گرفتاری ایرانیان در دام «قندخون تخیل»

ما به حیث تاریخی مردمانی عاطفی و تخیلی هستیم و آمادگی فراوانی داریم که بر اساس همین دو متغیر زندگی کنیم و آمادگی چندانی برای زندگی عقلانی و مرتبط با واقعیت نداریم. زعمای قوم باید در یک کلان‌پروژه در فکر تدوین سیاست و سیاستگذاری‌هایی باشند که چشم‌انداز روشنی را برای جامعه پیش چشم می‌آورد. بزرگی در مورد فرهنگ ایرانی می‌گفت: «عشق عسل است، اما ما به قند خون مبتلا هستیم.» برای مردم ما که قرن‌ها زیر سایه سنگین تخیل و عاطفه زندگی کرده‌اند، تمرکز بیش از حد بر عاطفه و تخیل، راهبرد زیانباری است.

گروه اندیشه: دکتر سید مهدی زرقانی عضو هیات علمی دانشگاه فردوسی مشهد در یادداشتی که در روزنامه اعتماد منتشر کرده، به ریشه‌یابی تاریخی و فرهنگ‌شناختی غلبه «تخیل و عاطفه» بر «عقلانیت و واقع‌گرایی» در ایران می‌پردازد. نویسنده توضیح می‌دهد که چطور هم‌آیی شعر، تصوف و جریان‌های سیاسی معاصر (از حزب توده تا شریعتی) زبان و فرهنگ ایرانی را عاطفه‌محور کرده است. هرچند تخیل در هنر کارساز است، اما تبدیل آن به استراتژی دائمی در حکمرانی و رسانه، جامعه را دچار اختلال شناختی و فاصله از واقعیت می‌کند؛ وضعیتی که اتخاذ استراتژی «تخیل‌بس» در برنامه‌ریزی کلان را ضروری می‌سازد. این یادداشت را در ادامه می خوانید: 

****

بسیاری از رفتارهای ما ریشه در قوه متخیله‌مان دارد. فارابی آنگاه که قوای درونی آدمی را برمی‌شمارد، قوه متخیله را دارای قدرت آفرینش می‌داند؛ یعنی قوه‌ای که می‌تواند با ترکیب داده‌هایی که از طریق حس‌های مادی و باطنی دریافته، صورت‌هایی بیافریند که در عالم خارج از ذهن وجود ندارد. مثلا اسب شاخدار یا غول یا حیوانی که می‌تواند مثل آدمی حرف بزند و رفتارهای عاقلانه داشته باشد. این قوه فقط از آن شاعران و هنرمندان نیست، بلکه همه آدمیان کمابیش از آن برخوردارند. منتقدان ادبی دوره نئوکلاسیک قائل به دو نوع تخیلِ اولیه و ثانویه بودند.

اولی در دسترس همه است و دومی در اختیار هنرمندان. در تکوین دانش‌های بشری، اعم از تجربی و غیر آن، همیشه تخیل نقش کلیدی دارد؛ چنانکه گاهی تخیل را با تعقل برابر دانسته‌اند. در اینکه دقیقا منظور از تخیل و قوه متخیله چیست بین علما تفاوت نظرهایی وجود دارد، اما می‌توان تخیل را قوه‌ای تعریف کرد که می‌تواند چیزهایی را در ذهن ایجاد کند که ممکن است در عالم واقع و بیرون از ذهن وجود نداشته باشند. بدین‌ترتیب گاهی تخیل نقطه مقابل واقعیت می‌شود و امر تخیلی معادل امر غیر واقعی است.

در این معنا امر تخیلی با امر آرمانی یکی می‌شود و ما رویاها و آرزوهای‌مان را در جهان تخیلی برمی‌سازیم. حتما همه ما هر روز چند ساعتی را در جهان تخیلی‌مان سیر می‌کنیم. اینقدر هست که جهان تخیلی ما گاه بسیار دور از دسترس است و گاهی اصلا امکان تحقق ندارد. 

 شاعران و هنرمندان اگر دست به دامن تخیل شوند و پایه و اساس آثارشان را بر تخیل قرار دهند، عیب و ایرادی بر آنها وارد نیست. ما می‌توانیم بر نوع تخیل آنها نقد وارد کنیم، اما در اینکه مایه و پایه آثارشان تخیل است، تردیدی نیست. اما مثلا یک فیزیکدان یا شیمیدان یا پزشک یا جامعه‌شناس در حد بسیار کمتری می‌تواند تخیل را اساس فعالیت علمی خود قرار دهد. من بررسی علمی و دقیقی انجام نداده‌ام، اما به گواهی آثاری که بر جای مانده است، در دوره کلاسیک به زبان فارسی، کمیت آثار شاعرانه و تخیلی بسیار بیشتر از آثار غیر تخیلی و علمی‌ بوده است.

مجموعه عوامل متعدد و متنوعی دست به دست هم داده تا ما از حدود قرن ششم به بعد بیشتر سراغ ژانرهای شاعرانه برویم. به‌طوری که قابلیت‌های زبان فارسی در بیان منویات شاعرانه و تخیل‌بنیاد بسیار بیشتر بالفعل شده تا قابلیت‌های این زبان برای بیان مفاهیم علمی و عقلانی که بنیاد تخیلی ندارند و از منطق عقلانی تبعیت می‌کنند. در نتیجه به‌طور تاریخی، روح زبان فارسی بیشتر شاعرانه شده است. تصوف هم در این میان نقش بسیار زیادی داشت.

تصوف بر شهود و اشراق تاکید داشت نه بر استدلال و تعقل منطقی؛ پای استدلالیان را چوبین می‌دانست. تصوف با برجسته کردن عنصر عاطفه در مواجهه با همه‌چیز، عملا زبان فارسی را به طرف عاطفی شدن پیش برد. دریافت‌های شهودی عرفا را نمی‌شد با بیان استدلالی و منطقی بیان کرد، لاجرم آنها به طرف زبان تخیل‌بنیاد شعر رفتند و ژانرهای شاعرانه را برای بیان منویات‌شان مناسب‌تر یافتند.

هم‌آیی شعر و تصوف و تبدیل شدن تصوف به گفتمان غالب در ایران پس از قرن ششم سبب شد که بُعد عاطفی و تخیلی زبان فارسی بیشتر از بعد عقلانی و استدلالی آن شکوفا شود و از آنجا که «زبان خانه هستی است»، مردم ما نیز به طرف عاطفه و تخیل گرایش بیشتری یافتند تا تعقل و واقعیت. ما مردمی شدیم عاطفی و تخیلی. 

 علت حمله منتقدان فرهنگی و ادبی عصر مشروطه، یعنی کسانی مثل آخوندزاده، میرزاآقاخان و بعدها کسروی، به ادبیات و فرهنگ کلاسیک یکی همین بود که آنها فکر می‌کردند لیدرهای فرهنگی ما در جهان کلاسیک بر عاطفه و تخیل بیش از حد تمرکز داشته‌اند و اقتضائات جهان مدرن ایجاب می‌کند که ما به طرف عقلانیت پیش برویم. اینکه پس از مشروطه، ژانرهای منثور ما بر ژانرهای شعری غلبه یافت و حتی شعر ما به طرف نثر حرکت کرد و برای خود مسوولیت‌های تازه تعریف کرد، بدان سبب بود که متفکران و فعالان فرهنگی و ادبی عصر جدید فکر می‌کردند باید مردم را به سمت و سوی عقلانیت و واقعیت سوق داد.

آنها فکر می‌کردند باید تخیلی را که در تقابل با واقعیت قرار می‎‌گیرد و باعث می‌شود مردم رابطه‌شان را با واقعیت کم کنند یا از دست بدهند، به تدریج به حاشیه راند. در سال‌های پس از 1320 هم حزب توده با انگشت نهادن بر دو عنصر تخیل و عاطفه طرح‌های کلان خویش را پیش برد و نفوذ بسیار زیادی در میان طبقات مختلف جامعه ایرانی داشت. بر عکس آنچه تصور می‌شود، حزب توده در تخیلی کردن و عاطفی کردن فرهنگ معاصر نقش ویژه‌ای داشت.

شورمندی انقلابی آن سال‌ها حتی متفکران بزرگی مثل دکتر شریعتی را هم تحت تاثیر قرار داد تا روایتی از اسلام ارایه دهد که به جانب عاطفه و تخیل گرایش بیشتری داشت تا عقلانیت و واقعیت. برای همین بود که ابوذر را اسطوره کرد نه مثلا سلمان را.

تصویری که از شخصیت‌های بزرگ دینی ما مثل حضرت امیر، حضرت فاطمه، امام حسین در آثار او بازنمایی شده، تصویر یک انقلابی پرشور است تا یک متفکری که به عقلانیت گرایش دارد. او به ما آموخت که می‌توان تاریخ را هم از زاویه عاطفه و تخیل روایت کرد و اتفاقا روایت اثرگذار و تخیل‌بنیاد و عاطفه‌محوری از تاریخ ارایه داد که در زمانه خود بسیار جریان‌ساز هم شد. ما در بزنگاه‌های مختلف تاریخی به کمک عاطفه و تخیل بر بسیاری از بحران‌های اجتماعی پیروز شده‌ایم و بسیاری از پروژه‌های بزرگ اجتماعی را با تمرکز بر همین دو عنصر پیش برده‌ایم، اما قسمت خطرناک ماجرا وقتی است که تخیل و عاطفه تبدیل شود به مبنای راهبردی دایمی برای هدایت و مدیریت جامعه. عاطفه و تخیل در جمهورِ مردم شور ایجاد می‌کند و به اصطلاح شورآفرین است. این دو برای مقاطعی که نیاز به شور داریم، می‌توانند ابزار مفیدی باشند، اما نمی‌توانند پایه برنامه‌ریزی طولانی‌مدت برای تربیت فرد و جامعه قرار گیرند. 

 این موضوع جانب دیگری هم دارد؛ روایت در طول تاریخ دست‌مایه‌ای بوده برای گفتمان‌های مختلف. هر گفتمانی و حزبی و جریانی و فرقه‌ای سعی کرده روایت خود را جا بیندازد و با تسلط بر جهان روایت‌ها تسلطش را بر ذهن و زبان مخاطبان حفظ کند. امروزه تحلیلگران به درستی دریافته‌اند نبرد روایت‌ها اگر مهم‌تر از نبرد میدانی نباشد، قطعا از آن کمتر نیست. گفتمانی پیروز میدان است که بتواند روایت خود را جا بیندازد و روایت‌های رقیب را به حاشیه براند.

اینجاست که نقش رسانه و اهل فرهنگ و بیان و بنان از نقش توپ و تانک بیشتر می‌شود. ذهن‌ها تابع روایت مسلطند و حتی واقعیت‌های عینی و بیرونی را تحت تاثیر روایت مسلط تحلیل می‌کنند و می‌بینند. در روایت، رتوریک اهمیت پیدا می‌کند و روایت‌سازان با استفاده از شگردها و تمهیدات بلاغی و بیانی سعی می‌کنند روایت خود را بر ذهن‌ها سوار کنند و این درست همان نقطه‌ای است که تخیل و عاطفه وارد عرصه می‌شوند.

روایت‌سازان ما از طریق بازی با عاطفه و تخیلِ مخاطب روایت خود را جا می‌اندازند و بدین‌ترتیب دست کم برای مدتی بر ذهن و زبان مخاطبان مسلط می‌شوند، اما مردم تیزهوش‌تر از آنند که مدت زیادی فریب روایت برساخته‌ای را بخورند که مغایر با واقعیت‌های عینی باشد. بازی روایت‌ها در دل بحران‌ها بسیار کارساز است، اما وقتی موج‌ها بخوابند و طبل توفان از نوا بیفتد، نمی‌توان با روایت‌های برساخته که مغایرت زیادی با واقعیت‌های میدانی دارد، جامعه را به درستی مدیریت کرد. بهترین وضعیت این است که تناسب و تقارن و تلائم روایت با واقعیت در بالاترین سطح باشد. آن روایت می‌تواند انگیزه‌بخش و مایه رشد جامعه باشد. 

 اگر طراحان سیاست‌های کلان و راهبردی کشور در دام تخیل و عاطفه درافتند و سیاست‌های کلان داخلی و استراتژی‌های روابط خارجی را بر اساس تخیل و عاطفه بنا نهند، به اعتبار قاعده «الناس علی دین ملوکهم» مردمان نیز به همین دو عنصر گرایش بیشتری پیدا می‌کنند و در مسائل روزمره زندگی و تصمیمات فردی و اجتماعی‌شان که ممکن است ربط چندانی با حکومت نداشته باشد، با محوریت تخیل و عاطفه تصمیم می‌گیرند و عمل می‌کنند.

روایت‌های کاذب که دولت‌ها علاقه دارند آن را از طریق رسانه‌ها بر ذهن و زبان مردم مسلط کنند، در این میان می‌تواند ویرانگر باشد، چون مخاطبان گرفتار تخیل و عاطفه را هر چه بیشتر در جهل مرکب‌شان فرو می‌برد و آنها را به ارتکاب خطاهای تحلیلی و شناختی معتاد می‌کند. استعاره اعتیاد را عمدا به کار بردم تا عمق فاجعه را نشان دهم. این رویداد اگر گسترش پیدا کند، می‌تواند بنیادهای یک جامعه را فرو بریزد.

تمرکز بیش از حد بر عاطفه و تخیل با کمک روایت‌های برساخته خلاف امر واقع ارتباط آدمی را با واقعیت کم می‌کند و در شرایط حاد، رابطه انسان و واقعیت در ذهنش گم می‌شود. رسانه‌هایی که طی چند دهه با کمک قدرت جادویی روایت «امر تخیلی» را به عنوان «امر واقعی» به ذهن مردم القا کنند یا موفق می‌شوند یا شکست می‌خورند و در هر دو صورت به زیان جامعه است. اگر موفق شوند مردمی تربیت کرده‌اند که بر اساس تخیل و عاطفه تصمیم می‌گیرند و عمل می‌کنند و اگر شکست بخورند نقش فعال رسانه را به عنوان مهم‌ترین ابزار تربیت جامعه از بین برده‌اند.

ما به حیث تاریخی مردمانی عاطفی و تخیلی هستیم و آمادگی فراوانی داریم که بر اساس همین دو متغیر زندگی کنیم و آمادگی چندانی برای زندگی عقلانی و مرتبط با واقعیت نداریم. زعمای قوم باید در یک کلان‌پروژه در فکر تدوین سیاست و سیاستگذاری‌هایی باشند که چشم‌انداز روشنی را برای جامعه پیش چشم می‌آورد. بزرگی در مورد فرهنگ ایرانی می‌گفت: «عشق عسل است، اما ما به قند خون مبتلا هستیم.» برای مردم ما که قرن‌ها زیر سایه سنگین تخیل و عاطفه زندگی کرده‌اند، تمرکز بیش از حد بر عاطفه و تخیل، راهبرد زیانباری است. انگار ما به نقطه‌ای از حیات اجتماعی و تاریخی خود رسیده‌ایم که باید «تخیل‌بس» و «عاطفه‌بس» را مبنای برنامه‌ریزی کلان و طولانی‌مدت خود قرار دهیم. ما به قند خون مبتلا شده‌ایم و باید از عسل تخیل و عاطفه با احتیاط و زیرنظر متخصصان استفاده کنیم. 

216216

کد مطلب 2256056

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 0 =

آخرین اخبار