گروه اندیشه: مرتضی امیرعباسی روانکاو برند، در مقاله اش که برای انتشار در خبرگزاری خبرآنلاین نوشته، با واکاوی پدیدهٔ پرفروششدن نسخهٔ چند میلیونی شاهنامه در بازارِ آشفتهٔ کتاب، به تحلیل روانشناختی رفتار ایرانیان در مواجهه با بیثباتیهای چندلایه میپردازد. او با استناد به آزمایشهای روانشناسی پروکس و هاین و مفهوم «مدل حفظ معنا»، نشان میدهد که چگونه ذهن انسان هنگام گسست در نظم بیرونی، به جبران سیّال دست میزند و برای بازسازی معنا به لنگرگاههای استوار پناه میبرد. در شرایطی که جامعه همزمان تحت فشار چهار اضطراب سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی قرار دارد، شاهنامه نه فقط یک اثر ادبی، بلکه تنها دارایی نمادینی است که به تمام این اضطرابها پاسخی یکپارچه میدهد.
نویسنده با پیوند دادن مفاهیم «مصرف جبرانی»، «ارزش ویژهٔ برند» و «ناخودآگاه جمعی یونگ»، رجوع مردم به داستانهای شاهنامه را نوعی «خرید هویتی» و تلاش برای بازیابی حس کنترلِ ازدسترفته قلمداد میکند. همانطور که بایسنقر میرزا در دوران تیموریان برای کسب مشروعیت به شاهنامه چنگ زد، امروز نیز مردم عادی از طریق «شاهنامهاندوزی» خوی و هویت خویش را در برابری با تلاطمهای بحران حفظ میکنند. این پدیده نه فرار از واقعیت، بلکه مکانیزمی اصیل برای بقای فرهنگی در سایهسار تکیهگاهی هزارساله است. این مقاله را در ادامه می خوانید:
****
ناشر معروفی است؛ کتابفروش قهاری هم هست. میگفت شاهنامه این چند ماهه پرفروشترین کتابشان بوده. نه رمانهای خوشرنگولعاب روز، نه پرفروش های آمازون، نه آن کتاب هایی که در اینستاگرام تبلیغ میشوند. شاهنامهای که هر مکتوبش، اگر چندجلدی و با تصحیح استاد فقید خالقیمطلق باشد، الان قیمتی دارد نجومی، درست مثل بقیهی چیزها. حتی تکجلدی موسوم به چاپ مسکو هم چندین میلیون تومان قیمت میخورد.
سوالی که ذهنم را درگیر کرد این نبود که چرا مردم این کتاب سترگ را میخرند. سوال این بود: چرا الان، و چرا این کتاب؟ و برای پیدا کردن جواب، باید از جایی شروع کنم که هیچ ربطی به شاهنامه ندارد.
یک تجربه که ربطی به شاهنامه ندارد، اما توضیحش میدهد
سال ۲۰۰۶، دو روانشناس بهنامهای تراویس پروکس و استیون هاین[i]، آزمایشی طراحی کردند که در نگاه اول هیچ ربطی به هویت ملی یا کتاب ندارد. شرکتکنندهها را دو گروه کردند. یک گروه یک داستان کوتاه از کافکا خواندند؛ داستانی عجیب و بیمنطق، جایی که یک روستایی وارد قصر میشود و هیچچیز طبق قاعدهی معمول پیش نمیرود. گروه دوم، همان داستان را با پایانی منطقی و قابلفهم خواندند.
بعد، هر دو گروه یک تکلیف کاملاً نامرتبط گرفتند: باید در یک متن، الگوهای پنهان نوشتاری را پیدا میکردند؛ الگوهایی که اصلاً وجود نداشتند.گروهی که داستان بیمعنای کافکا را خوانده بود، الگوهای بیشتری در آن متن کشف کرد. مغزشان، بعد از مواجهه با بیمعنایی، دنبال هر جور نظمی میگشت که پیدا شود، حتی اگر آن نظم ساختگی بود.
پروکس و هاین این را مدل حفظ معنا نامیدند؛ وقتی هر بخشی از نظام معنایی ذهنمان بههم میریزد، لزوماً برای ترمیمش سراغ همان بخش نمیرویم. ذهن دنبال هر منبع معنابخشی میگردد که دم دستش باشد، حتی اگر کاملاً بیربط به علت اصلی بیثباتی باشد. روانشناسان این را جبران سیّال مینامند.
این یافتهی آزمایشگاهی، تازه اول ماجراست؛ برای فهم دقیق اینکه چرا این جبران در ایران امروز، دقیقاً به شکل شاهنامهخریدن در آمده، باید ببینیم خود بیثباتی از چند جبههی همزمان به ما حمله کرده.
چهار اضطراب، یک پناهگاه
بیثباتی یک کلمهی کلی است. برای فهم دقیقتر ماجرا، باید آن را تکهتکه کرد. آنچه این روزها ذهن ایرانی را درگیر کرده، یک اضطراب نیست؛ چهار اضطراب همزمان است که روی هم سوار شدهاند:
اضطراب سیاسی، چون هیچکس نمیداند فردا چه تصمیمی از بالا گرفته میشود. اضطراب اقتصادی، چون قیمت هر چیزی، از نان تا همین کتاب، هر روز قیمت اش عوض میشود. اضطراب اجتماعی، چون حس اعتماد میان مردم و نهادها، و حتی میان مردم با یکدیگر، هر روز نازکتر میشود. و اضطراب فرهنگی، چون نسل تازه با محتوایی رشد میکند که هیچ ریشهای در تاریخ این سرزمین ندارد؛ و این باعث میشود نسل قبلی، بیآنکه بلند بگوید، از فراموششدن بترسد.
اضطراب سیاسی، چون هیچکس نمیداند فردا چه تصمیمی از بالا گرفته میشود. اضطراب اقتصادی، چون قیمت هر چیزی، از نان تا همین کتاب، هر روز شکلش عوض میشود. اضطراب اجتماعی، چون حس اعتماد میان مردم و نهادها، و حتی میان مردم با یکدیگر، هر روز نازکتر میشود. و اضطراب فرهنگی، چون نسل تازه با محتوایی رشد میکند که هیچ ریشهای در تاریخ این سرزمین ندارد؛ و این باعث میشود نسل قبلی، بیآنکه بلند بگوید، از فراموششدن بترسد
نکته اینجاست که مدل حفظ معنا تفاوتی نمیگذارد که تهدید از کدام مسیر بیاید. مغز فقط یک چیز میفهمد؛ نظم کلی بههم ریخته. برای همین، یک نفر که از اقتصاد ترسیده، همان کاری میکند که یک نفر که از آیندهی سیاسی ترسیده. آنها هر دو دنبال یک لنگرگاه میگردند.
شاهنامه، در این میان، تنها متنی است که هر چهار اضطراب را یکجا پاسخ میدهد؛ چون هم زبان است (فرهنگی)، هم تاریخ (سیاسی)، هم اخلاق و عدالت (اجتماعی)، و هم، به شکل عجیبی، یک دارایی است که برخلاف پول ملی، ارزشش هزار سال است کم نشده. در زبان برند، این را ارزش ویژهی برند یا به قول فرنگیها Brand Equity مینامیم؛ داراییای که نه با تورم افت میکند، نه با یک تصمیم دولتی از بین میرود؛ فقط با گذر زمان، سنگینتر میشود. شاهنامهاندوزی به تعبیر من، از این زاویه، دیگر یک رفتار فرهنگی ساده نیست؛ یک تسکینبخشی چندلایه است. یک قرص واحد برای چهار بیماری همزمان.
چیزی که در خواب مشترک ما جا خوش کرده
کارل یونگ معتقد بود هر ملتی، زیر خودآگاهی روزمرهاش، یک لایهی مشترک از تصاویر و کهنالگو دارد؛ چیزی که او ناخودآگاه جمعی نامید. این لایه، در شرایط عادی خاموش است؛ اما در لحظات بحران، فعال میشود و مردم، بدون توافق قبلی، بهسوی نمادهای مشترک کشیده میشوند.
برای ایرانی، شاهنامه شاید متراکمترین انبار این کهنالگوهاست. رستم، نماد قدرتی که همیشه در خدمت داد است، نه در خدمت خودش. کاوه، نماد عصیان مشروع در برابر ظلم. ضحاک، نماد حکومتی که با فریب به قدرت رسیده. سیاوش، نماد پاکی قربانیشده. اینها نامهای داستانی نیستند؛ قالبهای روانیای هستند که وقتی جامعه احساس بیعدالتی، سردرگمی یا خطر میکند، خودشان را از دل ناخودآگاه جمعی بیرون میکشند.
این را میتوان در رفتار تاریخی ایرانیان هم دید؛ در دورههای سلطهی زبانهای بیگانه، شاهنامهخوانی شدت گرفت. در دورههای آشوب سیاسی، قهوهخانهها پر از نقّالانی شد که داستان رستم و اسفندیار را با صدای بلند بازمیگفتند. مردم برای سرگرمی جمع نمیشدند؛ برای یادآوری اینکه چه هستند، جمع میشدند. آنچه امروز در قفسهی کتابفروشیها رخ میدهد، نسخهی خصوصی و تنهاتر همان رسم است: بهجای قهوهخانه، اتاق نشیمن؛ بهجای نقّال، خود خواننده.
اما این رجوع تاریخی، فقط از سمت مردم نبوده. تاریخ یک نمونهی دقیقتر دارد، جایی که حتی قدرت هم به همین برند چنگ زد.
شاهزادهای که با طلا شاهنامه ساخت
این هم اولین بار نیست که ایرانیها، در روزگار بیثباتی، به شاهنامه چنگ میزنند؛ و تاریخ برایش یک نمونهی دقیق دارد. سال ۱۴۳۰ میلادی، بایسنقر میرزا، نوهی تیمور، در هرات دستور داد گرانبهاترین نسخهی شاهنامهی تاریخ کتابت شود؛ نسخهای با صدها مینیاتور طلاکاریشده، که امروز به شاهنامهی بایسنقری شناخته میشود.

بایسنقر این کار را از عشق به شعر نکرد. او شاهزادهای بود از سلسلهای بیگانه (تیموریان، اصالتاً ترک-مغول) که تازه بر ایران حکومت میکرد و مشروعیتش زیر سؤال بود. برای او، سفارشدادن یک شاهنامهی رسمی و آراسته، یک اقدام سیاسی محاسبهشده بود: با پیوندزدن خودش به روایت باستانی پادشاهی ایرانی، میخواست بگوید من ادامهی همان خط هستم، نه یک اشغالگر تازهوارد.
شاهنامه، آن روز، سند مشروعیتبخشی یک قدرت نامطمئن به خودش بود. در زبان امروزی برند، او کاری کرد که ما آن را اتصال به برند یا تداعی برند (Brand Association) مینامیم: یک بازیگر تازهوارد و نامطمئن، خودش را به یک برند قدیمی و بیرقیب وصل میکند تا اعتبار آن برند، بدون هیچ هزینهی اضافه، به او هم منتقل شود.
خرید شاهنامهی چند میلیونی، از این زاویه، یک اعلامیهی کوچک است: «حتی اگر بیرون از این خانه هیچچیز در کنترل من نیست، این یکی هست.» شما نمیتوانید نرخ ارز را کنترل کنید، نمیتوانید بفهمید فردا چه میشود؛ اما میتوانید یک کتاب هزارساله بخرید و روی طاقچه بگذارید، و آن کتاب، تا وقتی خودتان تصمیم نگیرید، جایش عوض نمیشود
آنچه امروز در کتابفروشیهای تهران میبینیم، نسخهی معکوس همان اتفاق است. آن روز، یک حاکم نامطمئن به شاهنامه چنگ زد تا مشروعیت بگیرد. امروز، مردم نامطمئن به همان کتاب چنگ میزنند، نه برای مشروعیتبخشی به یک حکومت، بلکه برای مشروعیتبخشی به خود هویتشان؛ برای اینکه به خودشان بگویند، حتی اگر حکومتها بیایند و بروند، من همچنان ادامهی یک خط هزارسالهام. و این دقیقاً همان نقطهای است که یک نظریهی دیگر از دنیای مصرف، ماجرا را کامل میکند.
مایکل سولومون، وقتی در کتاب ارزشمندش «رفتار مصرف کننده -خریدن، داشتن، و بودن»، از خرید هویتی مینویسد، این نکته را هم اضافه میکند: بعضی کالاها را نمیخریم چون به آن ها نیاز داریم؛ میخریم چون داشتنشان، حس کنترل به ما میدهد. روانشناسان این را مصرف جبرانی مینامند. وقتی احساس بیقدرتی میکنیم، به سمت چیزهایی میرویم که نماد دوام، جایگاه، یا تسلط باشند.
فردوسی هم همین بازی را کرده بود، فقط برعکس
خود فردوسی هم در دورهای مشابه دست به همین کار زد؛ فقط او نویسنده بود، نه خریدار. وقتی زبان فارسی زیر فشار زبان عربی داشت رنگ میباخت، فردوسی بهجای اینکه منتظر بماند سیاست وضعیت را حل کند، سی سال از عمرش را گذاشت تا یک نظم زبانی و روایی بسازد که هیچ قدرتی نتواند نابودش کند. بیت آخر شاهنامه را به یاد بیاورید: «بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی.» این جمله دقیقاً همان چیزی است که مدل حفظ معنا توضیح میدهد؛ وقتی دنیای بیرون بیثبات است، انسان یک دنیای داخلی و منسجم میسازد که بتواند رویش بایستد.
هزار سال بعد، خریداران شاهنامه، بدون آنکه اسمش را بدانند، دارند همان کار را میکنند؛ فقط اینبار بهجای نوشتن، با خریدن.

چیزی که این یک سال به ما نشان داد
اینها در یک لحظه اتفاق نیفتادند؛ در یک سال اتفاق افتادند. سالی که با اضطراب جنگ شروع شد و هنوز هم در دل همان اضطراب نشستهایم. در این یک سال، مجسمهی شکست والرین در میدان انقلاب رونمایی شد. در این یک سال، ویژهبرنامهی «در برابر ایران زانو میزنید» روی آنتن رفت. در همین بازه، تئاترهای کوروش و آرش، با وجود قیمتهای چند میلیونی، سالنهای تهران را پر کردند. و در همین روزها، دیجیکالا از دانشنامهی مصور شاهنامهاش رونمایی کرد، و یک کتابفروش در اینستاگرام گفت شاهنامه پرفروشترین کتابشان بوده است.
«فردوسی پیکرتراش پیری نبود که تنها چکشی بر سنگ کوبد و پیکری بیروح سازد. او آرشی بود که همهی وجودش را، جوانی و دارایی و جان و روانش را در این اثر نهاد؛ و همچون آرش که خود تیر شد تا گسترهی ایران گسترده شود، فردوسی نیز خود شاهنامه شد تا سالیان سال ایران و فرهنگ ایرانی زنده بماند. او پیر شد، فرتوت شد، پیمانشکنی از فرمانروایان دید، مرگ به سراغش آمد، ولی سایهبانی ساخت که فرهنگ و نام ایران را از آسیب زمان در امان دارد.»
هیچکدام از اینها هویت مشترکی نداشتند. اما همهشان، در یک بازهی زمانی واحد و پرفشار، حول یک نقطهی مرکزی جمع شدند: ایران باستان، پیروزیهای تاریخی، فردوسی، شاهنامه. این یعنی در طول یک سال، وقتی جامعه زیر فشار جنگ نفس میکشید، دولت، بازار، هنر، و مردم عادی، هرکدام در زمان خودشان و بدون آنکه از هم خبر داشته باشند، به یک راوی واحد رجوع کردند.
و اینجا باید یک نکته را روشن کنم: خرید شاهنامه، در هیچ تعبیری، چیز نگرانکنندهای نیست. برعکس؛ این از آن رفتارهای کمیاب و درخشانی است که در روزگار اضطراب، بهجای فروپاشی یا بیتفاوتی، مردم را به ریشههایشان نزدیکتر میکند. وقتی همهچیز بیرون از کنترل بهنظر میرسد، رجوع به متنی که هزار سال دوام آورده، نه فرار از واقعیت است، نه توهم؛ نوعی بازیابی عمیق هویت است، در بهترین شکل ممکنش.
دکتر ژاله آموزگار، در توصیفی که از فردوسی دارد، دقیقاً همین را روشن میکند؛ اینکه شاهنامه، محصول یک تصمیم ادبی نبود، بلکه حاصل یک فداکاری تمامعمر بود:
«فردوسی پیکرتراش پیری نبود که تنها چکشی بر سنگ کوبد و پیکری بیروح سازد. او آرشی بود که همهی وجودش را، جوانی و دارایی و جان و روانش را در این اثر نهاد؛ و همچون آرش که خود تیر شد تا گسترهی ایران گسترده شود، فردوسی نیز خود شاهنامه شد تا سالیان سال ایران و فرهنگ ایرانی زنده بماند. او پیر شد، فرتوت شد، پیمانشکنی از فرمانروایان دید، مرگ به سراغش آمد، ولی سایهبانی ساخت که فرهنگ و نام ایران را از آسیب زمان در امان دارد.»
این تشبیه، آرش و فردوسی، شاید دقیقترین کلید برای فهم اتفاقات این یک سال باشد. آرش تیرش را رها کرد تا مرزهای جغرافیایی ایران گسترده بماند؛ فردوسی جانش را در کلمات ریخت تا مرزهای فرهنگی ایران، در برابر فراموشی، دوام بیاورد. و حالا، هزار سال بعد، در سالی که با جنگ و اضطراب گذشت، همان سایهبانی که فردوسی برایمان ساخته، دوباره سر پناه شده؛ هم برای دولتی که دنبال بازسازی روایت قدرت است، هم برای بازاری که تقاضای فرهنگی را میخواند، هم، مهمتر از همه، برای مردم عادیای که فقط میخواهند، در دل یک سال سخت، چیزی داشته باشند که ثابت بماند.
پانوشت:
Heine, S. J., Proulx, T., & Vohs, K. D. (۲۰۰۶). The Meaning Maintenance Model: On the coherence of social motivations. Personality and Social Psychology Review, ۱۰(۲), ۸۸–۱۱۰.
۲۱۶۲۱۶





نظر شما