هبوط از آسمان ایدئولوژی به واقعیت زمین ؛ روایت زلزله‌ای که سقف‌هایمان را ربود / خلق جدید سیاست از دل دوستی، و تحقق سیاست غیرحاکمانه

اگر جهان فقط از رهگذرِ گفت‌وگوی منظرهای متکثر آشکار می‌شود، آنگاه آرزوی آن نقطه‌ی نگاهِ ناکجا- آن نقشه‌ی کاملِ واقعیت که ایدئولوژی وعده‌اش را می‌داد- نه‌تنها یک خطای معرفتی، که یک فاجعه‌ی سیاسی است. زیرا برای تحقق‌یافتن‌اش باید کثرتِ منظرها را خاموش کند؛ باید گفت‌وگو را تعطیل کند؛ باید همه‌ی غارهای جداگانه را در یک تاریکیِ واحد فرو ببرد و نام‌اش را روشنایی بگذارد. و این، فشرده‌ترین صورت‌بندیِ همان چیزی است که قرن بیستم بر سرِ انسان آورد.

گروه اندیشه: دکتر جواد حیدری عضوهیات علمی دانشگاه، در مقاله ای که در سایت مشق نو منتشر کرده، به آخرین کتاب دکتر محمدجواد غلامرضا کاشی به نام «سیاستی دیگر: خلق جهان مشترک ایرانی» پرداخته است. حیدری در مقاله اش تلاش می کند که خوانشی رادیکال و تبارشناسانه از اثر جدید دکتر کاشی ارائه دهد، کتابی که سیاست را از اسارت واژگان سنتیِ قدرت، حاکمیت و ایدئولوژی رها کرده و آن را به عنوان پاسخی به یک اضطراب وجودی کهن بازتعریف می‌کند: اضطراب بی‌خانمانی انسان در جهانی بدون سقف. حیدری با خلق استعاره‌ی تکان‌دهنده‌ی «مردمانی پس از زلزله»، وضعیت امروز جامعه را تصویر می‌کند؛ دورانی که در آن سایه‌ی سنگین ایدئولوژی‌های پرشکوه قرن بیستمی فروریخته و انسان‌ها را در فضای باز و بی‌تکیه‌گاه رها کرده است. حیدری با نقد هوشمندانه‌ی دو واکنش سنتی—یعنی نوستالژی بازگشت به «خانه‌ی پدری» بیان می‌کند که این خانه‌ها دیگر وجود خارجی ندارند. حیدری تاکید می کند که کاشی با چرخشی ساختارشکنانه، جهت نگاه ما را از گذشته به آینده برمی‌گرداند: خانه دیگر موضوعی مربوط به دیروز نیست، بلکه پروژه‌ای متعلق به فرداست؛ امری که باید از نو «ساخته و تاسیس» شود، نه آنکه به آن «بازگشت». از نظر حیدری کتاب با میانجی‌گری هانا آرنت و احیای مفهوم یونانیِ «دوکسا» (منظر شخص اول)، نشان می‌دهد که حقیقت تنها از تلاقی و گفت‌وگوی منظرهای متکث انسانی متولد می‌شود و ادعای ایدئولوژی‌ها برای دیدن جهان از «منظر ناکجا»، یک فاجعه‌ی سیاسی است. نویسنده با عبور از ترس هابزی (خوف از مرگ فیزیکی) و ارتقای آن به اضطراب هایدگری (ترس از بی‌معنایی)، راه نجات را نه در اقتدار سرکوبگرِ یک «لویاتانِ رو به زوال»، بلکه در بازکشف «جهان‌های مشترک اولیه» یعنی عشق، دوستی و مسئولیت اخلاقی می‌داند. بیماری جامعه‌ی ما وارونگی این نظم است؛ جایی که امور ثانویه (دین و سیاستِ رسمی) امور اولیه را بلعیده‌اند. در نهایت، کتاب با صورت‌بندی «سیاستِ غیرحاکمانه» و پناه بردن به «خِرَدِ موقعیتی»، مخاطب را از توهم معجزه‌های یک‌شبه یا سقوط در سیاه‌چاله‌ی یأس بازمی‌دارد و دعوت می‌کند تا خانه‌ی مشترک را، صبورانه و از پایین، با همین خشت‌های پراکنده‌ی به‌جامانده از آوار بنا کند. این مقاله را در ادامه می خوانید: 

****

یک

یک پرسش ساده را در نظر بگیرید؛ پرسشی چنان ابتدایی که فلسفه‌ی سیاسی معمولاً از کنارش می‌گذرد تا به مسائل «جدی‌تر» برسد: در جهان بودن، یعنی چه؟ و خانه داشتن در جهان، چه حسی است؟ ما عادت کرده‌ایم سیاست را با واژگانِ قدرت، حاکمیت، انتخابات و ایدئولوژی بفهمیم. اما اگر سیاست، پیش از همه‌ی این‌ها، پاسخی باشد به اضطرابی بسیار کهن‌تر چه؟- اضطرابِ بی‌پناهی انسان در جهانی که دیگر سقفی بالای سرش ندارد. کتابِ دکتر کاشی دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌کند، و همین انتخابِ نقطه‌ی عزیمت است که آن را از انبوه نوشته‌های سیاسیِ این سال‌ها متمایز می‌سازد.

کاشی تصویری به‌دست می‌دهد که از یاد نمی‌رود: مردمانی پس از یک زلزله‌ی عظیم. خانه‌ها ویران شده‌اند و آن‌ها که جان به در برده‌اند، در کوچه‌ها و خیابان‌ها سرگردان‌اند. هیچ تکیه‌گاهی نمانده است. این، تشخیصِ او از وضعِ ماست؛ وضعی که نامش را «بی‌خانمانی» می‌گذارد. ما در دورانی زندگی می‌کنیم که سایه‌ی سنگینِ ایدئولوژی‌های بزرگ- آن وعده‌های پرشکوهِ قرن بیستمی-  از سرِ شهر برداشته شده است. روزگاری این ایدئولوژی‌ها کارکردی پنهان داشتند: به انسانِ آواره‌ی مدرن خانه‌ای می‌دادند، حسِ تعلق می‌بخشیدند، ترسِ وجودی‌اش را تسکین می‌دادند. اما اکنون فرو ریخته‌اند و ما، مانند بازماندگانِ آن زلزله، در فضای باز ایستاده‌ایم.

آنچه کاشی در اینجا انجام می‌دهد، در ظاهر ساده اما در عمق رادیکال است. او نشان می‌دهد که در برابر این بی‌خانمانی، دو واکنشِ آشنا وجود دارد و هر دو، در بنیاد، یک چیزند: حسرتِ بازگشت. یکی می‌گوید به شکوهِ ایرانِ باستان بازگردیم، دیگری به صفای صدرِ اسلام. کاشی با ظرافتی که آدمی را به یاد تبارشناسیِ فکری خاص او می‌اندازد، نشان می‌دهد که این دو رقیبِ سرسخت، در حقیقت هم‌خانواده‌اند: هر دو به استعاره‌ی «بازگشت به خانه‌ی پدری» چنگ زده‌اند؛ خانه‌ای که- و این جمله‌ی کلیدی کتاب است- دیگر وجود ندارد. ما به‌نحوی دردناک پذیرفته‌ایم که خانه‌ای نیست که به آن بازگردیم. و اینجاست که نویسنده استعاره‌ی خود را می‌نشاند: به جای بازگشت به خانه، احداثِ خانه. خانه دیگر موضوعی مربوط به دیروز نیست، مربوط به فرداست. این جابه‌جاییِ به‌ظاهر کوچک، تمام جهتِ نگاهِ ما را برمی‌گرداند: از نوستالژی به سوی ساختن، از سوگواری به سوی کار.

دو

اینجا می‌خواهم صریح باشم؛ زیرا معتقدم در داوری درباره‌ی یک اثر فکری، صراحت بهتر از تعارف است. اهمیتِ کارِ کاشی در پاسخِ تازه‌ای نیست که می‌دهد- او شعار نمی‌دهد و نسخه نمی‌پیچد- بلکه در جابه‌جاییِ پرسش است. کارِ متفکران راستین همین است: نه آنکه به پرسش‌های کهنه پاسخِ نو بدهند، بلکه نشان‌مان دهند که اساساً پرسش را اشتباه طرح کرده‌ایم. و اینجا به نکته‌ای می‌رسم که برای من، که سال‌هاست از منظر تامس نیگل به مسئله‌ی «منظرِ شخص اول» می‌اندیشم، عمیقاً آشناست.

بزرگ‌ترین خطای ایدئولوژی‌ها این بود که می‌خواستند حقیقت را از یک «منظر ناکجا» ببینند؛ از فرازِ سرِ همه‌ی ما، از جایی بیرونِ تجربه‌ی زیسته‌ی هیچ انسانِ مشخصی. آن‌ها مدّعی بودند نقشه‌ی کاملِ واقعیت را در اختیار دارند و کافی است ما چشم بر تجربه‌ی محدود و جزئیِ خود ببندیم و خود را به آن نقشه بسپاریم. این همان وسوسه‌ای است که من سال‌ها کوشیده‌ام با ترجمه‌ی آثار نیگل در فلسفه نشان‌اش دهم: تصور اینکه می‌توان جهان را از منظری دید که منظرِ هیچ‌کس نیست.

دقیقاً همین‌جاست که کارِ کاشی، بی‌آنکه نامی از این مباحث ببرد، به سبک خاص خود به یکی از عمیق‌ترین مناقشاتِ فلسفه‌ی معاصر پهلو می‌زند. زیرا او، به‌میانجیِ هانا آرنت، چیزی را به ما یادآوری می‌کند که ساده اما زلزله‌افکن است: جهان همواره بر کسی پدیدار می‌شود. آرنت واژه‌ی یونانیِ کهنی را احیا می‌کند- دُوکسا (doxa)- که معمولاً آن را به تحقیر «ظنّ» یا «گمان» ترجمه کرده‌اند، در برابرِ معرفتِ یقینی. اما در روایتِ آرنت، که کاشی با ظرافت آن را به متنِ کتاب می‌آورد، دوکسا «نه یک وهمِ ذهنی است و نه یک تحریفِ خودسرانه، بلکه برعکس، چیزی است که حقیقت همواره با آن همبسته است.»

هر یک از ما در غارِ تجربه‌ی خویش ایستاده‌ایم و جهان به شیوه‌ای که فقط از همان زاویه ممکن است، خود را بر ما آشکار می‌کند. تجربه‌ی منحصربه‌فردِ من به بیان نمی‌آید و به‌درستی بر دیگران پدیدار نمی‌شود، مگر آنکه با دیگری و این، آن نکته‌ای است که می‌خواستم به آن برسم. اگر جهان فقط از رهگذرِ گفت‌وگوی منظرهای متکثر آشکار می‌شود، آنگاه آرزوی آن نقطه‌ی نگاهِ ناکجا- آن نقشه‌ی کاملِ واقعیت که ایدئولوژی وعده‌اش را می‌داد- نه‌تنها یک خطای معرفتی، که یک فاجعه‌ی سیاسی است. زیرا برای تحقق‌یافتن‌اش باید کثرتِ منظرها را خاموش کند؛ باید گفت‌وگو را تعطیل کند؛ باید همه‌ی غارهای جداگانه را در یک تاریکیِ واحد فرو ببرد و نام‌اش را روشنایی بگذارد. و این، فشرده‌ترین صورت‌بندیِ همان چیزی است که قرن بیستم بر سرِ انسان آورد.

پس وقتی کاشی می‌گوید خانه را باید ساخت و نه آنکه به آن بازگشت، حرفی بسیار دقیق‌تر از یک توصیه‌ی اخلاقیِ خوش‌بینانه می‌زند. او دارد می‌گوید خانه‌ی مشترک چیزی نیست که جایی- در گذشته یا در ذهنِ یک ایدئولوگ- از پیش موجود باشد و ما فقط باید کشف‌اش کنیم یا به آن برگردیم. خانه‌ی مشترک تنها از تلاقیِ منظرهای ماست که پدید می‌آید؛ در همان لحظه‌ای که من از غارِ خود بیرون می‌آیم و با تو سخن می‌گویم، خشتِ نخستِ آن خانه گذاشته می‌شود. خانه، محصولِ گفت‌وگوست، نه پیش‌فرضِ آن.

سه

اما بیایید لحظه‌ای از این بلندی پایین بیاییم و بپرسیم: اساساً چرا انسان دست به ساختنِ خانه‌ی مشترک می‌زند؟ انگیزه‌ی این کارِ پرزحمت چیست؟ کاشی، در فصلِ نظریِ کتاب، پاسخی می‌دهد که در نگاهِ نخست تیره و حتی تلخ می‌نماید: ترس. و اینجا یکی از زیباترین حرکت‌های فکریِ کتاب رخ می‌دهد که شایسته است با حوصله دنبال‌اش کنیم.

نقطه‌ی شروع، تامس هابز است؛ همان فیلسوفِ بزرگِ قرنِ هفدهم که سیاستِ مدرن را بر بنیادِ ترس بنا کرد. در روایتِ هابز، انسان‌ها در «وضعِ طبیعی» چنان از مرگِ خشونت‌بار به‌دستِ یکدیگر هراسان‌اند که حاضر می‌شوند آزادیِ خود را به یک قدرتِ مطلق- لویاتان- بسپارند تا در ازای‌اش امنیت بستانند. ترس، اینجا، موتورِ محرکِ تأسیسِ دولت است. تا اینجا، چیزِ تازه‌ای نیست؛ هر دانشجوی علوم سیاسی این روایت را می‌داند.

اما کارِ ظریفِ کاشی این است که ترسِ هابزی را از سطحِ «ترس از کشته‌شدن» به لایه‌ای ژرف‌تر می‌برد. ترسِ حقیقیِ انسانِ امروز، صرفاً ترس از مرگِ فیزیکی نیست؛ ترس از بی‌معنایی است، ترس از آن مغاکی که وقتی همه‌ی سقف‌ها فرو می‌ریزند دهان می‌گشاید، ترسِ وجودی از پرتاب‌شدن در جهانی بی‌سامان و بیگانه. این، دیگر ترسِ هابزی نیست؛ این ترسی است که رنگ‌وبوی هایدگری دارد- اضطرابِ آن موجودی که می‌داند پرتابِ‌شده در جهان است و باید با این پرتاب‌شدگی کاری کند.

و حالا به ظرافتِ مطلب توجه کنید. هابز از دلِ ترس، لویاتان را بیرون کشید؛ یعنی راهِ حل را در یک قدرتِ متمرکزِ از-بالا جست. اما کاشی از دلِ همان ترس، چیزِ کاملاً دیگری بیرون می‌کشد. او می‌پرسد: راستی، چه چیزی است که ما را در برابرِ این ترسِ بنیادین واقعاً حفظ می‌کند؟ آیا حقیقتاً آن لویاتان، آن دولتِ مقتدر، آن دستگاهِ حاکمیت است که ما را از مغاکِ بی‌معنایی نجات می‌دهد؟ یا چیزی بسیار نزدیک‌تر، بسیار گرم‌تر، بسیار روزمره‌تر؟

چهار

اینجا کتاب به قلبِ تپنده‌ی خود می‌رسد، و من به‌عنوان کسی که سال‌ها درباره‌ی این اندیشیده‌ام که چه چیزی به یک زندگی معنا می‌بخشد، باید بگویم این بخش از کارِ کاشی را عمیقاً درست و گیرا می‌یابم. او مفهومی را پیش می‌کشد که نام‌اش را «جهان‌های مشترکِ اولیه» می‌گذارد. این‌ها آن بنیادهای پیشینی‌اند که پیش از هر دولت و هر قانون و هر ایدئولوژی، بافتِ جامعه را در برابرِ فروپاشی حفظ می‌کنند. و فهرستِ آن‌ها، در سادگیِ خود، تکان‌دهنده است: عشق، دوستی، مسئولیتِ اخلاقی، و ایمانِ بی‌واسطه.

به جسارتِ این حرکت دقت کنید. سنتِ مسلطِ فلسفه‌ی سیاسی، از ماکیاوللی و هابز به این سو، عشق و دوستی و عاطفه را از قلمروِ «جدّیِ» سیاست بیرون رانده بود. سیاست، در این روایتِ مردانه و سرد، عرصه‌ی قدرت بود و منفعت و محاسبه؛ جایی که گفته می‌شد «انسان گرگِ انسان است». احساسات را باید به حوزه‌ی خصوصی، به اتاقِ خواب و آشپزخانه، تبعید می‌کردند. کاشی این مرزبندی را به‌هم می‌ریزد. او می‌گوید عشق و دوستی نه ضدِ سیاست، بلکه بنیادِ راستینِ آنند. هیچ جبهه‌ای، هیچ ائتلافی، هیچ جامعه‌ای بدونِ نخِ نامرئیِ دوستی میانِ اعضای‌اش دوام نمی‌آورد. آن لویاتانِ هابزی هم، اگر در درون‌اش ذره‌ای اعتماد و پیوندِ انسانی نباشد، پوسته‌ای است تهی که با نخستین تندباد فرو می‌ریزد.

بگذارید روی دوستی درنگ کنم، چون گمان می‌کنم کاشی اینجا به چیزی اصیل دست یافته است. عشق، به تعبیری، استثناست؛ همه آن شعله‌ی سوزان را تجربه نمی‌کنند. اما دوستی فراگیرتر و روزمره‌تر است. ارسطو بی‌جهت نبود که فیلیا (دوستی مدنی) را شرطِ بقای پولیس می‌دانست. دوستی، آن قلمرویی است که در آن دو انسان بی‌آنکه یکی بر دیگری حکم براند، در برابریِ کامل می‌ایستند و جهان را با هم قسمت می‌کنند. و آیا این، خودِ مدلِ کوچک‌شده‌ی آن چیزی نیست که سیاستِ راستین باید باشد؟ آیا جمهوری، در ناب‌ترین معنای‌اش، چیزی جز دوستیِ شهروندان نیست؟

در برابرِ این نگاه، کاشی به‌درستی به سنتی اشاره می‌کند که دوستیِ بشری را همواره به دیده‌ی تردید نگریسته است- سنتی که می‌گوید عشقِ راستین فقط عشق به امرِ متعالی است و محبتِ میانِ آدمیان، اگر مقدمه‌ی آن عشقِ برتر نباشد، آلوده به گناه و غفلت است. این نگاه، خواه در جامه‌ی دینی و خواه در جامه‌ی ایدئولوژیک، همان کاری را می‌کند که خطرناک است: پیوندهای گرمِ زمینیِ میانِ انسان‌ها را در پای یک آرمانِ آسمانی یا انتزاعی قربانی می‌کند.

پنج

و این ما را به آنچه مهم‌ترین بصیرتِ سیاسیِ کتاب می‌دانم می‌رساند. کاشی در کنارِ آن «جهان‌های مشترکِ اولیه»، از «جهان‌های مشترکِ ثانویه» سخن می‌گوید: و این دو، دین و سیاست‌اند. توجه کنید که او دین و سیاست را نفی نمی‌کند؛ نمی‌گوید بد یا زائدند. می‌گوید آن‌ها ثانویه‌اند- یعنی باید بر بنیادِ آن جهان‌های اولیه (عشق، دوستی، اخلاق) سوار شوند و در خدمتِ آن‌ها باشند.

فاجعه آنگاه آغاز می‌شود که این ترتیب وارونه شود؛ آنگاه که امرِ ثانویه ادعا کند که اولیه است. دین، آنگاه که تاب نمی‌آورد در مرتبه‌ی دومِ خود بنشیند و می‌خواهد خود را سرچشمه‌ی همه‌چیز بداند- تا آنجا که اعلام کند محبت به همسر و فرزند و دوست فقط در صورتی رواست که از مجرای محبت به امرِ قدسی بگذرد- همان لحظه است که جهانِ اولیه را می‌بلعد. سیاست نیز، آنگاه که ایدئولوژی همبستگیِ حزبی و جناحی را جایگزینِ دوستیِ طبیعیِ انسان‌ها می‌کند و از آدمی می‌خواهد رفیقِ دیرین‌اش را به‌خاطرِ اختلافِ عقیدتی ترک کند، همان اشتباه را مرتکب می‌شود. این، تشخیصِ بنیادینِ کتاب درباره‌ی بیماریِ ماست: در جامعه‌ی ما، امورِ ثانویه امورِ اولیه را بلعیده‌اند. ما عشق و دوستی و اعتمادمان را در پای دین و سیاست قربانی کرده‌ایم، حال‌آنکه قرار بود دین و سیاست خادمِ عشق و دوستی و اعتماد باشند.

وقتی این جمله را می‌نویسم، به سنگینیِ آن در زندگیِ روزمره‌ی هر یک از ما فکر می‌کنم. کیست که سفره‌ی خانوادگی‌اش بر سرِ یک مشاجره‌ی سیاسی به‌هم نخورده باشد؟ کدام دوستیِ دیرین است که زیرِ فشارِ صف‌بندی‌های عقیدتی ترک برنداشته باشد؟ کاشی نامِ این درد را به ما می‌گوید، و همین نامیدن، خود نیمی از درمان است.

هبوط از آسمان ایدئولوژی به واقعیت زمین ؛ روایت زلزله‌ای که سقف‌هایمان را ربود / خلق جدید سیاست از دل دوستی، و تحقق سیاست غیرحاکمانه

شش

از اینجا، کتاب به نتیجه‌ی عملیِ خود می‌رسد، و من گمان می‌کنم اینجاست که برای خوانندگان- همان کسی که این سطرها را می‌خواند و شاید هرگز نامِ هایدگر و آرنت به گوش‌اش نخورده- پیامِ کتاب ملموس‌ترین صورتِ خود را می‌یابد. کاشی دو گونه سیاست را در برابرِ هم می‌نهد: سیاستِ حاکمانه و سیاستِ غیرحاکمانه.

سیاستِ حاکمانه، آن سیاستی است که از بالا، از مرکزِ قدرت، با منطقِ فرمان و اطاعت و با سوختِ دائمیِ ترس کار می‌کند. این همان سیاستی است که ما را به صف‌بندی‌های کاذب می‌کشاند، دشمن‌تراشی می‌کند، و انرژیِ حیاتیِ جامعه را در منازعاتی می‌سوزاند که هیچ گرهی از زندگیِ واقعیِ مردم نمی‌گشایند. اما سیاستِ غیرحاکمانه- و این پیشنهادِ اصلیِ کتاب است- از پایین می‌جوشد؛ از دلِ همان زندگیِ روزمره، از همان شبکه‌های دوستی و مراقبت و مسئولیت. این سیاست به‌جای آنکه منتظرِ ناجی یا منجی یا تغییرِ از-بالا بماند، از همین امروز و از همین حلقه‌ی کوچکِ پیرامونِ ما آغاز می‌شود.

و اینجا کاشی موقعیتی را تصویر می‌کند که بسیار مهم است. خِرَدِ موقعیتی، در برابرِ آن خردِ مطلق‌اندیش و همه‌چیزدانی قرار می‌گیرد که خیال می‌کند از فرازِ تاریخ ایستاده و نقشه‌ی نهاییِ رستگاری را در دست دارد. خِرَدِ موقعیتی، فروتن است؛ می‌داند که در شرایطِ مخاطره‌آمیز ایستاده، می‌داند که همه‌ی کارت‌ها در دست‌اش نیست، و به‌جای آنکه در حسرتِ آنچه ندارد بسوزد، با مقدوراتِ موجود- با همین اندک امکاناتی که در دسترس است- کار می‌کند. این، خردِ آدمی است که پذیرفته خانه را باید از همین خشت‌های پراکنده‌ای که زیرِ آوار مانده‌اند بسازد، نه از مصالحِ رؤیاییِ یک معمارِ غایب.

به گمانِ من، در این مفهومِ به‌ظاهر ساده، یک شجاعتِ فلسفیِ کم‌نظیر نهفته است. زیرا آسان‌ترین کار در روزگارِ تاریکی، یکی از این دو راه است: یا غلتیدن در یأسِ مطلق و گفتنِ اینکه «هیچ کاری از دست هیچ‌کس برنمی‌آید»، یا پناه‌بردن به خیال‌پردازیِ انقلابی و گفتنِ اینکه «باید همه‌چیز را یک‌شبه از بُن دگرگون کرد». کاشی هر دو راهِ آسان را رد می‌کند. او نه افیونِ یأس را تجویز می‌کند و نه توهّمِ معجزه را. راهِ سومِ او- کارِ صبورانه و موقعیت‌شناسانه بر روی پیوندهای واقعیِ انسانی- دشوارترین راه است، چون نه هیجانِ ویرانگری دارد و نه تسلایِ تسلیم. اما تنها راهی است که به جایی می‌رسد.

هفت

یکی از درخشان‌ترین لحظاتِ کتاب آنجاست که کاشی تصورِ رایجِ ما از مفاهیمِ بزرگِ سیاسی را واژگون می‌کند. ما عادت کرده‌ایم دموکراسی را با صندوقِ رأی، با تفکیکِ قوا، با قانونِ اساسی بشناسیم. این‌ها مهم‌اند، اما کاشی می‌گوید این‌ها میوه‌اند، نه ریشه. دموکراسی، پیش از آنکه نظامی از نهادها و رویه‌ها باشد، چیزی بسیار ابتدایی‌تر است: محافظتِ عملیِ مردم از پیوندهای اجتماعیِ خودشان. دموکراسی، آن صورتی از زندگیِ جمعی است که در آن کثرتِ منظرها- همان دوکسای آرنتی که از آن سخن گفتیم- به‌رسمیت شناخته می‌شود و خاموش نمی‌گردد.

و اینجا کاشی هشداری می‌دهد که برای من بسیار تأمل‌برانگیز است. او می‌گوید مفاهیمِ بزرگ- دموکراسی، عدالت، ملیت، اسلام- نباید چنان بزرگ شوند که بر سرِ انسان‌ها آوار گردند. اگر دموکراسی هم به یک ایدئولوژیِ انتزاعیِ دیگر بدل شود؛ اگر آن هم جهان را بی‌سقف و ناامن و نیهیلیستی کند؛ اگر آن هم بخواهد از فرازِ زندگیِ واقعیِ مردم بر آن‌ها حکم براند- آنگاه دموکراسی نیز به همان دامی می‌افتد که ایدئولوژی‌های پیش از خود افتادند. آزمونِ راستینِ هر مفهومِ بزرگ این است: آیا می‌تواند خشتی روی خشتِ آن خانه‌ی مشترک بگذارد؟ آیا به امنیت و آرامش و معنای زندگیِ آدمیان می‌افزاید، یا از آن می‌کاهد؟

این معیار، در سادگیِ خود، انقلابی است. کاشی همه‌ی آرمان‌های بزرگ را- حتی محبوب‌ترین‌های‌شان را- به محکمه‌ی زندگیِ روزمره فرامی‌خواند و از آن‌ها می‌پرسد: تو برای خانه‌ی من چه کرده‌ای؟ و این، به گمانِ من، رادیکال‌ترین پرسشی است که می‌توان از سیاست پرسید.

هشت

اما اگر بخواهم به همان صراحت آغازین‌ام وفادار بمانم، باید بگویم که این کتاب، در عینِ تمامِ فضایل‌اش، پرسش‌هایی را نیز بی‌پاسخ می‌گذارد- و این، نه نقصِ کتاب، که نشانه‌ی زنده‌بودنِ آن است. کتاب‌های مرده آن‌هایی‌اند که هیچ پرسشی برنمی‌انگیزند.

نخستین پرسش این است: آن «جهان‌های مشترکِ اولیه»- عشق و دوستی- که کاشی چنین زیبا می‌ستایدشان، خود چگونه در برابرِ قدرتِ مهاجم مقاومت می‌کنند؟ تاریخ به ما نشان داده که عشق و دوستی، در برابرِ ماشینِ قدرت، چه بسا شکننده‌اند. خانواده‌ها از هم می‌پاشند، دوستی‌ها زیرِ فشارِ بقا می‌شکنند. آیا کاشی بیش از حد به تابِ این پیوندهای ظریف امید نبسته است؟ من گمان می‌کنم پاسخِ او این خواهد بود که دقیقاً به‌خاطرِ همین شکنندگی است که باید آگاهانه از آن‌ها پاسداری کرد؛ که این پیوندها نه یک واقعیتِ تضمین‌شده، بلکه یک وظیفه‌اند. اما این پاسخ، خود، نیازمندِ بسطی است که شاید موضوعِ مباحث بعدیِ او باشد.

و پرسشِ دوم، که شخصاً بیشتر درگیرم می‌کند: آیا میانِ آن سیاستِ ظریف و گرمِ روزمره- سیاستِ کفِ خیابان- و آن نهادهای سردِ کلان- دولت، اقتصاد، حقوق- پلی هست؟ زیرا انسان نمی‌تواند تنها در خانه‌های کوچک زندگی کند؛ ما به سقف‌های بزرگ‌تر، به نهادهای فراگیر، نیز نیازمندیم. چگونه از گرمای دوستیِ دو نفر به سرمای ضروریِ یک قانونِ عادلانه می‌رسیم؟ کاشی این پل را به‌تمامی نمی‌سازد، اما- و این هنرِ اوست- دستِ‌کم به ما نشان می‌دهد که پل را باید از کدام ساحل آغاز کرد: از ساحلِ زندگی، نه از ساحلِ قدرت.

نه

 اکنون که به پایانِ این ریویو نزدیک می‌شوم، می‌خواهم از زبانِ منتقد بیرون بیایم و حرفی ساده‌تر بزنم. ما در روزگاری زندگی می‌کنیم که سرشار از تحلیل‌های سیاسیِ خشمگین است؛ تحلیل‌هایی که یا فریاد می‌زنند و دشمن می‌تراشند، یا می‌نالند و دستِ تسلیم بالا می‌برند. در میانِ این هیاهو، کتابِ کاشی صدایی است از جنسِ دیگر: آرام، اندیشمند، و عمیقاً انسانی. این کتاب با شما داد و فریاد نمی‌کند؛ با شما می‌اندیشد. و در پایان، شما را نه خشمگین‌تر، بلکه مصمم‌تر و عمیق‌تر و انسانی‌تر رها می‌کند- مصمم به اینکه از همین فردا، در همین حلقه‌ی کوچکِ زندگیِ خود، خشتی بر خشتِ آن خانه‌ی مشترک بگذارید.

از آنجایی که با نویسنده‌ی این کتاب پیوندِ عمیق قلبی و دوستیِ دیرینه دارم و می‌دانم که او بیش از هر ستایشی، صداقت را ارج می‌نهد: کاری که محمدجواد غلامرضا کاشی در این کتاب کرده، در فضای فکریِ ما کمیاب است. او نه ترجمه‌ای از غرب به دست داده (کاری که خود من مشغول‌اش هستم) و نه نسخه‌ای کهنه از سنت را بازفروخته است. او اندیشیده است- به‌معنای دقیقِ کلمه، با ابزارهای جهانیِ فلسفه اما درباره‌ی دردِ مشخصِ ما، اینجا و اکنون. او آرنت و هابز و هایدگر را خوانده، اما آنچه نوشته، نه درباره‌ی آن‌ها که درباره‌ی ماست: درباره‌ی آن غربتی که هر شبِ این شهر را فرا می‌گیرد، و درباره‌ی آن امیدِ کوچکی که هر بامداد، در یک سلام، یک دوستی، یک دستِ یاری، دوباره متولد می‌شود.

و شاید بزرگ‌ترین فضیلتِ این کتاب همین باشد: که پس از خواندن‌اش، جهان را اندکی دیگرگونه می‌بینید. دیگر آن دعوای سیاسیِ تلویزیون، آن صف‌بندیِ همیشگیِ خودی و غیرخودی، آن هیاهوی قدرت، چندان مهم به‌نظر نمی‌رسد. در عوض، آن گفت‌وگوی ساده با همسایه، آن دلجوییِ از یک دوستِ رنجیده، آن مسئولیتی که در برابرِ غریبه‌ای حس می‌کنید- این‌ها ناگهان رنگِ سیاست به خود می‌گیرند؛ سیاستی دیگر، سیاستی که شاید تنها سیاستِ راستین باشد. و این، به گمانِ من، کاری است که فقط یک کتابِ واقعاً مهم از پسِ آن برمی‌آید: که نگاهِ شما را، حتی پس از بستنِ آخرین صفحه‌اش، تغییر دهد.

خانه‌ای که باید ساخت، هنوز ساخته نشده است. اما کاشی، با این کتاب، نقشه‌ی نخست را بر زمین گسترده و نخستین خشت را در دستِ ما گذاشته است. باقی، با ماست.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2237558

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 9 =