خارج شده بدون کمترین توجهی به دو بادیگاردی که بی اذن و اراده ی من در استخدامم در آمده بودند وارد مسجد شدم.

توفیق اجباری  حاصل شد تا به اقامه چند رکعت نماز قضا و حاجت قیام کنم،رکوع نماز قضای صبح به سلام متصل نشده بود که ایده و فکر استخاره به ذهنم رسید،همین فکر شد شیطان رجیم تا نفهمم ذکر سجده وتشهد و سلام را چطور به تعقیبات نماز متصل کردم و بلادرنگ به سمت شبستان مسجد رفته تا در صورت حضور سید امام جماعت مسجد از او بخواهم تا برایم استخاره کند.سید، کامله مردی از وابستگان خانواده ی میرازی شیرازی،سالهاست در مسجد اقامت دارد و علاوه بر انجام وظایف خاص امام جماعت مسجد به عنوان همراهی دلسوز و کاربلد کنار اهالی محل روزگار می گذراند.استخاره ی قرآن از جمله کارهایی بود که سید انجام می داد و اهل محل به شدت به دست و نیت سید اعتقاد داشتند و در غالب امور علاوه بر مشورت کردن با سید از وی می خواستند تا از کلام خدا نیز برایشان آیه و نشانه ای ذکر کند.

آیه1سوره شریفه رعد: الم تلک آیت الکتب و الذی..آنچه از سوی پروردگار بر تو نازل شد سراسر حق است را که سید قرائت و تفسیرکرد طوری دلم قرص شد که به کل علت و دلیل پناه آوردن به مسجد را فراموش کردم و بی توجه به حواشی چند دقیقه پیش رفتم سراغ ماشین که بالا بودن برف پاک کن ها نشانه ای شد برای یادآوری بادیگاردها و حضورشان در حوالی دفتر،گویی این دفعه نداشتن کاغذ برای گذاشتن یادداشتِ اتمام حجت را با تغییر وضعیت برف پاکن ها جبران کرده بودند.از عدم حضورشان که مطمئن شدم سوار خودرو شده راهی خانه شدم.

دو روز تعطیلی فرصت خوبی بود تا تمام حالت های قابل تصور در صورت پذیرش یا عدم پذیرش پیشنهاد بازپرس محترم را بررسی کرده،عواقب احتمالی هر تصمیمی را برآورد کنم، شباهت رفتارو نگاه های بادیگاردها به بچه های محله ی دوران کودکی سببی شد تا  عقبگردی کنم به آن زمان و محله ای که در آن بزرگ شده بودم.همان کوچه پس کوچه های قدیمی شیراز که برایم حکم آینه تمام نمای لمس اولین پارادوکس های زندگی ام داشت.اینکه به محض بلند شدن صدای موذن،تمام اهالی محل از ساقی های مواد و مشروب تا دانشجوها و بچه مثبت های محل پشت سر حاج احمدی راهی مسجد می شدند و صفوف نماز جای سوزن انداختن نبود ویا پارادوکس ناشی سرنوشت دو دسته از دوستان آن دوران ،دوستانی که راه دانشگاه و کسب و کارپیش گرفته و به قولی برای خودشان سری در سرها داشتند و دسته ی دیگر که محبوس خلاف و مواد  شده بودند.

اگرچه هر از گاهی به محل قدیمی سر می زنم اما اینکه در چنین وضعیتی ذهن و فکرم به سمت وسوی بچه های محله قدیمی رفت حتما حکمتی داشت که میان دوستان دوران بچگی شماره تماس مجید مشهور به مجید پلنگ به ذهنم خطور کرد و با ارسال پیامکی جویای حال و احوالش شدم.چند دقیقه بعد صدای گرم و باحرارت مجید را دریافت کردم که با همان لحن ساده وصادقانه ی دوران کودکی ابراز محبت کرده بود که به حکم ادب با وی تماس گرفتم.هنوز اصل قضیه ی دادسرا بازگو نشده بود که ادامه ی موضوع را طوری با جزییات برایم نقل کرد، گویی مجید هم درمحل حادثه حضور داشته!آمار دقیق و بی نقص مجید از اتفاق آن روز و شناخت طرف های درگیر موضوع سبب شد تا سری به محله ی قدیمی بزنم.کسب اطلاعات مفصل از خانواده مقتول و قول کمک و همراهی بچه محل ها در صورت لزوم ارمغان ملاقات با مجید و دوستان دوران بچگی بود.

 دونکته ی مهم در مختصات خانواده مقتول حادثه خودنمایی می کرد، فوت مادر ،زمانی که رسول پنج ساله بوده وساقی بودن زن بابایی که نفیرعربده هایش  در دادسراهنوز در گوشم زنگ می زند،مجید می گفت درصد بالایی از موادِ محل را زن بابا معروف به ننه ساقی پخش میکنه ورسول علیرغم اصرار زن بابا هیچ همکاری و همراهی با وی نداشته تا همین یکدفعه که کل ساقی ها و نوچه های ننه ساقی می گفتند،طرف رسول را تهدید کرده که اگرهمراه ساقی ها کمک حالش نباشه،باید برای خودش فکر جا و مکان باشه ...

با توضیحات واطلاعات مجید لایه های جدیدی از پرونده برایم گشوده شد که در صورت صحت،کلا ماجرا برعکس شده،این دادستان و رئیس مجموعه هستند که باید شاکی شوند نه  ولی دم دروغین مقتول.حسب آمار و اطلاعاتی که مجید برایم جمع آوری کرده بود،قضیه کشته شدن رسول بی ارتباط با لورفتن محموله شیشه نبوده.ننه ساقی که سال ها به قاچاق مواد مشغول بوده و هیچگاه گرفتار نشده،لو رفتن محموله را به حضور رسول ربط داده،ممکن است خواسته با یک تیر چند نشان بزند هم برای همیشه از شَر رسول راحت بشود هم اینکه با کشتن رسول ضمن گرفتن زهر چشم از سایر متهمین،با توجه به سابقه ای که از مخالفت های رسول با خودش داشته،امکان زبان باز کردن رسول و لو دادن وی هم منتفی شود.

مختصات اعلامی مجید با آنچه رخ داده بود قابل تطبیق بود اما تنها نقطه ی ابهام قضیه چگونگی ارتکاب قتل توسط ننه ساقی در تاریکی دادسرا بود.بنا به همین دلیل و پیروقول و وعده ای که به بازپرس داده بودم شنبه صبح اول وقت به قصد دادسرا راهی شدم،هنوز پارک نکرده بودم که بادیگاردهای محترم سر رسیدند!طوری مماس با در سمت راننده ایستاده بودند که برای پیاده شدن ناچار به مکالمه با ایشان شدم،با یک ببخشید ساده دعوتشان کردم به باز کردن مسیر که نگاه غضب آلود و کنایه های لاتی ایشان وادارم کرد تا چند دقیقه ای با ایشان چشم به چشم شوم که تصور نکنند ترسیده ام،البته ناگفته نماند که دلم به حضور مجید پلنگ که آنطرف خیابان دادسرا حسب هماهنگی پیشین ایستاده بود گرم بود.نقشه ام گرفت و همین چشم به چشم شدن سبب ترک محل و راحتی راه نفسم شد.با اشاره به مجید فهماندم که منتظر باشد تا در صورت لزوم به حضورِ وی، خبرش کنم.اطلاعات دریافتی از مجید را به بازپرس منتقل کردم تا در صورت موافقتِ ایشان ،متهمین پرونده ی شیشه را ملاقات کنند بلکه با انتقال اطلاعات مجید به ایشان بتوانیم با وعده ی رفع اتهام قتل، به ارائه آمار و اطلاعات ننه ساقی ترغیب شوند!

حسب پیشنهادم،تحقیقات دادسرا و بازجویی های فنی از متهمین به این نتیجه ختم شد که هیچ یک از متهمین در قتل رسول نقش نداشته اند و تنها مظنون قضیه ننه ساقی است.وی که مدت ها در صدد حذف رسول از زندگی اش بوده،به این قصد و نیت وارد دادسرا می شود تا با وعده و تهدید، سایر متهمین را تشویق  کند تا در اعلام تعلق شیشه ها به رسول هماهنگ شوندکه رجزخوانی ها و تهدیدات رسول که گفته بود همه چی را به بازپرس می گوید،سبب ترس ننه ساقی از لو رفتنش شده،فکر چاره بوده که با شکسته شدن شیشه وتاریکی مطلق دادسرا بهترین فرصت برای وی فراهم شده،از تاریکی حاکم بر محیط نهایت سوء استفاده را کرده ،شاهرگ رسول را می زند.

با مشخص شدن هویت ننه ساقی که هیچ نسبتی با مقتول نداشت،عملا قضیه شکایت وی به عنوان ولی دم از مامورین و سرپرست دادسرا منتفی شد.پدر رسول نیز حسب اظهارات متهمین سالهاست که مفقود شده و هیچ خبری از او نیست.لذا معاون دادسرا در مقام مدعی العموم به پرونده ی قتل رسول ورود خواهد کرد.با شرایطی که پیش آمد،تکلیف محوله به من نیزتا حدودی رفع و رجوع شد و رفقای رسول به عوض تعقیب و تهدید من رفتند سراغ ننه ساقی و پیدا کردن مخفیگاه او...

صبح  با سر درد از خواب بیدار شدم. آرزو کردم کاش هرچه دیده ام کابوسی بیش نبوده باشد.

* وکیل دادگستری 

کد خبر 1542757

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 6 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • IR ۱۱:۲۰ - ۱۴۰۰/۰۵/۱۷
    0 0
    چقدر بی سرو ته.........