روزگاری نه چندان دور، حوزه فقط یک نهاد آموزشی نبود… «پناهگاه وجدان جامعه» بود.عالم دین، پیش از آنکه خطیب باشد، مرهم بود؛ پیش از آنکه مشهور باشد، مأمن بود؛ و پیش از آنکه مدیر باشد، شاگردِ خوفِ خدا بود.
دوران شیخ طوسی و شیخ انصاری فقط یک دوره علمی نبود، یک «سبک زیستن» بود.
در آن روزگار، عظمت از منبر به دست نمیآمد؛ از سجدههای پنهان میآمد.مرجعیت از رسانه ساخته نمیشد؛ از سکوت ساخته میشد.شهرت نتیجه علم نبود؛ نتیجه فرار از شهرت بود.

آن مردان بزرگ، بر مردم حکومت نمیکردند… مردم بر دل آنان حکومت داشتند.
نیم قرن پیش را به یاد آوریم…شهرهای کوچک ایران، هر کدام حوزهای زنده بودند؛ نه ساختمانی، بلکه انسانی.
در همدان، تنها یک شهر، دهها فقیه داشت.نه نامشان در پوستر بود، نه تصویرشان در خیابان؛اما احترامشان در دلها حک شده بود.
وقتی عالمی در کوچه راه میرفت، مردم ساکت میشدند، نه از ترس… از حیا.او نه مأمور هدایت مردم، که شریک رنج مردم بود.
او را در مسجد میدیدند، در تشییع جنازه میدیدند، در صلح دادن دو همسایه میدیدند، در خانه یتیم میدیدند…و مهمتر از همه — در زندگی سادهاش میدیدند.

همین بود که اگر اشاره میکرد، مردم حرکت میکردند؛نه از اطاعت… از اعتماد.
اما امروز… مشکل فقط تغییر افراد نیست؛ تغییر «معیار» است.
روزگاری علم، معیار بالا رفتن بود!امروز دیده شدن، معیار بالا رفتن است!
روزگاری شاگرد سالها خاموش میماند تا اجازه سخن بگیرد!امروز سخن گفتن، مقدمه شاگرد شدن شده است!

روزگاری کسی که بیشتر میفهمید کمتر میگفت! امروز هر که کمتر میفهمد بلندتر میگوید!
و اینجا فاجعه آغاز شد…
مدیریتها آرام آرام از دست اهل علم خارج شد و به دست اهل اداره افتاد، ادارهکنندگان، حوزه را مانند یک سازمان دیدند! و سازمان، عالم نمیسازد… کارمند میسازد!
استادان عمیق، کنار رفتند چون کند بودند و سریعالسخنها بالا آمدند چون کارآمد جلوه میکردند!

ملاکها تغییر کرد:
تقوا → قابلیت اجرایی
عمق → جذابیت
حکمت → مهارت سخنوری
سکوت → حضور رسانهای
در نتیجه، نه عالم حذف شد، بلکه «نیاز به عالم» حذف شد.!!
وقتی مدیریت، به جای پرورش فقیه، تولید چهره کند!
وقتی منبر به جای تذکر، به تریبون تبدیل شود!
وقتی طلاب بیشتر دغدغه موقعیت داشته باشند تا حقیقت!
وقتی استاد از شاگرد عقب بماند در دیده شدن!
وقتی احترام به علم جایش را به احترام به جریان بدهد…!!

طبیعی است که نتیجه، افول باشد.
از کوزه همان برون تراود که در اوست.
امروز درد اصلی این نیست که چرا مردم فاصله گرفتهاند؛درد این است که چرا دیگر کسی از این فاصله وحشت نمیکند.
حوزهای که روزی پناه مردم بود، اکنون گاه برای توجیه مردم استفاده میشود!عالِمی که باید وجدان بیدار جامعه باشد، گاه به سخنگوی وضع موجود بدل میشود!
و جوان…سرگردان میان احترام تاریخی و تجربه امروزی مانده است!!
او نمیتواند عظمت گذشتگان را انکار کند و نمیتواند واقعیت امروز را نادیده بگیرد!
این شکاف، خطرناکتر از هر هجمه بیرونی است.!!
درد بسیار است… نه از سر دشمنی، از سر دلسوزی
اگر حوزه به علم برنگردد، نفوذش را از دست میدهد!!
اگر به تواضع برنگردد، قداستش را از دست میدهد!!
و اگر به مردم برنگردد، موجودیت اجتماعیاش را از دست میدهد!!
حوزه با دشمن از بین نمیرود! با بینیازی از اصلاح از بین میرود!
آیندگان به کدام سو میروند؟
به همان سو که صداقت ببینند… نه شعار
به همان سو که فهم ببینند… نه صدا
به همان سو که عالم ببینند… نه شخصیت!
و اگر آن را در حوزه نیابند، در جای دیگر خواهند یافت!!
و الی الله المشتکی
* عضو فرهنگستان علوم پزشکی ایران
شنبه دوم اسفند ماه ١٤٠٤
تهران






نظر شما