مذاكرات اسلام آباد

اندیشیدن به نفس‌الامر

هگل در این اثر در واقع سنتِ منطقی‌ـ‌متافیزیکیِ مغرب‌زمین را به تحقق و تمامیتِ نهایی‌اش می‌رساند. از دیدگاهِ او، «منطق» و «متافیزیک» نه دو علم یا رشته فلسفی جداگانه، بلکه ضرورتاً علمی واحد و یگانه‌اند، زیرا هگل اثبات می‌کند که میان «روش» و «موضوع» تمایزی از آن قسم که از دکارت به این سو فلسفه را به خود مشغول داشته بود، وجود ندارد.

 به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از سرویس دین‌واندیشه ایبنا رضا دستجردی نوشت: در سال ۱۴۰۴ به‌رغم فرازونشیب‌های فراوان و اتفاق‌ها و رویدادهای غیرمنتظره، کتاب‌ها و آثار فلسفی قابل توجهی منتشر شد که عموماً در میان آثار کلاسیک و ماندگار تاریخ فلسفه به‌شمار می‌آیند، اگرچه به‌علت وقایع اتفاقیه، مجال مناسبی برای معرفی و ارزیابی آن‌ها پدید نیامد. برخی از این آثار، تألیف و شماری از آن‌ها ترجمه‌اند. در روزهای نوروزی فرصت را مغتنم شمرده، به بازنگری و مرور و پیشنهاد بعضی از این کتاب‌ها خواهیم پرداخت.

****

«علم منطق» به‌قلم گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، ترجمه سیدمسعود حسینی که به‌همت نشر نی در ۳ جلد منتشر شده، بنیادی‌ترین اثر این فیلسوف آلمانی و در حقیقت، مبنای کل نظام فلسفی اوست. این اثر را از حیث دامنه و ژرفا با «پارمنیدس» افلاطون، «متافیزیک» و «ارگانون» ارسطو، «نقد عقل محض» کانت و «پژوهش‌های منطقی» هوسرل مقایسه کرده‌اند. هگل در این اثر، سنت منطقی‌ـ‌متافیزیکی مغرب‌زمین را به تحقق و تمامیت نهایی‌اش می‌رساند.

از دیدگاه او، «منطق» و «متافیزیک» نه دو علم یا رشته فلسفی جداگانه، بلکه ضرورتاً علمی واحد و یگانه‌اند، زیرا هگل اثبات می‌کند میان «روش» و «موضوع» تمایزی از آن قسم که از دکارت به این سو، فلسفه را به خود مشغول داشته بود، وجود ندارد. از این رو، در «علم منطق» با مباحث صرفاً منطقی سروکار نداریم. در عوض، در آنچه هگل «قلمرو سایه‌ها»، «قلمرو ذاتیت‌های بسیط»، «قلمرو تعین‌های محض اندیشه» می‌نامد، به نظاره‌ حرکت و بسط خود اندیشه‌ورزی، حرکت و بسط نفس‌الامر می‌نشینیم: هستی، نیستی، شدن، کمیت، کوانتوم، وحدت، کثرت، تناهی، نامتناهیت، ذات و نمود، علت و معلول، جوهر و عرض، مفهوم، حکم، قیاس، مکانیسم، شیمیسم، غایت‌شناسی، زندگی، شناخت، و ایده مطلق.

اندیشیدن به نفس‌الامر

«علم منطق» در ۳ جلد مشتمل بر «آموزه هستی»، «آموزه ذات» و «آموزه مفهوم» نخست طی سال‌های ۱۸۱۲، ۱۸۱۳ و ۱۸۱۶ در برهه‌ای منتشر شد که هگل، پس از چند مقطع تدریس فلسفه در دانشگاه‌های آلمان، ریاست دبیرستانی در نورنبرگ را بر عهده داشت. هگل در ویراست‌های سه‌گانه «دانشنامه علوم فلسفی»، صورت مختصرتری از «علم منطق» به‌دست داده بود. افزون بر این، در چندین مقطع، درباره منطق، درس‌گفتارهایی در دانشگاه‌های آلمان ایراد کرد. نیز، پیش از نگارش و انتشار «علم منطق»، مطالبی به نگارش درآورد که برای دنبال کردن سیر اندیشه‌های او در باب منطق حائز اهمیت فراوان‌اند.

هگل در «علم منطق» بر آن است که متافیزیک را دوباره بر کرسی بنشاند. وی نیز همچون کانت، متافیزیک را الگوی رایج در آن روزگار که از جانب کریستیان ولف طرح شده بود، به هستی‌شناسی به‌معنی اعم و هستی‌شناسی به‌معنی اخص در نظر می‌گیرد. نیز، به‌رغم نقدهای بنیادین کانت بر متافیزیک در دیالکتیک استعلایی «نقد عقل محض»، از احیای متافیزیک سخن می‌گوید. فلسفه در دیدگان هگل تنها یک موضوع دارد: امر مطلق. ولی امر مطلق یا نامشروط همان موضوعی است که کانت در «نقد» نخست، امکان آن را منتفی قلمداد کرده بود. بنابراین، مسئله مهم و مبرم در هگل‌پژوهی این است که هگل چگونه (و آیا اصلاً) می‌خواهد متافیزیک را احیا کند؟

به‌باور مترجم، هگل در ابتدا میان منطق و متافیزیک فرق می‌گذاشت. این فرق‌گذاری، از جمله متأثر از مباحث نقدی کانت بود. در بخش «دیالکتیک استعلایی» نقد اول این مدعای خود را شرح داده و اثبات کرده بود که آگاهی بشر بالذات متناهی است، از جمله به این معنی که از حیث محتوای شناخت خویش، به داده‌های حسی که به‌نحو انفعالی دریافت می‌شوند وابسته است و به‌علاوه، از آنچه در سنت عقل‌گرایی مغرب‌زمین، «شهود عقلی» نامیده می‌شود، بی‌بهره است. در نتیجه، کانت استدلال کرده بود که متافیزیک به‌عنوان نوعی علم غیرممکن است. حال، هگل بر این عقیده بود که «منطق» می‌بایست آگاهی یا اندیشه متناهی را از تناهی‌اش رها کند تا امکان شناخت فلسفی به‌معنی حقیقی کلمه فراهم شود. در این مقطع، هگل بر آن بود که منطق ابزار این رهایی آگاهی متناهی از تناهی خویش است.

با این وجود، حسینی می‌افزاید اما هگل از همان مقطع، منطق خویش را از منطق استعلایی کانت مجزا کرده بود. منطق استعلایی نزد کانت دو جز اصلی داشت: «تحلیل استعلایی» و «دیالکتیک استعلایی». از دیدگاه کانت، اندیشه هرگاه می‌کوشید فارغ از داده‌های حسی به شناخت ذوات معقول اهتمام ورزد، به‌نحوی از انحا، دچار مغالطه در خصوص نفس به‌مثابه جوهری معقول، تعارض در خصوص جهان به‌مثابه یک کل، یا برهان‌های عقیم در خصوص وجود خدا به‌مثابه ذات معقول اعلی می‌شد.

در مقابل، هگل با اذعان به این‌که آگاهی در مقام «فاهمه» همواره متناهی است، این مدعا را طرح کرد که عقل نه متناهی است و نه ضرورتاً دچار توهمی که از آن خلاصی ندارد، بلکه قادر است از بطن تعارض‌ها و تناقض‌ها، به نتیجه ایجابی دست یابد. از این رو، هگل افزون بر این‌که منطق خویش را از منطق استعلایی کانت متمایز کرد، به دیالکتیک نیز معنای تازه‌ای بخشید. دیالکتیک نزد او دیگر بحث از توهمی که عقل هرگاه بخواهد فارغ از حواس به شناخت ذوات معقول اهتمام ورزد، ضرورتاً دچار آن می‌شود نبود، بلکه روشی بود که به نتیجه ایجابی دست می‌یابد.

این روش ناظر است به فرقی که هگل در ابتدا، میان منطق و متافیزیک می‌گذاشت ولی نهایتاً در صورت نهایی «علم منطق» این فرق را منحل کرد. دلیل این تغییر نگرش روشی، دلیلی منطقی است. «علم منطق» به همراه آنچه هگل «فلسفه واقعی» می‌نامید، می‌بایست عبارت از کل علم می‌بود. اما چنانچه روش در خود علم به اثبات نرسد، نظام فلسفه دست‌کم از یک حیث، استدلال خویش را و به لحاظ منطقی، انسجام خود را از کف می‌دهد، زیرا چنانچه روش علم از موضوع علم مجزا باشد و در سپهری متمایز از خود موضوع علم به اثبات برسد، آن‌گاه منطقاً مترجم خود را مجاز می‌شمارد که این پرسش را طرح کند که این سپهر مجزا از موضوع علم کدام سپهر است و آگاهی متناهی چگونه پیش از اقدام به آغاز کردن علم قادر است روش علم را بشناسد؟

هگل، از جمله، به‌موجب همین پرسش نظام‌مند است که در صورت نهایی «علم منطق» از فرق منطق و متافیزیک که در مقطع قبلی اندیشه‌اش به آن قائل بود عدول می‌کند. روش علم منطقاً امکان ندارد در سپهری متمایز یا بیرون از خود علم به‌دست آید و به اثبات برسد. در نتیجه، خود علم باید اثبات روش را نیز بر عهده بگیرد. به‌عبارت دیگر، منطق و متافیزیک باید عبارت از یک علم باشند. در نتیجه، آگاهی که مطالعه «علم منطق» را آغاز می‌کند، روش را پیشاپیش در اختیار ندارد، بلکه به‌عکس، نه‌تنها روش، بلکه هر پیش‌فرضی را باید به یک سو نهد.

حسینی در پایان خاطرنشان می‌سازد که روش علم، روشی نیست که آگاهی از جانب خویش از سپهری دیگر، به سپهر علم آورده باشد. به‌خلاف، روش علم، روش حرکت خود موضوع علم (نفس‌الامر) است. بنابراین، سیر دیالکتیکی مقولات منطقی از همان اولین مقوله (هستی) طبق روشی پیش می‌رود که تنها در انتها برای آگاهی منکشف می‌شود. به‌تعبیری دیگر، چیستی روش تنها در نسبت با آگاهی که سیر دیالکتیکی مقولات را طی می‌کند، در انتهای سیر واقع است، نه در نسبت با خود موضوع. خود موضوع و روند حرکت آن از یکدیگر جدایی‌ناپذیرند. بنابراین، حرکت رو به جلو آگاهی در سیر دیالکتیکی مقولات منطقی، از منظری دیگر، حرکتی رو به عقب، به بنیاد، است، یعنی حرکتی به‌سوی آنچه از همان اولین مقوله منطقی حاضر بوده است، هرچند نه برای آگاهی. در نتیجه، سیر دیالکتیکی مقولات منطقی برای اگاهی که این سیر را طی می‌کند نوعی سیر دایره‌وار است.

«علم منطق» در ۳ مجلد به‌همت نشر نی منتشر شده است.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2197241

برچسب‌ها

داغ ترین های لحظه

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 2 =