دلیل اول اینکه:انتهای نمایش قابلپیشبینی نیست؛ و دوّم اینکه: تماشاگری وجود ندارد.همه بازیگرند و در نتیجه فاصلهای وجود ندارد که بتوان آن را شکست.
پس ما بايد منتظر هر پیشامدی بودیم؛از جمله کتک خوردنمان.صف اتوبوس،صف جلوی باجهی تلفن، قهوهخانهها،رستورانها،پارکها،جلوی دادگستری و هرکجا که عدهای جمع بودند.حتی مهمانیها عرصهی این نمایش است.اصلا تمام زندگی عرصهی این نوع نمایش است. این نوع نمایش تقریبا هیچ فاصلهای با زندگی ندارد.
برخلاف تصور ایجاد شده،این نوع نمایش ضرورتا سیاسی نیست،همهی مسایل زندگی مسئلهی این نمایش است؛مثل خود زندگی.
یکبار که داشتیم از بندرعباس به قشم میرفتیم،روی لنج مسافربری یکی از همین نمایشها را برپا کردیم.من شدم جوانی که خانوادهی دختر دلخواهش با ازدواج او مخالف هستند و او حالا میخواهد خودکشی کند.رفتم روی دماغهی لنج که خودم را به خلیج پرت کنم.دوستانم مانع شدند.دادوبیداد کردیم.بحث کردیم.کمکم مردم وارد بحث و ماجرا شدند. در این شلوغی ما باید برخی آدمها و برخی بحثها را بزرگ میکردیم،تا بتوانیم نمایش را به یک سرانجام برسانیم.حالا کمکم مسئلهی من فراموش میشد و مسایل خودشان رو میآمد.همه راجع به ازدواج در گذشته و حال،و در مورد ازدواج خودشان و فرزندانشان بحث میکردند؛باهم درگیر میشدند و هر زمان که ماجرا داشت به هرز میرفت ما وارد میشدیم و تنور را گرم میکردیم.ناخدای لنج،کارگران و مسافرین،همه درگیر بازی شدند.
اگر من تصمیم گرفتم خودکشی کنم به این علت بود که همه را برانگیزم.زندگی روزمره همه را در برابر اتفاقات کوچک واکسینه کرده.در نتیجه برای به هیجان آوردن مردم باید متوسل به اتفاقات اغراقآمیز و غلیظ شد؛تا خماری روزمرّگی را از بین ببرد و همه را وادار به واکنش کند...
بعدها خودمان بیشتر آغشتهی مسایل سیاسی شدیم و از نمایش دور افتادیم.فضای سیاسی حاکم هم جایی برای نمایش نداشت.ما هرچه کمکارتر و گوشهگیرتر میشدیم.فقط هر شب جمعه در خانهی هرکس که بودیم،یک نمایش راه میانداختیم و برای اعضای خانوادهمان اجرا میکردیم، میخندیدیم و لذت میبردیم.هنوز هم گاهی که دور هم جمع میشویم،بساط نمایشمان را پهن میکنیم.






نظر شما