مذاكرات اسلام آباد

داستان امروز، سقوط المپ‌نشینان پوشالی و رستاخیز ققنوس‌وار «انسان معمولی» /  چرا سلبریتی‌ها در برابرِ رنجِ ملی فلج شدند؟

داستان امروز ما، قصه‌ی سقوط المپ‌نشینان پوشالی و رستاخیز ققنوس‌وار «انسان معمولی» است؛ همان زیست اصیلی که سال‌ها زیر سایه‌ی سنگین این توهمات دیجیتال به محاق رفته بود. چرا و چگونه این شیادان عاطفی، بی‌آنکه در بزنگاه‌های تاریخی حتی یک قطره عرق ایثار ریخته باشند، تا این حد بر شریان‌های روان جمعی ما مسلط شدند؟ بعنوان یک روانکاو برند و پژوهشگر قصه، پاسخ این زوال را در تیترهای زرد روزمره نمی‌جویم؛ من شما را به کالبدشکافی این جنایت شناختی دعوت می‌کنم: سفری به تاریک‌خانه‌ی مغز، فرمول‌های بی‌رحم اقتصاد قصه و نبرد خونین کهن‌الگوها.

گروه اندیشه: «رستاخیز انسان معمولی  و سقوط سلبریتیسم در ایران»، عنوان مطلبی است که مرتضی امیرعباسی روانکاو برند، پژوهشگر داستان و مترجم، برای انتشار در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین قرار داده است. گزارش او با وام‌گیری از سکانس پایانی «نمایش ترومن»، لحظه‌ی برخوردِ دردناکِ ادراکِ جامعه‌ی ایرانی با دیوارِ پلاستیکیِ سلبریتیسم را واکاوی می‌کند.  امیرعباسی در مطلب خود به کالبدشکافی جریانی می‌پردازد که با بهره‌گیری از «اقتصاد توجه» و «مغز بدوی»، سال‌ها منزلت را نه از فضیلت، که از الگوریتم‌ها گدایی کرد. نویسنده با ترسیم خطی قاطع میان «شهرت اصیل» و «سلبریتیسمِ کایفب‌وار»، نشان می‌دهد که چگونه در بزنگاه استخوان‌سوز جنگ و رنج، این بت‌های پیکسلی دچار «فلج اخلاقی» شده و به پناهگاه‌های بی‌دردی خزیدند.

در این تحلیلِ عصب‌شناختی و رسانه‌ای، مفاهیمی چون «تصلب شناختی» و «سندروم ماری‌آنتوانت‌های اینستاگرامی» بررسی می‌شوند تا فاش شود که چرا کسانی که سال‌ها شمشیر چوبیِ مصلحِ اجتماعی را می‌چرخاندند، در برابر ترومای واقعی جامعه ورشکست شدند. اما این سقوط، آغازِ یک رستاخیز است؛ بازگشتِ شکوه به کهن‌الگوی «انسان معمولی». همان کسانی که بدون فالوور و لایک، بارِ سنگینِ تاب‌آوری ملی و امنیت این جغرافیا را در سکوت به دوش کشیدند. این جستار، دعوتی است به بلوغِ شناختی و عبور از «آپارتاید دیجیتال» برای ادای احترام به انسانی که در گمنامی، قصه‌ی واقعی بقا و شرافتِ ایران را نوشت. این گزارش را در ادامه می خوانید:

****

سکانس پایانی فیلم «نمایش ترومن» را به یاد بیاورید؛ آنجا که قایق قهرمان داستان در انتهای اقیانوس، ناگهان با صدای خفه‌ای به دیوار آبی‌رنگ آسمان برخورد می‌کند. می‌فهمد آسمان، مقوایی است و دریا، استخری بزرگ در یک استودیوی غول‌پیکر. این درست همان صدای مهیبی است که ای بسا در روزهای اخیر  و در میان غریو موشکها و جنگنده‌ها در گوش جامعه‌ی ایرانی طنین‌انداز شد: صدای برخورد دردناک کشتی ادراک ما با دیوار پلاستیکی «سلبریتیسم».

داستان امروز، سقوط المپ‌نشینان پوشالی و رستاخیز ققنوس‌وار «انسان معمولی» /  چرا سلبریتی‌ها در برابرِ رنجِ ملی فلج شدند؟

ما سال‌ها بلیت گران‌ترین ردیف‌های این سینمای تاریک جمعی را خریدیم تا با رضایت کامل، مسخ یک «آپارتاید شناختی» شویم. در این جنون بصری، اقتصاد توجه از میان تُهی‌ترین کاراکترها، برای ما «خدایان دوپامینی» ساخت؛ امپراتوری پوشالی نوکیسگانی که منزلت را نه با خون‌دل و فضیلت، که با شعبده‌بازی الگوریتم‌ها به چنگ آوردند. ما گرفتار «سندرم ماری‌آنتوانت‌های پیکسلی» شده بودیم؛ بت‌هایی که ردای «عاصی» و «قهرمان» را بر تن نحیف اخلاقی‌شان کوک زدند و از برج‌عاج‌های اینستاگرامی‌شان، برای دردهای عفونی ما نسخه‌های استوری‌شده پیچیدند.

اما زمان، بی‌رحم‌ترین سلاخ افسانه‌های دروغین است. وقتی تقویم به روزهای استخوان‌سوز و پرالتهاب رسید و هیولای واقعیت دندان نشان داد، ناگهان برق استودیو قطع شد. در روشنایی خیره‌کننده و عریان رنج، این هولوگرام‌های رستگاری فرو ریختند. سلبریتی‌هایی که سال‌ها با ژست‌های دن‌کیشوت‌وار، شمشیر چوبی مصلح اجتماعی بودن را در هوا می‌چرخاندند، در برابر ترومای انباشته و هزارتوی رنج انسان ایرانی، دچار یک «فلج اخلاقی» شدند و به پناهگاه‌های امن بی‌دردی‌شان خزیدند.

داستان امروز ما، قصه‌ی سقوط المپ‌نشینان پوشالی و رستاخیز ققنوس‌وار «انسان معمولی» است؛ همان زیست اصیلی که سال‌ها زیر سایه‌ی سنگین این توهمات دیجیتال به محاق رفته بود. چرا و چگونه این شیادان عاطفی، بی‌آنکه در بزنگاه‌های تاریخی حتی یک قطره عرق ایثار ریخته باشند، تا این حد بر شریان‌های روان جمعی ما مسلط شدند؟ بعنوان یک روانکاو برند و پژوهشگر قصه، پاسخ این زوال را در تیترهای زرد روزمره نمی‌جویم؛ من شما را به کالبدشکافی این جنایت شناختی دعوت می‌کنم: سفری به تاریک‌خانه‌ی مغز، فرمول‌های بی‌رحم اقتصاد قصه و نبرد خونین کهن‌الگوها.

پیشگفتار: تبارشناسی یک توهم

پیش از آنکه به کالبدشکافی زیست‌شناختی این فلج اخلاقی بپردازیم، ابتدا باید ریشه‌های زبانی و تاریخی این بت‌سازی را واکاوی کنیم و خط کشی دقیقی میان «شهرت» و پدیده‌ی مدرن «سلبریتی» رسم کنیم. شهرت، در ریشه‌ی تاریخی خود، بر مدار اعمال قهرمانانه، دستاوردهای فکری و کردار شایسته می‌چرخید؛ جایگاهی برای امثال ابن‌سیناها، عباس‌میرزاها، قهرمانان ملی و نوابغ واقعی. اما سلبریتیسم، چنان‌که هالی گراوت به‌درستی اشاره می‌کند، محصول تولید مکانیکی تصویر و رسانه‌های توده‌ای است.

سلبریتی امروز ما، کپی دست‌چندمی از آموزه‌های پی. تی. بارنم (بنیان‌گذار سیرک‌های مدرن) است. آن ها یاد گرفته‌اند که به‌جای تولید «جوهر»، روی ویترین «شخصیت» سرمایه‌گذاری کنند. آن ها با بهره‌گیری از یک شباهت فریبنده به ما (غذا خوردنشان، لباس پوشیدنشان)، فاصله‌ی کهکشانی و بی‌دردی خود را پنهان می‌کنند. سلبریتیسم ایرانی نیز، از اساس بر پایه‌ی نمایش بنا شده است، نه کنش. آن ها محصول تبانی سه‌جانبه‌ی رسانه، بازاریابی توجه و مخاطب مسخ‌شده هستند؛ نمایشی که در آن، سلبریتی فی‌نفسه به یک کالای مصرفی تبدیل می‌شود که کارکردش صرفاً ایجاد حواس‌پرتی از دردهای بنیادین جامعه است.

بخش اول: نورولوژی انفعال؛ «مغز بدوی» در محاصره‌ی لوپ‌های دوپامینی

اما این ماشین تولید توهم، بدون یک موتور محرک زیست‌شناختی در درون خود این افراد کار نمی‌کند. برای درک سکوت کرکننده‌ی سلبریتی‌ها، باید جمجمه‌ی این پدیده را شکافت. در ترجمه‌ی کتاب‌های «رازگشایی از مغز بدوی» (اثر تیم اش از انتشارات بازاریابی) و «دام نبوغ» (اثر دیوید رابسون از انتشارات ترجمان)، به کرات با پدیده‌ی «تصلب شناختی» مواجه بوده‌ام. سلبریتیسم ایرانی، بارزترین نمونه‌ی بالینی تسخیرشدگی توسط «مغز خزنده‌» یا همان مغز بدوی است.

داستان امروز، سقوط المپ‌نشینان پوشالی و رستاخیز ققنوس‌وار «انسان معمولی» /  چرا سلبریتی‌ها در برابرِ رنجِ ملی فلج شدند؟

مغز بدوی اساساً الگوریتم ساده‌ای دارد: فرار از درد، جستجوی لذت فوری (دوپامین) و حفظ بقا در ایمن‌ترین حالت ممکن. آنا لمبکی در کتاب درخشان «ملت دوپامین» به خوبی توضیح می‌دهد که چگونه قرار گرفتن مداوم در معرض پاداش‌های ارزان شبکه‌های اجتماعی، ترازوی درد و لذت در مغز را مختل می‌کند. سلبریتی‌ای که زیست‌جهانش به تعداد لایک‌ها، فالوورها و قراردادهای کلان اسپانسری گره خورده است، سیستم پاداش‌دهی مغزش دچار یک جهش انگلی شده است. برای چنین ارگانیسمی، هرگونه کنشگری اصیل که واجد هزینه‌ی اجتماعی یا روانی باشد، توسط آمیگدال (مرکز پردازش ترس در مغز) بعنوان یک زنگ خطر مرگبار رمزگشایی می‌شود.

از سوی دیگر، ما با «دام نبوغ» در ساحت شهرت مواجهیم. جامعه تصور می‌کرد کسی که توانایی تقلید در برابر دوربین یا اجرای یک نمایش را دارد، واجد «هوش اخلاقی» نیز هست. این یک خطای هاله‌ای در مقیاس ملی بود. در واقعیت، هوش ابزاری آن ها تنها در خدمت صیانت نفس خودپسندانه‌شان بود. به همین دلیل است که در کوران جنگ و در روزهای تاریک و خون‌آلود جامعه، این مغزهای بدوی، استراتژی «استتار در ابتذال» را انتخاب کردند تا بقای بیولوژیک و اقتصادی خود را تضمین کنند.

بخش دوم: ورشکستگی «کایفب رسانه‌ای»

با وجود این، مغز بدوی سلبریتی‌ها به تنهایی برای خلق این امپراتوری پوشالی کافی نبود؛ آنها برای بقا به یک صحنه‌آرایی کلان‌تر و یک تبانی جمعی با مخاطب نیاز داشتند. چگونه این کالبدهای تهی، دهه‌ها بر تخت پادشاهی افکار عمومی تکیه زدند؟ پاسخ را نباید در هنر یا تخصص آنها، بلکه باید در تاریخ «تلویزیون واقع‌نما» (Reality TV) و مفهوم بنیادین «کایفب» (Kayfabe) در صنعت سرگرمی جستجو کرد.

«کایفب»، اصطلاحی در کُشتی کج است که به حفظ توهم واقعی‌بودن یک نمایش ساختگی اشاره دارد؛ قراردادی نانوشته میان اجراگر و تماشاچی که در آن هر دو طرف توافق می‌کنند «دروغ» را بعنوان «حقیقت» بپرستند.

در این فرهنگ، مرز میان تفسیر و کنش مبهم می‌شود. سلبریتی‌های ما سال‌ها در این رینگ امن، نقش «Face» (قهرمان محبوب و قانون‌مدار) یا گاهی «Heel» (یاغی جذاب و ضدسیستم) را بازی می‌کردند. اما این نقش‌ها هرگز ریشه در واقعیت نداشتند؛ آنها صرفاً برای جلب توجه طراحی شده بودند، چرا که در اقتصاد توجه، حتی رسوایی نه یک لکه ننگ، که سوخت اصلی موتور شهرت است.

دنیای مدرن به سمتی رفته که حتی سیاست هم به چیزی تبدیل شده که باید بعد از مشهور شدن به آن مشغول شد. دونالد ترامپ، نمونه‌ی اعلای این چرخش است؛ مردی که ثابت می‌کند که اگر «کایفب» را به‌خوبی اجرا کنید، حتی رسوایی‌های اخلاقی به حد و اندازه‌ی جزیره اپستین هم نمی‌تواند شما را از پا درآورد، بلکه ای بسا در نگاه برخی شما را جذاب‌تر می‌کند.

داستان امروز، سقوط المپ‌نشینان پوشالی و رستاخیز ققنوس‌وار «انسان معمولی» /  چرا سلبریتی‌ها در برابرِ رنجِ ملی فلج شدند؟

در اینجا جامعه به «سندروم دوگانه‌اندیشی جمعی» مبتلا می‌شود. همان‌گونه که جورج اورول تعریف می‌کند، دوگانه‌اندیشی یعنی «دانستن حقیقت و در عین حال گفتن دروغ‌های عمدی؛ باور داشتن به دو اعتقاد متضاد و پذیرفتن هم‌زمان هر دو». مردم می‌دانستند که اشک‌های سلبریتی جلوی دوربین، خشم‌های اینستاگرامی و ژست‌های دغدغه‌مندانه‌اش، همگی بخشی از یک «کایفب رسانه‌ای» است؛ آنها می‌دیدند که میکروفون‌ها و دوربین‌های خلوت سلبریتی کجا کاشته شده است، اما برای کسب لذت تماشا، آگاهانه تصمیم گرفتند که باور کنند. این سندروم، سلبریتی را به موجودی مصون از قضاوت تبدیل کرد؛ موجودی که می‌توانست هم‌زمان «مردمی» باشد و «اشرافی»، «عاصی» باشد و «رانت‌خوار».

اما تراژدی زمانی آغاز می‌شود که واقعیت عریان، با خشونت تمام، شیشه‌ی مانیتورها را خُرد کند و به داخل رینگ هجوم آورد. در این لحظه، کایفب فرو می‌ریزد. طبق منطق «اقتصاد قصه» رابرت مک‌کی، جوهره‌ی واقعی یک شخصیت نه در کلمات، بلکه تنها در «فشار انتخاب‌های متناقض و تراژیک» عیان می‌شود. بحران‌ها، کاتالیزورهای بی‌رحم داستانی‌اند که تفاوت میان «اجراگر» و «قهرمان» را فاش می‌کنند.

وقتی جنگ و فروپاشی، هزینه‌ی انتخاب را بالا برد، سلبریتی‌ها که تنها برای «نمایش کنشگری» آموزش دیده بودند، در برابر دوربین بی‌روتوش تاریخ فلج شدند. آن ها حتی نتوانستند نقش یک «ضدقهرمان» قدرتمند را ایفا کنند، چرا که ضدقهرمان بودن نیز محتاج حقیقت و جسارت است. آنها صرفاً «هیچ» بودند؛ توده‌هایی از پروتز و فیلتر که در بازار افکار عمومی ورشکست شدند، زیرا فاقد پشتوانه‌ی طلا، یعنی «اصالت حقیقت» بودند. سندروم دوگانه‌اندیشی درمان می‌شود، اما به قیمتی سنگین: فروریختن تمام خدایانی که از پروتز و دوپامین ساخته شده‌اند.

بخش سوم: رستاخیز انسان معمولی

هنگامی که غبار فروریختن این صحنه‌آرایی دروغین فرو نشست و رینگ «کایفب» خالی ماند، چشم‌انداز جدیدی در افق روان جمعی ما پدیدار شد؛ خلأیی که اکنون تشنه‌ی حضور قهرمانان راستین است. کارل گوستاو یونگ به ما آموخت که آرکه‌تایپ‌ها (کهن‌الگوها) هرگز تبخیر نمی‌شوند؛ آن ها تنها در ضمیر ناخودآگاه جمعی رسوب می‌کنند تا در زمان مناسب، با قدرتی ویرانگر یا سازنده فوران کنند.

سال‌ها استیلای رسانه‌ای، تلاش کرد تا آرکه‌تایپ «آدم معمولی» را در جامعه‌ی ایرانی تحقیر کند.«عادی‌بودگی» به یک ناسزا تبدیل شده بود و همه در یک مسابقه‌ی جنون‌آمیز برای رسیدن به «خاص‌بودگی پلاستیکی» می‌دویدند.

اما ناگهان به یاد آوردیم که قهرمانان واقعی، آنهایی که در خط مقدم، گوشت و استخوانشان را سپر توسعه‌ی پساجنگ و امنیت این جغرافیا کردند، سلبریتی‌های خوش‌بر و رو و خوش‌بیان نبودند. آنها مکانیک‌های ساده، معلمان بی‌ادعا، کارآفرینان و کارگران شریف و نوجوانانی بودند که هیچ فالووری نداشتند. ما به چشم خویشتن دیدیم که در دشواری‌های نفس‌گیر اقتصادی و اجتماعی، این سلبریتی‌ها نبودند که بار سنگین تاب‌آوری ملی را به دوش کشیدند؛ بلکه این همان «انسان معمولی» بود که با استقامتی اسطوره‌ای، ماشین زنگ‌زده‌ی این جامعه را هُل داد.

کهن‌الگوی «قهرمان پنهان» پس از سال‌ها از محاق تبعید بیرون آمده است. این رستاخیز شناختی، یک نقطه‌ی عطف در تاریخ روانی معاصر ما است.

پسگفتار: ستایش «عادی‌بودگی شکوهمند»

در پایان‌بندی این تحلیل آسیب‌شناسانه، مایلم به قاب پایانی فیلم جاودانه‌ی «سینما پارادیزو» ارجاع دهم؛ جایی که توتو، پس از سال‌ها، نوارهای سانسورشده و بریده‌شده را تماشا می‌کند و به اصالت عشق‌های ازدست‌رفته و زندگی‌های ساده‌ی شهرش پی می‌برد.

داستان امروز، سقوط المپ‌نشینان پوشالی و رستاخیز ققنوس‌وار «انسان معمولی» /  چرا سلبریتی‌ها در برابرِ رنجِ ملی فلج شدند؟

جامعه‌ی ایرانی امروز در چنین سکانسی ایستاده است. ما در حال تماشای برش‌هایی از اصالت خویشتنیم که سال‌ها توسط مدیوم‌های مبتذل، سانسور و تحقیر شده بودند. فروپاشی هیمنه‌ی سلبریتی‌ها و بی‌تفاوتی منزجرکننده‌ی آنان در برابر رنج ملی، اگرچه تلخ می‌نماید، اما یک جراحی شناختی گریزناپذیر برای بلوغ این ملت است.

ما اکنون از توهم خدایان دوپامینی عبور کرده‌ایم. معادله‌ی قدرت رسانه‌ای تغییر کرده است. مقاومت انسان های عادی در طول زمان، در نهایت به اصالتی ختم می‌شود که هیچ کمپین تبلیغاتی‌ای قادر به شبیه‌سازی آن نیست. به عنوان یک پژوهشگر، این بیداری جمعی را می‌ستایم. عصر استیلای کوتوله‌های پرهیاهو به پایان رسیده است؛ اکنون زمان آن است که به «عادی‌بودگی شکوهمند» انسان ایرانی ادای احترام کنیم؛ انسانی که در سکوت رنج کشید، در گمنامی جنگید و بدون هیچ چشم‌داشتی از اقتصاد توجه، قصه‌ی واقعی بقا و شرافت را نوشت.

بیشتر بخوانید:

سمفونی باروت و بیداری / جنگ نه پایان روایت که آغازی جدید با توسعه است / بزرگترین مانیفست توسعه پایدار رشد و بلوغ عاطفی در جنگ
شکوه روزمرگی در سایه‌ی جنگ؛ زنده باد «زندگی» / خانه تکانی، چسب روی شیشه در آستانه انفجار / چگونه روزمرگی ایرانی، مانیفستِ مقاومت شد؟
مغز محاصره‌شده/ جنگ، انزوای دیجیتال و تکامل معکوس مغز ما / مارکز: زندگی روایتی است در باره آنچه به یاد می آوریم نه آنچه زیسته ایم 
 ققنوس در خاکستر: درآمدی بر تمدن‌یابی دوباره ایرانیان در سپیده‌دمان پساجنگ / توسعه در پساجنگ، زایشی که نه با معجزه که با عقل و اراده جمعی محقق می شود
مدیران نالایق، چگونه جنگ ها را بهانه استمرار مدیریت خود می کنند؟/ سایه‌ وهمناک جنگ بر سازمان: روان‌کاوی دیکتاتوری نوظهور / گذار از جنگ به توسعه
از آسمان تهران تا ویرانه‌های برلین: روایت‌هایی از نبرد بقا و مقاومت/ زمانی که صدای انفجار جای گفت و گو را می گیرد

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2201587

برچسب‌ها

داغ ترین های لحظه

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 14 =