مذاكرات اسلام آباد

برای دختر گیسو آرا و رنج‌های آن مردِ تنها

برای آن مردِ زندانی که نام دختر گیسوآرا را بر دیوارهای سرد و بی‌روح سلول حک می‌کرد، غم فراق تنها یک احساس نبود؛ بلکه حکم به اسارت در انبوهی از سکوت بود.

همراه با مامور بدرقه، در حالی که از سمت قرنطینه به سوی بند در حرکت بودم، صدای بلندگوی زندان، نوبت هواخوری را میان دیوارهای سیمانی جار زد. مامو زیر لب گفت: چه خوش‌شانسی ! هنوز به بند نرسیدی، نوبت هواخوری‌ات شده!

در میان هیاهوی حاکم بر هواخوری ، بلندگوی زندان، این بار در قامتِ «سفیر آزادی» سخن گفت و ندای آزادی برخی زندانیان، در فضای زندان طنین‌انداز شد.

شور و هیجان آزادی بچه‌ها که فروکش کرد ، نوبت شنیدن درددل هم‌بندی ها بود. رنج و دردهایی متفاوت با منشایی واحد !

فراق و دوری  

علیرغم تفاوت ملموس مشکلات ، آنچه این جماعت را یک‌دل و صمیمی کنار یکدیگر جمع کرده بود ، همین ریشه‌ی واحد بود، رنج فراق و غم‌ِ دوری

در میان  مشاوره‌ی حقوقی  قضایی ، نقل قصه‌های عاشقانه و چالش‌های عاطفی طعم دیگری داشت .

 در میان جماعتی که در قالب گروه‌های چند نفره سرگرم گفتگو و بازی گل یا پوچ و...بودند ، تنها یک نفر کُنج عزلت گزیده بود و به ظاهر سرگرمِ کتاب خواندن . اما حتی کسانی که هیچ قرابتی با کتاب و کتاب‌خوانی نداشتند هم می‌دانستند او که چشمانش  بر صفحه‌ی کتاب دوخته شده ، در جهان دیگری سیر می‌کند و چشم دوختن به کتاب ، بهانه‌ایست برای فرار از نگاه و کلمات پرسش‌گر.

در حین گفتگو و پاسخ به پرسش‌های حقوقیِ هم‌بندی‌ها ، متوجه‌ی نگاه مرد کتاب‌خوان بودم که هر از گاهی سر از کتاب برداشته و به این سویِ بند گوش و چشم می‌سپارد! 

سر رسیدن زمان توزیع چای و آمدن فروشگاه سیار ، فرصت مناسبی بود برای نزدیک شدن به مرد کتابخوان. 

طوری به استقبالم آمد که نشان دهد منتظرم بوده ! سیاوش نامش بود و چون فرهاد در فراق شیرین اینگونه شکسته و اندوهگین گوشه نشین شده بود . در همان کلام آغازین دریافتم که تنها تمنایی که دارد دو گوش شنواست بی آنکه کلامی در قالب  هم‌دردی یا پند و اندرز بشنود. دل به دلش داده و تمامن گوش شدم تا هر آنچه دل تنگش می‌خواهد بگوید ؛

سیاوش از قهر و دوری نامزدی گفت که گرفتار شدن در این چاردیواری را بهانه‌ی پایان رابطه کرده و حالا او در اینجا دستش از هر تلاشی خالی است و از اینکه نمی‌تواند کاری کند بلکه نامزدش از تصمیمی که گرفته عدول کند از خودش عصبانی است . علیرغم اینکه به خودم قول دادم تا صرفا شنونده باشم و کلامی نگویم اما رها کردن سیاوش در این وضعیت خالی از معرفت بود . قبل از هر کلامی از وی رخصت گرفتم تا خاطره‌ی یکی از هم‌بندی‌های سابق را که بی‌ارتباط با شرایط او نیست بگویم ، با تکان سر موافقت خودش را نشان داد.

گفتم قبل از آمدن به اینجا هم‌سلولی داشتم که قریب به ده روز ، تنها کاری که در ۲۴ساعتِ شبانه روز می‌کرد حک کردن روی دیوار سلول بود ؛ آن هم با ناخن!! روز یازدهم بود که عبارت دخترگیسوآرا روی دیوار سلول نمایان شد ؛ آنچه وی از رابطه‌اش می‌گفت حکایتی غریب و منحصر به فرد بود ، چیزی که بیشتر لابه‌لای افسانه ها شنیده ایم تا در عالم واقع دیده باشیم . حکایت معشوقه‌ای که پس از خلاصی و رها شدن عاشق از بند اسارت وی را به وادی فراموشی سپرد ، حالا  آن مرد علاوه بر زخم‌های نشسته بر تن ، به یادگار از معشوق زخمی عمیق بر دل دارد!!

برای آن مردِ زندانی که نام دختر گیسوآرا را بر دیوارهای سرد و بی‌روح سلول حک می‌کرد، غم فراق تنها یک احساس نبود؛ بلکه حکم به اسارت در انبوهی از سکوت بود.

سکوتی که برای او حتی پس از رهایی از این درهای آهنی و پنجره‌های محقرِ فلزی ، مقدر شده بود،

او به حبسِ ابد در سلولِ بی‌انتهای سکوت محکوم شده بود.

غمی که در کلامش جاری بود، از جنسِ تنهاییِ محض بود؛ تنهاییِ مردی که نه تنها از معشوقش دور بود، بلکه از حقِ گفتن و شنیدن نیز محروم شده بود. او در آن چهاردیواری، میانِ خاطراتِ شیرینِ دو سال گذشته و واقعیتِ تلخِ امروز، معلق بود؛ گویی تمام زندگی‌اش در یک لحظه به یک نام خلاصه شده بود که حالا نه با ناخن بر سنگِ سردِ زندان بلکه با خطی خوش بر صفحات زندگی‌اش نقش  می‌زند و این، غمگین ترین نوعِ سوگ است: سوگِ کسی که برای وصال  به معشوقش، نه راهی دارد و نه صدایی برای فغان و نه حتی گوشی برای شنیده شدن .

وکیل دادگستری_شیراز 

کد مطلب 2209414

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 0 =