گتسبی مرتعش و منقلب به پا خاست و فریاد کشید: «هیچ وقت دوستت نداشته، می شنوی؟ زنت شد برای این که من بی پول بودم و از صبر کردن در انتظار من خسته شده بود. اشتباه بزرگی بود، اما ته دلش هیچ وقت کس دیگه یی جز منو دوس نداشته!»

به گزارش خبرآنلاین، رمان «گتسبی بزرگ» یکی از مشهورترین رمان های انگلیسی زبان قرن بیستم است که به عنوان یکی از منابع استاندارد در اکثر دانشگاه های جهان در رشته ادبیات آمریکا تدریس می شود. این کتاب را دومین کتاب برتر انگلیسی زبان می دانند و آغازگر سبک خاصی در نگارش رمان در قرن بیستم که بعدها توسط «ارنست همینگوی» و دیگران تبدیل به شیوه رایج نویسندگی شد. اقتباس های سینمایی موفقی هم از روی این کتاب تهیه شده است. ویرایش جدید رمان « گتسبی بزرگ» نوشته اسکات فیتزجرالد و ترجمه مرحوم کریم امامی در 288صفحه رقعی توسط انتشارات نیلوفر تاکنون بیش از هشت بار تجدید چاپ شده است و یکی از 1001 کتابی است که سایت آمازون عنوان کرده قبل از مرگ باید بخوانیم.

 

داستان رمان در سال 1922 اتفاق می افتد. گتسبی بزرگ جوان بسیار پولداری است که دائما مهمانی های بزرگ برگزار می کند و همه می توانند در مهمانی های او شرکت کنند. در مورد گذشته او و طریقه به دست آوردن ثروتش شایعات زیادی وجود دارد. با این وجود، نیک کاراوی –همسایه او- متوجه می شود که گتسبی از خانواده بسیار فقیری بوده که عاشق دی زی دختری پولدار شده است. گتسبی برای خدمت نظام و تامین پول از دی زی دور می شود اما بعد خبر ازدواج او را دریافت می کند. با این حال گتسبی عاشق می ماند و اتفاقات جالبی برایش رخ می هد.


قسمت های زیبایی از رمان را با هم می خوانیم:

«... دی زی به اعتراض اخم کرد و شمع ها را بین دو انگشت خاموش ساخت. «دوهفته دیگه بلندترین روز ساله.» و با یک حال انبساط به ما نگریست. «شماها شده که از مدت ها پیش منتظر بلندترین روز سال بمونین و بعد وقتی که رسید متوجهش نشین؟ من همیشه منتظر بلندترین روز سال می مونم و بعد متوجه رسیدنش نمی شم.»
میس بیکر با دهن دره گفت: «باید یه نقشه ای بریزیم که چه کار کنیم.» و چنان پشت میز نشست که انگار روی تختخواب دراز می کشد.
دی زی گفت: «خیلی خب. نقشه چه کاری؟» و با درماندگی به من نگریست. «مردم چه نقشه هایی می ریزن؟»
قبل از آن که فرصت پاسخ دادن داشته باشم، چشمانش به یک حالت بهت به انگشت کوچکش خیره ماندند. به شکایت گفت: «ببینید! صدمه خورده.» همه نگاه کردیم-مفصل وسط انگشت کبود و سیاه شده بود.
دی زی با لحن متهم کننده ای گفت: «تام این کار توئه. می دونم عمدی نکردی اما در هر حال کار توئه. این نصیب من از ازدواج با یه نره غوله، با نوع عظیم و گنده ای از حیوانی به اسم...»
تام با اوقات تلخی به اعتراض گفت: «من هیچ ازین کلمه گنده خوشم نمی‌آد، حتی به شوخی.»
و دی زی دوباره با اصرار گفت: «گنده.»
*

... دی زی با چشمان مات به من نگریست: «گوش کن نیک؛ صبر کن چیزی رو که وقتی به دنیا اومده بود گفتم برات تعریف کنم. می خوای بشنوی؟»
«خیلی زیاد.»
«بهت نشون می ده که احساس من نسبت به چیزای این دنیا چطور عوض شده. آره، یک ساعت از عمرش می گذشت، تام هم خدا عالمه کجا بود. به هوش که اومدم خودم را کاملا بی کس حس کردم. بلافاصله از پرستار پرسیدم که پسره یا دختره. وقتی بهم گفت دختره سرم رو برگردوندم و زدم زیر گریه. گفتم خیلی خب، خوشحالم که دختره. امیدوارم که خل باشه – واسه این که بهترین چیزی که یک دختر تو این دنیا می تونه باشه، همینه، یک خل خوشگل.»
*
«میل داری بخریش؟»
ویلسن با تبسم ضعیفی جواب داد: «کو شانس؟ نه، ولی از اون یکی دیگه ممکنه چیزکی گیرم بیاد.»
«حالا چطور شده یه دفعه احتیاج به پول پیدا کردی؟»
«دیگه زیادی اینجا مونده م. می خوام از اینجا برم. من و زنم می خوایم از اینجا بریم غرب.»
تام یکه خورد. با تعجب گفت: «زنت می خواد، ها!»
«ده ساله که داره حرفش رو می زنه.» یک لحظه به تلمبه تکیه داد و دستش را سایه بان چشمش کرد. «و حالا چه بخواد چه نخواد داره می ره. من از اینجا می برمش.»
اتومبیل شکاری از کنار ما گذشت، با گرد و خاکی که دنبال خود بلند می کرد و تکان دستی به سوی ما.
تام با خشونت پرسید: «چن می شه؟»
ویلسن گفت: «دو روز پیش یه کشف بدی کردم. برای همینه که می خوام از اینجا برم. برای همینه که در مورد ماشین مزاحمتون شدم.»
«چن می شه؟»
«یه دلار و بیس.»
گرمای کوبنده بی امان مرا داشت گیج می کرد و یک لحظه ناگوار بر من گذشت تا آن که متوجه شدم هنوز سوءظن ویلسن بر فرق تام ننشسته است.

*

دی زی بلند شد و تبسم ضعیفی بر لب، کنار میز رفت. دستور داد:
«تام، بطری رو واز کن تا یه نوشیدنی نعنایی برات بسازم که وقتی خوردی انقد پیش نفس خودت احمق جلوه نکنی... ببین چه نعنایی یه!»
تام تند گفت: «یک دقیقه. من می خوام یک سوال دیگه از آقای گتسبی بکنم.»
گتسبی مودبانه جواب داد: «بفرمایید...»
«اصلا این چه جور دعوایی هس که شما می خواین تو خونه من راه بندازین؟»
سرانجام رک و راست رو در روی هم نشستند و گتسبی راضی بود. دی زی نومیدانه نگاهی به یکی و بعد به دیگری انداخت. «اون که دعوا راه ننداخته. این تو هستی که داری دعوا راه میندازی. خواهش می کنم یه خورده جلو خودتون رو بگیرین.»
تام ناباور تکرار کرد: «بگیریم! تصور می کنم تازه ترین رسم اینه که آدم لم بده عقب و هیچ کاری نکنه تا آقای هیچ زاده اهل هیچ آباد با خیال راحت بیاد با زن آدم عشق بازی کنه. خب اگه این جوریه که ما نیسیم... این روزا مردم اول زندگی خانوادگی و اصول خانواده رو مسخره می کنن، و بعدش به همه چی پشت پا می زنن و لابد ازدواج سیاه و سفید رو باب می کنن.»
تام از هذیان پر تب و تاب خود برافروخته شده بود و خود را در آخرین سنگر تمدن تنها می دید.
جوردن زمزمه کرد که «اینجا که ما همه سفیدیم.»

*

«می خوام بدونم آقای گتسبی چی دارن به من بگن.»
گتسبی آرام گفت: «زنت دوستت نداره. هیچ وقت دوستت نداشته. منو دوس داره.»
تام خود به خود جواب داد: «تو پاک دیوونه ای بابا!»
گتسبی مرتعش و منقلب به پا خاست و فریاد کشید:
«هیچ وقت دوستت نداشته، می شنوی؟ زنت شد برای این که من بی پول بودم و از صبر کردن در انتظار من خسته شده بود. اشتباه بزرگی بود، اما ته دلش هیچ وقت کس دیگه یی جز منو دوس نداشته!»
در این مرحله من و جوردن سعی کردیم برویم، ولی تام و گتسبی با سرسختی رقابت آمیزی اصرار کردند حتما بمانیم. انگار که هیچ کدام چیزی نداشتند از ما پنهان کنند و این بهره گرفتنِ دست دوم از احساسات و عواطف ایشان برای ما افتخاری بود.
صدای تام بیهوده کوشید لحن پدرانه ای به خود بگیرد: «دی زی بشین. جریان چیه؟ میل دارم همه ش رو بشنوم.»
گتسبی گفت: «بهتون گفتم که جریان، جریان پنج سال گذشته، جریانی که شما ازش بی اطلاع بودین، چیه.»
تام تند و تیز به دی زی رو کرد: «تو پنج ساله که این یارو رو می بینی؟»

 

این رمان را انتشارات امیرکبیر نیز با ترجمه کریم امامی به تازگی منتشر کرده است. برای مشاهده سایر پیشنهادهای خواندنی که قبل از مرگ باید مطالعه شود، به اخبار مرتبط مراجعه کنید.

 

ساکنان تهران برای تهیه این رمان تحسین شده و همچنین سفارش هر محصول فرهنگی مورد علاقه دیگر کافی است با شماره 20- 88557016 سامانه اشتراک محصولات فرهنگی؛ سام تماس بگیرند و آن را در محل کار یا منزل _ بدون هزینه ارسال _ دریافت کنند.

 

6060

 

 

 

 

کد خبر 234194

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
9 + 9 =