مذاكرات اسلام آباد

اضطراب مرگ

عصر ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ نشست بررسی کتاب «مرگ ایوان ایلیچ» اثر تولستوی به همت گروه کتابخوانی انجمن فرهنگی افراز در کافه کاژه برگزار شد.  

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، بنابر گزارشی که از سوی انجمن فرهنگی افراز در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین قرار گرفته، در این نشست محمد صادقی (نویسنده و روزنامه‌نگار) در سخنانی کتاب «مرگ ایوان ایلیچ» را مورد بررسی قرار داد.

در نشست بررسی کتاب «مرگ ایوان ایلیچ» محمد صادقی با اشاره به اینکه این اثر در سال ۱۸۸۶ یعنی چند سال پس از اینکه تولستوی دچار تحول روحی شد منتشر شده، گفت: تولستوی در این کتاب، مواجهه انسان با مرگ را روایت می‌کند؛ روایتی از انسانی که زندگی‌اش مطابق با معیارهای جامعه است، از مقام اداری برخوردار است، و به تعبیری، مطابق با انتظارهای دیگران و آنچه در جامعه پسندیده است زیسته است و مقبولیت اجتماعی دارد. ایوان ایلیچ، زمانی که می‌فهمد دچار بیماری است و هنگامی که متوجه می‌شود از این بستر بلند نخواهد شد، دچار اضطراب، تشویش و بحرانِ شدیدی می‌شود، و بسیار هم بی‌تابی از خودش نشان می‌دهد. با این حال، اینجا فقط حرف از دردِ جسمانی نیست که ایوان ایلیچ با آن مواجه است، مهمتر از آن، تولستوی، رنجِ درونیِ ایوان ایلیچ را به ما نشان می‌دهد. در ترجمه‌یِ سروش حبیبی از این کتاب می‌خوانیم:«پزشک می‌گفت که دردهای جسمانی او وحشتناک است و راست می‌گفت. اما هوش‌رباتر از رنج‌های جسمانی دردهای روحی او بود، چنان‌که عذاب اصلی‌اش همین دردهای روحی بود.»

اضطراب مرگ
محمد صادقی

صادقی افزود: «گویی برای ایوان ایلیچ، مرگ چیزی بود که برای دیگران رخ می‌داد و حالا که خودش را در مواجهه با نیستی می‌بیند، اضطرابِ فراوانی به سراغ‌اش می‌آید. او در بستر خوابیده و تنهایی عمیقی را احساس می‌کند. در این اثر درخشان، ما با دو موضوع مهم مواجه می‌شویم. یکی، اضطرابِ مرگ، و دیگری، دگرگونیِ درونی. اینکه چگونه زندگی کرده‌ام، پرسشی است که ذهنِ او را درگیر می‌کند و در نتیجه، در لحظه‌هایِ پایانی زندگی، شفقت به جای هراس از مرگ رخ می‌نماید. یعنی توجه به رنجِ دیگران جایِ توجه به رنجِ خود را می‌گیرد. به نظرم، برای فهمِ بهتر از این کتاب، اگر به سراغ نوشته‌های برخی از فیلسوفان و روان‌شناسان برویم خیلی سودمند است. برای نمونه، اروین یالوم، در کتابی با نام "خیره به خورشید" نکته‌های بسیار جالبی را مطرح کرده است. او می‌گوید که اپیکور باور داشت پزشک تن را معالجه می‌کند و فیلسوف هم باید جان را مداوا کند یعنی باور داشت که فلسفه فقط یک هدف درست دارد و آن هم کاهش رنج و بدبختی انسان است که علت اصلی آن هم ترس از مرگ است. یالوم می‌گوید اگر ما مدام با دغدغه‌یِ مرگ و نیستی و هراس از مرگ زندگی کنیم مانند این است که به خورشید خیره شویم که فقط چند لحظه تحمل این کار ممکن است. چون این هراس موجبِ اختلال در زندگی ما می‌شود روش‌هایی برای هموارکردن این هراس به کار می‌گیریم یعنی برایِ نمونه، ادامه زندگی خودمان را در بچه‌ها می‌بینیم، به دنبال پول و ثروت می‌رویم، در پی شهرت می‌رویم، در انجمن‌ها و گروه‌ها عضو می‌شویم که از همدیگر پشتیبانی می‌کنند یا اینکه به نجات‌دهنده امید می‌بندیم. به باور یالوم، همه این کارها برای این است که بر اضطرابِ مرگ و دلهره ناشی از فانی‌بودن غلبه کنیم یا آن را تعدیل کنیم. او می‌گوید که اضطرابِ مرگ در برخی آشکار است و در برخی نهفته است یعنی که در پشتِ بیماری‌هایِ دیگر پنهان می‌شود. رولو مِی، روان‌شناسِ مشهور هم می‌گفت اضطراب درباره هیچ اضطراب درباره مرگ است. جالب است که یالوم از دوره‌ای ده ساله از کار با بیمارهای دچار سرطان هم حرف زده و می‌گوید بیشتر آنها به جای اینکه تسلیم و ناامید شوند به شکل شگفت‌انگیزی تغییر کردند یعنی مسائل سطحی و روزمره را نادیده گرفتند و به زندگی خودشان سامان دادند یا با آنهایی که دوست‌شان داشتند روابط محکم‌تری ایجاد کردند. یکی از بیمارهای او به شوخی به او گفته بود که سرطان، درمانِ روان‌رنجوری است و بیمار دیگری گفته بود افسوس که اینقدر صبر کردم تا دچار سرطان شدم و تازه متوجه شدم که چطور زندگی کنم! یالوم به رابطه دوجانبه میان ترس از مرگ و حسِ زندگیِ نازیسته هم اشاره داد، به این معنا که هرچه انسان از زندگی کمتر بهره برده باشد، اضطرابِ مرگ در او بیشتر است و از تعبیرِ مشهورِ زوربای یونانی هم بهره می‌گیرد که می‌گوید:«برای مرگ چیزی جز قلعه‌ای ویران به جا نگذار.»

صادقی در ادامه گفت: «اپیکور باور داشت که ریشه فلاکت انسان، ترس از مرگ است و می‌گفت آنجا که من هستم، مرگ نیست و آنجا که مرگ هست، من نیستم پس وقتی مرگ به تصور درنیاید هیچ است. یالوم با تأکید بر آرای آرتور شوپنهاور می‌گوید که باید به سه نکته توجه کنیم. اول اینکه، چه داریم. در اینجا دارایی مادی سراب است، ثروت‌اندوزی انتها ندارد و انسان از آن سیر نمی‌شود، هرچه بیشتر به دست بیاوریم اشتهای ما بیشتر می‌شود مانند آب دریا که هرچه از آن بنوشیم تشنه‌تر می‌شویم. در چنین صورتی از زندگی، ما دارایی نداریم بلکه آنها ما را دارند! دوم اینکه، دیگران ما را چه جور می‌بینند. شهرت هم مانند ثروت مادی زودگذر است و به تعبیر شوپنهاور نیمی از نگرانی‌ها و دلواپسی‌های ما به خاطر توجه ما به عقیده دیگران است. عقیده دیگران هم ممکن است گاه تغییر کند و این فقط موجب بردگی ما می‌شود که بخواهیم طبق نظر و میل دیگران بیندیشیم و زندگی کنیم. سوم اینکه، چه هستیم. یعنی آنچه هستیم اهمیت دارد. شوپنهاور باوجدان بودن را بهتر از خوشنامی می‌دانست و می‌گفت هدف ما باید سلامتی و ثروت معنوی باشد. چگونگی تفسیر تجربه‌های ما هست که کیفیت زندگی ما را تعیین می‌کند نه خود تجربه‌ها. یعنی تفسیر ما از امور مهم است که رواقیان همواره به آن اشاره داشتند. اپیکتتوس همان‌طور که در کتاب "آرامش فلسفی" آمده، می‌گفت که اگر کسی سعی کند بر بدن تو مسلط شود و تو را برده سازد، تو برای آزادی خودت می‌جنگی. با این حال، چه راحت ذهن خود را به دست کسی می‌سپاری که تو را خوار می‌دارد. هنگامی که مشغول حرف‌های دیگران می‌شوی و می‌گذاری که بر اندیشه‌های تو مسلط گردند، آنها را ارباب خودت می‌سازی. او می‌گفت که مردم را خود چیزها آشفته و پریشان نمی‌کنند، بلکه نظراتی که راجع به آن چیزها دارند موجب آشفتگی آنان می‌شود. حتی مرگ هم به خودی خود ترس ندارد، وگرنه سقراط از آن می‌گریخت. ترس از مرگ از این نظر ناشی می‌شود که مرگ ترسناک است. اپیکتتوس می‌گفت:«پیوسته به خود یادآوری کن که تو موجودی فانی هستی و روزی خواهی مُرد. این به تو الهام می‌بخشد که وقت گران‌بها را در فعالیت‌های بی‌فایده، مثل غصه‌خوردن بر مصائب و تلاش بی‌وقفه برای کسبِ مال، تلف نکنی.»

صادقی افزود: «در مقدمه کتاب "روح اسپینوزا" اثر نیل گراسمن، استاد مصطفی ملکیان به نکته‌های بسیار مهم و سودمندی پرداخته که جای اندیشیدن دارند. به باور ملکیان، انسانی به معرفت شهودی دست یافته که به هنگام مشاهده و تأمل در سلامت بدن، نیرومندی بدن، زیبایی بدن، ثروت، شهرت، محبوبیت، جوانی و زیرکیِ هر کسی، و از جمله خودش، به یاد بیاورد و با خودش بگوید که این نیز رفتنی است. یعنی هر کدام از اینها را نمونه روشنی از بی‌ثباتی، گذرایی و ناپایداری ببیند. ملکیان در کتاب "حقیقت‌های رهایی‌بخش" هم به هفده حقیقت می‌پردازد که یکی از آنها بی‌ثباتیِ جهان است. او می‌نویسد که یگانه واقعیتی که در جهان ثابت است، بی‌ثباتی است. یعنی هر چیزی که وارد زندگی هر کسی شده، وارد شده تا برود، و هیچ‌چیزی در زندگی نیامده که ماندنی باشد. فقط مدت زمانِ ماندن متفاوت است، همه چیز مانند مهمانی است که به خانه شما آمده، مهمانی ده دقیقه و مهمانی یک شبانه‌روز در خانه شما اقامت می‌کند، اما در نهایت، مهمان آمده که برود. من نیز که انسان هستم موجودی فانی هستم، آمده‌ام که روزی بروم. خواسته‌ها و آرزوهای من هم چنین است. هر رابطه و نسبتی که با دیگران دارم نیز مانند نسبتِ شاگردی، استادی، دوستی یا همسری، همگی موقت هستند و از میان می‌روند. پیری یا جوانی، جنگ‌ها یا صلح‌ها، رابطه‌ها یا قطع رابطه‌ها ثابت نمی‌مانند، همه گذرا و نابودشدنی هستند. در نتیجه، اکنون که در جهان هستیم، هیچ‌چیز، حتی چیزهایی که در نظر ما مهم هستند، دوام ندارند، پس باید آماده باشیم. مانند وقتی که وارد حمام می‌شویم و آمادگیِ خیس‌شدن را داریم، در این جهان نیز باید برایِ بی‌ثباتی خودمان را آماده کنیم. به نظرِ او، ما در زندگی یازده سرمایه اصلی داریم که در چهار دسته قرار می‌گیرند: داشتن‌ها (ثروت)، نمودن‌ها (یعنی جلوه‌هایِ آدمی که عبارت هستند از شهرت، قدرت، احترام، آبرو و علمِ دانشگاهی)، کردن‌ها (گفتارهایِ ما و کردارهایِ ما)، و بودن‌ها (باورهایِ ما، احساساتِ ما، و خواسته‌هایِ ما) و اینها با هم تعامل دارند. برای نمونه، من با شهرت و قدرت خودم می‌توانم در ذهنِ شما اثر بگذارم یا با باورها و احساساتِ خودم می‌توانم جهان را به‌طورِ خاصی تجربه کنم. ما با این یازده سرمایه واردِ بازارِ جهان می‌شویم، دوستی، دشمنی، ارتباطات و حتی قطع ارتباطات ما بر پایه همین یازده سرمایه است و همه اینها آمده‌اند که بروند، ثابت نمی‌مانند. یکی از اثراتِ فهمِ بی‌ثباتی در زندگی کاهشِ دلبستگی است. اگر بدانیم این سرمایه‌ها ثابت نیستند به آنها دل نمی‌بندیم چون فرض در دلبستگی به چیزی این است که آن چیز باقی خواهد ماند. اگر به چیزی دل بستیم که قرار است برود از دست دادنِ آن زندگی ما را دچار فروپاشی می‌کند. چنین نگاهی به ما می‌آموزد که از دلبستگی به چیزهایِ موقتی دوری کنیم. ملکیان می‌گوید که اپیکتتوس هر وقت پسرش را می‌بوسید به خودش می‌گفت که ممکن است این آخرین بوسه باشد. پس هر دیداری با دیگران، به نوعی، درود و بدرود است.»

محمد صادقی در پایان گفت: «وقتی به کتاب «مرگ ایوان ایلیچ» فکر می‌کنم، فیلم «توت‌فرنگی‌های وحشی» ساخته‌یِ اینگمار برگمان را به یاد می‌آورم. در آغاز آن فیلم، ایزاک که پزشک و استادی مشهور است، شبی که قرار است از استکهلم راهی شهری شود تا دکترایِ افتخاری دریافت کند خواب هولناکی می‌بیند؛ او در خواب جنازه خودش را در تابوتی می‌بیند. ایزاک پیرمردی لج‌باز و متکبر و بداخلاق است. عروس‌اش که ماریانه نام دارد هم از او می‌خواهد که با او همسفر شود و در طول مسیر به ایزاک می‌گوید که تو بسیار خودخواه هستی، نسبت به دیگران هیچ توجهی نداری، همیشه و در همه حال فکر خودت هستی و همه‌یِ این خصوصیات را پشتِ نقابِ فروتنی مخفی می‌کنی، و باز به او می‌گوید که شاید در نوشته‌هایت مدعی انسان‌دوستی باشی ولی ما که از نزدیک تو را می‌شناسیم را نمی‌توانی گول بزنی! به ایزاک می‌گوید زمانی که من و پسرت دچار مشکلاتی بودیم نه فقط کمکی نکردی بلکه گفتی من را در جریان مشکلات‌تان نگذار، گفتی که من اهمیتی به ناراحتی‌های تو نمی‌دهم اگر خواستی می‌توانم یک روانپزشک برایت پیدا کنم! ایزاک در طول سفر با آدم‌های مختلفی از جمله چندین جوان پرشور و زوجی که مدام در حال دعوا با یکدیگر هستند هم مواجه می‌شود. ایزاک انسانی خشک و سرد است و با پسرش و آدم‌های دیگر ارتباط خوبی ندارد. او به تدریج درمی‌یابد که با وجود برخورداری از موقعیت علمی و اجتماعی، به خوبی زندگی نکرده و نتوانسته ارتباطی عمیق و انسانی با دیگران برقرار کند. ایزاک، نمونه بارز کسی است که برای برقرارماندن، به مطلوب‌های بیرونی و اجتماعی مانند مقام، حیثیت اجتماعی، شهرت، محبوبیت و علم آکادمیک رو کرده تا تسکین یابد. او بیرون را آباد کرده اما درون او آباد نیست. انسانی خودگزین است که به رنجِ دیگران اعتنایی ندارد و از گرمایِ عشق و نرمیِ شفقت تُهی است. همان‌طور که سیمون وی، فیلسوف و عارف فرانسوی می‌گوید «توجه یعنی عشق و عشق هم یعنی توجه» اما خودخواهیِ ایزاک، مجالی برای ایجاد ارتباطی سالم با دیگران و مجالی برای عشق‌ورزیدن باقی نگذاشته. با این حال، نوعی مواجهه با مرگ، و اندیشیدن درباره‌یِ گذشته، آرام آرام او را بیدار می‌کند. او درمی‌یابد که تنهایی‌اش برآمده از سردی و خودپرستی خودش است. به همین خاطر، کوشش می‌کند با ماریانه رفتار خوبی داشته باشد و این می‌تواند او را از انجمادِ روحی رهایی بخشد زیرا آخرین خوابی که می‌بیند لبخندی بر لب او می‌نشانَد که گویایِ آشتی او با خودش است.»

گفتنی است که در خاتمه‌یِ این نشست، دوره‌ی دبیریِ مهتاب فردین در گروه کتابخوانی انجمن فرهنگی افراز به پایان رسید و اعضای گروه به همین خاطر از تلاش‌های او قدردانی کردند.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2222269

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
9 + 1 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین