هشدار استاد دانشگاه هاروارد درباره آمریکا یاغی / ایستادگی در برابر ترامپ شاید موفقیت آمیز نباشد اما تسلیم قطعا به شکست می انجامد

در حالی‌که ایالات متحده طی یک قرن گذشته توانسته بود بدون شکل‌گیری ائتلافی گسترده علیه خود، جایگاه رهبری جهانی را حفظ کند، استفن والت، استاد روابط بین‌الملل دانشگاه هاروارد، هشدار می‌دهد رویکردهای دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ در حال معکوس کردن این معادله است؛ مسیری که می‌تواند آمریکا را از یک قدرت ثبات‌بخش به بازیگری تهدیدزا در نگاه متحدانش بدل کرده و زمینه‌ساز فاصله‌گیری تدریجی شرکای دیرینه واشنگتن شود.

 به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از جماران، استفن والت در یادداشتی برای فارن پالیسی نوشت: آیا سرانجام شاهد آن هستیم که دولت‌هایی که تا همین اواخر از دوستان و هم‌پیمانان نزدیک آمریکا به شمار می‌رفتند، اکنون در حال موازنه‌سازی در برابر آمریکایی «یاغی» هستند؟

اگر چنین چرخشی واقعاً در حال وقوع باشد، باید آن را دگرگونی‌ای بنیادین در نظم جهانی دانست. تحولی که در صورت تحقق، بیش از هر چیز محصول کوته‌بینی راهبردی دولت ترامپ و گرایش‌های تهاجمی رئیس‌جمهوری خواهد بود که رفتار و تصمیم‌هایش هر روز غیرقابل‌پیش‌بینی‌تر می‌شود.

در حدود یک قرن گذشته، صعود ایالات متحده به جایگاه قدرت برتر جهانی تا حدی استثنایی بر نظریه سنتی «موازنه قوا» محسوب می‌شد؛ از این جهت که برتری کم‌سابقه آمریکا دیگر کشورها را به‌طور گسترده به هم‌پیمانی برای مهار واشنگتن وادار نکرد. البته در دوران جنگ سرد، آمریکا با ائتلافی به رهبری اتحاد جماهیر شوروی مواجه بود، اما اغلب قدرت‌های بزرگ و متوسط جهان، ایالات متحده را متحدی ارزشمند می‌دانستند؛ حتی اگر در مقاطعی با برخی سیاست‌های آن اختلاف نظر داشتند.

با این حال، همان‌گونه که مارک کارنی، نخست‌وزیر کانادا، در سخنرانی خود در مجمع جهانی اقتصاد در داووس سوئیس اشاره کرد، آن جهان دیگر به گذشته تعلق دارد. او تأکید کرد: «در جهانی که رقابت میان قدرت‌های بزرگ دوباره شدت گرفته، کشورهای میانی یک انتخاب پیش‌رو دارند: یا برای جلب رضایت قدرت‌های بزرگ با یکدیگر رقابت کنند، یا با هم متحد شوند و مسیر سومی با اثرگذاری مستقل ایجاد کنند.»

اشاره به آثار شخصی در اینجا از آن رو ضروری است که نویسنده از بیش از چهار دهه پیش، از زمان نگارش رساله دکتری و نخستین کتاب خود، به مطالعه و تحلیل منشأ ائتلاف‌ها و دلایل موازنه‌سازی دولت‌ها پرداخته است. استدلال اصلی او این بود که دولت‌ها عمدتاً در واکنش به «تهدید» ائتلاف تشکیل می‌دهند، نه صرفاً در برابر «قدرت». قدرت البته یکی از عناصر تهدید است؛ به بیان ساده، در شرایط برابر، کشور قدرتمند بالقوه خطرناک‌تر از کشور ضعیف است. اما عوامل دیگری همچون موقعیت جغرافیایی و نیت‌های ادراک‌شده نیز نقشی تعیین‌کننده دارند.

کشورهای همسایه معمولاً تهدیدآمیزتر از کشورهایی هستند که در فاصله‌ای دور قرار دارند. همچنین دولت‌هایی با جاه‌طلبی‌های تجدیدنظرطلبانه—به‌ویژه آنهایی که در پی تصرف سرزمین دیگران یا اعمال نفوذ مستقیم بر ساختار حکمرانی سایر کشورها هستند—خطرناک‌تر تلقی می‌شوند. گرچه برخی دولت‌های ضعیف یا منزوی ممکن است برای کاهش فشار، به «هم‌سو شدن» با قدرت تهدیدکننده روی آورند، واکنش رایج‌تر در نظام بین‌الملل، «موازنه‌سازی» در برابر تهدید است؛ ترجیحاً از طریق ائتلاف با دیگر کشورها.

این چارچوب نظری که با عنوان «نظریه موازنه تهدید» شناخته می‌شود، به‌خوبی توضیح می‌دهد چرا نظام ائتلافی آمریکا در دوران جنگ سرد به‌مراتب گسترده‌تر و قدرتمندتر از پیمان ورشو و شبکه متحدان غیرمتعهد شوروی بود. اگرچه آمریکا از نظر قدرت کلی برتری داشت، اما شوروی در مجاورت بسیاری از قدرت‌های متوسط در اروپا و آسیا قرار داشت، از ارتشی عظیم با قابلیت تهاجم سرزمینی برخوردار بود، و رهبران آن آشکارا به گسترش ایدئولوژی کمونیسم متعهد بودند. در مقابل، آمریکا با دو اقیانوس بزرگ از اروپا و آسیا جدا بود و جاه‌طلبی سرزمینی در این مناطق نداشت.

نظریه موازنه تهدید همچنین می‌تواند ائتلاف‌هایی به ظاهر نامتوازن را توضیح دهد؛ از جمله ائتلافی که در سال ۱۹۹۱ برای بیرون راندن عراق از کویت شکل گرفت. در آن مقطع، مجموعه‌ای از کشورها که در شرایط عادی احتمال اتحادشان اندک بود و مجموع توان نظامی و اقتصادی‌شان به‌مراتب از عراق فراتر می‌رفت، صرفاً به این دلیل متحد شدند که اقدامات عراق را تهدیدی جدی علیه ثبات منطقه‌ای می‌دانستند.

این نظریه حتی به فهم «لحظه تک‌قطبی» پس از فروپاشی شوروی نیز کمک می‌کند؛ دوره‌ای که آمریکا در رأس هرم قدرت جهانی قرار داشت، اما تلاش‌های آشکار برای موازنه‌سازی علیه آن محدود به چند دولت ضعیف و اصطلاحاً «یاغی» بود.

متحدان دوران جنگ سرد آمریکا همچنان در کنار آن باقی ماندند؛ نخست به دلیل اینرسی نهادی («اگر ناتو کار می‌کند، چرا تغییرش دهیم؟»)، دوم برای پوشش ریسک در برابر آینده‌ای نامطمئن، سوم به این دلیل که اتکا به چتر حمایتی آمریکا امتیازی قابل‌توجه به شمار می‌رفت، و چهارم به این خاطر که رفتارهای بحث‌برانگیز واشنگتن عمدتاً متوجه مناطق یا بازیگران دیگر بود.

رهبران اروپایی بارها در قضاوت آمریکا تردید کردند و به‌درستی نگران بودند که خطاهایی مانند حمله سال ۲۰۰۳ به عراق پیامدهای منفی برای آن ها داشته باشد. با این حال، آن ها اقدامات خود را به «موازنه نرم» محدود کردند و به‌دنبال تجدید آرایش اساسی یا کسب خودمختاری راهبردی نرفتند. این وضعیت تا حد زیادی به این دلیل ممکن شد که آمریکا همچنان با متحدانش با خویشتنداری رفتار می‌کرد، ادعای ارضی نسبت به آنها نداشت و در مجموع می‌کوشید به‌طور سازنده با دولت‌هایشان همکاری کند.

در مقابل، کشورهایی مانند روسیه، چین، کره شمالی و ایران به شکل فعال‌تری در پی موازنه‌سازی علیه قدرت آمریکا برآمدند، زیرا از منظر آنان، تهدیدهای بالقوه ناشی از سیاست‌ها و توانمندی‌های ایالات متحده جدی‌تر و مستقیم‌تر تلقی می‌شد.

آن دوره سپری شده است؛ اکنون با واقعیتی متفاوت روبه‌رو هستیم. از زمان آغاز دومین دوره ریاست‌جمهوری، دونالد ترامپ تقریباً تمام رفتارهایی را در پیش گرفته که نظریه «موازنه تهدید» نسبت به پیامدهای آن هشدار می‌دهد—و نتایج منفی نیز، همان‌گونه که انتظار می‌رفت، پدیدار شده‌اند. او آشکارا و مکرراً اهداف توسعه‌طلبانه‌ای را نسبت به کانادا، گرینلند/دانمارک و پاناما مطرح کرده و نشانه‌ای وجود ندارد که این جاه‌طلبی‌ها به همین موارد محدود بماند. او و نزدیک‌ترین مشاورانش عملاً چنین القاء می‌کنند که حقوق بین‌الملل—از جمله اصل بنیادین حاکمیت ملی—فاقد اعتبار است و قدرت‌های بزرگ می‌توانند هر آنچه را در توان دارند، تصاحب کنند.

ترامپ بارها تهدید به اعمال تعرفه کرده یا آن ها را به اجرا گذاشته تا دیگر کشورها را به اعطای امتیازات اقتصادی و سیاسی وادار کند. او علیه بیش از نیم‌دوجین کشور از نیروی نظامی استفاده کرده—در بسیاری موارد با توجیهاتی محل تردید—و حتی استفاده از این ابزار را علیه متحدان وفاداری چون دانمارک نیز در دستور تهدید قرار داده است. برخورد او با رهبران خارجی غالباً آمیخته با تحقیر آشکار بوده و در مواردی نیز دستور کشتن بیش از صد غیرنظامی خارجی را بدون طی فرآیند قضایی صادر کرده است؛ اقدامی که نقضی دیگر از حقوق بین‌الملل به شمار می‌رود.

در داخل کشور نیز با به‌کارگیری مجموعه‌ای از مأموران دولتی با رفتارهای سخت‌گیرانه و مناقشه‌برانگیز در شهرهای آمریکا، تصویری از بی‌ثباتی و قانون‌گریزی ارائه کرده است؛ به‌گونه‌ای که دیگر جوامع به دشواری می‌توانند ایالات متحده را جامعه‌ای منظم و پیش‌بینی‌پذیر تلقی کنند یا سیاست خارجی او را صرفاً انحرافی مقطعی بدانند. در مجموع، دولت آمریکا چه در عرصه داخلی و چه خارجی، چهره‌ای از یک قدرت قلدر و رفتارگرایانه به نمایش گذاشته است.

از منظری دیگر، این رویکرد شگفت‌آور است. بازیگران فرصت‌طلب معمولاً تا حد امکان نیت‌های واقعی خود را پنهان می‌کنند؛ همان‌گونه که ترامپ در سال ۲۰۱۶ و در بخش قابل‌توجهی از دوره نخست ریاست‌جمهوری‌اش چنین کرد—تا حدی به این دلیل که حضور چهره‌های با تجربه‌تر در اطراف او مانع از افراط می‌شد. اما پس از عبور از پیامدهای حوادث ششم ژانویه ۲۰۲۱، پیروزی مجدد در انتخابات و چیدمان دولت با حلقه‌ای از وفاداران، نزدیکان و افراد فاقد اصول ثابت، محدودیت‌های پیشین از میان رفت و بدترین گرایش‌های او مجال بروز کامل یافت. اکنون جهان با دقت این تحولات را زیر نظر دارد.

واکنش سایر کشورها چگونه بوده است؟

بی‌تردید، نزدیک‌ترین متحدان آمریکا در برابر رویکرد تهاجمی ترامپ با احتیاط و کندی عمل کرده‌اند. کاهش وابستگی به ایالات متحده و حرکت به سوی هم‌سویی علیه آن هزینه‌بر است، و ایجاد ائتلافی مؤثر برای ایجاد موازنه با چالش‌های کلاسیک اقدام جمعی روبه‌روست. از این رو قابل درک است که رهبرانی چون کی‌یر استارمر، نخست‌وزیر بریتانیا، مارک روته، دبیرکل ناتو، و لی جائه‌میونگ، رئیس‌جمهور کره جنوبی، ابتدا کوشیده‌اند از راهبردهایی نظیر تملق، تبعیت نمادین، اعطای امتیازات محدود یا ژست‌های دیپلماتیک استفاده کنند تا شاید بتوانند مزایای شراکت نزدیک با واشنگتن را حفظ کنند.

اما اکنون آشکار شده است که این رویکرد نتیجه‌بخش نبوده است. گفتار و رفتار خود ترامپ نشان داده که سازش با بازیگری که تمامی توافق‌های پیشین را در هر زمان قابل بازنگری می‌داند و هر امتیازی را نشانه‌ای برای مطالبه بیشتر تلقی می‌کند، راهبردی ناپایدار است.

بر همین اساس، همان‌گونه که نظریه موازنه تهدید پیش‌بینی می‌کند، اکنون شاهد فاصله گرفتن دوستان سابق آمریکا هستیم؛ کشورهایی که می‌کوشند وابستگی خود را به قدرتی غیرقابل‌اعتماد و بالقوه خصمانه کاهش دهند و ترتیبات جدیدی با یکدیگر—و حتی در مواردی با برخی رقبای آمریکا—ایجاد کنند. هنگامی که نخست‌وزیر کانادا، کشوری که سال‌ها نزدیک‌ترین و قابل‌اعتمادترین همسایه آمریکا بوده است، به پکن سفر می‌کند و از «ارکان یک شراکت راهبردی جدید» سخن می‌گوید، این نشانه‌ای از جابه‌جایی صفحات بنیادین سیاست جهانی است.

در اروپا نیز رهبران پس از سال‌ها تردید و انفعال، ناگزیر به بازتعریف مواضع خود شده‌اند. همان‌گونه که اد لوس در فایننشال تایمز اشاره می‌کند: «ایستادگی در برابر ترامپ تضمینی برای موفقیت ندارد، اما تسلیم شدن قطعاً به شکست می‌انجامد.»

آیا هنوز امکان جلوگیری از فرسایش بیشتر شبکه گسترده و کم‌نظیر شراکت‌های جهانی آمریکا و طراحی سازوکارهایی متناسب با نظم در حال ظهور وجود دارد؟ پاسخ مثبت است، اما تنها در صورتی که دولت ترامپ از الگوی رفتاری مبتنی بر فشار و امتیازگیری یک‌جانبه فاصله بگیرد و نشان دهد آمریکا آماده همکاری برای منافع مشترک جهانی است، نه صرفاً در پی حداکثرسازی سود یک‌جانبه. تحقق چنین تغییری، در شرایط کنونی، با تردیدهای جدی روبه‌روست.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2181292

برچسب‌ها

داغ ترین های لحظه

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 9 =

آخرین اخبار