سیاست در ایران سالهاست با عبور موقت از بحرانها پیش میرود، بیآنکه تصمیمی راهبردی، شجاعانه و پایدار اتخاذ شود. وقایع دیماه را باید آخرین پرده از پازلی دانست که فروپاشی از درون را آرام و پیوسته طراحی کرده است. جنگ دوازدهروزه، بهمثابه یک آزمون سخت، عمق نفوذ در سطوح مختلف تصمیمسازی و تصمیمگیری را عریان کرد و انتظار میرفت پس از آن، خانهتکانی جدی در افراد، سیاستها و رویکردها آغاز شود، اما چنین نشد و حوادث خونین اخیر رقم خورد.
در دو دهه گذشته، راهبرد دشمن، گسستن پیوند مردم و نظام و برجایگذاشتن جامعهای ناامید، عاصی و بیافق بوده که در نهایت به هر آلترناتیوی تن بدهد. سناریوی نهایی نیز چیزی جز فرسایش تدریجی و سپس تجزیه ایران به چند واحد ضعیف و بیخاصیت نیست که هدف آن دفن همیشگی رؤیای ایران اسلامی قدرتمند است. آنچه این پروژه را خطرناکتر کرده، نقشآفرینی موفقیتآمیز جریان نفوذ داخلی است که گامبهگام به تحقق این هدف نزدیک شده است. با روایتهای خودساخته، مسئولان را در وضعیت تخدیر نگه میدارد و با رها کردن جامعه در چرخه خشم، ناامیدی و بیپناهی، مردم را هر بار عصبانیتر و بیاعتمادتر از پیش تنها میگذارد.
سه ماه پیش، اقتصاددانان مستقل نه از سر غیبگویی، بلکه بر پایه تحلیل روشن از ساختار معیوب اقتصاد سیاسی کشور هشدار داده بودند که دی و بهمن، ماههایی پُرحادثه خواهد بود و راه برونرفت نیز جز در گشودگی عقلانی سیاست خارجی و حرکت مؤثر بهسوی رفع تحریمها نیست. اما پاسخ به این هشدارها، تخریب، تمسخر و حذف رسانهای بود. جریان نفوذ، با نقاب انقلابیگری و ژست دلسوزی، این تحلیلها را بیاعتبار کرد و همزمان با فضاسازی رسانهای، دولت را به تمرکز بر درمانهای فوری معیشتی فراخواند، بیآنکه اجازه دهد درباره ریشه تحریمها، نقش سیاست خارجی در فروبستگی اقتصاد و نسبت مستقیم آن با بحرانهای اجتماعی، سخن جدی و شفاف گفته شود.
واقعیت تلخ آن است که در ساختار کنونی کشور، تنها بخشی که مثل ساعت کار میکند، سازوکار دورزدن تحریمهاست؛ سازوکاری پیچیده، پُرهزینه و بهشدت سودآور که منافع آن مستقیماً به جیب کاسبان تحریم میرود و در عین حال، ناخواسته یا آگاهانه، در خدمت راهبرد خودنابودگری نظام قرار گرفته است. علتالعلل بخش قابلتوجهی از بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و حتی انحطاط اخلاقی را باید در همین نقطه جستوجو کرد. ذینفعان تحریم، بهصورت شبکهای منسجم و قدرتمند، در لایههای مختلف قدرت، تصمیمگیری و حتی روایتسازی رسانهای نفوذ کردهاند و به کانونی مؤثر از فساد سیستماتیک بدل شدهاند که تداوم بحران، شرط بقای آن است.
در حوزه رسانه نیز وضعیت تفاوتی با سایر عرصهها ندارد. صداوسیما، نهادی که میتوانست ستونفقرات مرجعیت رسانهای کشور باشد، سالهاست عملاً به یک ارگان شبهحزبی فروکاسته شده که برنامهها، روایتها و حتی زبان خود را نه برای اکثریت جامعه، بلکه برای درصد کوچکی از مخاطبان همنظر تنظیم میکند. پیامد این رویکرد، ریزش گسترده اعتماد عمومی و مهاجرت فزاینده مخاطبان به رسانههای معارض بوده است. در سوی دیگر، مطبوعات چنان در تنگنا قرار گرفتهاند که بهسختی مجال بقا دارند. در چنین وضعیتی، بدون مواجهه شفاف و شجاعانه با ذینفعان تحریم، شبکههای فساد و ساختار انحصاری رسانه، چگونه میتوان از سلامت رسانه و بازگشت مرجعیت افکار عمومی سخن گفت؟
جریان نفوذ کشور را به نقطهای رسانده است که فساد سیستماتیک، ناکارآمدی مزمن و بیثباتی در تصمیمگیری نه بهعنوان استثنا، بلکه بهمثابه وضعیت عادی اداره امور پذیرفته شدهاند. در این شرایط، خودتخریبی دیگر یک هشدار نظری نیست، واقعیتی جاری و ملموس است. بر چنین زمینی، سخن گفتن از گشایش نهادی بیش از آنکه برنامهای عملی باشد، به طنزی تلخ شبیه است.
این جریان، با حذف، منزویسازی، خانهنشینکردن و بیآبرو نمودن نیروهای استخواندار، کارآمد و مستقل نظام، گامهای بلندی برداشته است. امروز سررشته سیاست و رسانه، بیش از آنکه در دست مدیران باشد، در اختیار روایتسازانی است که هر صدای مخالفی را با برچسب، تهدید یا حذف، بهسرعت سر جای خود مینشانند. آنچه باقی مانده، حلقهای از توجیهگران و تخدیرکنندگان است که مأموریتشان، خریدن زمان تا پایان پروژه نابودسازی است.
در چنین شرایط خطیری، وظیفه تاریخی مصلحان اجتماعی و صاحبان نفوذ کلام آن است که از باب نصیحت ائمه مسلمین، سکوت را بشکنند، هشدار دهند و با صدای بلند نسبت به پیامدهای ادامه این مسیر خطا تذکر دهند. شاید هنوز بتوان روند فرساینده و خطرناک نابودی ملک و میهن را متوقف کرد. البته با این سطح از نفوذ، راهحلی ساده و فوری وجود ندارد؛ اما شاید حیاتیترین و عاجلترین اقدام، بازگرداندن اقتدار و کارآمدی به دولت باشد.
بزرگترین دستاورد جریان نفوذ، تهیکردن دولت از نقش و اثرگذاری و انداختن آن از حیز انتفاع بوده است. در شرایطی که بیدولتی بر ساختار اداره کشور حاکم میشود، پروژه فروپاشی از درون کمهزینهتر، سریعتر و بیسروصداتر پیش میرود. راه برونرفت، بازگشت نظم به نقشهاست: دولت، دولت باشد؛ سرباز، سرباز؛ تاجر، تاجر؛ هنرمند، هنرمند؛ و صنعتگر، صنعتگر. تنها با چنین بازآراییای است که میتوان امید داشت نظام از مسیر خطرناک فرسایش و نابودی بازگردد.
وقایع اخیر ـ از بستن راههای ارتباطی مردم و بروز خشونت عریان گرفته تا روایتسازیهای پُرهزینه، اتکا به تجمعات مصنوعی و بیآبروسازی نظام در عرصه بینالمللی ـ همگی نشان میدهد که پروژه فروپاشی، دستکم در تصور و محاسبه دشمن، به ایستگاههای پایانی نزدیک شده است. تداوم سیاست «از این ستون به آن ستون فرج است» و تعویق تصمیمهای سخت و سرنوشتساز، لابد همان مسیری است که این پروژه را کمهزینهتر و سریعتر به پیش میبرد. اگر امروز نیندیشیم و اقدام نکنیم، فردا نهتنها نشانی از ایران قدرتمند باقی نخواهد ماند، حتی امکان سخن گفتن از اسلام و اهلبیت نیز در این سرزمین به خاطرهای دور بدل خواهد شد. تأخیر در تصمیم، دیگر یک خطای مدیریتی نیست؛ بهمعنای شکست است، شکستی سنگین، پُرهزینه و جبرانناپذیر.#
منبع: روزنامه جمهوری اسلامی





نظر شما