گروه اندیشه: در سرلوحه انقلاب اسلامی ایران، یک آیه قرآن همواره درخشندگی ویژه ای داشته است: إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ. این که تغییر هیچ قومی جز با تغییر نفوس آن قوم میسر نیست، به تدریج با حاکمیت نظریه های جامعه شناسی و علوم سیاسی در باره دولت چه در راست جهانی و چه چپ جهانی، به تدریج روشنفکران، گروه های سیاسی و مردم همگی دست نگاه کن دولت شدند. در روایت (نه نظریه) ایرانی از دولت به تقلید از نظریه های جهانی، دولت، خدای سیاست و جامعه شد و هر تغییری مشروط به تغییر آن دانسته شد. جمود اندیشگی تا آن جا پیش رفت که این اندیشه خود را در جنگ ۴۰ روزه آمریکا و اسراییل علیه ایران متبلور شد. اپوزیسیون برانداز و آمریکا و اسراییل برایشان یقین حاصل شده بود که ترور رهبران ایران، به طور قطع منتهی به براندازی می شود. اما این که چرا این گونه نشد، هنوز جواب قانع کننده از سوی نظریه پردازان خارجی و نیروهای سیاسی داخلی به آن داده نشده است.
شاید بتوان پاسخ گفت از نظریه پردازان بسیار مهمی که در باره قدرت و دولت نوآوری های مهمی در حوزه نظریه پردازی انجام داده جوئل اس. میگدال است. از میگدال کتاب دولت در جامعه (انتشارات کویر) در ایران ترجمه شده است. از ویژگی های برجسته میگدال آن است که هیمنه نظری وبر و پارسونز در باره دولت فرومی ریزد و اقتدار را مبتنی بر ریز بدنه های اجتماعی، و گروه های نادیده شده استوار می سازد. میگدال این نتایج را با بررسی جنبش های فلسطین، ایرلند، منازعات اسراییل، ناصر در مصر، حافظ اسد در سوریه، اردن، ایران حاصل کرده است. او که اکنون صاحب کرسی مطالعات بینالمللی در دانشگاه واشینگتن است، با به چالش کشیدن نگاههای سنتی و صلب به مفهوم «دولت»، مسیر جدیدی را در تحلیل روابط قدرت گشود. اگر بخواهیم اهمیت میگدال را در یک جمله خلاصه کنیم: او دولت را از عرش انتزاعی وبری به فرش واقعیتهای روزمره جامعه آورد.
در سه اثر برجسته میگدال شامل ۱- جامعه نیرومند و دولت های ناتوان، ۲- دولت در جامعه، و ۳- دگرگونی دهقانی، تحلیل سه محور کلیدی ۱- رویکرد دولت در جامعه، ۲- پارادوکس «جامعه های نیرومند و دولت های ناتوان»، و ۳- دولت به مثابه یک پازل متکثر، مشاهده می شود. این آثار برای فهم جامعه ایران، بسیار حیاتی هستند.
مقاله پیش رو، مقدمه جوئل اس میگدال با ترجمه دکتر عارف صالحی بر کتاب «زندگی روزمره دولت؛ رویکرد دولت در جامعه»، نوشته آدام وایت است. این کتاب را مرکز مطالعات جهانی دانشکده جکسون برای مطالعات بین المللی با همکاری انتشارات دانشگاه واشینگتن، سیاتل و لندن منتشر کرده است.
میگدال در مقدمه خود بر کتاب، تحلیلی عمیق و میدانی از پیچیدگیهای ساختاری استقرار «اقتدار» با تکیه بر رویکرد «دولت در جامعه» جوئل میگدال به دست می دهد. نویسنده با ردّ نگاههای کلاسیک و آرمانی علوم اجتماعی که دولت را بازیگری عقلانی، منسجم و همهفنحریف فرض میکردند، نشان میدهد که اقتدار همواره در اتمسفری چندصدایی، متکثر و آکنده از تعارض شکل میگیرد. در این میان، فرامین اولیه حاکمیت (نوموس) در مسیر بوروکراسی بومی توسط مجریان محلی ـ که خود تحت فشار منافع، ائتلافها و اختیارات تفسیری خویش هستند ـ دچار تغییر، تحریف و دگرگونی متقابل میشوند. حتی درونیسازی قواعد و وجدان فردی نیز بیش از بازوی سرکوب در پذیرش اقتدار نقش دارد.
نویسنده با تکیه بر تجربه پژوهشی خود در کرانه باختری و بررسی مواجهه ارتش اسرائیل با روستاییان فلسطینی، عیان میسازد که چگونه فرآیند اعمال قدرت، هم اشغالگران و هم اشغالشدگان را بازتعریف کرد. در بخش دوم، با جمعبندی جستارهای میدانی نسل جدیدی از پژوهشگران مطالعات تطبیقی در مناطق حاشیهای و دور از پایتختها، این حقیقت عریان میشود که دولت نه یک کل یکپارچه، بلکه عرصهای برای چانهزنی، ائتلافهای پیچیده و پیامدهای ناخواسته است؛ میدانی که در آن رابطه دولت و جامعه نه یکسویه، بلکه جریانی دوجانبه و دائماً در حال بازساخت است. عارف صالحی تاکید می کند که در ترجمه فارسی، قسمت هایی که «سپاسگزاری» کتاب و بیشتر معرفی شبکه علمی، حامیان مالی و همکارانی است که در شکلگیری پروژه پژوهشی و انتشار کتاب نقش داشتهاند، حذف شده است. در ادامه این مطلب را می خوانید:
****
برقراری اقتدار کار آسانی نیست. دشواری آن تنها به این واقعیت محدود نمیشود که بسیاری از مردم تمایل دارند در برابر دستور گرفتن مقاومت کنند؛ مشکلی که به خودی خود نیز چندان کوچک نیست، همانگونه که هر پدر، مادر یا معلمی میتواند گواهی دهد. مسئله بسیار فراتر از این است. نخست آنکه مردم در جهانی چندصدایی زندگی میکنند؛ جهانی که در آن فرمانهای متعددی، که اغلب با یکدیگر در تضاد هستند، پیوسته به سوی آنان روانه میشود. حتی اگر افراد آمادگی اطاعت کردن، همراهی کردن یا انجام «کار درست» را داشته باشند، باز هم با این معضل دشوار روبهرو هستند که از چه کسی باید اطاعت کنند یا با چه کسی همراه شوند. وقتی افراد قواعد رفتاری گوناگونی را از والدین، کارفرمایان، رهبران دینی و مقامات سیاسی میشنوند، همیشه روشن نیست که مرجع نهایی اقتدار چه کسی است، یا حتی آیا اصولاً چنین مرجع نهاییای وجود دارد یا نه. و حتی زمانی که این موضوع کاملاً روشن باشد، تقریباً همیشه برای نادیده گرفتن سایر صداها باید هزینهای پرداخت. در کنش اجتماعی، هیچ چیز رایگان نیست.
فراتر از دشواریهای برقراری اقتدار در محیطی که در آن سر و صدای دیگرانی که میکوشند اقتدار خود را نیز برقرار کنند، تنها مشکل موجود نیست. مشکل دیگر، رفتارهای پیشبینیناپذیر بوروکراتها، عوامل اجرایی، ناظران، پیروان و زیردستانی است که مأمور اجرای اقتدار شدهاند. متأسفانه آنان تقریباً هیچگاه بهطور کامل به دستورالعملهای خود وفادار نمیمانند. در واقع، انتقال دستورها میتواند به بازی کودکانه «پچ پچ» شباهت پیدا کند؛ جایی که پیام در هر مرحله از انتقال، بیشتر و بیشتر دچار ابهام و تحریف میشود. Robert Cover این مسئله را به شکلی پیچیدهتر مطرح کرده است. او توضیح میدهد که چگونه فرامین ناب و اولیه صادرشده از سوی مرجع اقتدار ـ آنچه کاور «نوموس» Nomos مینامد ـ بلافاصله توسط کسانی که وظیفه دارند آن اقتدار را در زندگی واقعی مردم تحقق بخشند، به «روایتها» و داستانهای متعدد و متنوعی تبدیل میشوند.این موضوع نه فقط درباره اصول بنیادین یا احکام قانون اساسی، بلکه حتی درباره سادهترین دستورات و قواعد نیز صادق است.
مشکل فقط این نیست که پیامها توسط مجریان اقتدار تحریف میشوند. تمام زیردستانی که آماده دریافت، انتقال و اجرای دستورها هستند ـ درست مانند کسانی که قرار است این دستورها به آنان ابلاغ شود ـ در جهانی پیچیده و چندصدایی زندگی میکنند.آنها ممکن است به مقام بالادست خود در سلسلهمراتب فرماندهی احترام بگذارند، حتی از او بترسند، و کاملاً آماده باشند که دستوراتش را با وفاداری اجرا کنند. اما آنان نیز از سوی افراد و نیروهای دیگری غیر از مافوقهای خود تحت فشار، نفوذ و اعمال قدرت قرار میگیرند.این افراد همزمان در معرض خواستهها، انتظارات و فشارهای متنوعی از جانب همکاران، اربابرجوعها، زیردستان خود آنها و حتی افراد و گروههای بیرونیِ ذینفع قرار دارند. از این رو، اجرای اقتدار هرگز یک فرایند ساده و خطی نیست، بلکه همواره در بستری از تعاملات، کشمکشها و تأثیرات متقابل اجتماعی رخ میدهد.. این فشارها که آنان را به اصلاح، تعدیل یا حتی دگرگون کردن قواعد و دستورات ترغیب میکنند، ناگزیر بر نحوه اجرای فرمانها و انتقال اقتدار تأثیر میگذارند.
اما مسئله فقط فشارهایی نیست که بر آنان وارد میشود. مجریان اقتدار خود را چیزی بیش از زیردستان صرف میدانند؛ آنان از اختیاری که در چگونگی و زمان اجرای قواعد دارند، احساس رضایت و اهمیت میکنند. در واقع، تصور اینکه آن ها هیچ آزادی عملی در تفسیر قواعد و مقرراتی که مأمور اجرای آنها هستند نداشته باشند، غیرممکن است.آخرین چیزی که مقامات بالاتر میخواهند این است که مجریان اقتدار برای هر پرسش جزئی و ریزبینانه درباره اینکه یک قاعده در فلان یا بهمان موقعیت چگونه باید اعمال شود، به آنها مراجعه کنند. بنابراین، اختیار تفسیر و تشخیص در میان کسانی که مسئول اجرای قواعد هستند، بخشی جداییناپذیر از هر سلسلهمراتب فرماندهی است؛ حتی در سختگیرانهترین و اقتدارگراترین نظامها.و همین اختیار عمل، بهطور اجتنابناپذیر باعث میشود که دستورات در طول مسیر انتقال از بالا به پایین دچار تغییر و تعدیل شوند.
افزون بر این، اگر کافی نبود که افراد یا نهادهایی که در پی کسب اقتدار هستند باید صداهای متعدد پیرامون مخاطبان اقتدار خود را خاموش کنند، معلوم میشود که حتی تدوین و شکل دادن به خودِ این فرمانها نیز کار آسانی نیست.قانونگذاری و قاعدهسازی، بهویژه در نهادهای پیچیده، خود فرایندی آکنده از کشمکش، مذاکره و رقابت است. قواعد و دستورات معمولاً محصول اراده واحد و منسجم یک فرد یا نهاد نیستند، بلکه نتیجه تعامل، چانهزنی و تضاد میان بازیگران متعدد با منافع و دیدگاههای متفاوتاند. بنابراین، اقتدار نه تنها در مرحله اجرا، بلکه حتی در مرحله شکلگیری نیز با ابهام، تعارض و دگرگونی روبهرو است. این امر نشان میدهد که اقتدار پدیدهای ثابت و یکپارچه نیست، بلکه همواره در حال ساخته شدن، بازتعریف شدن و مورد مناقشه قرار گرفتن است.فرایندی پیچیده است که در آن افراد و گروههای متعددی با دیدگاههای متفاوت درباره اینکه یک قاعده چگونه باید باشد، دخالت دارند. این بازیگران همچنین در میزان اهمیتی که برای آن قاعده قائلاند، نوع مجازاتهایی که حاضرند علیه ناقضان آن اعمال کنند، و میزان منابعی که مایلاند برای پاداش دادن به مطیعان صرف کنند، با یکدیگر تفاوت دارند.ذینفعان گوناگون درون نهادی که در پی استقرار اقتدار است، در حالی که میکوشند دستورالعملهای نهایی رفتار دیگران را تدوین کنند، با یکدیگر درگیر میشوند، همکاری میکنند و به مصالحه میرسند.
حتی اگر مدعیان اقتدار بتوانند همه چیز را مطابق خواست خود سامان دهند؛ یعنی قواعد روشن مورد نظر خود را وضع کنند، مجریان کارآمد و وفاداری برای اجرای آنها بیابند، و نظام شفافی از پاداشها و مجازاتها را برای مخاطبان اقتدار فراهم آورند، باز هم این اقدامات ممکن است کافی نباشد. هر مدعی اقتداری ـ از یک والد گرفته تا یک مدیر و حتی یک دولت ـ نمیتواند به طور مداوم بر کسانی که انتظار اطاعت از آنها را دارد نظارت کند. در نهایت، اقتدار به پذیرش قواعد و حتی روح حاکم بر قواعد از سوی افراد وابسته است: کودکی که در غیاب والدین به کبریت دسترسی دارد کارمندی که در اتاقک خود به اینترنت و همه سرگرمیهای آن دسترسی دارد و شهروندی که پشت چراغ قرمز ایستاده است، در حالی که هیچ خودروی پلیسی در اطراف دیده نمیشود . برقراری اقتدار، حتی در اقتدارگراترین و خودکامه ترین نظامها نیز، تا حد زیادی به پذیرش داوطلبانه، مشروعیت ادراکشده و درونی شدن هنجارها از سوی کسانی وابسته است که قرار است از آن اقتدار تبعیت کنند. همان صدای وجدان کوچکی که بر شانههای افراد نشسته و درباره درست بودن قواعد به آنها یادآوری میکند.
به بیان دیگر، کسی که میخواهد اقتدار اعمال کند، نیازمند پذیرش و همراهی کسانی است که قرار است از او تبعیت کنند. اما دستیابی به چنین پذیرشی کار آسانی نیست. این امر به عوامل متعددی وابسته است : شکلگیری عادت اطاعت پذیرش مشروعیت و شایستگی مرجع اقتدار برای وضع قواعد؛ایجاد نمادها و نشانههایی که به صورت آشکار و پنهان، هم قانونگذار و هم خودِ قواعد را معتبر جلوه دهند و ایجاد پیوندها و زبانی مشترک میان مخاطبان اقتدار که قواعد را به عنوان امری از نظر اجتماعی پذیرفتنی و مشروع معرفی کند.
زمانی که دولتهای بوروکراتیک و گسترده، از حدود چهار قرن پیش، در اروپا ظهور کردند، دشواریهای بنیادینِ استقرار اقتدار تقریباً همان مشکلاتی بودند که در دورههای پیشین نیز وجود داشتند؛ اما پیچیدگیهای تازهای نیز به آنها افزوده شد. نخست آنکه با گذشت زمان، دولت بیش از پیش بر سایر نهادها و گروههایی که از مردم میخواستند از قواعدشان پیروی کنند، سایه افکند. دولت بوروکراتیک چنان بزرگ و پیچیده شد و در مقایسه با دیگر نیروهای اجتماعی چنان منابع عظیمی در اختیار گرفت که به نظر میرسید هر زمان و هر جا که بخواهد، میتواند بدون دشواری اقتدار خود را برقرار سازد. علاوه بر این، این دولتهای جدید و کارآمد ادعاهایی به مراتب بزرگتر از سازمانهای سیاسی پیشین یا دیگر گروههای اجتماعی همعصر خود که در پی استقرار اقتدار بودند، مطرح میکردند .رهبران دولتها، هرچند معمولاً مدعی اعمال همه اشکال اقتدار نبودند، اما تأکید میکردند که حتی زمانی که مراجع دیگری ـ مانند ارباب یک ملک فئودالی یا رئیس یک خانواده ـ برای دیگران قواعدی وضع میکنند، این کار را تنها به لطف و اجازه دولت و در چارچوب حدودی انجام میدهند که دولت تعیین کرده است. با گذشت زمان، رهبران دولتها کوشیدند پذیرش نهایی و کاملِ مخاطبان اقتدار خود را نیز به دست آورند. آنها میخواستند شهروندان و اتباعشان تا آنجا به دولت وفادار باشند که حاضر شوند جان خود را در راه آن فدا کنند. شاید حتی مهمتر از این در فرایند استقرار اقتدار گسترده، آن بود که دولتها میخواستند مردمی که تحت سلطه و اقتدارشان قرار داشتند، خود را پیش و بیش از هر چیز عضو یک گروه اجتماعی جدید، یعنی «ملت»، بدانند و دولت را نماینده مشروع و طبیعی آن ملت تلقی کنند.
با این حال، با وجود همه بزرگی و منابع گستردهشان، با وجود ادعاهای عظیمشان مبنی بر اینکه عالیترین مرجع اقتدار هستند، و با وجود درخواستهایشان برای وفاداری و فداکاری، سازمانهای دولتی نتوانستند از دشواریهایی که دیگر مدعیان اقتدار نیز با آن روبهرو بودند، رهایی یابند. همانگونه که در مورد خانوادهها، بنگاههای اقتصادی، کلیسا ها و دیگر نیروهای اجتماعی صدق میکرد، فرایند استقرار اقتدار برای دولت نیز فرآیندی پیچیده، مناقشهآمیز و همواره نامطمئن بود. دولتها نیز در محیطی چندصدایی فعالیت میکردند؛ محیطی که در آن افراد و گروههای فراوانی در فرایند وضع قواعد و اجرای آنها دخالت داشتند. هم دولتها و هم بازیگران غیردولتی دریافتند که استقرار اقتدار به هیچ وجه کار سادهای نیست. در واقع، تلاش برای تحمیل اراده خود ـ یا اراده یک نهاد یا دولت ـ بر دیگران، اغلب به نتایجی بسیار غیرمنتظره و نامعمول منجر میشود. پیامدها، از جمله تغییرات در رفتار افراد، به ندرت آنگونه که برنامهریزان انتظار دارند از کار درمیآیند. برنامهها طراحی میشوند، دستورها صادر میگردند، منابع فراوانی هزینه میشود؛ اما نتایج نهایی غالباً چنان با اهداف اولیه تفاوت دارند که برای طراحان آنها بهسختی قابل شناسایی هستند.
پیامدهای ناخواسته تلاش برای استقرار اقتدار، در یکی از نخستین پروژههای پژوهشی من بهروشنی آشکار شد. من شاهد بودم که دولت پرآوازه اسرائیل، پس از پیروزی قاطع خود در جنگ ۱۹۶۷، میکوشید اقتدار خود را بر روستاییان فقیر و ضعیف فلسطینی در کرانه باختری اشغالی برقرار کند. آنچه فورا توجه مرا جلب کرد، میزان دشواریهایی بود که مقامات نظامیِ نماینده دولت با آن روبهرو بودند و اینکه تا چه اندازه برای آنها دشوار بود کاری بیش از واکنش نشان دادن به بحرانهای پیدرپی انجام دهند. آنها مدام از یک مشکل به مشکل دیگر کشیده میشدند و فرصت چندانی برای اجرای منظم برنامههای خود نداشتند. زنجیره فرماندهی ارتش نیز به سرعت دچار فرسایش و گسست میشد؛ زیرا افسران رده پایین و سربازان ناچار بودند با مسائل واقعی زندگی روزمره و درخواستهای مردم محلی روبهرو شوند، در حالی که همزمان میکوشیدند تا حد امکان به دستورات مقامات بالاتر وفادار باقی بمانند. فرقی نمیکرد که این قواعد ماهیتی اصلاح گرانه و خیرخواهانه داشته باشند یا سرکوبگرانه باشند ـ و هر دو نوع به وفور وجود داشتند ـ افسران رده پایین بهزودی دریافتند که تقریباً هیچ فلسطینی ای حاضر نیست اقتدار دولت اسرائیل را بپذیرد. تمایل فلسطینیان به اطاعت داوطلبانه از قواعدی که از سوی حکومت نظامی صادر میشد، تقریباً صفر بود.
روستاییان فلسطینی به اقتدارهای سنتی خود بازگشتند و در عین حال اقتدارهای جدیدی نیز ایجاد کردند. آنها گاهی از اسرائیلیها اطاعت میکردند، اغلب از آنها دوری میجستند و تنها در مواردی محدود به طور مستقیم در برابرشان مقاومت میکردند. آنها فضاها و عرصههایی را مییافتند یا ایجاد میکردند که نفوذ حکومت ت نظامی در آنها دشوار بود. گاه نیز راهی برای مقابله مییافتند و بخشی از دولت اسرائیل (برای مثال ارتش) را در برابر بخش دیگری از همان دولت (برای مثال دادگاههای اسرائیل) قرار میدادند. اما آنچه بیش از همه برای من شگفتآور بود این بود که فلسطینیان به همان اندازه که ارتش میتوانست در آنان تغییر ایجاد کند، در «مقامات» و «نهادهای اقتدار» اسرائیلی نیز تغییر به وجود میآوردند. در نتیجه این فرایند «استقرار» اقتدار دولت اسرائیل، نه اسرائیلیها همان افرادی باقی ماندند که در آغاز بودند و نه فلسطینیها. هر دو طرف در جریان این رویارویی دگرگون شدند.
نظریههای علوم اجتماعی که با آنها وارد میدان شده بودم تا آنچه را در کرانه باختری رخ میداد توضیح دهم، تقریباً بیفایده به نظر میرسیدند. این نظریهها هیچ راهی برای فهم ماهیت چندصدایی و متکثر اقتدار های رقیبی که مشاهده میکردم، در اختیار نداشتند. همچنین نمیتوانستند به خوبی توضیح دهند که چگونه سربازان و نیروهای اجرایی رده پایین، در مواجهه با ضرورت ها و مشکلات زندگی روزمره در روستاها، بهطور چشمگیری از «دستورهای» خود فاصله میگرفتند؛ گاه به شکلی مثبت و گاه به شکلی منفی. و آن «دستورها» نیز ـ برخلاف آنچه نظریههای رایج ادعا میکردند ـ بیانگر ترجیحات روشن و منسجم دولت اسرائیل نبودند. در بسیاری از موارد، آنها چیزی بیش از محصول آشفته و متناقض تعامل و کشمکش میان ذینفعان متعدد بودند: یهودیان و فلسطینیان، مقامات نظامی و غیرنظامی، صاحبان کسب و کار و کارگران، و این اداره و آن اداره دولتی. برداشت من از ادبیات موجود نیز این بود که برای انجام پژوهش باید افراد و گروههای اجتماعی منسجم و مشخصی را شناسایی کنم. اما افراد و گروههایی که مشاهده میکردم، درست در برابر چشمانم و در جریان همکاریها و تعارضهای متقابل، در حال بازساخته شدن بودند. هویت افراد، هم در میان اشغالگران و هم در میان اشغالشدگان، در حال دگرگونی بود. گروههای اجتماعی اهداف و ترجیحات خود را بازتعریف میکردند و ترکیب اعضای آنها به شکلی چشمگیر تغییر مییافت. اقتدار بارها و بارها از نو ساخته میشد و شکل تازهای به خود میگرفت. و همه اینها درباره دولت نیز به همان اندازه صادق بود که درباره سایر سازمانهای اجتماعی.
از آن زمان به بعد، با این پرسش درگیر شدم که چگونه باید این فرایند عجیبِ تلاش برای استقرار اقتدار ـ بهویژه اقتدار دولتی ـ را فهمید؛ فرایندی که در آن پیوسته مشاهده میشود هیچ چیز آنگونه که برنامهریزی شده بود از آب درنمیآید. علوم اجتماعی ای که به من به ارث رسیده بود، با مجموعهای از پیشفرضها آغاز میشد که نه در مورد کرانه باختری و نه در سایر مواردی که مطالعه کردم، کارایی چندانی نداشتند. ادبیاتی که من به عنوان یک دانشمند علوم اجتماعی با آن پرورش یافته بودم، تصویری بسیار پاکیزه، منظم و آرمانی از زندگی اجتماعی ارائه میکرد؛ تصویری که در برابر بررسی دقیق دوام نمیآورد. این تصویر شامل موارد زیر بود: وجود یک نظام اجتماعی هنجاری یکپارچه و مسلط؛ کنشگران اجتماعی هدفمند، منسجم و عقلانی که رفتارشان مستقیماً از ترجیحات و اراده آنها ناشی میشود؛ نتایج عمدی و از پیش مورد نظرِ کشهای اجتماعی ، نهادهایی که دقیقاً همان کاری را انجام میدهند که برای آن ایجاد شدهاند و به شکلی منسجم عمل میکنند ، و روششناسیهایی که بازتاب دهنده نظم و سادگیِ فرآیندی هستند که طی آن برخی کنشگران اجتماعی اراده خود را بر دیگران تحمیل میکنند. اما همه این فرضها در میدان عمل با شکست روبهرو میشدند. نظریههای متعارف تطبیقی، با گرایشهای عقل گرایانه و ساختارگرایانه خود و با تمرکز بر دولت به عنوان عامل اصلی تحولات اجتماعی، به تدریج در ذهن من جای خود را به آثار اندیشمندانی مانند Pierre Bourdieu دادند. بوردیو از «میدانها» سخن میگفت؛ عرصههایی که در آنها نیروهای اجتماعی برای استقرار و اعمال اقتدار با یکدیگر مبارزه میکنند. همچنین آثار Norbert Elias برای من اهمیت یافت؛ اندیشمندی که بر تعاملات فرایندی و پیامدهای ناخواسته کنشهای اجتماعی تأکید میکرد.
خوشبختانه در تلاش برای فهم این نتایج غیرعادی و پیشبینینشدهای که از کوشش برای استقرار اقتدار ناشی میشدند، تنها نبودم. من همکاری با گروهی از پژوهشگران جوانِ مطالعات تطبیقی را آغاز کردم؛ پژوهشگرانی که آنان نیز در تحقیقات خود نشانههایی از همین فرایند آشفته و پیچیدهٔ ساخت و اعمال قدرت را مشاهده کرده بودند؛ فرآیندی که من آن را در کرانه باختری و در بسیاری از محیطهای دیگر نیز مشاهده کرده بودم. همه این پژوهشگران آموزش دیده بودند که دولت را به عنوان یک بازیگر مستقل و خودمختار که زندگی مردم را شکل میدهد، جدی بگیرند. پژوهشهای آنان در ابتدا در پی آن بود که رابطه منطقی میان اهداف و برنامههای افراد و نهادهای ظاهراً قدرتمند و پیامدهای سیاسی و اجتماعی حاصل از اقدامات آنها را بررسی کند.
اما آنچه آنان یافتند، بسیار متفاوت از چیزی بود که برای جستوجوی آن آموزش دیده بودند. با وجود تمام لافزنیها و ادعاهای رهبران دولتی ـ که قانون دولت را برتر از هر مدعی دیگری برای اعمال اقتدار نهایی بر زندگی مردم میدانستند ـ موقعیتهایی که این پژوهشگران در نقاط مختلف جهان با آنها روبهرو شدند، دولتهایی را نشان میداد که فاصله زیادی با تصویری داشتند که رهبران شان از آنها ترسیم میکردند. سلطه دولتی ای که این پژوهشگران جوان بر اساس مطالعات خود انتظار مشاهده آن را داشتند، در میدان عمل به چیزی کاملاً متفاوت تبدیل شد: مجموعهای از کشمکشهای جذاب میان دولتی بسیار آشکار و نیروهای اجتماعی دیگری که اغلب کمصدا، حاشیهای یا حتی نامرئی بودند، اما میکوشیدند قواعد و هنجارهای خود را نیز بر جامعه تحمیل کنند. نتیجهای که آنان مشاهده کردند نه پیروزی دولت بود و نه پیروزی هیچیک از نیروهای اجتماعی دیگر. بلکه حاصل کار، پیامدهای جالب، پیچیده و پیش بینی نشده بود.
کشمکشهایی که این پژوهشگران جوان موضوع مطالعه خود قرار دادند، منازعاتی عمیق، شدید و گاه پنهان بودند؛ منازعاتی که در آن هیچیک از بازیگران درگیر بدون دگرگونی از میدان خارج نمیشد. نیروهایی که میکوشیدند شیوه خاص خود را برای ساماندهی امور و اعمال اقتدار تثبیت کنند، و نیز کسانی که بالقوه موضوع این اقتدار بودند، همگی در جریان خودِ این کشمکشها به طور مستمر دگرگون میشدند. آنان از یک سو، تحت تأثیر نیروهای آشکار و پنهانی که دیگر بازیگران بر آنان اعمال میکردند، بازساخته میشدند و از سوی دیگر، در نتیجه راهبرد ها و تاکتیکهایی که خود برای غلبه بر رقیبان به کار میبستند، تغییر مییافتند.در میان این تاکتیکها، تلاش برای ایجاد ائتلاف با سایر گروهها و سازمانهای اجتماعی، چه در عرصه محلی و چه در سطوح فرا محلی، جایگاهی محوری داشت. این ائتلاف ها غالباً هویت، اهداف و ترجیحات بازیگران را باز تعریف میکردند. انسجام آنان به عنوان کنشگران سیاسی و اجتماعی ــ تا آنجا که اساساً از چنین انسجامی برخوردار بودند ــ در متن این منازعات پیوسته به چالش کشیده میشد و دستخوش تحول میگردید.ائتلاف ها صرفاً به هم پیمانی نیروهای اجتماعی نا همگون در برابر دشمنی مشترک محدود نمیشدند؛ بلکه اغلب آرایش های ائتلافی بسیار پیچیده تری شکل میگرفت. گاه بخشهایی از یک نیروی اجتماعی با بخشهایی از نیرویی دیگر هم پیمان میشدند. همچنین، جناحهایی از دولت همراه با متحدان خود در برابر جناحهای دیگر دولت و متحدان آنان صف آرایی میکردند. در چنین بستری، فرضیههای ساده و خطی از این دست که «الف چگونه بر ب تأثیر میگذارد»، برای این پژوهشگران قدرت تبیینی چندانی نداشت؛ زیرا قادر نبودند پیچیدگی این منازعات و فرایند دگرگونی مداوم گروهها را در خلال خودِ مبارزه توضیح دهند
این فصلها را میتوان به چند شیوه مختلف خواند و فهمید. بدیهی ترین شیوه آن است که هر فصل را بهطور مستقل مطالعه کنیم؛ زیرا هر یک از آنها روایتهایی جذاب از دولتها و جوامعی ارائه میدهند که در نقاط مختلف جهان تحت فشار و تنش قرار گرفتهاند. این توصیف ها بسیار چشمگیر هستند. پژوهشگران، در بیشتر موارد، از پرداختن به سیاست سطح بالا و پایتختها پرهیز کردهاند و در عوض به سراغ مناطق دورافتاده و حاشیهای رفتهاند؛ مکانهایی که از مرکز قدرت دولتی فاصله دارند و در آنها کشمکش دولت برای اعمال سلطه و اقتدار اغلب آشکارتر است، هرچند معمولاً از دید بسیاری از دانشمندان علوم سیاسی و جامعهشناسان پنهان میماند. علاوه بر این، هر یک از پژوهشگران پس از ورود به میدان تحقیق، پیشفرضهای نظری رایج در علوم اجتماعی را کنار گذاشتند و با دقت به روایتها و تجربه های مردم محلی و مقامات محلی گوش سپردند. در جریان تحقیقات خود، بیشتر نویسندگان به اسناد محلی ـ چه اسناد دولتی و چه اسناد متعلق به سایر بازیگران اجتماعی ـ دست یافتند؛ اسنادی که تصویری کاملاً متفاوت از آنچه در آرشیوهای مرکزی دولتها ثبت شده بود، ارائه میکردند. به همین دلیل، یافتههای هر فصل تازه، بدیع و غالباً شگفت انگیز هستند. هر فصل داستانی جذاب و آموزنده را روایت میکند.
اما وقتی این فصلها را در کنار یکدیگر قرار میدهیم، اهمیت آنها فراتر از مجموعهای از مطالعات موردی جالب میرود.این فصلها در مجموع گامی مهم در مطالعه چگونگی شکلگیری و تحول اقتدار به شمار میآیند. آنها به صورت جمعی مواد خام لازم را برای رویکردی متفاوت در مطالعه تطبیقی روابط دولت و جامعه فراهم میکنند. این رویکرد بر آثار متقابل و تعاملیِ همان فرایند «تلاش کردن» تأکید دارد؛ و واژه «تلاش» دقیقاً کلید فهم همه این تحلیلهاست. زیرا در تمام این مطالعات، اقتدار و قدرت چیزی از پیش تثبیتشده و تضمینشده نیستند؛ بلکه نتیجه کوششهای مداوم بازیگران مختلف برای ایجاد اقتدار و اعمال قدرتاند. نویسندگان نشان میدهند که در جریان این تلاشها، نه تنها جامعه تحت تأثیر دولت قرار میگیرد، بلکه خودِ دولت نیز در تعامل با نیروهای اجتماعی دگرگون میشود. به همین دلیل، روابط دولت و جامعه را نمیتوان صرفاً به صورت فرایندی یکسویه و از بالا به پایین فهمید؛ بلکه باید آن را به عنوان فرایندی تعاملی، پیچیده و دائماً در حال تغییر مطالعه کرد. دولت در تمام این روایتها حضوری دائمی و انکارناپذیر دارد؛ اما انسجام، یکپارچگی و میزان تأثیرگذاری آن بر جامعه، بهعنوان اموری بدیهی و از پیش مسلم فرض نمیشوند، بلکه به منزله پرسشهایی تجربی در نظر گرفته میشوند که باید مورد بررسی و تحقیق قرار گیرند. به طور کلی، روشنکنندهترین و آموزندهترین مکانها برای فهم سیاست و قدرت، نه پایتختها و مراکز رسمی قدرت، بلکه مناطقی هستند که فاصله زیادی از آنها دارند. کشمکش نیروهای اجتماعی در این مناطق ـ شامل درگیریها، مصالحهها و ائتلافها ـ در کانون این رویکرد قرار دارد. فصلهای این کتاب، هرچند هنوز روششناسی کاملاً مدونی برای مطالعه این مبارزات ارائه نمیکنند، اما الگوهای متنوعی را به نمایش میگذارند که نشان میدهند دانشمندان علوم اجتماعی چگونه میتوانند به درون تعاملات دولت و جامعه نفوذ کنند و فرایند شکلگیری اقتدار را مطالعه نمایند. این فصلها بیتردید سخن نهایی درباره این موضوعات نیستند؛ اما در کنار یکدیگر گامی بسیار بزرگ و مهم به پیش برمیدارند.
۲۱۶۲۱۶







نظر شما