نبوغ نظامی شاه عباس صفوی در نبرد با امپراتوری عثمانی

او به ‌خاطر رژه‌های طولانی با گروه‌های کوچک از نیروهای زبده‌اش مشهور بود؛ شیوه‌ای که یادآور اقدامات ژولیوس سزار بود و بارها سبب غافلگیری دشمن شد. رهبری او چنان بود که سربازانش را تا مرز تحمل‌شان پیش می‌برد، به‌ویژه در لشکرکشی‌های زمستانی.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، عباس اول، معروف به «عباس بزرگ»، پادشاه ایران از سلسله صفوی (۹۹۶–۱۰۳۸ قمری / ۱۵۸۸–۱۶۲۹ میلادی)، سومین پسر و جانشین سلطان محمد شاه بود. او در روز ۱ رمضان ۹۷۸ / ۲۷ ژانویه ۱۵۷۱ میلادی زاده شد و پس از چهل‌ودو سال سلطنت قمری و چهل‌ویک سال سلطنت شمسی در جمادی‌الاول ۱۰۳۸ / ۱۹ ژانویه ۱۶۲۹ میلادی در مازندران درگذشت.

راه عباس به سوی تاج و تخت، بسیار پر فراز و نشیب بود؛ درواقع تجربه‌های سال‌های آغازین زندگی‌اش تا حد زیادی موجب شکل‌گیری روحیه بیمارگونه شکاک او شد، که بعدها روابطش با پسرانش را مسموم کرد. تنها یک تصادف تاریخی عباس را از سرنوشتی مشابه با عموها و بستگانش نجات داد؛ دست‌کم نُه تن از آنان به دستور عموی حاکمش، اسماعیل دوم، یا کشته و یا کور شده بودند. اسماعیل دوم حتی فرمان قتل عباس را که در هرات بود صادر کرده بود، اما خود او در ۱۳ رمضان ۹۸۵ / ۲۴ نوامبر ۱۵۷۷ میلادی به دست گروهی از امیران قزلباش به قتل رسید. پس از آن، فرستاده‌ای دیگر برای لغو فرمان قتل روانه شد؛ ولی اگر والی هرات، علی‌قلی‌خان شاملو، که بعدها سرپرست و «لَله»ی عباس شد، اجرای فرمان را تا حد امکان به تأخیر نمی‌انداخت، آن فرستاده دیرتر از موعد می‌رسید و عباس کشته می‌شد.

پس از مرگ اسماعیل دوم، سلطان محمد، پدر عباس، به سلطنت رسید. او مردی گوشه‌گیر، بی‌اعتنا به دنیا و مبتلا به ضعف بینایی بود. ابتدا زیر نفوذ همسرش، مهد عُلیا، قرار داشت و سپس تحت سلطه گروهی از رؤسای قبایل ترکمان و تکلو قزلباش درآمد. در ربیع‌الاول سال ۹۸۹ / آوریل–مه ۱۵۸۱ میلادی، زمانی که عباس تنها ده سال داشت، گروهی از امیران قزلباشِ رقیب از قبایل استاجلو و شاملو با شاهزاده جوان بیعت کردند و در خراسان علم شورش برافراشتند. سکه‌هایی به نام عباس ضرب، و نام او در خطبه‌ها ذکر شد. این ائتلاف شورشی زمانی از هم پاشید که سپاه شاه در خراسان ظاهر شد، و علی‌قلی‌خان شاملو دوباره وفاداری خود را نسبت به شاه و ولیعهد، حمزه میرزا، برادر عباس، اعلام کرد.

در سال ۹۹۳ قمری / ۱۵۸۵ میلادی، مرشدقلی‌خان استاجلو، یکی از سران جاه‌طلب قزلباش و حاکم خواف و باخرز، شهر مشهد را تصرف کرد. هنگامی که علی‌قلی‌خان شاملو برای مقابله با او حرکت کرد، مرشدقلی‌خان در جریان نبردی با او شاهزاده جوان، عباس میرزا را ربود.

در پایتخت، قزوین، گروهی از قزلباشان از جناح ترکمان–تکلو در حمایت از طهماسب، برادر دیگر عباس، دست به کودتایی زدند، اما این شورش به دست حمزه میرزا سرکوب شد. پس از ترور حمزه میرزا در حین لشکرکشی علیه عثمانی‌ها (۹۹۴ قمری / ۱۵۸۶ میلادی)، جناح استاجلو در قزوین از ابوطالب، برادر دیگر عباس، به عنوان ولیعهد حمایت کرد، ولی تلاش برای نشاندن ابوطالب بر تخت نیز شکست خورد.

در این زمان، مرشدقلی‌خان استاجلو برای سنجیدن میزان حمایت احتمالی از عباس، با امیران قزلباش در قزوین مشورت کرد. امیران با اصل پیشنهاد موافق بودند، اما در عمل از تعهد صریح خودداری کردند. در حالی که مرشدقلی در اندیشه خطرات حرکت به سوی قزوین برای نشاندن عباس میرزا بر تخت بود، یورش گسترده ازبکان به خراسان در محرم ۹۹۶ قمری / دسامبر ۱۵۸۷ میلادی تصمیم را برای او قطعی کرد.

مرشدقلی‌خان که بیم داشت با سقوط خراسان به دست ازبکان، مهره‌اش (عباس) را از دست بدهد، تصمیم به حرکت به سوی غرب گرفت. او در مسیر، حمایت ترکمانان سمنان، کاشان و همدان، افشاران یزد، ابرقو و کرمان، و ذوالقداران فارس را به دست آورد.

وقتی به قزوین رسید، تظاهرات مردمی به نفع عباس، تردید باقی‌مانده اشراف را از میان برد. در ۱۰ ذی‌القعده ۹۹۶ قمری / ۱ اکتبر ۱۵۸۸ میلادی، سلطان محمد نشان‌های سلطنت را به پسرش سپرد، و او در سن هفده‌سالگی به تخت نشست و با عنوان شاه عباس اول تاج‌گذاری کرد.

مرشدقلی‌خان استاجلو، که عباس تاج و تخت خود را مدیون او بود، در مقابل، به سمت وکیل دیوان عالی (وکیل‌الدوله) منصوب شد، مقامی که او را نیرومندترین مرد در سراسر قلمرو صفوی ساخت.

سال‌های شکل‌گیری شخصیت شاه عباس با دسته‌بندی‌ها و رقابت‌های قبیله‌ای قزلباشان همراه بود. شاه جوان دیده بود که چگونه امیران رقیب، او و سه برادرش را همچون مهره‌هایی برای پیشبرد جاه‌طلبی‌های خود به کار می‌بردند. او هیچ توهمی درباره بی‌رحمی آنان نداشت.

از همان لحظه‌ای که شاه عباس به سلطنت رسید، دریافت که یا باید اقتدار خود را بر قزلباشان تحمیل کند یا همچنان ابزار دست آنان باقی بماند.

او دیده بود که آنان سرپرستش را به قتل رساندند و او را در شش‌سالگی بی‌دفاع گذاشتند؛ همچنین شاهد بود که در سال ۹۸۷ قمری / ۱۵۷۹ میلادی مادرش را کشتند و در غوریان در سال ۹۹۱ قمری / ۱۵۸۳ میلادی نیز وزیر، میرزا سلمان، را هنگامی که قدرت آنان را به چالش کشید، به قتل رساندند. این واقعیت که در آن زمان شاه و ولیعهد—یعنی پدر عباس و برادرش حمزه میرزا—در برابر انتقام قزلباشان ناتوان بودند و نتوانستند از وزیر دفاع کنند، بی‌تردید تأثیری ماندگار بر ذهن شاهزاده گذاشت.

از همان لحظه‌ای که شاه عباس به سلطنت رسید، دریافت که یا باید اقتدار خود را بر قزلباشان تحمیل کند یا همچنان ابزار دست آنان باقی بماند. با این حال، قزلباشان هنوز ستون اصلی قدرت نظامی دولت صفوی بودند؛ بنابراین اگر آنان را تضعیف می‌کرد، درواقع دولت را تضعیف می‌کرد. در زمانی که عثمانی‌ها بخش‌های بزرگی از سرزمین‌های ایران در شمال‌غرب را در اختیار داشتند—مناطقی که در دوران دو پادشاه پیش از او تصرف کرده بودند—او نمی‌توانست چنین خطری را بپذیرد.

راه‌حل او تشکیل ارتشی دائمی جدید از میان افراد غلامان خاصه شریفه (خدمتگزاران دربار) بود. این غلامان مسیحیان گرجی، ارمنی و چرکسی بودند که در صف لشکرکشی‌های صفویان در قفقاز به اسارت درآمده بودند (البته شمار اندکی از اشراف گرجی داوطلبانه به ارتش صفوی پیوسته بودند)، سپس به اسلام گرویده و برای خدمت در دربار سلطنتی یا دستگاه اداری آموزش دیده بودند.

غلامان، هرچند از طریق سربازگیری منظم جذب نمی‌شدند، از بسیاری جهات مشابه قاپی‌قولی‌های عثمانی بودند. وفاداری آنان نه به قبیله، بلکه به شخص شاه بود و به همین دلیل در کشمکش‌های شاه با قزلباشان پشتوانه‌ای ارزشمند برای او به شمار می‌رفتند.

برای نمونه، الله‌وردی‌خان گرجی، یکی از غلامان، پذیرفت در قتل مرشدقلی‌خان استاجلو—که اکنون بیش از حد قدرتمند شده بود—دست داشته باشد. با انجام این کار، او نخستین گام را برای تبدیل شدن به نیرومندترین مرد دولت صفوی پس از شاه برداشت.

در کوتاه‌مدت، تشکیل سپاه غلامان راه‌حلی مؤثر برای مشکل شاه بود؛ اما در درازمدت به عامل ضعف دولت تبدیل شد، زیرا غلامان درنهایت از نظر توان رزمی به پای قزلباشان نمی‌رسیدند.

ایجاد یک ارتش دائمی مسئله‌ای از نوعی دیگر پدید آورد: مشکل مالی. در گذشته، نیروهای قبیله‌ای در صورت نیاز توسط رؤسای قبایل بسیج می‌شدند؛ همان رؤسایی که هم‌زمان حاکمان ایالات بودند و اجازه داشتند از درآمدهای ایالتی برای تأمین هزینه تجهیز و آماده‌سازی شمار لازم سربازان استفاده کنند. درنتیجه، تنها بخش کوچکی از مالیات‌هایی که در ایالات جمع‌آوری می‌شد به خزانه سلطنتی می‌رسید.

شاه عباس بار دیگر راه‌حلی یافت که در کوتاه‌مدت مؤثر بود، اما در درازمدت به یکی از عوامل اصلی افول دولت صفوی تبدیل شد. برای تأمین هزینه سپاه جدید، شاه تعداد ایالاتی را که از اراضی ممالِک («ایالات دولتی») به اراضی خاصه («املاک سلطنتی») تبدیل می‌شدند افزایش داد. در این اراضی خاصه، او مأموران یا مباشران دولتی منصوب می‌کرد که مالیات‌ها را جمع‌آوری کرده و مستقیماً به خزانه سلطنتی می‌فرستادند.

این سیاست، که در دوره جانشینان او نیز گسترش یافت، تعادل میان نیروهای قزلباش و غلام را بر هم زد و درنتیجه توان نظامی پادشاهی صفوی را به‌ طور جدی تضعیف کرد.

ورود غلامان به عنوان نیرویی سوم، امکان مانور بیشتری به شاه داد تا میان عناصر رقیب قزلباش و تاجیک (ایرانی) در دولت صفوی تعادل برقرار کند و این امر به سازمان‌دهی دوباره و گسترده نظام اداری صفوی انجامید. تا پایان دوران سلطنت شاه عباس اول، غلامان حدود یک‌پنجم مناصب عالی اداری را در اختیار داشتند و این نسبت در زمان جانشینان او بیشتر نیز شد.

مناصب جدیدی نیز پدید آمد که نشان‌دهنده افزایش اهمیت غلامان بود. دارندگان دو منصب از این میان، یعنی قوللرآقاسی (فرمانده دسته‌های قوللر یا غلامان) و تفنگچی‌آقاسی (فرمانده واحد تفنگچیان)، در شمار شش مقام اصلی دولت قرار گرفتند.

در مقابل، منصب امیرالامرا—فرمانده کل نیروهای قبیله‌ای قزلباش (و به ‌طور ضمنی فرمانده کل نیروهای مسلح صفوی)—به تدریج از میان رفت؛ و قورچی‌باشی، فرمانده آن‌چه از واحدهای قزلباش باقی مانده بود، در بهترین حالت تنها برابرِ نخست در میان همتایان محسوب می‌شد.

شاه عباس به جای منصب امیرالامرا، مقام سردار لشکر یا فرمانده کل ارتش را ایجاد کرد. نام این منصب نشان‌دهنده غلبه عناصر ایرانی در دولت صفوی بود، اما نکته جالب این‌که در آغاز این مقام به الله‌وردی‌خان گرجی، یکی از غلامان، واگذار شد.

بعدها شاه عباس عنوان کهن ایرانی سپهسالار را برای مقام فرمانده کل نیروهای مسلح احیا کرد؛ و بار دیگر این منصب نیز به یک غلام سپرده شد—قرچغای‌خان ارمنی.

شاه عباس با اجرای این سیاست توانست نیروهای نظامی را دوباره به بدنه‌ای منسجم تبدیل کند و از اختلافاتی که بی‌تردید در صورت انتصاب یک ترک یا یک ایرانی به مقام فرماندهی عالی ارتش پدید می‌آمد، جلوگیری کند.

تغییرات دیگری نیز در اهمیت نسبی مقامات اصلی دولت در دوره شاه عباس رخ داد که یا نتیجه تمرکز بیشتر اداره کشور بود یا از جدایی بیشتر نهادهای دینی و سیاسی ناشی می‌شد.

برای نمونه، مقام وزیر (وزیر) که رئیس دستگاه دیوان‌سالاری و سخنگوی اصلی عناصر ایرانی در اداره مرکزی بود، اهمیت بیشتری یافت. این دگرگونی با گرایش به استفاده از القاب افتخاری اعتمادالدوله یا صدراعظم برای وزیر نشان داده می‌شد.

در مقابل، عنوان وکیل («نایب» — در اصل وکیلِ نفسِ نفیسِ همایون) که یادآور خاستگاه‌های تئوکراتیک دولت اولیه صفوی بود و به دارنده آن جایگاهی ویژه و تقریباً یگانه به عنوان همتای شاه می‌بخشید، پس از قتل مرشدقلی‌خان استاجلو به تدریج از میان رفت.

همچنین مقام صدر—که در آغاز توسط شاه اسماعیل اول برای نگه داشتن طبقات دینی در زیر فرمان اقتدار سیاسی ایجاد شده بود—از اهمیت افتاد. درنتیجه این تحول، قدرت عالمان دینی (مجتهدان) به ‌طور متقابل افزایش یافت.

از آغاز تأسیس دولت صفوی در سال ۹۰۷ق/۱۵۰۱م، مسئله چگونگی ادغام سازمان صوفیانه طریقت صفوی در ساختار اداری دولت ــ که در آن شاه نیز مرشد کامل آن به شمار می‌رفت ــ به مشکلی جدی تبدیل شده بود. از آن‌جا که پیشینیان شاه عباس نتوانسته بودند این نظام دینی را در بوروکراسی دولتی ادغام کنند، سازمان صوفیانه به‌تدریج به بازمانده‌ای فزاینده بی‌معنا از گذشته بدل شد.

مقام خلیفه‌الخلفا، که پس از شاه ریاست این سازمان را بر عهده داشت، از چنان اعتباری برخوردار بود که دارنده این منصب گاه‌به‌گاه اقتدار شاه را به چالش می‌کشید. این چالش‌ها معمولاً با توسل شاه به اصول صوفیگری ــ یعنی «رفتاری شایسته یک صوفی» ــ پاسخ داده می‌شد و به آزمونی برای سنجش وفاداری به شخص او تبدیل می‌گردید. بدین ترتیب شاهان صفوی اطاعت ضمنی‌ای را که یک مرید در برابر پیر خود داشت، از عرصه دینی به سطح سیاسی منتقل کردند و آن را به صورت رأی اعتماد به خود به عنوان پادشاه درآوردند.

در اوایل سلطنت شاه عباس اول (۹۹۸ق/۱۵۸۹–۹۰م)، صوفیان آخرین چالش جدی خود را علیه اقتدار شاه مطرح کردند، اما سرکوب شدند. از آن پس، شاه عباس آگاهانه کوشید اهمیت آنان را کاهش دهد؛ بدین صورت که آنان را نادیده گرفت و با نوعی بی‌اعتنایی و تحقیر با ایشان رفتار کرد.

شاه عباس از این فرصت بهره گرفت و دست به حمله زد؛ در محرم ۱۰۰۷ق/اوت ۱۵۹۸م ازبکان را شکست سختی داد و هرات را که ده سال در دست دشمن بود، بازپس گرفت.

اصلاحات اداری شاه عباس به دولت صفوی نیرویی تازه و نشاطی نو بخشید. توازن ظریفی که او میان گروه‌ها یا عناصر گوناگون موجود در این نظام ــ ترکان، ایرانیان و قفقازیان ــ برقرار کرده بود، راز کامیابی او به شمار می‌رفت. هرچند جانشینانش نتوانستند این تعادل را حفظ کنند و این امر درنهایت به پیامدهایی فاجعه‌بار انجامید، شاه عباس چنان بنیان استواری برای دستگاه اداری نهاد که سازوکار آن تا نزدیک به یک قرن پس از مرگش، عمدتاً با اتکای به شتاب و نیروی درونی خود، به کار ادامه داد.

شاه عباس اندکی پس از جلوس به تخت، عزم خود را برای حکومت هم عملاً و هم قانوناً نشان داد؛ اما برای آن‌که بتواند علیه دشمنان اصلی دولت صفوی ــ ازبکان در شرق و عثمانیان در غرب ــ دست به تهاجم بزند، به زمان نیاز بود تا ارتش را به اندازه کافی تقویت کند. در جبهه شرقی، صفویان پیاپی شکست خوردند؛ مشهد سقوط کرد و سیستان درنوردیده شد. قندهار که از سال ۹۴۳ق/۱۵۳۷م در اختیار صفویان بود، در ۹۹۹ق/۱۵۹۰–۹۱م به دست گورکانیان افتاد. در ۱۰۰۶ق/۱۵۹۸م، عبدالله‌خان، رهبر درخشان ازبکان، درگذشت و این دودمان بر اثر کشمکش‌های داخلی تضعیف شد. شاه عباس از این فرصت بهره گرفت و دست به حمله زد؛ در محرم ۱۰۰۷ق/اوت ۱۵۹۸م ازبکان را شکست سختی داد و هرات را که ده سال در دست دشمن بود، بازپس گرفت.

تا سال ۱۰۱۴ق/۱۶۰۵–۰۶م شاه عباس خود را به اندازه کافی نیرومند نمی‌دید که تکلیف نهایی را با عثمانیان روشن کند، اما هنگامی که چنین کرد، پیروزی‌ها سریع و پیاپی بود. پس از دستیابی به پیروزی بزرگی در صوفیان نزدیک تبریز، او در لشکرکشی‌های متوالی توانست آخرین سرباز عثمانی را از سرزمین‌های ایران ــ آن‌گونه که در پیمان آماسیه (۹۶۲ق/۱۵۵۵م) تعیین شده بود ــ بیرون براند، و سرانجام در ۱۰۲۷ق/۱۶۱۸م در سراب با عثمانیان صلح امضا شد. در نبرد صوفیان، شاه عباس خود را سرداری با مهارتی کامل و برجسته نشان داد: او با دقت نیروهایش را ــ که از نظر تعداد و قدرت آتش از سپاه عثمانی ضعیف‌تر بودند ــ حفظ کرد و ذخایر خود را در لحظه حساس به میدان آورد.

پس از پیروزی شاه عباس بر ازبکان در سال ۱۰۱۷ق/۱۵۹۸م، او پایتخت خود را از قزوین به اصفهان منتقل کرد؛ شهری که آن را به یکی از زیباترین شهرهای جهان بدل ساخت. از سمت جنوب، ورود به شهر از جاده‌ای صورت می‌گرفت که از میان باغ‌ها و اشراف و بزر هزارجریب می‌گذشت؛ جایی که بسیاری از اشراف و بزرگان اقامتگاه‌های خود را داشتند. پس از عبور از رودخانه زاینده‌رود از روی پل الله‌وردی‌خان، مسیر ادامه می‌یافت در امتداد خیابان باشکوه و درخت‌کاری‌شده چهارباغ تا به میدان شاه ــ میدان عظیم و مستطیل‌شکلی که کاخ عالی‌قاپو و دو اثر جاودانه از شاهکارهای معماری ایرانی بر آن مشرف بودند: مسجد شیخ لطف‌الله (که در ۱۰۲۰ق/۱۶۰۳م آغاز شد) و مسجد شاه (که در ۱۰۲۰ق/۱۶۱۱م شروع گردید).

این شهر باشکوه میزبان سفیران اروپایی، بازرگانان جویای امتیازات تجاری، راهبان کاتولیک خواهان اجازه تأسیس صومعه و فعالیت تبلیغی، ماجراجویانی چون برادران شرلی ــ که یکی از آنان، سر رابرت، در خدمت شاه در نبرد با عثمانیان درخشید ــ و نیز جهانگردانی مانند پیترو دلا واله بود که روایت‌های ارزشمندی از ایران عصر صفوی برجای گذاشتند.

علاقه شدید شاه عباس به معماری و عمران، نه‌تنها در دگرگونی چهره اصفهان و طرح‌های بزرگ چون بازسازی آرامگاه امام رضا (ع) در مشهد جلوه‌گر شد، بلکه در احداث شمار فراوانی از بناهای عام‌المنفعه در سراسر کشور نیز نمود یافت: کاروانسراها، آب‌انبارها، گرمابه‌ها، پل‌ها، جاده‌ها، بیمارستان‌ها، مدارس و دیگر سازه‌های عمومی.

بلندپروازانه‌ترین طرح شاه عباس بی‌تردید ایده بریدن رشته‌ای از کوه‌های زاگرس بود تا سرچشمه‌های دو رود کوهرنگ و زاینده‌رود را به هم متصل کند.

دلبستگی او به منطقه مازندران ــ جایی که در دوران پیری بیشتر زمستان‌ها را در آن سپری می‌کرد ــ باعث شد در آن‌ منطقه کاخ‌هایی بنا کند و برای غلبه بر گل و باتلاق سواحل جنوبی دریای خزر، اقدام به ساخت جاده‌ای بلند در امتداد ساحل نماید.

اما بلندپروازانه‌ترین طرح شاه عباس بی‌تردید ایده بریدن رشته‌ای از کوه‌های زاگرس بود تا سرچشمه‌های دو رود کوهرنگ و زاینده‌رود را به هم متصل کند و بخشی از آب کوهرنگ را به سوی شهر اصفهان منحرف سازد. این طرح در زمان او به سبب محدودیت امکانات اجرایی آن دوران ناکام ماند، ولی آن‌چنان سنجیده و مهندسی‌شده بود که در سال‌های اخیر توسط مهندسان مدرن عملی گردید و آنان دریافتند محاسبه مسیر برش کوه به‌وسیله مهندسان شاه تنها اندکی از مسیر واقعی منحرف بوده است.

شاه عباس برای حفظ و تقویت کیش و آیین مشایخ صفوی در اردبیل و نیز برای نشان دادن ارادت خود به امامان شیعه تلاش فراوانی به خرج می‌داد. او همواره پیش از آغاز هر لشکرکشی یا برداشتن هر گام سرنوشت‌ساز، به زیارت آرامگاه نیاکان خود در اردبیل می‌رفت. هدف آشکار او این بود که از راه دعا و تضرع، یاری مشایخ مقدس طریقت صفوی را جلب کند. این شیوه به حفظ جایگاه او به عنوان مرشد کامل طریقت کمک می‌کرد، هرچند با گذشت زمان ناگزیر شد صوفیانی را که رهبری مستقیم او را به چالش می‌کشیدند، سرکوب کند.

شاه عباس با سخاوت فراوان از آستان امام رضا (ع) در مشهد حمایت می‌کرد و هرگاه در خراسان بود، این مکان مقدس را زیارت می‌نمود و برای نشان دادن اخلاص خود، کارهای ساده و خدماتی را شخصاً در آن‌جا انجام می‌داد. در سال ۱۰۱۰ق/۱۶۰۱م، او مسیر اصفهان تا مشهد را در مدت بیست‌وهشت روز پیاده به زیارت پیمود. چنین رفتارهایی ادعای شاهان صفوی را مبنی بر این‌که نماینده زمینی امام غایب هستند، تقویت می‌کرد.

با این همه، از آن‌جا که شاه عباس در همه چیز عمل‌گرا بود، توسعه مشهد به عنوان یک مرکز بزرگ زیارت شیعی باعث شد مبالغ کلانی از پول در داخل ایران باقی بماند؛ پولی که در غیر این صورت ممکن بود در دیگر مراکز اصلی زیارت شیعه، یعنی کربلا، نجف و کاظمین، هزینه شود، چراکه در بخش بزرگی از دوران سلطنت شاه عباس این شهرها در اختیار عثمانیان بودند.

دوران سلطنت شاه عباس نقطه اوج شکوفایی نهایی و شگفت‌انگیز هنرهای کلاسیک ایرانی در عصر صفوی به شمار می‌آید. تحت حمایت او، قالی‌بافی به مرتبه یک هنر والا ارتقا یافت.

مزیت دیگر این سیاست آن بود که مجتهدان، تا زمانی که از منافع ملموسی همچون اوقاف، مرمت و بازسازی اماکن مقدس، و افزایش جایگاه و اعتبار اجتماعی برخوردار می‌شدند، آمادگی بیشتری داشتند تا غصب یا تصاحب اختیارات خویش را از سوی شاهان صفوی ــ یعنی ایفای نقش نمایندگی عام امام غایب (دوازدهم) بر روی زمین ــ بپذیرند و با آن کنار بیایند.

دوران سلطنت شاه عباس نقطه اوج شکوفایی نهایی و شگفت‌انگیز هنرهای کلاسیک ایرانی در عصر صفوی به شمار می‌آید. تحت حمایت او، قالی‌بافی به مرتبه یک هنر والا ارتقا یافت. احتمالاً در همین دوره بود که نخستین کارخانه قالی‌بافی در اصفهان ساخته شد، هرچند بافت قالی به صورت یک صنعت خانگی در ایران سابقه‌ای بسیار کهن داشت.

منسوجات نیز به همان اندازه برجسته بودند؛ شهرهای اصفهان، یزد، کاشان و رشت به مراکز بزرگ بافندگی تبدیل شدند. صنعتگران صفوی در تولید پارچه‌هایی با بافت پیچیده، رنگ‌های درخشان و طرح‌های ظریف مهارت فوق‌العاده‌ای داشتند و محصولات آنان تحسین مسافرانی را که از دربار دیدن می‌کردند برمی‌انگیخت. به‌ویژه ابریشم‌ها، داماسک‌ها (پارچه‌های ابریشمی نقش‌دار) و زربفت‌های ایرانی شهرت فراوان داشتند. شاه عباس تولید و فروش ابریشم را به انحصار سلطنتی درآورد.

در هنرهایی مانند خوشنویسی، تذهیب نسخه‌های خطی و صحافی، آثار دوره شاه عباس اول بی‌همتا بود. سفالگری صفوی نیز در بازارهای اروپا با سفال‌های چینی رقابت می‌کرد. کاشی‌های لعاب‌دار چندرنگ و موزاییکی که مساجد، مدارس دینی، امامزاده‌ها و دیگر زیارتگاه‌ها را در سراسر کشور می‌آراستند، در شاهکارهایی چون مسجد شیخ لطف‌الله به کمال رسیدند؛ آثاری که هنری مبتنی بر خط، نور و رنگ را به نمایش می‌گذارند.

در دوران شاه عباس، اصفهان به شهری آباد و پررونق تبدیل شد. در حقیقت، حمایت شاه از هنرها تنها از انگیزه‌های زیباشناختی سرچشمه نمی‌گرفت، بلکه دلایل کاملاً تجاری نیز داشت. بازرگانانی از چین، هند، آسیای مرکزی، عربستان، ترکیه و اروپا به پایتخت او سرازیر می‌شدند تا کالاهای لوکس ساخته صنعتگران صفوی را خریداری کنند.

هزاران صنعتگر ماهر ارمنی از جلفا در آذربایجان به جلفای نو، حومه‌ای از اصفهان در ساحل راست زاینده‌رود، منتقل شدند. قیصریه یا بازار شاهی از ورودی شمالی میدان شاه آغاز می‌شد و در مساحتی گسترده به طول چندین جریب امتداد می‌یافت. از زمان توسعه بغداد در قرن هشتم میلادی به‌دست خلیفه منصور، نمونه‌ای به این اندازه جامع از برنامه‌ریزی شهری در جهان اسلام دیده نشده بود. وسعت و سازماندهی مرکز شهر به‌روشنی بیانگر شکوه و جایگاه امپراتوری آن بود.

شاه عباس که همیشه واقع‌گرا بود، تمام نیرو و توجه خود را صرف پیشرفت هنرها و صنایع دستی سودآور کرد که می‌توانست ثروت دولت را افزایش دهد. به همین سبب، بی‌اعتنایی او به شاعران موجب شد بسیاری از آنان برای یافتن موقعیتی بهتر به هند و دربار امپراتوران گورکانی کوچ کنند.

امپراتوری صفوی، همراه با امپراتوری‌های عثمانی و گورکانی، را می‌توان آخرین شکوفایی تمدن اسلامی قرون میانه دانست؛ پیش از آن‌که برتری فناوری غرب آغازگر عصر امپریالیسم غربی و سلطه آن بر بخش بزرگی از جهان اسلام شود. شاه عباس و هم‌عصران او، یعنی سلیمان قانونی و امپراتور اکبر، روابط دیپلماتیک و تجاری با غرب را بر پایه برابری منزلت و احترام متقابل اداره می‌کردند.

در خلیج‌فارس، شاه عباس توانست از رقابت پرتغالی‌ها، انگلیسی‌ها و هلندی‌ها برای تسلط بر تجارت سودآور هند شرقی به سود خود بهره ببرد. نمونه برجسته این سیاست، جلب کمک انگلیسی‌ها در سال ۱۰۳۱ق/۱۶۲۲م برای بیرون راندن پرتغالی‌ها از جزیره هرمز بود.

شاه عباس دارای ویژگی‌هایی بود که حقاً او را شایسته لقب «کبیر» می‌سازد. او در همه امور ــ چه مربوط به دین و سیاست، چه بازرگانی و تجارت، یا امور مدنی و نظامی ــ فردی عمل‌گرا بود. برخلاف نیاکانش شاه طهماسب، هرگز اجازه نداد تعصب مذهبی مانع تجارت شود. او استراتژیست و فرمانده میدانی درخشانی بود که مهم‌ترین ویژگی‌اش احتیاط و تدبیر بود.

اگرچه شخصاً مردی شجاع بود، اما هیچ‌گاه مانند نیایش، اسماعیل اول، در نبرد چالدران (۹۲۰ هـ/۱۵۱۴ م) با بی‌احتیاطی سواران خود را در برابر توپخانه عثمانی به حمله‌ای بی‌محابا هدایت نکرد. شاه عباس هرگاه می‌توانست به جای جنگ از دیپلماسی برای رسیدن به اهدافش بهره گیرد، راه‌های مسالمت‌آمیز را ترجیح می‌داد و آماده بود سال‌ها برای دستیابی به خواسته‌هایش انتظار بکشد.

او به ‌خاطر رژه‌های طولانی با گروه‌های کوچک از نیروهای زبده‌اش مشهور بود؛ شیوه‌ای که یادآور اقدامات ژولیوس سزار بود و بارها سبب غافلگیری دشمن شد. رهبری او چنان بود که سربازانش را تا مرز تحمل‌شان پیش می‌برد، به‌ویژه در لشکرکشی‌های زمستانی. توانایی او در حفظ ارتش در میدان در سرمای شدید، یکی از دلایل موفقیتش بر ضد عثمانی‌ها بود؛ زیرا ینی‌چری‌های عثمانی طبق سنت، فرماندهان خود را مجبور می‌کردند در هشتم نوامبر به پادگان‌های زمستانی بازگردند.

نزد مردم محبوب بود، زیرا برخوردی انسانی داشت؛ و هم منابع ایرانی و هم منابع غربی روایت کرده‌اند که چگونه به‌ صورت ناشناس در کوچه‌ها و خیابان‌های اصفهان گردش می‌کرد و در قهوه‌خانه‌ها با مردم به گفت‌وگو می‌نشست.

آرایش نیروهایش ــ که معمولاً از نظر تعداد کمتر از دشمن بود ــ درخور فرماندهان بزرگ تاریخ بود؛ و دستگاه اطلاعاتی کارآمدش که تا استانبول نفوذ داشت، اطلاعات حیاتی و گاه تعیین‌کننده‌ای درباره اندازه و ترکیب قوای عثمانی در اختیارش می‌گذاشت.

دو ویژگی برجسته شاه، بی‌اعتنایی به امنیت شخصی خود و توجه عمیق به جان سربازانش بود. او به امیرانش دستور داده بود هنگام تنظیم فهرست نیروها، جزئیات اعمال شجاعانه افراد در میدان نبرد را ثبت کنند تا بتوان پاداشی شایسته برای آن‌ها در نظر گرفت.

شاه عباس به سبب سخت‌گیری و قاطعیت عدالتش شهرت داشت و در مجازات افسران ناسپاس و خائن، بی‌گذشت بود. با این حال، محبت او به خدمتگزاران قدیمی و آزموده عمیق و پایدار بود. نسبت به کسانی که به آنان اعتماد داشت، آماده بود اختیارات گسترده‌ای واگذار کند؛ امری که نشانه یک رهبر بزرگ است. سادگی رفتار او و بیزاری‌اش از تشریفات افراطی به‌خوبی در منابع گواهی شده است. او نزد مردم محبوب بود، زیرا برخوردی انسانی داشت؛ و هم منابع ایرانی و هم منابع غربی روایت کرده‌اند که چگونه به‌ صورت ناشناس در کوچه‌ها و خیابان‌های اصفهان گردش می‌کرد و در قهوه‌خانه‌ها با مردم به گفت‌وگو می‌نشست. این شیوه‌ها به او کمک می‌کرد تا اطلاعات سودمند بسیاری به دست آورد؛ اطلاعاتی که درباریان و کارگزاران ممکن بود در غیر این صورت از او پنهان کنند.

چنان‌که پیش‌تر گفته شد، تجربه‌های دوران جوانی شاه عباس در او ترسی بیمارگونه پدید آورده بود مبنی بر این‌که مردان جاه‌طلب ممکن است پسران خودش را علیه او به کار گیرند، همان‌گونه که خود او و برادرانش علیه پدرشان مورد استفاده قرار گرفته بودند. ازاین‌رو، در پی چندین شورش و توطئه به نام پسرانش، از سنت رایج صفوی دست کشید؛ سنتی که براساس آن شاهزادگان به حکومت ایالات منصوب می‌شدند و هر شاهزاده تحت سرپرستی یک امیر قزلباش قرار می‌گرفت که مسئول سلامت جسمی و تربیت اخلاقی او بود. به جای آن، شاه عباس پسرانش را در حرمسرا محبوس کرد؛ جایی که زیر نظر زنان خاندان سلطنتی و خواجه‌سرایان پرورش می‌یافتند.

این نظام با ایرادهای جدی متعددی همراه بود: نخست آن‌که به توطئه‌ها و دسیسه‌های حرمسرا دامن زد که از نظر دامنه و شدت بسیار فراتر از شورش‌های گاه‌به‌گاه حاکمان ایالتی بود؛ دوم آن‌که شاهزادگان را از کسب تجربه در امور حکومت و اداره محروم ساخت و درنتیجه، هنگامی که به تخت پادشاهی فراخوانده می‌شدند، ناتوان و بی‌کفایت از کار درمی‌آمدند؛ و سوم آن‌که موجب انحطاط روانی و تحلیل جسمانی خاندان سلطنتی شد. بی‌تردید این رویه یکی از علل عمده افول دولت صفوی بود.

با تشدید ترس وسواس‌گونه شاه عباس از ترور، او هر یک از اعضای خاندان خود را که مظنون می‌شمرد، یا به قتل می‌رساند یا نابینا می‌کرد؛ به این ترتیب یکی از پسرانش کشته و دو تن دیگر کور شدند. از آن‌جا که دو پسر دیگرش پیش‌تر درگذشته بودند، این وضعیت به فاجعه‌ای شخصی برای شاه عباس انجامید؛ زیرا هنگامی که در ۱۹ ژانویه ۱۶۲۹ درگذشت، هیچ پسری نداشت که شایستگی جانشینی او را داشته باشد.

کتاب‌شناسی

مهم‌ترین منبع برای زندگی‌نامه شاه عباس، اثر اسکندر بیگ منشی با عنوان عالم‌آرای عباسی در سه جلد است (تهران، ۱۳۳۴–۱۳۳۵ش/۱۹۵۵–۱۹۵۶م)؛ ترجمه انگلیسی آن به قلم راجر ام. سیوری با عنوان History of Shah ʿAbbas the Great در مجموعه Persian Heritage Series شماره ۲۸، در دو جلد، بولدرِ کلرادو، ۱۹۷۹ منتشر شده است.

(اسکندر بیگ، که منشی دربار شاه عباس بود، علاوه بر شرح زندگی او، به هنرها و علوم دوره خود و نیز تاریخ پیشین صفویان می‌پردازد.) گسترده‌ترین پژوهش جدید درباره شاه عباس و عصر او، اثر نصرالله فلسفی با عنوان زندگانی شاه عباس اول در پنج جلد است (تهران، ۱۳۳۴–۱۳۴۱ش/۱۹۵۵–۱۹۶۲م).

تنها زندگی‌نامه شاه عباس به یکی از زبان‌های اروپایی، نوشته ل. ل. بلاه با عنوان Chah Abbas I است (پاریس، ۱۹۳۲).

برای آگاهی‌های زمینه‌ای سودمند درباره دوره صفوی، می‌توان به مقدمه و ضمائم کتاب تذکرةالملوک، ترجمه و شرح ولادیمیر مینورسکی، مجموعه یادبود ادوارد جی. دبلیو. گیب، سری جدید شماره ۱۶ (لندن، ۱۹۴۳) مراجعه کرد.

طرحی کلی از تاریخ صفویان در مقاله راجر ام. سیوری با عنوان «ایران صفوی» در تاریخ اسلام کمبریج (کمبریج، ۱۹۷۰، جلد اول، صص. ۳۹۴–۴۲۹) آمده است.

همین نویسنده فصلی با عنوان «نظام اداری صفوی» نیز در جلد ششم تاریخ ایران کمبریج (که به‌زودی منتشر خواهد شد) نوشته است.

کتاب سر جان مالکوم با عنوان History of Persia (لندن، ۱۸۱۵) نیز حاوی نکته‌سنجی‌های قابل توجهی درباره نظام اداری صفوی است.

همچنین بنگرید به:

کلاوس-میشائل روربورن، Provinzen und Zentralgewalt Persiens im ۱۶. und ۱۷. Jahrhunderts (استان‌ها و قدرت مرکزی در ایران در سده‌های شانزدهم و هفدهم)، برلین، ۱۹۶۶.

ادبیات سفرنامه‌ای اروپایی مربوط به دوره صفوی بسیار غنی و مهم است. برای تحلیلی انتقادی از این منابع و ارجاعات به بخش‌های مرتبط از این سفرنامه‌ها، بنگرید به تذکره‌الملوک، به کوشش مینورسکی، صص. ۶–۹.

نویسنده: راجر سیوری

منبع: www.iranicaonline.org

۲۵۹

کد مطلب 2193194

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 11 =