گروه اندیشه:دکتر جواد حیدری عضو هیات علمی دانشگاه، در مقاله ای که در سایت مشقنو منتشر کرده، روایتی فشرده از کتاب «نیک زیستی: علم و سیاستگذاری [Wellbeing: Science and Policy] اثر ریچارد لایارد معرفی می کند. او در بخش نخست مطلب خود کتاب یادآور شد که اقتصاد متعارف دههها با شاخص تولید ناخالص داخلی، همهچیز را سنجید جز آنچه به زندگی ارزش زیستن میبخشد. علم مدرن «نیکزیستی ذهنی» با رد اولویت مطلق درآمد، خود فرد را داور نهایی کیفیت زندگی میداند. این دانش با تلفیق ارزیابی کلی از زندگی، سنجش لحظهای احساسات (لذتگرایانه) و درک معنا و شکوفایی (یودامونیک)، چارچوبی عینی برای سنجش خوشبختی ساخته است. با معرفی واحد اندازهگیری «ولبی» (WELLBY)، اکنون سیاستگذاران میتوانند سودمندی واقعی برنامهها را بر اساس میزان، طول دوره و تعداد افراد بهرهمند از کیفیت حیات بسنجند و بودجهها را به جای توسعهی فیزیکی صرف، به سمت بهبود سلامت روان و روابط انسانی هدایت کنند.
در بخش دوم مقاله جواد حیدری در باره کتاب «نیک زیستی:علم و سیاستگذاری»، ریچارد لایارد فراتر از رشد ناخالص ملی در تعریف نیک زیستی رفته و تلاش دارد به این سوال پاسخ بدهد که چرا «نیکزیستی» باید سنگ محک نهایی سیاستگذاری عمومی باشد؟ او در بخش دوم مطلب خود با تحلیل فلسفی و چارچوببندیِ دقیقِ نظریهی ریچارد لایارد، به واکاویِ «نیکزیستی» به عنوان «خیرِ غایی» و هدفِ نهاییِ جامعه میپردازد. حیدری با ریشهیابی خطای بنیادین سیستمهای اداری و حکمرانی در «هدفپنداری ابزار» — مانند قربانی کردن محیطزیست برای رشد اقتصادی یا سلامت روان برای نمرهگرایی — استدلال میکند که بر پایه اصل اصلاحشدهی جرمی بنتام، غایتِ اصلیِ سیاستگذاری باید رفعِ رنج و ارتقای کیفیتِ تجربه زیسته افراد باشد. این نوشتار با پاسخ به سه چالش نظامهای فایدهگرا شامل «قربانی ساختن اقلیت»، «مسئلهی توزیع و نابرابری» و «پدرسالاریِ حکمرانی»، نشان میدهد که بیشترین بازدهیِ اجتماعی نه در پروژههای عمرانی و بتنی، بلکه در ارتقای «سلامت روان»، «حمایت اجتماعی» و «کاهش رنج محرومترین گروهها» نهفته است. در نهایت، متن با معرفی شاخص سنجششناسانه WELLBY و مرور تجارب عملی کشورهایی نظیر نیوزیلند و بوتان، چرخش پارادایمی از سنجشهای بر پایه شاخصهای سخت اقتصادی به سمت بودجهریزیهای مبتنی بر شادکامی و نیکزیستی ملی را تبیین و الزامی میسازد. این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
محور دوم: نیکزیستی بهمثابه غایت جامعه
اکنون به پرسشی میرسیم که از دلِ آن، یک فلسفهی سیاسی بیرون میآید: چرا باید نیکزیستی هدفِ نهاییِ جامعه باشد؟ چرا نه عدالت، نه آزادی، نه ثروت، نه فضیلت؟ لایارد پاسخی میدهد که بر یک استدلالِ منطقی استوار است، نه بر احساسات. استدلال چنین است: هر چیزی که در زندگی میخواهیم، یا بهخاطرِ خودش میخواهیم، یا برای رسیدن به چیزِ دیگری. پول را برای خودش نمیخواهیم؛ برای آنچه میخرد میخواهیم.
سلامتی را برای خودش نمیخواهیم؛ برای آنکه بتوانیم زندگی کنیم و رنج نکشیم میخواهیم. آزادی را میخواهیم چون زیستنِ در قفس، تحقیرآمیز و رنجآور است. حال این زنجیره را ادامه دهید. از هر «چرا»یی که بپرسید، به «چرا»ی بعدی میرسید. مگر یکجا. اگر از کسی بپرسید «چرا میخواهی حالت خوب باشد و رنج نکشی؟»، پاسخی ندارد- نه چون نمیداند، بلکه چون پرسش بیمعنا است. اینجا زنجیره به سنگ میخورد.
به این میگویند خیرِ غایی: چیزی که همهی خوبیهای دیگر به آن ختم میشوند و خودش به چیزی ختم نمیشود. اهمیتِ عملیِ این استدلال، بیاندازه مهم است. چون یک سلسلهمراتب ایجاد میکند و اجازه میدهد از یک بیماریِ مزمنِ سیاستگذاری خلاص شویم: خطای هدفپنداریِ ابزار. بگذارید نمونههایش را ببینیم:
– کشوری که رشد اقتصادی را هدف میگیرد و برای آن هوایاش را میفروشد.
– نظام آموزشیای که نمره را هدف میگیرد و سلامتِ روانِ کودکان را میسوزاند.
– سازمانی که بهرهوری را هدف میگیرد و کارکناناش را میفرساید.
– شهری که خودرو را محور قرار میدهد و زندگیِ پیاده و همسایگی را نابود میکند.
هیچیک از اینها از سر شرارت نیست. همه از سرِ جابهجا کردنِ وسیله و هدف است. علم نیکزیستی، دقیقاً همین را تصحیح میکند: آنها را در جای درستِ خود، یعنی زیرِ هدفِ نهایی، مینشاند.
اصل بنتام و سه اصلاحیهی مدرن
اصلِ کلاسیک، همان جملهی بنتام است: «بیشترین شادکامی برای بیشترین شمار». یعنی هر سیاستی را با مجموع اثرش بر نیکزیستی همهی افراد متأثر بسنجیم- و در این حساب، حال هر انسان بهاندازهی حال هر انسان دیگر وزن دارد.
این آخری، بنیادینتر از آن است که به نظر میرسد: رنج یک کارگر گمنام در حاشیهی شهر، دقیقاً بهاندازهی رنجِ یک وزیر، در معادله مینشیند. اما فایدهگرایی ساده، به سه ایراد کوبنده برخورد که نظریهی مدرن ناچار شد پاسخشان دهد.
اعتراض اول: قربانی کردن اقلیت
اگر تنها مجموع اهمیت داشته باشد، آیا نمیتوان اقلیتی کوچک را قربانیِ خوشیِ اکثریت کرد؟ پاسخِ علمِ نیکزیستی، بهجای پناه بردن به شعار، از دلِ خودِ دادهها میآید: به دلیل کاهشِ بازدهِ نهایی، بیشترین سودِ نیکزیستی همیشه در کمک به بدحالترینها نهفته است.
یعنی همان اصلی که قرار بود به قربانی کردنِ ضعیف منجر شود، در عمل قویترین استدلال به نفعِ اوست. یک واحد کمک به کسی که در قعر است، چند برابرِ همان کمک به کسی که در اوج است، بازده دارد. افزون بر این، لایارد تأکید میکند که قواعدِ اخلاقی و حقوقی- منعِ شکنجه، حقِ محاکمهی عادلانه، آزادی بیان- خودشان زیرساختهای بلندمدتِ نیکزیستیاند. جامعهای که برای منفعتِ آنی زیرِ آنها میزند، سرمایهی اعتمادِ خود را میسوزاند و در بلندمدت بازنده است.
اعتراض دوم: مسئلهی توزیع
آیا جامعهای که میانگینِ شادیاش هفت است اما شکافهایاش هولناک، با جامعهای که همه در هفتاند برابر است؟ پاسخِ مدرن، روشن است: نه. به همین دلیل، شاخصِ نوینِ سیاستگذاری فقط میانگین نیست؛ نابرابریِ نیکزیستی است- و مهمتر از آن، اولویت با کسانی است که نمرهشان زیر چهار است. این تغییرِ نگاه، جهتِ کلِ سیاستگذاری را عوض میکند: موفقیت، بالا بردنِ سقف نیست؛ بالا آوردنِ کف است.
اعتراض سوم: پدرسالاری خوشبختی
آیا این یعنی دولت باید ما را «خوشبخت کند»، حتی به زور؟ آیا این دروازهای بهسوی مهندسیِ اجباریِ روح نیست؟ پاسخ لایارد، دو پایه دارد. نخست، این علم بر همان اصل «ذهنی بودن» بنا شده است: معیار، قضاوتِ خودِ مردم است، نه تشخیصِ دولت. دولتی که به مردم بگوید «شما اشتباه میکنید،
شما در واقع خوشبختید»، از پایه از این چارچوب بیرون است. دوم، و مهمتر: نقشِ دولت در این نگاه، نه ساختنِ خوشبختی، بلکه برداشتنِ موانعِ آن است. درمان کردنِ افسردگیِ درماننشده، پاک کردنِ هوا، تضمینِ اشتغال، آموزشِ مهارتهای هیجانی به کودکان، کاهشِ فساد. هیچیک از اینها اجبار نیست؛ رفعِ محرومیت است. آزادی، در این چارچوب، نه رقیبِ نیکزیستی است و نه قربانیِ آن- یکی از مؤلفههای آن است.
اینجاست که به پرسشی میرسیم که همه از آن میگریزند و اکنون به دشوارترین بخش میرسیم؛ جایی که این علم، دستکشها را در میآورد. بودجهی هر کشور، محدود است. پس هر تصمیم، در واقع یک انتخاب میان جانها و حالهاست. اما ما این انتخابها را پنهانی و ناخودآگاه انجام میدهیم و بعد ادعا میکنیم که «همهچیز مهم است». اینجاست که واحدِ WELLBY کاری میکند که کمتر کسی جسارتاش را داشت: این انتخابها را به روی میز میآورد.
فرض کنید دولتی میتواند با مبلغی معین یکی از این سه کار را بکند: یک تقاطعِ غیرهمسطح بسازد، یا با همان مبلغ به هزاران بیمارِ افسرده خدمات رواندرمانی بدهد، یا با همان مبلغ برنامهی مهارتهای هیجانی را در مدارس اجرا کند. کدام؟ پیش از این علم، پاسخ به این پرسش، تابعِ لابی، رسانه، و تصویرِ سیاسی بود- چون تقاطع را میشود در تلویزیون نشان داد، اما بهبودِ حالِ هزاران انسان را نمیشود.
حالا میتوان حساب کرد: هر گزینه چند WELLBY تولید میکند، و به ازای هر واحدِ پول چند واحد. و هنگامیکه پژوهشگران این حساب را کردند، نتیجه بارها و بارها یک الگو داشت: بیشترین بازده، در سلامتِ روان، در حمایتِ اجتماعی، و در کیفیتِ روابط انسانی است- نه در بتن و آسفالت. این، جدیترین و در همان حال امیدبخشترین یافتهی این علم است: ارزانترین راه برای بهتر کردنِ حالِ یک ملت، از قبل کشف شده است. فقط کسی سراغاش نمیرود.
و این، دیگر نظریه نیست بلکه به عمل تبدیل شده است. در کشور بوتان، سه دهه است که «شادکامیِ ناخالصِ ملی» جای تولید ناخالص را در اسناد راهبردی گرفته. در نیوزیلند، «بودجهی نیکزیستی» تدوین شد که در آن هر وزارتخانه باید نشان دهد پیشنهادش بر کدام مؤلفهی زندگیِ مردم اثر میگذارد. در بریتانیا، ادارهی آمار ملی سالهاست چهار پرسشِ نیکزیستی را در پیمایشهای رسمی میگنجاند و دستنامهی رسمیِ ارزیابیِ سیاستها، فصلی برای محاسبهی نیکزیستی دارد. در سازمان ملل، «گزارش جهانی شادی» به سندی سالانه تبدیل شده که دولتها را وادار به توضیح میکند. آن آرزوی شاعرانهی قرن هجدهم، سرانجام به دفتر حساب راه یافت.
۲۱۶۲۱۶




نظر شما