امروز اول مهر است. برای همه ایرانیان حداقل در نیم قرن گذشته، روز خاطره انگیزی بوده است. حداقل ۵ سال ایرانیان در این روز سراغ کتاب و دفتر و درس و مشق رفته اند. پس روز خاطره انگیزی است.

شما از این روز چه خاطره به یادماندنی دارید؟ 

به یادماندنی خاطره‌تان از روز اول مهر را برای ما در بخش نظرات همین خبر بنویسید و ارسال کنید. 

نظراتی که پس از ساعت ۸ شب ارسال شوند، ممکن است صبح روز بعد منتشر شوند. 

۴۷۴۷

کد خبر 314346

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 3 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 168
  • نظرات در صف انتشار: 1
  • نظرات غیرقابل انتشار: 5
  • بی نام IR ۰۸:۴۱ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    روز اول مدرسه مامانم کشیک بود نتونست بیاد، بابام منو برد گذاشت مدرسه و رفت. یه سری بچه ها گریه می کردن از مامانشون جدا نمیشدن، من وایستاده بودم اونا رو نگاه میکردم. یهو اومدن گفتن یه سری از بچه ها منطقه شون به این مدرسه نمیخوره، اسمهایی که می خونیم با خانم فلانی برن مدرسه سمیه، من یهو ترسیدم، مامان همه بود جز من، فکر کردم اگه منو بفرستن مدرسه سمیه دیگه مامانم نمیتونه منو پیدا کنه!! منو می برن پرورشگاه!!! سعی کردم قوی باشم، اسمها رو یکی یکی میخوندن، من استرسم بیشتر می شد، خلاصه اسامی تموم شد و من توش نبودم، بعد از ظهر که مامانم اومد تا دیدمش زدم زیر گریه، گفتم چی شده بود و من چقدر ترسیدم! ناظمه اومد گفت چیزی نشده، مامانشو دیده داره خودشو لوس میکنه!!(هنوز از اون ناظم بدم میاد، لوس خودتی!!!)
    • بی نام IR ۱۱:۵۳ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      چرا یه خاطره اینهمه منفی خورده؟
    • محسن IR ۱۲:۰۹ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      یه روز قبل از رفتن به مدرسه کلی زحمت کشیدم و با کمک مامانم یه دسته گل رز برای معلم کلاس اول درست کردم. فرداش وقتی رفتم مدرسه و قرار شد به ترتیب کلاس بندیا بریم تو کلاس، یکی از این بچه های انتظامات (که اون موقع از دانش آموزهای کلاس چهارم یا پنجم بودن) گفت این گلُ کجا می بری؟ گفتم واسه خانوم معلمه. گفت بده من، خودم بهش می دم. منم در نهایت سادگی یه لبخند شیرین زدمُ گلُ دادم بهش. وقتی رفتم خونه مامانم گفت: محسن جان گلُ دادی به معلمت؟ گفتم: نه، دادم به اون آقاهه (کلاس پنجمیا واسه ما آقاهه بودن!) اونم گفت خودم بهش میدم. مامانم خیره نگام کرد و خیلی شیرین بهم گفت: خاک تو سرت بچه! اون آقاهه گلُ واسه خودش میخواسته. از همون لحظه تا الان منتظرم تا اون آقاهه رو پیدا کنم تا انتقامم ُ ازش بگیرم :)
    • یوسف IR ۱۳:۰۲ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      اونچیزی که یادمه هیچ وقت مادر یا پدرم برای بدرقم یا بخاطر پیگیری درسام مدرسه نیمدن!
    • بانوی ایرانی... IR ۲۱:۲۳ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      42 18
      درود به همه ی اهل دل ها و خاطره بازهای عزیزی که اینجا خاطره نوشتن، مهر دلتون برقرار... من اهل اندیمشکم و سال 71و 71 کلاس اول بودم.روز اول مدرسه با بابام رفتم و از اونجایی که به صف نرسیدم، مستقیم رفتم سر کلاس.لحظه ای که معلم مهربونم خانوم قهاری منو به بچه ها معرفی میکرد و دنبال نیمکتی برای نشستنم،یکی از بچه ها دستشو بلند کرد و گفت"خانوم، کنار من جا هست میشه بیاد پیش من بشینه؟"و اینجوری شد که روز اول مهر ، مهر "مژده ی طحان" عزیز اولین دوست دوران مدرسه م رو به دلم نشوند...
    • بی نام A1 ۲۲:۵۳ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      43 15
      روز اول مدرسه یادم میاد که از ترسم از اول کلاس دست به سینه نشستم و سرمو طوری انداخته بودم پایین که کم مونده بود دماغم به میز بخوره
    • بی نام EU ۱۲:۰۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۲
      30 24
      واقعا اون ناظمه لوس بوده
  • علی اصغر A1 ۰۸:۴۶ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    در اول مهر 56 در سنندج مدرسه ابتدایی هدایت وارد کلاس اول شدم(اسم معلممون خانم غیور و فامیل همسرش اقای ایوبیان بود اگه کسی خبری از این خانم داره لطف کنه اینجا بنویسه ). زنگ سوم بود که برامون تغذیه اوردن که شامل یک تی تاپ و یک شیر کوچک بود . من از هر کدومش یه ذره خوردم و به خیال خودم بقیش رو برای برادر کوچکم کنار گذاشتم (ذاخل کیف)غافل از اینکه شیر میریزه و همون روز اول تمام دفتر و کتابهام خیس و کثیف میشه و البته تنبیه در مدرسه و بعدش هم در خانه .
  • میلاد.ع IR ۰۸:۵۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    من روز اول مهر کلاس اول از مدرسه فرار کردم رفتم ساندویچ خوردم
    • بی نام IR ۱۴:۲۲ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      99 12
      دمت گرم مافرار نکردیم برامون عقده شده
    • درسا FI ۱۵:۴۴ - ۱۳۹۲/۱۲/۰۵
      16 9
      افرین
  • بی نام IR ۰۸:۵۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    دلم واسه مدرسه تنگ شده,حتی واسه کتک خوردناش,مدرسه ما دهه شصتی ها خیلی با مدارس امروز فرق داشت
    • یک رفیق قدیمی IR ۰۹:۰۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      آره دوست من لای انگشتها خودکار می گذاشتند واز دو طرف فشار می دادند تا اشکت در بیاد خوجه محمد خوجه زاده معلم کلاس چهارمم استاد این کار بود البته بخشیدمت خوجه زاده ولی فراموش نمی کنم
    • داود EU ۱۰:۱۶ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      خب بیا من یه دست مفصل کتکت بزنم دلت واشه! خوشی ها. من دو تا کشیده از ناظممون خوردم ده سال بعد که دیدمش کلی جلوی خودمو گرفتم که نزنم زیر گوشش. همین جوریه دیگه، عادت کردیم زورگویی های دیگران هم بعد یه مدت برامون می شه خاطرات خوب!
  • بی نام IR ۰۸:۵۲ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    تلخ ترینش سالی بود که پشت کنکوری بودم و نتونستم اول مهر مدرسه برم بیچاره ما دهه شصتی ها که برای همه چی توی صف بودیم از کنکور گرفته تا ازدواج کردن!
    • بی نام IR ۱۲:۰۲ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      آره واقعا. هنوزم هنوزه تو صفیم. هیچی هم به ما نرسید که دلمونو بهش خوش کنیم.
  • یک رفیق قدیمی IR ۰۸:۵۳ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    67 10
    در حیاط مدرسه روستامون تا دلتان بخواهد خار روییده بود ما هم کلاس اولی وصفر کیلومتر من و چند نفر دیگرو فرستادند خانه تا تیشه بیاریم خلاصه تا زنگ آخر تیشه زدیم راستی زنگ مدر سمان هم دیسک و چکش بود یادش بخیر حلیمه غراوی معلم سال اولم هرجا باشی سلامت وتندرست باشی
  • amir IR ۰۹:۰۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    58 21
    من متولد 70 هستم وقتی مهر میومد استرس داشتم . یادمه سر یک میز دو نفره 4 نفر می نشتیم
  • طاها خادم الحسن IR ۰۹:۰۴ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    مادرم با دستپاچگی از خواب منو بیدار کرد استرس عجیبی داشتم فکر کردم دیگر هرگز اونها را نخواهم دید و حالی از فراق و جدایی سراقم امد گفتم ک.جاباید برم گفت دنبال اینده و بعد سریع چارقد گل گلی ش را محکم بسط من و سوار بر اسب کرد تا پس از گذشتن از دره و پستی و بلندی های کوههای پیش رو من و برسونه به روستای بالا برام سخت بود که هر روز برم و بیام اما مادر این زحمت را با مشورت بابا به جان و دل خرید و این آخرین دیدار من و مادر بود با چشمانی غرق در شادی و شعف تکه ای نان را از لای پارچه ای که به کمر بسته بود به من داد و گفت میاد دنبالم اما نیامد بعد ازکلاس با چشمانی اشک آلود ماندم تنها صدای شیون در روستا پیچیده بود من یک سوال برایم باقی مان چرا من ماندم و اون همه مردم در زیر اوار مردند مادر دوست دارم
    • بی نام A1 ۱۰:۰۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      82 45
      باورم نمیشه. خدا رحمتشون کنه.
    • امیرحسین IR ۱۰:۵۸ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      74 60
      خیلی ناراحت شدم ، دیگه نمونده بود گریم بگیره
    • بی نام A1 ۱۲:۰۲ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      80 10
      کدوم زلزله بوده میشه بفرمایید؟
    • بی نام A1 ۱۲:۳۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      47 34
      معلومه فیلم هندی زیاد نگاه می کنی
    • بی نام A1 ۱۵:۴۸ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      17 9
      دوست عزیز شما از یک زلزله صحبت میکنید در تاریخ زلزله های ایران زلزله یک مهر نداریم نزدیکترینش 25 شهریور طبس بوده بنده پرسیدم کدوم زلزله بوده اطلاعات بیشتری بدهید
    • بی نام IR ۱۸:۰۷ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      17 7
      آدم نمیدونه چی بگه از یه طرف به احتمال زیاد این دوستمون قصه ساخته باشه از طرف دیگه هم آدم پیش خودش میگه نکنه واقعیت داشته باشه
    • بی نام IR ۱۹:۵۹ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      13 3
      دوست عزیز لطفا جواب بده چیزی که نوشتی حقیقته یا .....؟
    • بی نام A1 ۲۳:۵۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      14 7
      نگفتی کدوم زلزله بود من همه زلزله ها رو چک کردم توی اون تاریخ زلزله نداشتیم احیانا اگر داستان می سازید یه کم حواستون باشه که باواقعیت همخونی داشته باشه عزیزم
    • بی نام A1 ۰۷:۲۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۲
      13 7
      119 مثبت به یک خاطره ساختگی کسی هم از خودش نپرسیده کدوم زلزله بوده که اول مهر اتفاق افتاده؟ایا اول مهر زلزله داشتیم؟تا اسم مردن و ...میاد ذهن ها قفل میکنه اخه شما نباید این رو از خودتون بپرسین کدوم زلزله بوده؟اصا فرضا که چنین چیزی صحت داره نباید این سوال رو ادم از خودش بپرسه؟من لیست همه زلزله ها رو نگاه کردم زلزه اول مهر نداریم تازه زلزله در طول روز بیاد کشته هاش فوق العاده کم هستند.
    • محمد GB ۱۱:۱۲ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۲
      18 4
      این فک کنم از طرف وزیر آموزش و پرورش اون موقع است. میخواد بگه مدرسه ها در مقابل زلزله مقاوم بودن!
    • فاطمه A1 ۰۷:۰۲ - ۱۳۹۲/۱۲/۰۱
      13 7
      پس همدرد هستیم من هم پدر ومادرم را از دست دادم سلطان غم مادر غم خوار خانه پدر ببخشید ناراحتت کردم
  • بنيامين FI ۰۹:۰۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    40 19
    خوشحال بودم همين
    • بی نام FI ۱۰:۵۴ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      40 13
      دروغ هم بلدی :)
  • شیرازی A1 ۰۹:۰۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    15 22
    واقعا نمیتونم چیزی از اول مهر سال 74 که اول دبستان بودم بگم :(
  • بی نام A1 ۰۹:۲۱ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    85 12
    بدبخت تریت قشرجامعه ما متولدین دهه 50بودن تاسرپاافتادیم جنگ وخونریزی به مدت هشت سال .بعدازآن جبران خسارات جنگ بعدازآن هم تحریم های پی درپی .خدایا این دنیا همه برامون شدزجر حداقل اونجا هوای ماراداشته باش
    • فرشاد IR ۱۴:۴۷ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      25 18
      کاملا موافقم دوست من، ما دهه پنجاهیا بهترین تعبیر در موردمون نسل سوخته اس همین.
    • محمد جمالی IR ۱۵:۳۳ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      25 5
      برو عمو . ما 60 ای ها که تو جنگ به دنیا اومدیم . تو باز سازی و شرایط بد اقتصادی کمبود بزرگ شدیم . تو اوج جوونی درگیر یه جور جنگ داخلی شدیم . الانم که بیکاری و فشار اقتصادی و ... گلوی هممون رو گرفته . اونوخت شما نسل سوخته این ؟
    • محمد A1 ۱۷:۰۹ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      13 3
      هر روز با شنیدن صدای زنگ خانه رنگ مادرم میپرید یک روز خبر شهادت این پسرش روز دیگر قطع دست وپای آن پسر وروز دیگر قطع نخاع شدن همسر و آخر کار بمباران شهر نابودی زندگیمان وافسردگی مادام العمر خودش خدایا بلاهایی که بچه های دهه 50 دیدند نصیب هیچکس نکن
    • مسعود A1 ۰۵:۲۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۲
      9 6
      این اشتباهه که بگی بدبخت یا نسل سوخته! یک جامعه برای رسیدن به مراحل رشد و شکوفایی ناچار به ایثار و از خود گذشتگی هست. یه جاهایی توی یه بازه زمانی حتی باید اعضای جامعه برای حفظ حیات خودشون تا پای دادن جونشون هم برن.توکلت بخدا باشه دوست عزیز.
    • بی نام IR ۱۱:۴۰ - ۱۳۹۳/۱۲/۰۸
      4 5
      خوش به حال خودم که دهه هشتادم و نسل جدید :
  • عاطفه A1 ۰۹:۲۴ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    24 54
    من هم اول مهر سال 68 رو به خاطر ماموریت پدرم در بندرعباس به مدرسه شاهد رفتم مادرم همراهم اومد ولی اجازه نمیدادن مادرها همراه بچه ها به داخل سالن مدرسه بیان ودرها رو بستن .خیلی از بچه ها گریه میکردن ولی من از پشت درهای شیشه ای به مادرم نگاه میکردم واز گریه ی بچه های دیگه اعصابم خورد شده بود بعد از مدت کوتاهی معلم کلاس اولمون که اصلا اسمش یادم نمیاد با مهربونی اومد ما رو برد سر کلاس ولبخندهای دایمی اش باعث شد که بچه هایی هم که گریون بودن دوری مادرشون رو فراموش کنن.فقط غصه میخورم که دختر من همچین لحظاتی رو تجربه نکرده وحال خوب من رو درک نمیکنه چون از کودکی اش به مهد کودک رفته بود وبه دوری مادر عادت داشت در ثانی روز اول مهر کلاس اولش سرویس اونو به مدرسه برد و من وپدرش نتونستیم همراهیش کنیم.
  • نيما A1 ۰۹:۲۶ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    66 33
    روز اول مهر سال اول دبستان من با گلوله توپ شروع شد. ما كه مفهومش رو نميفهميديم. جيغ و فرياد معلمها برامون وحشتناك تر بود. به دليل جنگ تحميلي6 ماهه اول سال رو تو زيرزمين خونه در دزفول درس خوندم. پدرم معلمم بود. با شدت گرفتن جنگ، به شمال رفتيم. روز اول كلاس رفتن رو توي دبستان گلور متل قو گذروندم. سر كلاس خوابم برده بود. همكلاسيم سعي داشت منو بيدار كنه ولي من توجه نميكردم. وقتي ديدم اصرار داره حوصله م سر رفت. بلند شدم و گفتم: خانم اجازه، اين عبدلله نميذاره من بخوابم!!! يادش به خير.
  • صبا A1 ۰۹:۲۹ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    62 42
    دختر خاله ام چند روز زودتر از من ثبت نام کرده بود و میگفت باید چند روز زودتر از من هم بره مدرسه وقتی روز اول مهر من رو تو مدرسه دید که همزمان با اون رفته بودم یه دعوای حسابی با هم کردیم واقعا داشت منو از مدرسه بیرون میکرد که برم و چند روز بعد بیام
    • بی نام IR ۱۵:۰۷ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۲
      4 6
      قشنگ بود
  • پ A1 ۰۹:۳۱ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    12 22
    یادم نمیاد چیزی
  • احمد A1 ۰۹:۳۴ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    40 33
    سلام صبح روز 31 شهریور (چون کلاس اولیا یه روز زودتر می رن)76 بود من به همراه مادرم به مدرسه ای که در نزدیکی خونم بود رفتیم بعد از کلاس بندی و این مقدمات مادرم به خونه برگشت و ما به صف وارد کلاس شدیم بعد از اینکه سر جا هامون نشستیم آقای معلم (چون من شهرستان زندگی می کردم اون دوران تمام معلم ها مرد بودن و اصلا معلم خانم نداشتیم البته الان دیگه هست) وارد کلاس شد تا اینجای قضیه مثل خاطرات بقیه تکراریه ولی ماجرا بعد از تموم شدن زنگ اول شروع شد بعد از زدن زنگ اول من کیفمو برداشتم و به همراه چند تا از بچه های دیگه رفتیم خونه فردا که دوباره اومدیم مدرسه تازه فهمیدیم که نگو مدرسه چهار ساعته هستو نباید بعد از زنگ اول به خونه رفت!
  • محمد حق IR ۰۹:۳۹ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    38 27
    اول مهرماه سال 1357 وارد مدرسه شبلی در منطقه یاغچی آباد تهران شدم ظهر که جلو درب مدرسه منتظر مادرم بودم همه بچه ها شير بدست راهی منزل بودند و چند خانم میانسال با چادر مشکی و زنبیل قرمز برای خرید شيرهایی که به بچه ها به عنوان تغذيه داده شده بود پيشنهاد فروش ميدادند تا با شیر ها ماست تهيه کنند.
  • مریم IR ۰۹:۴۱ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    42 30
    دفترهای نو کیف جدید..مداد پاک کن تراش...مانتو شلوارای گلو گشااااد
    • بی نام A1 ۱۸:۰۸ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      8 5
      مانتو شلوار ِ طوسي رنگ ِ گلو گشاد خدارو شكر كه مقنعه مون سفيد بود(فقط اگه چندسال زودتر به دنيا اومده بودم مقنعه مون هم مشكي يا سرمه اي ميشد) بدم نميومد از مدرسه ولي الان كه به گذشته م نگاه ميكنم ميبينم واقعا جو افسرده اي داشت
  • بی نام IR ۰۹:۵۲ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    31 24
    من از اول مهر مدرسم هیچی یادم نمیاد.ولی از اول مهر دانشگاه یادم میاد.اولین روز بابام منو برد گذاشت دانشگاه.اون وقتا دانشگاه قبول شدن مثل الان نبود.خیلی سخت بود .کلی ذوق داشتم.منم چه میدونستم کلاسهای دانشگاه دو هفته اول عملا تعطیله! کلاس صبح تشکیل نشد.وای چه حالی داشتم من.کلاس بعدی 4 بود.نشستم توی حیاط.جرات نمیکردم از جام تکون بخورم.موبایل کجا بود!! بالاخره به بابا زنگ زدم.بغض گلومو گرفته بود.گفتم بابا بیا دنبالم کلاس ندارم . بابا هم گفت:"خب بابا جون.الان وقت بسیار خوبیه.برو با دانشگاه آشنا شو سلف برو دوست پیدا کن..." اون لحظه داشتم منفجر میشدم من داشتم گریه میکردم پدر گرامی فضا دانشگاه ترسیم میکرد!خلاصه اینکه تا 4 بعد از ظهر توی حیاط از جام تکون نخوردم.فرداش اصلن نمیخواستم برگردم.یادش بخیر..
  • حسین DE ۰۹:۵۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    55 23
    ناظم ما برای اینکه ما رو ترغیب کنه که تو صف بمونیم گفت نمی دونید چقدر زیبا است وقتی از بیرون به یک صف منظم نگاه می کنید من یک ثانیه از صف اومدم بیرون که اون زیبایی رو ببینم اون یکی ناظم چنان خوابوند زیر گوشم که اول مهر تا قیام قیامت یادم نمیره... خدا اگر هستند حفظشون کنه و اگر نیستند رحمتشون کنه
  • لیلا A1 ۰۹:۵۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    30 19
    سلام. روز اول مهر سال 63. آبگرمکن ترکیده بود(اونموقع دیواری نبود) خونمون آب افتاده بود. اتو و همه چیز تو آب بود. مامانم با کتری لباسامو اتئ کرد رفتم مدرسه. یادش بخیر
  • پریسا IR ۱۰:۱۳ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    22 23
    خاطره قشنگ من از اولین روز مدرسه روبان سبزی بود که گوسه مقنعه ام زدن واسه تفکیک کلاس یادش بخیر خانم خلج ...
  • محسن A1 ۱۰:۱۷ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    55 86
    بیش از 1/000/000 (یک میلیون) کودک در ایران از تحصیل محرومند...! من فقط تونستم با زحمت و کمک دوست و اشنا امسال سه تاشونو به تحصیل برگردونم... ای کاش پول بیشتری داشتم... امروز اول مهره... هنوزم دیر نیست... عده ای با بغض به هم سن و سالاشون در این روز می نگرند... همین....
    • زیبا A1 ۲۰:۴۵ - ۱۳۹۳/۰۶/۳۱
      5 4
      سلام لطفا راهنمایی کنید چطور کمک کنیمس
  • معصومه IR ۱۰:۲۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    16 32
    روزاول مهر،بادوتادختردیگه سریه نیمکت نشستم،برگشتم سمت یکی شون وپرسیدم تواسمت چیه؟!گفت:شادی!!! ازاون یکی پرسیدم:گفت فاطمه...!!!! خیلی راحت باهم دوست شدیم!!!!دوستی ای که سالها به طول انجامید ولی سرانجامش جدایی شد واینکه هیچکدوم ازاون یکی خبرنداره...!!!حالامن برعکس همه ی بچه ها که اول ابتدایی گریه میکنن،سوم ابتدایی گریه میکردم ونمیخواستم ازمامانم جدابشم!:||
  • هستي A1 ۱۰:۲۸ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    63 39
    روز اول مدرسه درحاليگه هنوز گيج بودم قاطي يه عده از بچه ها رفتم و توكلاس نشستم، همه همديگه رو مي شناختن و باهم حرف ميزدن، فقط من بودم كه غريب افتاده بودم.معلم كه اومد سركلاس ازم پرسيد كلاس چندمي؟ گفتم اول،خنديد و گفت اينجاكلاس سومه عزيزم، منو باش فكرميكردم هركي هرجا نشسته! فقط فكركردم قدم به اين كلاسيا بيشتر ميخوره،خلاصه ازكلاس كه اومدم بيرون ديدم مامان داره دربه در دنبال دختر سرزيادش كه براي نشستن توكلاس هول بوده ميگرده
    • بی نام A1 ۱۱:۱۸ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      26 33
      خدا بگم چی کارت نکنه. دلم درد گرفت از خنده
  • جمشید EU ۱۰:۳۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    89 1
    خاطره خیلی بدی دارم،روز اول مهر ،زنگ اول شلوار خودمو خیس کردم و بچه ها زدن زیرخنده و منم چشمام پر از اشک!(نمیدونم چرا،ولی خیلی بیشتر از همیشه سرازیر شده بود،از بدشانسیه دیگه)! بعد از زنگ معلم زنگه زد خونه بیان دنبالم،با همون شلوار خیس نیم ساعت پیاده گز کرم تا رسیدم خونه،دیگه خشک شده بود. همون روز اول مدرسه م رو عوض کردم،از بچه ها خجالت میکشیدم دیگه!
    • سعيد IR ۲۳:۳۲ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      8 2
      پسر خودتي؟ مدرسه آئين تربيت؟ باور كن اگه تو نبودي با وجود اينهمه بالا و پايين تو زندگي آنقدر اون روز موضوع بياد موندني نداشت كه از خاطرم نره همشاگردي يكروزه سلام
    • بی نام A1 ۱۳:۰۲ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۲
      4 3
      ای وای میگند دنیا خیلی کوچیکه ها... یادش بخیر. منم خوب یادمه، فقط هم همین موضوع یادمه. بعدش هم همش با بچهها دنبالت گشتیم. هر جا هستی خوش باشی :)
  • ساجده IR ۱۰:۳۹ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    43 18
    روز اول مهر 71 . قرار بود برم اول دبستان. اولین روزی که پام به یه مدرسه باز می شد! سر سفره ی صبحونه پای راستم از کمر تا نوک انگشتای پام با آب جوش سماور نفتی مادربزرگ سوخت :) برادرم با همون پای سوخته منو به مدرسه برد تا اجازه مو از خانم مدیر بگیرن که بیام خونه. اونقدرذوق داشتم که موندم!! ظهر که برگشتم خونه مادربزرگ پرسید پات درد میکنه؟؟ تازه یادم اومد چی به سرم اومده :) وقتی پانسمانشو باز کردن تموم پام تاولای بازی بود که هیچی ازش نفهمیده بودم :))))))))))))))))
  • بی نام A1 ۱۰:۴۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    17 9
    ـادم آمـد، شـوق روزگــار کــودکــی مـسـتـــی بــهـــــــــار کــــودکــــی رنگ گل جمال دیگر درچمن داشت آسمان جلای دیگر پیش من داشت شور وحـال کودکـی برنگردد دریغـا قیــل وقال کودکـی برنگردد دریغـا به چشـم من همه رنگی فریبـا بود دل دور از حسـد من شکیـبـــا بود نه مراسوز سینه بود نه دلم جای کینه بود شور وحال کـودکی برنگردد دریغـا روز وشب دعای من بـوده بـاخــدای من کـزکــــرم کند حـاجتــــم روا آنچه مانده ازعمر من به جا گیرد وپس دهد به من دمی مستـــی کـودکـــانــه مـــرا شور وحال وکودکی برنگردد دریغــا قیـل وقــال کودکی برنگردد دریغــا شاعر : معینی کرمانشاهی
  • بی نام A1 ۱۰:۴۲ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    8 21
    صبح است اول مهر دل می تپد ز شادی فریاد کودکانه شهر است پر از هیاهو! گلبوته های شادی صف در صف دبستان مثل گل بنفشه روییده بر لب جو! هر یک به شوق و شادی فردای بهتری را بر ما دهند مژده چون خوش خبر پرستو!
  • حمزه A1 ۱۰:۴۷ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    76 20
    قرار شد از همون روز اول، سرويس من رو تحويل مامان بده، اما مشكل اينجا بود كه من نمي‌دونستم كجا بايستي پياده شم. به نظر بابا و مامان محله‌مون خوب نبود، واسه همين اجازه نمي دادن ما بريم محله‌گردي و فقط بازي توي حياط مجاز بود. در نتيجه محله رو خوب بلد نبودم. توي سرويس، مي‌ديدم يكي يكي بچه ها به راننده ميني بوس ميگن نگه‌دار، خونه‌مون اينجاست، از همين فهميدم من يه مشكلي دارم. زدم زير گريه. دو تا كلاس چارمي مشكلم رو پرسيدن و من هم گفتم. دو تايي پياده شدن و كوچه به كوچه من رو مي‌بردن و از اهالي اونجا مي‌پرسيدن اين بچه رو مي‌شناسين يا نه؟ تا اينكه بالاخره به كوچه مون رسيديم و مامان رو وسط كوچه گريون ديدم. هنوز كه هنوزه اون دوتا كلاس چارمي به نظرم قهرمان ميان، عين دو تا مرد كامل.
  • عبداله GB ۱۰:۴۷ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    37 44
    ظهر اول مهر سال 1359 رفتیم دبستان سیروس که بعد شد مطهری و بعد هم شهید جاوید ، البته مدرسه تعطیل بود و آواره های خرمشهری و آبادانی توش مستقر شده بودند ! تو 6 سالگی جنگ رو حس کردیم ! الان هم که از شما عنوان خاطره شیرین اول مهر رو میشنوم خندم میگیره ! 5 سال دبستان رو تو چادر سر کردیم و ....
  • بی نام A1 ۱۰:۵۹ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    11 17
    اول ابتدایی من روز قبل از اول مهر یعنی روز شکوفه ها رو نرفتم مدرسه، بعدا هم که عکسها شو بچه ها نشون همدیگه میدادن من قبطه می خوردم ولی روز اول مهر با دایی مجیدم رفتم مدرسه و حتی با گریه ازش خواستم باهام تا سر صف بیاد ولی نیومد و حالا 18 سال از اون روز میگذره و هر چند وقت یکبار دایی ام اون خاطره رو تعریف میکنه البته در توی همون روز سر صف یک پسر بچه که حسابی ترسیده بود همون سر صف کار خرابی کرد! و خیلی خنیدیدیم. یادش بخیر!
  • احسان از کرمانشاه IR ۱۱:۰۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    54 14
    خیلی کوتاه یه خاطره از روز اول مدرسه تعریف کنم اول مهر 74 اولین روز حضور من در مدرسه بود....ابجی بزرگم منو برد مدرسه....تا ظهر که موندیم...صبح فردای روز بعد من تو عالم خواب شیرین بودم که پدرم بیدارم کرد گفت پاشو باید بری مدرسه.....من یه ساعت قسم خوردم که باباجون من دیروز رفتم مدرسه بقران!!!مگه ادم ادم هرروز مدرسه میره؟!؟بابام خندید و گفت پاشو هنوز اول اوله راهی....و اینجوری شد که من تا امروزم که تازه پایان نامه ارشدمو دفاع کردم هنوز کلاس درس میرم.....
    • کامران IR ۱۳:۰۸ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      21 9
      بسیار زیبا بود...
    • یلدا A1 ۱۴:۰۸ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      48 22
      تو 74 رفتی مدرسه سال 92 دفاعیه پایان نامه ارشد داشتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یه خاطره تعریف کن آدم باورش بشه.
    • بی نام IR ۱۷:۳۲ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      32 3
      یلدا جان 74،75،76،77،78 ابتدایی 79،80،81راهنمایی 82،83،84دبیرستان 85پیش دانشگاهی 86 ورود به کارشناسی 89 بهمنش فارغ التحصیلی 90 ورود به ارشد 92دفاع از پایان نامه خوب حالا شما بمن بگید....کجاش عجیبه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟ در ضمن دروغ چرا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کسی اگر دروغ میگه منطقاً منفعتی رو دنبال می کنه!اینجا چه نفعی وجود داره؟؟؟ کی ،کی رو میشناسه؟؟؟
  • سهراب IR ۱۱:۱۱ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    10 27
    روز اول مهر سال 1348 برادرم ( از بدو تولد در خانه پدربزرگم بودم و خودم را عضو آن خانواده مي دانستم بهمين خاطر به دايي ام مي گفتم برادر ) مرا به دبستان برد . در وسط حياط دبستان بدون اينكه حركتي بكنم ايستاده بودم ، برادرم يك آلاسكا برايم خريد و از باباي دبستان اجازه گرفت و آن را به من داد و برگشت پشت در دبستان ايستاد ، به من مي گفت برو با بچه هاي محله بازي كن اما من ساكت ايستاده بودم و بستني آلاسكا در دستم آب مي شد ( يادم مي آيد كه ظهر به دبستان رفتم . اول مهر در خرمشهر آفتاب داغ است ) بدون اينكه به آن لب بزنم زنگ به صدا درآمد من به طرف صف رفتم و برادرم با ديدن من گريه كنان به خانه رفت .
  • بی نام EU ۱۱:۱۶ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    21 60
    روز اول مدرسه من سال 1357 در روستا امکاناتی نبود یادم میاد صندلیمون قوطیهای حلبی جای روغن 17کیلویی بود سه ساعت صبح مدرسه می رفتیم و2ساعت بعداز ظهر آن روز صبح من نرفتم وقتی بچه ها از مدرسه برگشتن بچه همسایه مون به دروغ گفت معلم به توگفت دیگه نیا مدرسه چون امروز صبح نیا مدی بهتره بری بزها را به چراگاه ببری چقدر گریه کرد م ولی بعد از ظهر رفتم هیچ خبری نبود
  • مریم IR ۱۱:۱۶ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    18 34
    من مدرسه ی طلوع ازادی مرودشت میرفتم معلممون خانم طاووس سجادی بود من تنها چیزی که از کلاس اول توذهنم مونده اومدن زهره ی دراوی وخواهرش بعنوان جنگزده به مدرسه ی ما بود (اقو ماتارفتیم کلاس اول جنگ شد )خط کش تیغه دار بلند ناظم مدرسه هم هیچ وقت یادم نمیره ومعلم کلاس دوم که مداد میزاشت لای انگشتام
    • بی نام IR ۱۵:۲۳ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      10 7
      متوجه نمیشم به چه چیزی منفی دادید.به اینکه خانم مریم مدرسه طلوع آزادی مرودشت درس می خوندن؟!به اینکه معلم ایشون خانم سجادی بود؟!به تنها چیزی که تو ذهنشون مونده....یا اینکه با یک نوع بیماری دست به گریبان هستید و کلا از نظر منفی دادن لذت می برید و مهم نیست به چه چیزی منفی می دید! شاید اصلا نمی خونید و فقط نظر می دید!
  • محمد آهنگر IR ۱۱:۲۴ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    25 11
    باعشق وعلاقه رفتم مدرسه،سطح حیاط مدرسه بزرگ بود یکهو شروع کردم به دویدن درحیاط،آقای مدیر که از قضا از اقوام هم بودند ،ازداخل اتاق بابلندگو فریاد زد آن پسره که دارد میدود رابگیریدو بیارید دفتر،دیدم بچه های سال های بالاتر دارند به دنبالم میدوند ماهم ازدست آنها فرارمی کردم که بالاخره ماراخرکشان بردند دفتر وآقای مدیر دو سه تا کشیده آبدار به مازد وگریان ازدفترخارج شدیم،رفتیم سرکلاس آقای معلم تمام حروف الفبا راروی تخته نوشته وچندبار خواند ،بعدازمابیچاره ها می پرسید این چه حرفیه ،ماکه یادنگرفته بودیم ،گلیدخونه اش رامیگذاشت زیرلاله گوش وفشار میداد ،و......یادش بخیر انگار روز 1/7/1344 همین الانه اشک توچشمهایم جمع شده
  • غلامرضا IR ۱۱:۲۴ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    25 25
    سال 68 روز اول مهر سر کلاس نشسته بودیم که یکی از بچه ها میزد پشت گوشم ومن چون معلممون جناب اقای نصرالله فداکار از اقوام بود و رفت و امد خانوادگی داشتیم وقتی خواستم پیش معلم شکایت کنم گفتم نصرالله نگاه کن این پسره چقدر اذیت میکنه و اقای فداکار هم خودمو تنبیه کرد و گفت معلمتو با فامیلیش صدا بزن . حالا هم من و اقای فدار همکاریم و دیروز هم پیش هم بودیم .
  • امین DE ۱۱:۲۷ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    28 19
    از مدرسه رفتن بدم می اومد چون مساوی بود با استرس مشق و درس پرسیدن و پا تخته بردن. زمان ما هم معلما خوب می زدن بچه هارو. امیدوارن الان مدرسه محل آرامش بچه ها باشه نه خانه وحشت.
  • بی نام IR ۱۱:۳۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    36 6
    لباس کهنه و کیف پارچه ای تازه دوخت مادربزرگ و کفش های پاره و حسرت داشتن مادری برای بدرقه...
  • بی نام A1 ۱۱:۳۱ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    19 7
    منو گذاشتن مدرسه خیلی قشنگ رفتیم صف از جلو نظام برو سر کلاست یادمه گل و این چیزا نبود....روز اول یه سری ادم زمخت ریشو جلوت بودن که یکی از یکی زیباتر... موهات بلند بود تو حیاطر مدرسه کوتاه میکردن ناخونت بلند بود گریتو در میاوردن یه اتفاق معمولی میافتاد اول کتک رو میخوردی بعد میگفتن حرف بزن چه دنیای جالبی بود:) روز اول هر مهر دوست نداشتم...چون من رو از خانواده جدا میکرد و جای ارامش زهر مار بارم میکردن اما میگم اگه اون روزا نبود شاید اینقدر مصمم نمیشدم این چیزی که الان هستم باشم اینقدر محکم نمیشدم...ولی میدونم بخاطر اون دوران اگر خودم مثلا معلم بودم یا بچه ها رو ول میکردم یا عقده درونی رو خالی میکردم
  • شادي A1 ۱۱:۳۳ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    60 11
    هيچ، هميشه از اول مهر بدم ميومده حتي حالا هم كه دانشگاه ميرم!
  • علي حسيني نيا IR ۱۱:۳۷ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    41 25
    بنام خدا. سلام و خسته نباشيد متولد 39 هستم در سال 46 يا 47 كلاس اول را شروع كردم يادم ميآيد كه مادرم مرحومم دست مرا گرفته واز خيابان تخت طاوس آنروز ( استاد مطهري امروز) رد كردو به زبان تركي به من گفت اوشاغلارو نان غيدرن ( با بچه ها برميگردي). روح همه مادران مرحوم شاد.
  • بی نام DE ۱۱:۳۸ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    20 34
    روز اول مهر کلاس اول راهنمایی اولین معلم که اومد سر کلاس معلم انشا بود. یکی از بچه ها از جاش بلند نشد و یکیش بنده خدا خندید.این دوتا رو آوورد بیرون چنان زدشون که با هر ضربه اون منم دردم میگرفت.خلاصه بعد از 10 دقیقه ای مشتمال حسابی هردوتاشونو پرت کرد بیرون و ما فهمیدیم که تا آخر سال باید کفاره گناهان نکردمونو پرداخت کنیم.
  • محمد جواد IR ۱۱:۴۱ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    13 52
    دبستان طاهری یزد محله شیخداد سال 1356 من کلاس اول می رفتم و داداشم سال چهارم بود، خلاصه ما اینقدر گریه کردیم تا ما را بردند کلاس چهارم و وقتی به چهارم رسیدم همون معلم بهم می گفت یادته روز اول مدرسه- یادش بخیر چه مدرسه ای داشتیم مدیرمون آقای طاهری معاون آقای خیاط - تا چند سال پیش هنوز وقتی یزد می رفتم گاهی به اونجا سر می زدم اما این زندگی ماشینی همه چی را ازمون گرفته!
  • مهری A1 ۱۱:۴۴ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    32 28
    اون موقعها مثل الان نبود بجه پولدارا و بچه های معمولی میرفتند مدرسه دولتی روز اول مدرسه وقتی کلاس بندی کردن چشمم یک کیف آبی که جنسش حالت اسفنجی داشت و هرچی آه و ففان کردم مامانم نخرید رو دست یکی از بچه ها دیدم زنگ تفریح دوم تو کلاس موندمو جای کیفش رو با کیف خودم عوض کردم و کیف آبی و قشنگ رو زیر میزم قایم کردمو روسریموهم انداختم روش دختره کلی دنباله کیفش گشت و گریه کرد زنگ آخر که خورد درحالیکه روسروی رو دور کیف پیچیده بودم دوان دوان به سمت خونه روانه شدم اینقدر خوشحال بودم که نگو اومدم خونه به مامانم گفتم ماماااااان از همون کیف قشنگا که گفتی آقاهه نمیفروشه خیلی ذوق کردم اما خواهرم فردا صبح کیف رو برد داد به دختره اینقدر ازخواهرم بدم میااادهمش توکارم دخالت میکنه!!
    • بی نام IR ۱۲:۱۴ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      27 21
      عجب جنس خرابی داشتی تو. وای خدای من چه آدم خبیثی. کلی خندیدم
    • مونا IR ۲۳:۵۳ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      7 11
      دختره کوچولو نگفتي زهرمارم كردي روز اولي را؟؟؟ بعد از شونصد سال حالام كه ميگي حاضر نيستي عذر خواهي كني جرم من چي بود كه پدرم پولدار بود و پدر تو فقير؟؟؟؟؟؟
  • بی نام IR ۱۱:۴۸ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    قضیه چیه چرا انقدر منفی میدین به خاطران واااااااااااا
  • فريبا A1 ۱۱:۵۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    8 17
    اولين روز مهر، بعد ازاتمام دوره دبيرستان ( سال 64) ، بدترين اول مهر بود كه نبايد به مدرسه ميرفتم صبح از خونه بيرون نرفتم ولي زمان تعطيلي دبيرستانها يونيفورم مدرسه را پوشيدم وبا دردست گرفتن كيف مدرسه به همراه خواهرم از خونه بيرون رفتيم وهمش از خاطرات مدرسه ميگفتيم و بظاهر وپيش ديگران طوري وانمود وصحبت ميكرديم انگار مدرسه تعطيل شده وداريم برميگرديم خونه ولي از سالي كه دانشگاه رفتم و بعد هم سركار ديگه اون حس عجيب را نداشتم ولي واقعا مدرسه رفتن ودرس خواندن از بهترين خاطره هركسي است
  • نادیا A1 ۱۱:۵۳ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    15 19
    ای کاش یک سایتی رو هم میزدید که آدم میتونست با معلمهای سالهای قبلش ارتباط برقرار کنه . یکی از آرزوهام اینه که معلم کلاس پنجمم رو ببینم فامیلیش خانم آزاد بود و در سال 1360 در دبستان ابتدایی دخترانه لاهیجان 1 که بعدها شد دبستان 22 بهمن منطقه 18 تو شهرک ولیعصر اول جاده ساوه درس میداد یک دختره کوچولو هم داشت به اسم آزاده که اونموقع یکسالش بود نمیدونم چرا نقش این معلم تو ذهنمه و آرزومه که یک روز ببینمش معلم خوبم امیدوارم که شما هم جزء خوانندگان این مطلب باشی دوستت دارم همیشه بزرگی و دریادم میمانی
    • یک رفیق قدیمی IR ۱۴:۱۶ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      10 23
      معلم کلاس سومم نسرین دولت آبادی خیلی دلم برایت تنگ شده خبر آنلاین ای کاش اطاق گفتگو ی داشتی
  • بی نام RS ۱۱:۵۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    16 7
    من روز اول بد گریه کردم
  • رضا IR ۱۱:۵۸ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    11 12
    من سال 1366اول ابتدایی بودم و سال 1378با رتبه 94کنکور سراسری رفتم دانشگاه درس خوندن تو شرایط جنگ اونهم تو استان جنگ زده خیلی سخت بود ولی بهترین معلم های دنیا رو داشتیم که با عشق درس میدادن اون هم تو شرایط سخت محیط وکلاسهای درس اون زمان که هر نیمکت 4نفر می نشست اکثراً از بچه های شمال ایران بودن چند تاشون رو اسم میبرم شاید یادی ازشون بشه و آدرس و شماره تلفنی ازشون گیر بیارم سید علی اصغر حسینی دبیر ادبیات گنبد کاووس، سید یوسف حسنی دبیر ریاضی آمل، جواد آزادی دبیر ادبیات، استاد حسین شریفیان دبیر شیمی ،مرتضی عبداللهی دبیر عربی ،محمدرضا سعادتی دبیر جغرافیا، ...مسعود پناهی دبیر زبان انگلیسی،
  • ف A1 ۱۱:۵۹ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    14 15
    منم به شدت وابسته ی خانواده بودم نمیرفتم مدرسه آخرش پدرم یه سیلی زد که الانم دردش رو احساس میکنم و این شد که رفتم سراغ علم و الان دبیرم :))) ولی از روز اول مهر خوشم نمیاد
  • دبستان 12فروردین اهواز IR ۱۲:۰۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    13 10
    یه معلم کلاس پنجم دبستان داشتیم اسمشون "خانم کاویانی"بود. از کلاس سوم دلمون میخواست کلاس پنجم تو کلاس ایشون باشیم. اون وقتا تو دبستان ما،همیشه اول مهر معلم ها بچه ها رو به صف میکردن و از رو لیستی که دستشون بود اسم دانش آموزایی که اون سال تو کلاس اونها بودن رو میخوندن. سال پنجم من اول رفتم جلوی خانم کاویانی...تا اسمها رو بخونه...اما اسم من رو نخوند!...هیچ وقت یادم نمیره چه بغضی کرده بودم، با ناراحتی میرفتم از بقیه معلما می پرسیدم اسم من تو لیست شما نیست؟؟!:(،... آخرش اسمم تو لیست هیشکی نبود... دوباره برگشتم پیش خانم کاویانی گفتم خانم اجازه؟اسم من تو هیچ لیستی نیست! اسمم رو پرسید و گفت: شما توی کلاس من هستید!!... انگار دنیــا رو بهم داده بودن!!!!... یادش بخیر.... دبستان 12فروردین اهواز
  • نگار IR ۱۲:۰۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    14 69
    دلم واسه مامانم تنگ شده بود و همش بغض داشتم
  • نسل سوخته دهه 60 IR ۱۲:۰۸ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    17 2
    اولین روزی که میخواستم برم مدرسه هیچ وقت یادم نمیره چقدر خوشحال بودم کلی شوق و ذوق داشتم که برم مدرسه. لباس مدرسه ام آماده نبود مامانم داده بود خیاط بدوزه ولی آماده نشده بود روز اول با بلوز دامن رفتم مدرسه اصلا عین خیالمم نبود ولی تو مدرسه بچه ها مسخرم کردن یکی از دوستام از من دفاع کرد من دلم شکست ناراحت شدم اومدم خونه گفتم چرا لباس من آماده نیست همه بچه ها مانتو و شلوار پوشیده بودن من بلوز و دامن. خیلی جالب بود یادش بخیر چه زود همه گذشت ولی با سختی های فراوان. سال 65 بود که من رفتم کلاس اول. خلاصه یاد ایام بخیر
    • خلیل IR ۰۰:۴۹ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۲
      5 2
      البته شمانسل سوخته ی دهه پنجایی هستی....
  • بی نام IR ۱۲:۱۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    20 87
    از اینکه نمیتوانستم به زمان مادری ام درس بخوانم تا حد مرگ گریه کردم
  • بی نام IR ۱۲:۳۳ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    17 1
    من یه معلمم هنوز که اول مهر میرم مدر سه اون خاطرات تکرار میشه.حی غریب.....................
  • بی نام A1 ۱۳:۰۲ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    13 32
    من روز اول مدرسه سال تحصیلی 70-69 جمعیت رو که دیدم یه جیغ بنفش کشیدمو فرار کردم خونه. خونه مون با مدرسه یه کوچه فاصله داشت. یادش بخیر مدرسه 17 شهریور سنندج.
  • خواننده IR ۱۳:۰۴ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    41 31
    یادمه یکی از بچه ها بجای مانتو مقنعه، بلوز شلوار و مقنعه تنش بود و ناظم با عصبانیت تکونش می داد و دعواش می کرد و دختربچه به شدت گریه می کرد. از زنهای با حجاب چشم رنگی هنوز که هنوزه می ترسم.
    • بی نام IR ۱۳:۱۷ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      43 25
      از آب گل آلود ماهی نگیر دوست عزیز.
  • علي 1000 IR ۱۳:۲۶ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    14 0
    اول مهر سال 66 يادش به خير همون اول كاري يه دوست پيدا كردم تو حياط ولي اون تو يه كلاس ديگه افتاد منم تا يه هفته كارم اين بود كه همش ميرفتم سر كلاس اونا و ميشستم پيشش ناظم هم هي ميومد دنبالم منو ميبرد سر كلاس خودم .هيييييييييي روزگار
  • خانوم معلم نادیا A1 ۱۳:۳۹ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    20 4
    نادیا سلام منم خانوم معلمت
  • بی نام IR ۱۳:۵۸ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    7 7
    کاش یکم جذابترش میکردی ، مثلا ببینیم آیا معلم هامون این قسمت رو میبینن؟ خانم علیزاده ، توتونچی ، ابراهیمی ، نقوی ، دولتخواه همشون رو خدا حفظ کنه هرجا هستن دانش آموز منطقه 10 تهران
  • مریم A1 ۱۴:۰۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    28 21
    لطفا یک نفر دلیل منفی ها را واسم توضیح بده. مرسی.
    • میثم A1 ۱۵:۰۶ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      7 9
      خاطره های عادی که همه تجربه کردیم به خاطره همین منفی میخوره
    • بی نام A1 ۱۵:۰۷ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      14 6
      بی مزه بودن ، لوس بودن ، عجق وجق بودن ، و تهوع آور بودن و چاخان بودن برخی خاطره ها
    • بی نام IR ۱۵:۳۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      10 23
      آره واقعا یکی به منم بگه خاطره چه منفی داره؟
    • بی نام IR ۱۶:۱۳ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      8 3
      جای مثبت منفی عوض شده حالا ببین به من چقدر مثبت میدن ولی منفی نشون میده :))
  • سعید A1 ۱۴:۰۹ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    15 22
    یادش بخیر ...ما که میخاستیم بریم کلاس اول تنها که نبودیم...من و 4تا از بچه های همسایمون باهم جمع شدیم خونه ما ......خدا رحمت کنه پدرومادر همه رو ..اون روز مادرم اسپند دود کرده و از زیر قران ردمون کرد ..بابام خدابیامرز هم برامون طبق سنت جنوبی ها جلو پامون مرغ رو قربونی کرد ..اول مهر سال 1372...هنوز خاطرات اون روز جلو چشمم هست
  • لاله IR ۱۴:۱۴ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    12 35
    معلم کلاس اول من خانم سرتیپی بود. مدرسه 17شهریور رامسر. تصویر خاصی از کلاس اولم یادم نمیاد جز چهره جدی اما مهربون معلمم. خانم سرتیپی جونم هر جا هستی برات آرزوی سلامتی می کنم و دستاتو میبوسم.
  • بی نام IR ۱۴:۱۶ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    16 19
    یادم وقتی انتقالی پدرمو شنیدم که قراره از شیراز به اصفهان بیایم من گفتم نمیام سال دوم ابتدایی شروع شده بود پدر ومادر خدا بیامرزم گفتن چرا نمیای گفتم معلمم دوست دارم ( هم معلم اولمو دوست داشتم وهم دوم ) گفتن ما که میریم تو پیش کی میمونی گفتم بابا وزن بابای مدرسه اونا می خندیدن ومی گفتن اونا تورا نگه نمیدارن ...... به اصفهان اومدیم روزاول که رفتم مدرسه با خانم معلم زیبایی که اخلاقش هم مثل فرشته ها بود روبرو شدم به خاطر لهجه شیرازی هم که داشتم دایما با مهربانی سر به سرم می گذاشت اگر زنده هستند خداعاقبتشان را به خیر کند و خودم هم معلم شدم
  • محمد A1 ۱۴:۳۱ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    44 2
    سال ١٣٤٤ را خوب يادمه نه كيفي داشتم و نه تجهيزات درسي با پدرم در توپخانه مداد سوخته خريديم و بعد با چاقويش نوكهايش را تيز ميكرد براي فردا و من نميدانستم روزي برسه كه حسرت ان روزهاي سخت را بخورم
  • بی نام IR ۱۴:۳۴ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    18 23
    یه خاطره از فرزندم روز اول مهر وقتی رفته تو کلاس اقا معلم باهمه دعوا کرده اونم گفت مدرسه نمیرم گفتم بیسواد میشی گفت باشه درهمین موقع صدای گاری خدمات شهرداری اومد گفتم این جوری میشی ها گفت میرم نهضت سوادآ موزی الان داره هوا فضا میخونه
  • بی نام IR ۱۴:۵۴ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    13 18
    منو خواهرم رفته بودیم مدرسه همه گریه میکردن یکی گفت چرا گریه نمیکنی گفتم ببخشید چرا بقیه گریه میکنن. رفتیم سر کلاس ناظم گفت چرا دست چپی ؟ دست چپا رو میبرن جهنم منم زدم زیر گریه همه میپر سیدن چرا گریه میکنی؟؟؟؟؟؟؟ ناظم بد ولی الان به هوش بالام افتخار میکنم ههههه
  • علي IR ۱۴:۵۸ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    3 2
    ساعت7بچه ها ميومدن مدرسه من مدت ها ساعت5صبح كه در مدرسه بسته بود تو سرما كنار تير برق وايميستادم كه اولين نفر باشم تو صف!
  • بی نام MY ۱۴:۵۹ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    5 2
    روز اول مهر 59 بود که با مادر و پدرم رفتم مدرسه از بس گریه کردم بابام با یک کشیده آبدار فهموند که یک من ماست چقدر کره میده. روز بعدش هم با آزیر قرمز زنگ جنگ با عراق به صدا درآمد
  • و A1 ۱۵:۰۷ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    3 1
    ما روز اول رفتیم .گریه کردم مامانم پیشم موند.ساعت 10 باش رفتم خونه .فرداشم همین ادا ولی دیگه کسی تحویلم نگرفت.
  • حمید EU ۱۵:۲۶ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    5 1
    ناظم ما تنها به دلیل اینکه بعد از از جلو نظام دستام رو پایین نیاوردم با خطکش زد تو دستم، هنوز هم بعد از 21 سال میبینمش و هنوز هم به همون اندازه ازش متنفرم
  • م.ت IR ۱۵:۵۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    4 1
    خبرآنلاین لطفا این نظر را تایید کنید:امروز اول مهر 1392،برای مداوای یکی از نزدیکانم به بیمارستان شهید امیرالمومنین نیروی هوایی پایگاه ششم شکاری شهید باسینی بوشهر رفته بودم ساعت 9:30 صبح خبرسقوط هواپیمای جنگنده ای در حین تمرین آموزشی را شنیدم چند دقیقه بعد صدای امبولانس به گوش رسید و 2خلبان یکی در حال مرگ ودیگری راکه از ناحیه ستون فقرات به شدت دچار آسیب شده بودند آورند خلبان رضایی 33 ساله و دارای یک فرزند یک ساله خیلی طاقت نیاوردحدودا نیم ساعت بعد در حالی که اورژانس پراز همکاران خلبانش با چشم های گریان بود فوت کرد و خلبان سلیمی نژاد زاهی بیمارستانی دیگر برای عملی که فقط او را زنده نگه دارد .واین ماجرا هرسال تکرار میشودوخلبانی دیگر ودیگر وکودکانی تنها سال ها بعد در اول مهر!وهیچ کس پاسخگو نیس
    • بی نام IR ۱۹:۳۳ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۲
      1 3
      این خاطره بود؟!
  • بی نام A1 ۱۶:۱۴ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    3 0
    يادمه تا كلاس سوم ابتدايي كه خونده بودم يه مدت تو خونه همه رو كلافه كرده بودم كه بسه ديكه مدرسه. من باسواد شدم خوندن و نوشتن بلدم ديكه! خيلي هم جدي ميكفتم! كلا خيلي علاقمند به مدرسه نبودم!
  • سعید IR ۱۶:۱۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    4 1
    روز شکوفه ها بود منم کلاس اولی نمی خواستم برم مدرسه اونم یه روز زود تر اما سال بعدش گریه کردم که من می خوام شکوفه بشم!!!!!!!!!!!!
  • سینا A1 ۱۶:۲۹ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    12 1
    من اولین روز مدرسه ام سال 1354 بود روز اول شیر پاکتی با موز به عنوان تغذیه دادن یادمه رنگ پاکت های شیر آبی بود نمائی از تخت جمشید هم روی پاکت چاپ شده بود موز را خوردیم پاکت شیر هم انداختیم زیر ماشین و ترکید کلی حال کردیم روز اول مدرسه گریه نکردم ولی حالا بعد از 38 سال گریه میکنم برای گرونی شیر و دائما این شعر را با خودم زمزمه میکنم شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کند .
  • یه فرهنگی وخاطره ی مهر 92 A1 ۱۶:۴۲ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    5 0
    مو رحمت صبح روز اول مهر خوشحال وسرمست به طرف مدرسه حرکت کرد به مدرسه که رسید جمعیت زیادی رو دید که جلوی در مدرسه تجمع نموده اند اول فکر کرد این جمعیت می خواهند جشن بگیرن وشروع سال رو به معلماتبریک بگن خوشحال شد اما جلوتر که رفت جمعیت شبیه به چماق به دستایی رو دید که جلوی در مدرسه رو سد کردن که نگذارن بچه ها تومدرسه برن با سختی به مدرسه پا گذاشت فقط بچه افغانی تو مدرسه بود اهالی می گفتن یا جای بچه های ماتومدرسه است یا جا ی افغانیها. خلاصه اون روز عمو رحمت یه دسته گل قشنگ فحش گرفت با یه دفتر از حرفهای پرمحبت !!!یه سبد ارادت اولیا !!اون روز خیلی به عمورحمت خوش گذشت بچه ها تو خونه جشن گرفتن و اون مدرسه تنها مدرسه ایران بود که اول مهر باز نشد.
  • بی نام A1 ۱۶:۵۲ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    6 29
    چرا تعداد منفی ها زیاده یه خاطرس دیگه
  • بی نام IR ۱۶:۵۳ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    3 2
    من همیشه عاشق درس و مدرسه بودم و همین طور روز اول مهر ...
  • سعید A1 ۱۶:۵۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    3 2
    درست یا غلط توی ذهن کودکانه من بین رفتن مدرسه و ختنه شدن رابطه وجود داشت و به همین خاطر از ثبت نام و رفتن مدرسه وحشت داشتم... وقتی ترسم ریخت دیگه مشتاقانه منتظر مدرسه بودم و یادم هست که با لباس نویی رفتم مدرسه که هیچکدام از تگ ها رو ازشون نکنده بودم :)
  • سادگی IR ۱۶:۵۹ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    2 1
    دوران مدرسه اول مهرماه برای مابچه های دهه شصت قبل ترکه جزمنطقه محروم بودیم هیچ خاطره خوبی نداره جزمحرومیت کمبودسختگیری اول مهراون دوران کی جرات داشت اب بینیشوبالابکشه ازبس سخت گیربودن امابچه های این دوره فقط یه هفته واسشون جشن میگیرن درس خوندن هم که شده درجه درجه پولی واقعادوران ماسخت بودحتی وقت تقسیم کلاس معلمای دوره ی ما ازقصدماروازدوست صمیمیمون جدامیکردن که واقعادوران سختی بودتابه نبوددوست صمیمیت عادت میکردی خودش یه نوع غربت بود.....
  • ف.م IR ۱۷:۱۴ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    13 17
    روز اول مهریکه رفتم کلاس اول مامانم بخاطر بدنیا اومدن خواهرم تو بیمارستان بود و من با موتور پدرم رفتم مدرسه تو راه پدرم تصادف کرد و من از موتور افتادم و تمام لباسهای نو مدرسه ام کثیف شد .ظهر پدرم رفته بود بیمارستان دیر کرد و نیومد دنبالم همه بچه ها رفتن خونه منم فکر کردم راه رو بلدم راه افتادم تا یه جاهایی درست رفتم بقیشو گم کردم ولی نترسیدم و گریه نکردم مضطرب بودم که یه خانم و آقایی خدا خیرشون بده منو دلداری دادن گفتن پدرتو پیدا میکنیم خانمه بادمجون سرخ کرده بود نمیدونم کجا میبرد به من تعارف کرد همون موقع صدای موتور پدرم تو کوچه پیچید انگار دنیا رو به من داده بودن. الان از اون روز 30 سال میگذره
  • محمد IR ۱۷:۲۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    9 25
    اول مهر ........... نمدونم چرا وقتي به اولين روز مدرسم فكر ميكنم هم يك لبخند عميق به لبام ميشينه هم يكم بغض ميكنم.........يادم مياد آخرين روز پايه اول دبستان معلممون حرف (( ي )) رو هم بهمون ياد داد وقتي اومدم خونه به مامانم گفتم من ديگه مدرسه نميرم من ديگه تمام حروف الفبارو ياد دارم .... اونم فقط يه لبخند زد.......دبستان تموم شد ...........راهنمايي هم گذشت...دبيرستان هم................ امسال ديپلم رياضيمو ميگيرم سال ديگه هم به اميد خدا كنكور .... اما..................................................................................................................... اين نيز بگذرد...
  • کوروش A1 ۱۷:۲۳ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    14 28
    من سال 1365 به کلاس اول رفتم روز غریبی بود هنوز ترسش تو دلم مونده ولی بعد متوجه شدم خانم کلاس اولم خیلی مهربونه اگر زنده هست خدا نگهدارش باشه متاسفانه به غیر از معلم کلاس اول از دوران تحصیلم هیچ خاطره خوشی ندارم و دلیل اونو جو زور و ترکه اون دوره می دونم.
  • علی A1 ۱۷:۲۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    38 7
    روز اول در دستشویی رو مدیر مدرسه قفل کردم و 2 بار دعوا کردم........... ظهر به من گفتن دیگه از فردا نیام .................
    • بی نام A1 ۲۱:۲۳ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      5 9
      امان از دست شما پسرها!چه قلدر !!!!!
  • بی نام A1 ۱۷:۲۷ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    35 2
    قبل انقلابیا تعریف کنن خواهشا
  • بی نام IR ۱۷:۴۸ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    8 0
    با یکی از بچه ها دعوام شد همون زور اول مدیر مدرسه دید. با اون دستهای کلفتش محکم زد زیر گوشم هیچ وقت یادم نمی ره، کور شم اگه دروغ بگم
  • شهاب A1 ۱۷:۵۱ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    10 2
    سال شصت و یک تو اوج جنگ ، مدرسه نزدیک خونه ، صدای زنگو تو خونه می شنیدیم و سریع می پریدیم تو مدرسه... حالا فکر کن با بچه های همسایه نیم ساعت زودتر با یه توپ می رفتیم دم مدرسه فوتبال... کی بود مارو ببره مدرسه و بیاد دنبالمون؟!!! تازه بعد از دوسال یه برادر ، بعداز چهارسال یه برادر دیگه... اونام با من میومدن و منم باید حواسم به اونا بود!... اگه یه کاری هم اونا میکردن من باید تو مدرسه از ناظم و مدیر کتک میخوردم.. خدارو شکر الان همه تحصیل کرده و سر به راهیم با توجه به تربیت پدرو مادر و معلمای خوب... خدا بیامرزه مرحوم پدرمو که هرچی زحمت بود به تنهایی به دوش کشید و پنج تا پسر بزرگ کرد و اجل مهلتش نداد.
  • سارا IR ۱۸:۱۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    5 23
    من فقط میتونم بگم دلم واسه اول ابتدایی تنگ شده..........
  • بی نام IR ۱۸:۲۸ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    4 27
    بهترین خاطره من بی آلایشی ، پاکی ، بوی ماه مهر ، مهربونی و دوستی و بغل هم نشستن و انس گرفتن به کلاس و نیمکت و بوی تازه کتاب و دفتر ، شیرینی های اول سال تحصیلی که همه با خنده به کلاس جدیدشون وارد می شن هر کس برای خودش جا تعیین میکنه ... من هنوز عاشق بوی نم گرفته مدرسه ابتدایی ام دکتر علی شریعتی که وجب به وجب آن پر از خاطره و لبخند برای من بوده و هست ..........
  • انوشیروان IR ۱۸:۳۲ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    10 7
    روز اول مهر 1361 وقتی مادرم منو برد مدرسه من تمایلی به داخل رفتن نداشتم و یک خانم معلم اومد جلو گفت اگه نری توی کلاس مادرت رو با خط کش تنبیه میکنم و این کار رو کرد . هنوز هم به شعورش میخندم. اما یادش به خیر آخر مدرسه اون روز مادرم برام یه آب نبات شکل خروش گرفت شیرینیش رو الان هم تو دهنم حس میکنم.
  • بی نام A1 ۱۸:۴۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    17 5
    مدرسه خیلی بده.فقط اذیتاش خوب بود.
  • حسن A1 ۱۸:۵۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    15 1
    اول مهر هفتادویک برادربزرگم منو میبرد مدرسه وسط راه آدرس کامل مدرسه رو بهم گفت و به بهانه دستشویی خودش برگشت خونه!من هم تنهایی رفتم مدرسه.تا روز آخر دبیرستان پدرومادرم فقط برای ثبت نام به مدرسه اومدن
  • پریا A1 ۱۸:۵۹ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    7 3
    من رفتم تو صف کلاس پنجمی ها وایسادم و کلی حال کردم اما موقع رفتن به کلاس اومدن خفتم کردن آخه داتم باهاشون میرفتم برای کلاس بندی!!!
  • حامد A1 ۱۹:۱۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    13 3
    آقا روز اول پسر عمه رو بزور فراری دادم به همراه خودم رفتیم...وای وقتی رسیدیم خونه چقد کتک خوردم ....الان پسر عمه ام ترک تحصیل کرده و رفت تو کار آزاد....نکنه من مقصرم؟؟؟؟؟؟؟/!!!...البته خودمم تقریبا پزشک شدم....ولی حالا میفهمم کاش یکی بود منو هم فراری میداد تا مث پسر عمه ام....
  • علی IR ۱۹:۱۳ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    12 7
    هر کدام خاطرات خوبی داشتید و حرفی برای خندیدن خودتان و دیگران. نمی خوام کامتان را تلخ کنم ولی از دیروز که اخبار بچه های مدرسه شین آباد را در سایت ها خوندوم دلم بارانی و هر لحظه که تصویرشان از ذهنم عبور می کنه اشک امانم نمیده. چه کار کنیم نمی دونم دستم کوتاه و دلم غمناک دعا کنیم صورت زیبای این دخترکان معصوم دوباره برگرده نمی دونم . اینها فردا مثل من و شما فردا تو خاطراتشون چی می نویسند ای کاش می شد کاری کرد
    • بی نام IR ۲۰:۵۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
      8 5
      ممنون از کامنتتون... واقعا چکار میشه کرد؟! میشه امیدوار بود همیشه بیادشون باشیم و جلوی چشمامون باشن تا فراموششون نکنیم و مسئولین فراموش نکنن که بازم هستن سیران و ساریناهایی که به عشق درس تو کلاس های کپری، یا با بخاری های نفتی نشستن
  • سنقر IR ۱۹:۳۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    11 8
    من میخام اسم همه معلمای ابتدائیمو بنویسم و بهشون بگم که همیشه دوستون دارم معلم کلاس اول:آقای نعمت زاده معلم کلاس دوم:آقای پناهی معلم کلاس سوم:آقای پرویزی معلم کلاس چهارم:آقای امجدیان معلم کلاس پنجم:اقای سلطانی دبستان معراج سنقر بین سالهای 73تا78 ناظم:آقای هاشمی مدیر مدرسه:آقای عابدی
  • ali IR ۲۰:۰۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    13 3
    خدایی تنها چیزی که میتونم بگم اینه که روز شروع بدبختیام بود از اون روز 18سال گذشته هنوزم دارم درس میخونم هنوزم دارم استرس امتحان میکشم هنوزم به هیچ جایی نرسیدم نه کاری نه زندگی ای نه زنی نه بچه ای..........
  • جون من تاییدش کن A1 ۲۰:۳۷ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    34 4
    چرا جلو میره عقربه هی متنفرم از ته دل من از اول مهر :(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((
  • بی نام A1 ۲۰:۴۸ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    11 8
    من تا یه هفته از مدرسه فرار می کردم!!!!!!!!!!!!!
  • زهرا A1 ۲۰:۵۴ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    9 8
    روز اول مهرکلی عروسک و اسباب بازی فسقلی بار زدم تو کیفم یواشکی بردم مدرسه.همین که توی کیفم بودن ترسم میریخت و احساس امنیت می کردم! وسط شلوغی حیاط مدرسه و هیاهوی اون همه بچه مونده بودم چیکار کنم و صف بستن و از جلونظام و برنامه صبحگاهی وچیزهایی که بچه ها تکرار می کردن برام عجیب بود! فقط از روی اونا تقلید می کردم. سر کلاس زیر میزم یه چیز درشتی شبیه پاک کن پیدا کردم که شبیه خرگوش بود.با مداد یه چیزی تو دفترم کشیدم خواستم پاکش کنم ولی به جای پاک کردن بدتر کثیفش کرد.یه بچه کنارم نشسته بودگفت این پاک کن نیست پاستیله. خوردنیه. زنگ تفریح رفتم تو حیاط زیرآب حساااابی شستمش و خوردم! هنوزم مزه اش تو خاطرمه!...هیچ وقت تو عمرم دیگه پاستیل به اون بزرگی و خوشمزگی پیدا نکردم.اون موقع پاستیل یه خوراکی تازه بود
  • بی نام IR ۲۱:۲۱ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    31 2
    والا ما 12 سال مدرسه رفتیم یه بار بابام نیومد مدرسه بگه درسش چطوره، همیشه به داداش بزرگه و خواهرم تو انشا نوشتن کمک می کرد، همیشه آرزوم بود یه بار واسه منم انشا بنویسه ولی به یاد موندنی ترین خاطره ثبت نام کردن برای کلاس اول بود که داداش بزرگم(خودش کلاس سوم دبستان بود) منو برده بود مدرسه ثبت نام کنه و من گریه میکردم میگفتم مدرسه نمیام البته فکر نکنید عقده ای بار اومدم و بابامو دوس ندارم، بلکه حاضرم روزی هزار بار دستشو ببوسم فقط سایه ش بالای سرم باشه
    • بی نام A1 ۱۰:۴۶ - ۱۳۹۵/۰۷/۱۷
      0 0
      وااااااااااااااااااا
  • مینا IR ۲۲:۴۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    20 9
    روز اول دبستان با مادرم به مدرسه رفتم . پدرم رو به خاطر مشکلات روحی توی بیمارستان روانی بستری کرده بودن (چند روز قبل از شروع مدرسه) وقتی معلم منو مبصر کلاس کرد و دختری که اسمشو تو لیست بدها نوشته بودم تهدیدم کرد که فردا باباشو میاره سراغم از ترس اینکه پدری برای دفاع از خودم ندارم تب کردم و یک هفته به مدرسه نرفتم. فقط همین حال بد بی پناهی یادمه
  • بی نام AU ۰۳:۱۱ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۲
    14 15
    روز اول مدرسه وقتی سرکلاس حاضر شدیم .عینک ضخیمی که تا اون لحظه توی کیفم گذاشته بودم رو دراوردم و زدم به چشمم (مادر خیلی اصرار کرده بود که تو کلاس حتما بزن) چند تا از همکلاسی ها شروع کردن به خندیدن اخه دسته عینکم هم روز قبل شکسته بود و مادرم با کش شلوار برام دسته درست کرده بود.و من از صبح خجالت میکشیدم اونو بزنم.خلاصه معلم اومد شروع کرد به حرف زدن و بچه ها یکی یکی منو نشون هم میدادن.از خجالت گرمم شده بود.الان که فکر میکنم میبینم کاش نمیزدم معلم که درسی نداشت اون روز بده!!!
  • عبداله رحیمی IR ۰۴:۴۰ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۲
    7 11
    من سال1353 روز اول و دوم که رفتم مدرسه کفشهام را در می آوردم معلم سپاه دانش بود،آقای صالح آبادی استاد تنبیهای گوناگون بود ، روی یک پا و دودست بالا و دهان باز و چشمها بسته ، در زمستان تخته یخ روی دستها مان می گذاشت.ترکه های آلو را چنان محکم بهدست دانش آموزان می نواخت که الان صدایش تو گوشمه .
  • ساجده A1 ۰۷:۴۱ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۲
    8 10
    من و خواهر دوقلوم باهم رفتیم چون من خیلی بهش وابسته بودم مارو تو کلاسای جدا گذاشتن و من کلی گریه و التماس که منو از خواهرم حدا نکتید دوقلوهستیم باید تو یه کلاس درس بخونیم و خواهرم فقط غمگینانه و با سکوت نگام میکرد معلما هم پر شور و شعف که موفق به جدایی ما شدن در حالی که من واقعا غمم گرفته بود و البته تاثیری در درس خوندن من نداشت اما اندوه اون جدایی هنوز قلبمو بدرد میاره چون الان بینمون باهمه نزدیکی فاصله هست!!!!
  • بهار IR ۰۷:۵۹ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۲
    8 14
    مدرسه جایی خوبه الان که سال اول پزشکی شهید بهشتی هسم .......حاضرم دانشگاه نرم دوباره برگردم به دوران ابتدایی.........کاش
  • یاس A1 ۱۰:۳۶ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۲
    9 18
    من بوی کتابهای اول دبستان رو که بهم دادند حس میکنم بعد از 40سال
  • محمد A1 ۱۹:۱۹ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۲
    7 1
    سلام . بسمه تعالی شصت سال پیش من درسن شش سالگی کفش نداشنم در ده زندگی می کردیم مادرم که رحمت خدا بر او باد گفت اگر به مدرسه بروی برای تو یک جفت گیوه میخرم من هم به عشق گیوه روز شماری می کردم که اول مهر بشود وبا گیوه نو به مدرسه بروم یک کیف دستی هم برایم خرید سر از پا نمی شناختم روز خوبی بود معلم ما مرد خوبی بود خدارحمتش کند شغل دومش کشاورزی بود در کوچه اورا میدیدم که بابیل برای کار به صحرامی رفت سلام می کردم با روی خوش و اخلاق خوب مرا تحویل می گرفت می گفت اگر مدرسه نیامده بودی کفش وکیف نداشتی روز اول برای ما قصه گفت وگفت امروز روز مداد تراشیدن است و همه بچه ها به صف ابستادیم و مداد هامون را بادو دست و انگشت سبابه بالا نگهداشته بودیم او هم با یک چاقو کوچک مداد ما می تراشید . روز سوم شد به
    • ستایش سلماسی IR ۱۷:۵۹ - ۱۳۹۲/۰۷/۱۱
      6 3
      من ازتابستان فقط به فکرکیف وکفش و روپوش مدرسه بودم ووقتی که همه چیزرا خریدیم خیلی خوش حال بودم اما بعد از مدتی همه ی خرید ها از چشمم افتاد.
  • ف.م IR ۱۶:۰۱ - ۱۳۹۲/۰۸/۰۸
    6 0
    کلاس اولم سال 79 بود..اون موقع توو پایگاه هوایی دزفول زندگی میکردیم و چون ماموریت بابام اونجا تموم شده بود روزه اول مدرسه راهم ندادن سر کلاس! من که نمیدونستم دقیقا جریان چیه ولی مامانمو خواهرام که باهام بودن خیلی استرس داشتن! خلاصه با اصرار و زحمت ثبت نامم کردن ولی خدا از خیره معلم کلاس اولم نگذره .. حرف "آ" که طبق معمول اولین حرفی بود که یاد میدادن.. معلم گفت که یه صفحه بنویسیمو نشونش بدید.. منم که بار اولم بود و بی تجربه به خاطر کج نوشتنم تنبیه م کرد و گفت که یه پایی بمونم کنار سطل زباله! :)
  • سپیده A1 ۰۹:۲۶ - ۱۳۹۳/۰۲/۱۱
    4 0
    یادان چشم سیاهش در نظر پاینده بود همنشین تا همیشه بر لبانش خنده بود جنس احساسش مثال ذره های ماه بود او الگوی امثال من در راه بود یادم اید او همیشه تکیه بر دیوار بود در زمان سوگ رفتش حال دیوار کلاس هم زار بود هرچرا کزاو بگویم مهربان و ساده بود در پناهی از سرشت اخلاق او اوازه بود به یاد سرکار خانم مریم قهاری معلم عزیزو گل مدرسه مون که باخبر فوتش همه را در شوکی بزرگ قرار داد و مارا برای همیشه تنها گذاشت یاد اوست که از قلب و ذهن ما را تا ابد در گرو خود قرار داد معلم عزیز دوستت دارم قدر ستاره های اسمان
  • علی A1 ۱۹:۲۹ - ۱۳۹۳/۰۷/۰۲
    4 1
    مهر سال 59 کلاس اول رفتم . متاسفانه از روز اول هیچی یادم نیست ، اما تا زنده ام بوی کتاب تازه ، دفتر ، مداد و مدادپاک کن هیچ وقت از مشامم بیرون نخواهد رفت . مثل بوی عطر اولین معشوق . الان 40 سال دارم پسرم همایون امسال دوم دبیرستان رفت و دخترم کتایون اول دبستان . 34 سال گذشت،باورم نمی شه . سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای آهسته می تراود از این غم ترانه ای باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست دارم هوای گریه خدایا بهانه ای " زنده یاد قیصر امین پور"
  • زهرانوری A1 ۱۸:۰۱ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۳
    4 1
    درسال 1339اول ابتدایی دبستان ملی مهر اهواز بودم ولازم است از معلم خوبم خانم رفیعی یادی بکنم اگر درقید حیات هستن خداوند عاقبتشونا بخیر کنه درهرصورت دعاگویشان هستم هر کس عکسی از اون موقعها دتره تو فیسبوک بذاره ممنون میشم
  • نفس A1 ۱۱:۳۲ - ۱۳۹۴/۰۷/۱۰
    2 3
    همشون عالی بود
  • مهرناز IR ۰۸:۵۱ - ۱۳۹۴/۰۷/۱۸
    3 1
    سلام اول مهر شده بود و من دانشگاه میرفتم و آن روز کلاس نداشتم بچه برادرم اول دبستان بود و سرویس بابد میامد تا اونو به مدرسه ببره هر چی دم در با او ایستادیم از سرویس خبری نبود مادرو پدرش کارمند بودند به مادرش زنگ زدم گفتم سرویس هنوز نیومده چیکار کنم بعد خودش زنگ زده بود سرویسی یادش رفته بود و برای همین آقای مدیر از مدرسه آمد و با بچه برادرم رفتند خیلی جالب بود