به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، فاطمه غفاری: آیتالله العظمی سیدمحسن حکیم، رهبر دینی و سیاسی عراق که بعد از وفات آیتالله بروجردی به مقام مرجعیت رسیده بود، دارای خانواده پرجمعیتی بود که اغلب آنها روحانی بودند. او ده پسر در لباس روحانیت داشت که نامهای برجستهای در علم و دیانت و سیاست روز بودند. پنجمین آنها سیدمحمدباقر حکیم بود که در ۲۵ جمادیالاول سال ۱۳۵۸ قمری/ خرداد ۱۳۱۸ شمسی در نجف متولد شده بود.
سید حکیم در محیطی بزرگ شد که به وسیله نامداران بسیاری از علمای برجسته دینی احاطه شده بود. به دلیل این موضوع و همچنین به خاطر استعداد فراوانش، او بهسرعت در تحصیل علم دین پیشرفت کرد. از دوازدهسالگی وارد تحصیل دروس حوزوی شد و در محضر اساتیدی مانند آیات عظام سیدمحسن حکیم (پدرش)، سیدابوالقاسم خوئی، مرتضی آلیاسین، سیدمحمدباقر صدر و سیدیوسف حکیم (برادرش) که همگی از مراجع تقلید و مجتهدین بزرگ بودند، درس خواند و در بیستوپنج سالگی به درجه اجتهاد رسید. همچنین به سبب علاقه ذاتیاش به فراگیری علم، در کنار دروس حوزه، به مطالعه دروس و علوم جدید پرداخت.
در میان اساتید نامدارش با آیتالله العظمی سیدمحمدباقر صدر نزدیکتر بود و دلبستگی بیشتری به او داشت. از ۲۰ سالگی دیگر همراه و همفکر سید صدر به شمار میرفت و به تعبیر خود سید صدر «بازوی فداکار او» بود. سید حکیم در تالیف کتابهایش به او کمک میکرد و به پیشنهاد او به تدریس در دانشگاه اصول دین پرداخت.
او همزمان با این فعالیتها به همه نقاط عراق مسافرت میکرد و از نزدیک با اوضاع جامعه و مردم عراق آشنا میشد و مردم عراق نیز، بخصوص جوانان، استقبال زیادی از حضور و دیدار فرزند مرجع والامرتبهشان میکردند.
سید حکیم به برپایی هیئتها و برگزاری مراسم عزاداری حسینی در سرتاسر عراق و راهپیمایی اربعین حسینی اهمیت زیادی میداد. بخصوص که بعد از روی کار آمدن حزب بعث، محدودیتهای زیادی برای برگزاری این مراسم ایجاد شده بود. با این وجود و با وجود تهدیدهای فراوان عوامل رژیم بعث، سید حکیم هنگام حضور عزاداران در صحن سیدالشهدا، سخنرانی و مقتلخوانی میکرد و روضهخوانی روز اربعین در جمع راهپیمایان عزادار که از شهرهای مختلف به کربلا رسیده بودند، با ایشان بود.
دهه چهل و پنجاه شمسی، اوضاع سیاسی عراق بسیار متشنج بود. بعد از روی کار آمدن حکومت جمهوری، فضای سیاسی عراق به سوی کمونیسم میرفت که با واکنش بسیار تند حوزه علمیه نجف و در راس آن مرجع وقت آیتالله العظمی حکیم مواجه شد.
سید حکیم از همان سالها و از نوجوانی در محیط پر از حادثه و تنش عراق، با مفاهیم سیاست، مبارزه و صبر و تحمل آشنا شد. بخصوص بعد از کنار رفتن سیاستمداران اولیه دوره جمهوری که حزب بعث عراق بر سر کار آمد، دوران مبارزه سیدمحمدباقر حکیم هم آغاز شد.
حزب بعث عراق که به رهبری احمد حسن البکر به قدرت رسیده بود، از همان ابتدا بنای کار خود را بر دیکتاتوری ددمنشانهای گذاشته بود که بهزودی دامن رهبر خود حزب و اعضای آن را نیز گرفت. بعد از مدت کمی معاون حزب، صدام حسین التکریتی، البکر را کنار زد و خود به جای او رهبری حزب و ریاستجمهوری را در اختیار گرفت و بعد از مدتی البکر و تعدادی از سران حزب را نیز به قتل رساند.
صدام حسین که در برخورد با همحزبیهای خویش چنین رفتار وحشیانهای داشت، تکلیفش با مردم عادی و البته با رهبران مذهبی آنان روشن بود. در زمان آیتالله سیدمحسن حکیم، حزب بعث و رهبرانش گرچه دشمنی خود را علنا نشان میدادند، ولی تحرکات آنها محدودتر و با احتیاط بیشتری همراه بود.
اما بعد از درگذشت آیتالله حکیم در سال ۱۳۴۹، حزب بعث در حملاتش به حوزه علمیه نجف و علمای دین رفتهرفته جریتر و بیپرواتر شد. به دستور سران حزب بعث، علمای حوزه علمیه و بخصوص کسانی که تبار ایرانی داشتند از عراق اخراج شدند. سید حکیم در دو مرحله از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۸ توسط بعثیها دستگیر و زندانی و شکنجه شد. اولین باری که دستگیر شد، پس از صدور حکم آزادی، از خروج از زندان خودداری کرد تا بعثیها استادش سیدمحمدباقر صدر را نیز آزاد کنند. این شد که به دلیل پافشاری سید حکیم و با همراهی مردم و تجمع و اعتراضات فراوان آنها، سید صدر و شاگردش هر دو باهم آزاد شدند.
دشمنی حزب بعث و صدام حسین که حالا دیگر نفر اول حزب حاکم بود، با علمای حوزه و در راس آنها سید صدر و سید حکیم، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران به اوج خود رسید. تا جایی که سید محمدباقر صدر و خواهرش بنت الهدی صدر بعد از تحمل مدتها محاصره و تحریم خانگی، دستگیر و به دست شخص صدام به طرز وحشیانهای به شهادت رسیدند.
بعد از آنها نوبت قتل سیدمحمدباقر حکیم بود. ولی سید حکیم بعد از چند ماه به طور مخفیانه از عراق خارج شد و از طریق ترکیه به ایران مهاجرت کرد. صدام گرچه به گفته خودش، لذت دستگیری و کشتن سید حکیم را از دست داده بود، ولی به جبران آن، بیت مرحوم آیتالله حکیم را مورد هجوم قرار داد. هفتاد نفر از اعضای خاندان حکیم از بزرگ تا کودک و همچنین تمامی برادران سیدمحمدباقر حکیم دستگیر و زندانی شدند. ۱۸ نفر از برادران و اعضای خانواده حکیم تیرباران شده و ۲۰ نفر دیگر هم مفقودالاثر شدند و تا اکنون خبری از سرنوشت آنها به دست نیامده است.
سید حکیم برای ۲۳ سال از عراق خارج و مقیم ایران شد. حالا هرچند که از ملتش دور بود و جگرش برای آنان که در چنگ بعثیها اسیر بودند خون بود، ولی حداقل دستش برای فعالیتهای مورد نظرش باز بود.
سید حکیم بعد از اقامت در ایران، «مجلس اعلای اسلامی عراق» را تاسیس کرد؛ یک حزب سیاسی اسلامی به منظور مبارزه با رژیم صدام و هدایت مردم عراق در جهت این مبارزه. این حزب، مخالفان شیعه عراقی را رهبری و جهتدهی، و به بازماندگان شهدای مبارزه با رژیم صدام رسیدگی میکرد.
بعد از مدتی سید حکیم و همفکرانش با اعتقاد لزوم مبارزه مسلحانه علیه رژیم صدام، «سپاه بدر» را تاسیس کردند. این سپاه که در ابتدا یک گردان بود و بهتدریج به تیپ، لشکر و سپاه توسعه پیدا کرد، محل جذب و آموزش نظامی مخالفان عراقی صدام بود. حتی از بین اسرای عراقی که در اردوگاههای اسرا در ایران نگهداری میشدند، کسانی به این سپاه پیوستند.
سید حکیم در مدتی که در ایران بود، مرتبا به دیدار و بازدید از اردوگاههای اسرای عراقی میرفت و برایشان حرف میزد، راهنماییشان میکرد و به مشکلاتشان رسیدگی مینمود. در یکی از این بازدیدها هدف یک ترور نافرجام قرار گرفت که نتیجه آن فقط این شد که افراد بیشتری از اسرای عراقی تصمیم به مبارزه با صدام گرفتند و به سپاه بدر ملحق شدند. این سپاه در جریان جنگ هشتساله و بعد از آن اقدامات موثری علیه رژیم بعثی انجام داد که مهمترین آنها «عملیات مرصاد» است.
از اقدامات دیگر سید حکیم در ایران تاسیس دو سازمان بزرگ «مجمع تقریب مذاهب اسلامی» و «مجمع جهانی اهلبیت (ع)» بود. این سازمانها در جهت نزدیک کردن مذاهب اسلامی به یک دیگر و اتحاد آنها تلاش میکرد.
بعد از جنگ کویت و حمله آمریکا به عراق، شیعیان عراق در ۱۵ شعبان ۱۴۱۱/ ۱۳۶۹، علیه رژیم بعث قیام کرده و کنترل ۱۴ استان عراق را به دست گرفتند. سید حکیم همه امکاناتی که در اختیار داشت در جهت کمک به این قیام استفاده کرد؛ ولی با همراهی آمریکا، رژیم بعث این قیام را بهشدت سرکوب کرد و شمار زیادی از شیعیان و کردهای عراقی کشته و نزدیک به دو میلیون نفر آواره شدند.
بعد از سرکوب این قیام، علیرغم تهدیدهای حزب بعث علیه سید حکیم، او با تلاش و فعالیت بیشتر سعی کرد پیام استقامت را به مردم عراق برساند و ناامیدیای که در دل مردم عراق و احزاب سیاسی عراقی ایجاد شده بود از بین ببرد. شرکت در همایشها، دیدار و گفتوگو با سران احزاب عراقی، سخنرانیها و مصاحبه با رسانههای خارجی از جمله این فعالیتها بود.
سرانجام در سال ۲۰۰۳/ ۱۳۸۱ با حمله آمریکا و نیروهای ائتلاف غرب به عراق، صدام سرنگون و دستگیر شد و درنهایت بعد از یک محاکمه طولانی در همان مکانی که شهید سید محمدباقر صدر را به قتل رسانده بود، اعدام شد.
بلافاصله بعد از سقوط حکومت صدام، سید حکیم تصمیم گرفت به عراق برگردد و در کنار ملتش به بازسازی عراق کمک کند. این تصمیم او مخالفان زیادی داشت. دوستان او از اوضاع بیثبات و ناامن عراق نگران بودند و دشمنانش هم به جایگاه او در بین ملت عراق آگاه بودند و از بازگشتش استقبال نمیکردند.
ولی سید حکیم تصمیمش را گرفته بود و آن را عملی کرد. در طول مسیر بازگشت، میلیونها نفر از مردم عراق با شکوه و گرمی بسیار از سید حکیم استقبال کردند. طوری که مراسم استقبال از مرز ایران تا رسیدن سید حکیم به نجف، سه روز طول کشید.
سید حکیم حالا دیگر در میان مردمش بود و میتوانست آنچه را در ایران و از راه دور برای مردمش انجام میداد، حالا از نزدیک و و با دست بازتر برایشان انجام دهد. ولی خیلی طول نکشید که اتفاقی که همه دوستداران او از آن میترسیدند، رخ داد؛ او چهارماه بعد از ورود به عراق، یعنی در روز اول رجب سال ۱۴۲۴/ ۷ شهریور ۱۳۸۲ بعد از نمازجمعه در حرم امام علی (ع) و در حالی که عازم زیارت حرم امام حسین (ع) بود، در انفجار دو خودروی بمبگذاریشده، همراه دهها نفر از نمازگزاران به شهادت رسید.
با وجود شهدای گرانقدر فراوان در عراق، روز شهادت آیتالله سیدمحمدباقر حکیم «روز شهید» نامگذاری شده است. همین نشان میدهد که آن سید شهید در چشم مردم عراق از چه جایگاه عظیمی برخوردار است.
۲۵۹
نظر شما