سینمای دفاع مقدس، مهمترین ژانر سینمای بعد از انقلاب ایران است. ژانری با نقاط قوت بسیار و البته نقاط ضعف نهچندان اندک. چندانکه بسیاری از اهل فرهنگ بر این باورند که سینمای دفاع مقدس بهرغم همه تلاشهای سینماگرانش، در کلیت ماجرا نتوانسته است آیینه خوبی برای آن حماسه عظیم باشد. آنچه در ادامه میآید در حقیقت به قصد آسیبشناسی این ژانر نوشته شده است و نویسنده آن سعی دارد در حد توان خود با استفاده از بیان طنز به وجوه عدمتوفیق این جریان سینمایی اشاره کند.
***
خبرها حاکی از آن است که جمعی از مسئولان سینمایی، در صدد تهیه «پورتال جامع سینمای جنگ» برآمدهاند. تا پَکِ جامعی از فیلمهای جنگی را به مخاطب عرضه کند. طراحان این پورتال در نظر دارند با بهرهگیری از فیلمهایی که تاکنون با موضوع جنگ ساخته شدهاند، یا ساخته خواهند شد، یا باید ساخته میشدهاند ولی نشدهاند؛ فیلمهای فاخر، جامع، مانع، بیبدیل و تازه را طراحی و تولید کنند، تا جایگزین فیلمهای قبلی گردد که بهطور پراکنده توسط فیلمسازان مختلف و بر اساس سلیقه شخصی آنان ساخته شده است. در ادامه، یکی یکی به استقبال این فیلمهای جدید میرویم:
***
نمونه سوم
نام فیلم: هِرّه و کِرّه در خط مقدم
کارگردان: کار گروهی، به اضافه بداههپردازی اضافه
جلوههای ویژه: هوارتا
مدیر فیلمبرداری: برادر متعهدیان
موسیقی: استاد متفکریان
بازیگران: خودتو با من چیکار داری، کامبیز، جعفر، حسام، غلام، قاسم، سیدجواد همیشههاشمی و فخرالدین صدیقشریف در نقش مثبت
خلاصه داستان:
اصغر ترقه، جواد یاماها، پرویز کچل، ساسان قالتاق و رحیم پنجول، پنج جوان هستند که در جنوب شهر تهران زندگی میکنند. این پنج جوان ـ که البته دلهای پاکی دارند و میدانیم که به تعداد همه اراذل راههایی برای رسیدن به خدا وجود دارد ـ به ترتیب به شغلهای شریف زورگیری، جیبزنی، تلکه بگیری ، جیگرکی و قتل اشتغال دارند. یکروز که آنها سر کوچه ایستادهاند و ضمن چرخاندان زنجیر (به نشانه اعتراض به وضع موجود) و تسبیح (به نشانه تمایل درونی به معنویت) به پراندن تیکه به عابرین مؤنث مشغولند، مارش حمله به صدا در میآید و هواپیماهای رژیم بعثی به بمباران شهرها و فرودگاهها میپردازند.
اصغر تصمیم میگیرد برای مقابله با دشمن متجاوز به جبهههای نبرد حق علیه باطل برود. اما جواد یک دل نه بلکه صد دل یا بیشتر در گرو عشق زلیخا دختر همسایه دارد. پدر زلیخا از خودش دوتار میزند (به نشانه برخورداری از پایگاه اصیل هویتی) اما برادر نامردی دارد که عضو کمیته است و مخالف ازدواج آنهاست. در این میان یک حاجیبازاری وجود دارد که بهرغم ارتباط با حاجآقای محل (به نشانه احترام به نهاد روحانیت) از خوی ناپسند ریاکاری و ظاهربینی برخوردار است و میخواهد مانع حضور اراذل در نبرد حق علیه باطل شود. اما در نهایت اصغر، پرویز، ساسان و رحیم، جواد را راضی میکنند که با عزیمت به جبهههای نبرد حق علیه باطل، ضمن فراهمسازی زمینههای تحول انفسی خود، اخلاص، شجاعت و پایمردی خود را نیز به نمایش گذاشته و ثابت کنند که همه مردم در دفاع مقدس شرکت کرده و همه شهدا نیز پسر پیغمبر نبودهاند. در ضمن دل بابای زلیخا را هم به دست بیاورند تا زلیخا را به جواد بدهد. آنها در آزمون گوزینش شرکت کرده و به سختی قبول میشوند و فردای آنروز به همراه حاجآقای محل (به نشانه حضور فعال روحانیت در تمامی عرصههای ممکن) و حاجیبازاری (به نشانه افرادی که از راه آرمانهای انقلاب نان میخورند) راهی جبهههای نبرد میشوند. آنها در راه با زمزمهکردن ترانههای حاج عباس قادری و حاج جواد یساری و حاج نعمتالله آغاسی و امثالهم و نیز قرائت جوکهای اساماسی با صدای بلند، علاوه بر ایجاد فضای نشاط، مخاطبان را به سینما جذب کرده و آنها را با هماهنگی با بچههای بالا تا حدودی از خطوط قرمز عبور میدهند. آنها پس از طی مسافتی (به نشانه هجرت که خودش به نشانه مرحله اول در سلوک نفسانی به سوی حقیقت میباشد) به جبهههای جنگ میرسند. در آنجا حاجفرمانده نخست جلوی آنها را گرفته و از ورود آنها به اردوگاه ممانعت به عمل میآورد، اما در ادامه با وساطت حاجآقا (به نشانه محبت روحانیت) به حضور آنها راضی میگردد. اصغر، جواد، پرویز، ساسان و رحیم پس از ورود به اردوگاه شروع به تحول میکنند. سپس به کنج خلوتی رفته ضمن عبادت پروردگاه به شرب خمر، حکمزنی با پاسور، تعریف جوکهای «ک»دار و نیز قرائت سرودهای غیرانقلابی (همگی به نشانه زیاد بودن راههای رسیدن به خدا و نیز مهربان بودن خدا، قربونش برم) میپردازند. آنها در طی چند روزی که در اردوگاه هستند ضمن آشنا شدن با عزیزانی چون سیدجواد هاشمی (به نشانه سینمای دفاع مقدس)، جناب سرهنگ (به نشانه ارتشیان غیور جمهوری اسلامی که با رشادت در سالهای جنگ افتخارآفرین بودند) و عزیزان دیگر، با تیراندازی، خنثی کردن نارنجک، شیوه تشخیص بوی بادام از بوی باقالی و فنون جنگی دیگر آشنا شده و پلهپله به ملاقات خدا نزدیکتر میشوند. تا آنکه روز عملیات فرا میرسد. در آنروز بهرغم مخالفت حاجفرمانده ـ که به حضور تمام اقشار جامعه در دفاع مقدس و نیز پسر پیغمبر نبودن شهدا اعتقاد ندارد ـ اراذل که از فرزندان همین مرز و بوم هستند، راهی خطوط مقدم میشوند. آنها در آنجا طی یک روز کاری به طور متوالی با انواع جلوههای دفاع مقدس آشنا میشوند. جلوههایی از قبیل حمله شیمیایی دشمن بعثی به مردم غیرنظامی (به نشانه عروس حلبچه)، ورود تانکهای دشمن به سنگرهای و بیمارستانهای صحرایی (به نشانه هیوا)، عبور از میدان مین به شیوهای مرامانگیز (به نشانه عبور)، حمله هلیکوپترها و تیراندازی آنها به نفرات (به نشانه مزرعه پدری) و نیز جلوههای ویژه دیگر که هریک نشانهای برای موارد دیگر هستند. تماشای این جلوهها موجب میشود اراذل به خود بیابند و دیگر گرد خلاف نگردند. در نهایت جواد یاماها (به نشانه قهرمان داستان) بر خلاف کلیشههای رایج که در آنها قهرمان فیلم به طرز ناگهانی دچار تحول میشود، بدون هیچگونه تحولی و صرفاً به اراده پروردگار شهید شده به دیار باقی میشتابد و در اینجا دکتر محمد اصفهانی یا استاد علیرضا افتخاری ـ بسته به میزان بودجه جذب شده ـ با اجرای ترانهای معنوی (به نشانه هنر متعالی) پایان زیبایی بر این فیلم سراسر خنده و معنویت رقم میزند.
خدانگهدار
24







نظر شما