هنرهای کهن دست ایرانیان؛ به دنبال راهی برای زنده ماندن‌

ایران را سال‌هاست به نام هنرهایی می‌شناسند که از دل دست‌های هنرمندانش بیرون آمده؛ اما این روزها، به نظر می‌رسد آن هنرها آرام‌ آرام از خانه‌ها به موزه‌ها و ویترین مغازه‌ها پناه برده‌اند. برخی به کالایی لوکس و گران‌قیمت تبدیل شده‌اند که خرید آن فقط از عهده افراد معدودی برمی‌آید، برخی دیگر آن‌قدر بی‌ارزش شده‌اند که فروشنده‌ای برایشان نمانده است و انگار خیلی از آنها به جایی رسیده‌اند که باید به دنبال راهی برای زنده ماندن بگردند.

به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، نمی‌دانم شما چقدر با این هنرها «صنایع دستی» و محصولات آشنا هستید، اما برای اینکه هم خودمان بیشتر با آنها آشنا شویم و هم مخاطبان را با این دنیای رنگارنگ همراه کنیم، راهی بازار می‌شویم و به سراغ فروشگاه‌هایی می‌رویم که صنایع دستی عرضه می‌کنند.

بنابر روایت ایکنا، در روزهایی که نه می‌توان نام جنگ بر آن گذاشت و نه صلح، بسیاری حوصله گفت‌وگو ندارند. بعضی می‌گویند نظری نداریم، بعضی خود را صرفا فروشنده معرفی می‌کنند و می‌گویند اطلاعات تخصصی نداریم؛ خلاصه هر کس به دلیلی از پاسخ دادن طفره می‌رود؛ اما قرار نبود با چند پاسخ منفی از ادامه کار منصرف شوم. در نهایت به فروشگاه عبداللهیان می‌رسم؛ نامی شناخته‌شده که به‌ویژه در حوزه مس، برای خود اعتباری دست‌وپا کرده است. از جوانی که در فروشگاه حضور دارد می‌خواهم به مناسبت روز صنایع دستی گفت‌وگویی کوتاه داشته باشیم. او با اشاره به مردی که در گوشه مغازه نشسته، می‌گوید: «با آن آقا صحبت کنید.»

بازاری که چشم به راه مسافر خارجی مانده

مردی با تی‌شرتی طوسی‌ رنگ در گوشه فروشگاه نشسته است؛ مردی قدبلند که آرام و بی‌صدا نظاره‌گر رفت‌وآمد مشتری‌هاست. اولین سوالم درباره وضعیت بازار است؛ آیا مردم هنوز برای هنر دست پول خرج می‌کنند؟ آیا این ظروف زیبا جایی در سبد خرید خانواده‌ها دارند؟ پاسخ او، گره کوری را باز می‌کند که سرنخ آن هزاران کیلومتر دورتر است.

«ببینید، مشکل اول این است که توریستی نمی‌آید. بازار ما به دو گروه گره خورده بود: توریست‌های خارجی و ایرانی‌های خارج از کشور. ایرانی‌های مقیم خارج حتی بیشتر از ما خرید می‌کردند. قدیم‌ترها، مثلا هفت سال پیش، توریست زیاد می‌آمد و فروش ما هم عالی بود. اما الان حدود هفت سال است که از توریست خبری نیست».

این جمله کوتاه، سنگ بنای تمام ناگفته‌های بعدی اوست. وقتی خریدار اصلی غایب باشد، هنر ناچار است برای بقا، چهره عوض کند. او ادامه می‌دهد: «وقتی خریداری با آن قدرت خرید نیست، ما هم مجبور شدیم استراتژی‌مان را تغییر دهیم. دیگر کمتر گلدان‌های پرکار و ظروف تزئینی تولید می‌کنیم. الان بیشتر تمرکز ما روی ظروف مصرفی است؛ چیزهایی که مردم در آشپزخانه روزمره استفاده می‌کنند. قابلمه، ماهیتابه، سینی...».

حرف‌هایش واقعیتی تلخ را نشان می‌دهد. هنری که باید بر طاقچه‌ها و دیوارها بدرخشد، برای زنده ماندن به کنج آشپزخانه‌ها پناه برده است. نقش و نگارهای پیچیده و هنر قلم‌زنی، جای خود را به سطوح صاف و کاربردی داده‌اند. هنر، پوست انداخته تا در چرخه اقتصاد باقی بماند.

هنرهای کهن دست ایرانیان؛ به دنبال راهی برای زنده ماندن‌

استادکار پرورش یافته در میان‌ نسل جدید نداریم

این تغییر رویکرد، پیامدهای عمیق‌تری نیز داشته است: «ما مجبور شدیم تولیدات هنری و قلم‌کاری‌های سنگین را محدود کنیم. این کار باعث شد بسیاری از کارگاه‌هایمان جمع شوند. استادکارانی که «مهر اصالت» داشتند، هنرمندان به نامی که سال‌ها در این رشته استخوان خرد کرده بودند، کارگاه‌هایشان را بستند. از آن همه استاد، شاید بیست نفر هم باقی نمانده باشند».

او به کارگاه‌های خودشان اشاره می‌کند: «خودمان ۸۶ سازنده داریم که زیر نظر ما کار می‌کنند، اما فقط پنج نفر از آنها کارهای باکیفیت و هنری تولید می‌کنند. بقیه، همان ظروف مصرفی را می‌سازند». اینجاست که بحث به یکی از ریشه‌ای‌ترین مشکلات هنر در ایران می‌رسد: ارزش‌گذاری. «مردم عادی معمولا تفاوت میان یک اثر دست‌ساز هنری و یک محصول معمولی را به‌خوبی تشخیص نمی‌دهند. برای مثال، ظرف مسی‌ که با قلع سفیدکاری شده باشد، به دلیل ظاهر نقره‌ای و براقش گران‌تر و ارزشمندتر به نظر می‌رسد. در حالی که این ظاهر صرفا حاصل لایه‌ای از قلع است و بسیاری از مشتریان بیش از آنکه به جنس، کیفیت یا ارزش واقعی کار توجه کنند، مجذوب همین جلوه ظاهری می‌شوند».

این عدم آگاهی عمومی، به همراه فشارهای اقتصادی، باعث شده تا هنرمندان نیز انگیزه خود را از دست بدهند. او با حسرتی عمیق می‌گوید: «الان دیگر تولید جنس جدید هنری صرفه ندارد. اگر بخواهم اجناس آنتیک و قدیمی را جمع‌آوری کنم و بفروشم، برایم ارزان‌تر از تولید یک کار جدید تمام می‌شود. این عجیب نیست؟».

این زنجیره مشکلات به نسل جدید هم رسیده است. آیا جوانان علاقه‌ای به یادگیری این هنرهای سخت و زمان‌بر دارند؟ پاسخ، نگران‌کننده است. «استادکار جوان خیلی کم داریم. خیلی کم. قلم‌زنی که تقریبا هیچ. جوانی که امروز وارد این کار می‌شود، با اولین ضربه چکشی که به دستش بخورد، فردا دیگر سر کار نمی‌آید. کار سخت و طاقت‌فرسایی است».

هنرهای کهن دست ایرانیان؛ به دنبال راهی برای زنده ماندن‌

افغانستان در قلم‌کاری بسیار قوی است

او به جایگزین‌هایی اشاره می‌کند که آنها هم دیگر نیستند: «قبلا کارگران افغانستانی در این زمینه خیلی قوی بودند. بچه‌های کاری و هنرمندی بودند و حرف اول را می‌زدند. اما از وقتی طالبان آمده، دیگر اجازه نمی‌دهند بیایند و ما آن نیروی کار ماهر را هم از دست داده‌ایم. البته در قلم‌کاری افغانستان نسبت به ایران بهتر است اما جهانی نشده‌اند».

اینجاست که به یک دلسردی عمیق در کلام او می‌رسم: «وقتی منِ جوان بعد از ۱۲-۱۳ سال زحمت و تولید و چکش زدن، می‌بینم از لحاظ مالی از کسی که هیچ هنری ندارد عقب‌تر هستم، دلسرد می‌شوم. این سیستم تو را اذیت می‌کند و انگیزه‌ات را برای خلق هنر از بین می‌برد. این حس بی‌ارزش بودن، کشنده است».

برای هنر نمی‌شود قیمتی گذاشت 

بحث به بازارهای معروف صنایع دستی مانند تجریش و خیابان ویلا کشیده می‌شود. او معتقد است که حتی آنجا هم دیگر خبری از تنوع و اصالت نیست: «تجریش قلب بازار است. هرکس از خارج بیاید، هر پولداری از لواسان و شمال شهر، یک سر به آنجا می‌زند. اما وقتی نگاه می‌کنی، می‌بینی همه مغازه‌ها کپی از هم هستند. همه فیروزه‌کاری اصفهان را می‌فروشند. کسی کار زنجان یا کرمان را ندارد. اینها هنرهای تخصصی هستند که هرکسی نمی‌تواند بفروشد».

او به سرنوشت تلخ یکی دیگر از صنایع دستی اشاره می‌کند: «من قبلا «حصیر» می‌فروختم. حصیر جنوب، یک هنر بی‌نظیر که با چه زحمتی توسط مردمان بلوچ بافته می‌شود. آن زمان که می‌فروختم، خیلی هم طرفدار داشت. اما الان نابود شده. چرا؟ چون حصیر قیمت پایینی دارد. یک تکه حصیر بزرگ نهایتا ۴۰۰ هزار تومان قیمت دارد. شما در مغازه‌ای که اجاره‌اش ماهی زیر ۵۰۰ یا ۶۰۰ میلیون تومان نیست، نمی‌توانی حصیر بفروشی. باید جنسی در ویترین بگذاری که حداقل ۱۰ میلیون تومان قیمت داشته باشد تا بتوانی اجاره را دربیاوری».

حتی اصالت‌ها هم در حال رنگ باختن هستند. با پوزخندی تلخ می‌گوید: «همین چاقوی زنجان که این همه معروف است. الان اکثر تیغه‌هایش از چین می‌آید و اینجا فقط دسته به آن وصل می‌کنند».

در میان تمام این صحبت‌های اقتصادی، به یک تعریف عمیق از هنر می‌رسیم. «بزرگترین مشکل این است که مردم برای هنر ارزش قائل نیستند. طرف وقتی یک تابلو را می‌بیند، حساب می‌کند که بومش چقدر شده و رنگش چقدر. اصلا به هنری که در آن تزریق شده فکر نمی‌کند. هنر داستان دیگری دارد. هنر یعنی شما یک چیز جدید بیاوری، یک حس منتقل کنی. شما به یک تابلو نگاه می‌کنی حالت خوب می‌شود، به یکی دیگر نگاه می‌کنی حالت بد می‌شود. این حس، قابل قیمت‌گذاری نیست».

هنرهای کهن دست ایرانیان؛ به دنبال راهی برای زنده ماندن‌

ترمه، پارچه‌ای که از تن به طاقچه تبعید شد

از هیاهوی فلز و چکش که دل می‌کنم، چند قدم آن‌طرف‌تر، انگار وارد دنیای دیگری می‌شوم. فروشگاه «ترمه رضایی». اینجا دیگر خبری از بوی تند فلز نیست. فضا را عطر پارچه‌هایی پر کرده که روی هم تلمبار شده‌اند. نقش‌های «بته‌جقه» از روی رومیزی‌ها و بقچه‌ها نگاهم می‌کنند. انگار هر کدامشان قصه‌ای قدیمی برای گفتن دارند.

مردی پشت پیشخوان نشسته که خودش را تهرانی معرفی می‌کند. برعکس بسیاری که از گفت‌وگو فراری بودند، او با حوصله به سوالاتم گوش می‌دهد. از بازار می‌پرسم. از اینکه آیا هنوز کسی برای این پارچه‌های گران‌بها پول خرج می‌کند یا نه. جوابی که می‌دهد، یک راست می‌رود سر اصل مطلب.

«ببینید، ترمه مثل قابلمه نیست که هر روز لازمش داشته باشی. یک کالای مصرفی نیست. شما یک رومیزی می‌خری برای خانه‌ات، دیگر تا چند سال نیازی به خرید دوباره نداری. مگر اینکه دکور خانه‌ات را عوض کنی یا مثلا اشتباهی بیندازی‌اش توی ماشین لباسشویی و خراب شود. روی همه محصولاتمان تگ نگهداری داریم. اگر همان کارها را انجام بدهی، این پارچه برایت عمر می‌کند».

حرف‌هایش ساده و منطقی است. ترمه یک خرید برای یک عمر است، نه یک هوس زودگذر. این ویژگی، در روزگاری که همه چیز زود به زود عوض می‌شود، هم نقطه قوت است و هم نقطه ضعف. می‌پرسم پس مشتری اصلی شما کیست؟

حرف‌هایش را با طنزی تلخ در هم می‌آمیزد: «مشتری اصلی ما توریست است که دیگر خیلی زیاد به ما سر نمی‌زنند!» سکوت می‌کند و ادامه می‌دهد: «الان ترمه یک جنس لوکس و لاکچری است. اولویت مردم که نیست. شما خودت را بگذار جای یک خانواده. وقتی درگیر هزار جور مشکل و تورم هستند، به فکر خرید رومیزی چند میلیونی می‌افتند؟».

انگار این پارچه‌ی فاخر، این ملکه‌ پارچه‌های ایرانی، از تن درباریان و اشراف تبعید شده و حالا کنج خانه‌ها، روی میزهای عسلی و ناهارخوری روزگار می‌گذراند. تهرانی هم همین را می‌گوید: «قدیم‌ها که اینطور نبود. ترمه لباس بود. لباس اشراف و درباری‌ها. اصلا طبقه اجتماعی آدم‌ها از روی لباسی که می‌پوشیدند معلوم می‌شد. الان دیگر آن کاربرد از بین رفته. سعی کردیم دوباره آن را وارد لباس کنیم، اما نشد. فروش نداشت. الان ۹۹ درصد فروش ما همین رومیزی و تزئینات خانه است».

هنرهای کهن دست ایرانیان؛ به دنبال راهی برای زنده ماندن‌

استفاده از ترمه در هنرهای دیگر

شنیدن اسم سریال «جیران» و نقشی که ترمه‌هایشان در آن داشته، انگار بارقه‌ امیدی در کلامش روشن می‌کند: «البته گاهی هم پیش می‌آید. مثلا برای پروژه‌های سینمایی یا تئاتر از ما خرید می‌کنند. تقریبا تمام لباس‌های سریال جیران پارچه‌اش از ما بود. یا گروه‌های موسیقی سنتی برای کنسرت‌هایشان می‌آیند. حتی گاهی، خیلی به ندرت، شاید سالی پنج شش بار، کسی برای لباس شخصی و یک مراسم خاص ترمه می‌خرد. ولی این موارد خیلی کم است».

قیمت‌ها هم داستان خودشان را دارند. یک رومیزی ساده از حدود سه میلیون تومان شروع می‌شود و به ۹ میلیون تومان هم می‌رسد. اما وقتی هنر دست «سرمه‌دوزی» روی ابریشم می‌نشیند، قیمت‌ها پرواز می‌کنند. از ۱۶-۱۷ میلیون تومان تا ۳۵ و ۴۰ میلیون تومان.

از مغازه که بیرون می‌آیم، طرح‌های بته‌جقه هنوز جلوی چشمم می‌رقصند. این پارچه، حالا یک کالای لوکس و تزئینی است؛ خاطره‌ای زیبا از گذشته که برای خریدنش باید جیب پری داشت و دغدغه‌ای جز زیبایی نداشت.

درخشش فیروزه در بازار خاکستری

از دنیای آرام و ابریشمی ترمه که بیرون می‌آیم، چند قدم آن‌طرف‌تر چشمم به درخششی آبی‌ رنگ می‌افتد که زیر نور مغازه برق می‌زند. اینجا فروشگاه «آقاجانی» است؛ یک برند در دنیای فیروزه‌کوبی. برعکس دو مغازه قبلی، اینجا پر از رفت و آمد است. مرد جوانی که مشخص است فروشنده است، حسابی سرش شلوغ است و مدام در حال راهنمایی کردن مشتری‌هاست. انگار وارد دنیای دیگری شده‌ام. منتظر می‌مانم تا سرش کمی خلوت شود. جلو می‌روم و داستان گزارش روز صنایع دستی را برایش تعریف می‌کنم. انتظار دارم او هم از کسادی بازار و نبود توریست گلایه کند، برای همین سوالم را اینطور شروع می‌کنم: «می‌خواستیم گزارشی بنویسیم از وضعیتی که همه می‌گویند رو به افول است…»

حرفم را قطع می‌کند و جوابی می‌دهد که تمام معادلاتم را به هم می‌ریزد: «نه آقا، چه کسی می‌گوید بازار بد است؟ فروش ما بسیار خوب است.» با تعجب نگاهش می‌کنم. این اولین «نه» محکمی است که در تمام این چند ساعت شنیده‌ام.

او با اشاره به ظروف گران‌بهای فیروزه‌کوب ادامه می‌دهد: «مشتری برای همه نوع کاری وجود دارد. چه ظروف کاربردی، چه کارهای قلم‌زنی شده و چه آثار صرفا تزئینی. مشتری می‌آید و همین ظروف گران‌قیمت فیروزه‌کوب را برای دکوراسیون منزلش انتخاب می‌کند و می‌برد». انگار اینجا قوانین بازار تفاوت می‌کند. برای اینکه دستم پر باشد، از رنج قیمت‌ها می‌پرسم. جوابی که می‌دهد، هم حرفه‌ای است و هم کمی از سر بازکن: «قیمت‌ها روی محصولات خورده است. با اصفهان هم فرقی ندارد و  شما اسم برند ما را گوگل کنی، قیمت‌ها دستتان می‌آید».

ذهنم را سریع جمع و جور می‌کنم تا از این فرصت کوتاه، بیشترین اطلاعات را بیرون بکشم. چشمم به چند جعبه خاتم‌کاری زیبا می‌افتد و درباره منشأ آن‌ها می‌پرسم. «هم آثار اصفهان را داریم و هم شیراز» می‌گویم: «مگر خاتم شیراز شهرت بیشتری ندارد؟» پاسخ می‌دهد: «چرا، اما این روزها تولیدات شیراز بسیار کمتر به بازار عرضه می‌شود».

هنرهای کهن دست ایرانیان؛ به دنبال راهی برای زنده ماندن‌

قیمت گلیم را باید در جنس الیاف جست‌وجو کرد

نگاهم به چند گلیم خوش‌رنگ و نقش که در پایین پیشخوان چیده شده‌اند جلب می‌شود. درباره آن‌ها می‌پرسم. جواب می‌دهد که این گلیم‌ها از سیرجان آمده‌اند. می‌پرسم کدام‌ یک در میان مشتریان طرفداران بیشتری دارد. مرد جوان برای اولین بار اندکی مکث می‌کند؛ گویی می‌خواهد به نکته‌ای کمتر گفته‌ شده اشاره کند. سپس به یکی از گلیم‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید: «این نمونه تقریبا سه برابر گران‌تر از بقیه است».

علت این اختلاف قیمت را جویا می‌شوم. در نگاه اول، تفاوت چشمگیری در طرح و نقش آن‌ها به چشم نمی‌آید. پاسخ می‌دهد: «جنس الیافشان متفاوت است. بعضی با پشم بافته شده‌اند و بعضی با ابریشم» همین توضیح کوتاه کافی است تا تصویر ساده‌ای که از گلیم‌بافی سنتی در ذهن داشتم، پیچیده‌تر شود. هنوز به تفاوت میان پشم و کرک و تاثیر آن بر ارزش و قیمت گلیم فکر می‌کردم که مرد جوان، در پاسخ به مشتری دیگری که او را صدا می‌زند، گفت‌وگو را ناتمام می‌گذارد. از او تشکر می‌کنم و اجازه می‌گیرم عکسی از ویترین مغازه ثبت کنم.

هنرهای کهن دست ایرانیان؛ به دنبال راهی برای زنده ماندن‌

وقتی از مغازه بیرون می‌آیم، ذهنم درگیر تناقض‌هایی است که در طول این گشت‌وگذار با آن‌ها روبه‌رو شده‌ام. در جایی دیگر، مس با پناه بردن به عرصه کاربردهای روزمره راه بقای خود را یافته بود؛ کمی آن‌سوتر، ترمه بیش از هر چیز به کالایی لوکس و ویترینی شباهت داشت و اینجا نیز گلیم‌های دست‌باف، با تفاوت‌هایی پنهان در جنس الیاف، ارزش‌گذاری می‌شدند.

شاید روایت صنایع دستی ایران، روایت افولی یکدست و فراگیر نباشد و روایت تلاش برای بقا باشد. روایت هنرهایی که هر یک به شیوه‌ای متفاوت می‌کوشند جای خود را در جهان امروز حفظ کنند: یکی با حفظ کارکرد، دیگری با اتکا به اعتبار نام و پیشینه، و سومی با ظرافت‌ها و تمایزهایی که در تار و پود خود پنهان دارد.

کد مطلب 2231786

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 2 =

آخرین اخبار