۰ نفر
۲۹ بهمن ۱۳۹۲ - ۲۰:۲۴
نگاهی به توسعه هموار و ناهموار دین

امشب برای جمعی از طلاب در باره ارتباط تاریخ و فقه صحبت می کردم. قصد داشتم این توجه رو بدم که بدنه دین، رشدهای هموار و ناهموار داشته و شناخت منطق درونی این رشد ها همانند آنچه در جریان دین صوفیانه پیش آمد، برای شناخت کلیت دین به خصوص فقه ارزشمند است. خلاصه اون سخنرانی مطلبی است که می خوانید.

در این گفتار بنده نگاه درون دینی ندارم بلکه نگاه از بیرون به تحولات کلی دین دارم. این که سرنوشت دین و استدلالهای دینی و تولیدات آن و تبعات و پیامدهای این تحولات درون دینی در کل، بر روی دین و سرنوشت آن چه تأثیری گذاشته و چه تاریخی را ترسیم کرده است؟

اصل سخن این است که دین در یک دوره هایی توسعه پیدا می کند. این توسعه مثل بزرگ شدن یک درخت است که از دل آن شاخ و برگهای جدید بیرون می آید. این روندی است که اسلام در طول قرون متوالی داشته و از این زاویه اسلام در میان ادیان بزرگ از نظر رشد و گسترش حجم، نمره اول را دارد. در این باره دین ها با یکدیگر فرق دارند، اسلام از جهت رشد معارف خیلی سریع بوده است. برای این توسعه دو سه مثال می زنم و قصد استقصاء ندارم.

در درجه نخست این که در یک مقطع توسعه دینی در اسلام با تصوف همراه بوده است، به این ترتیب که از قرن سوم و چهارم، از دل بحث های اخلاقی در اسلام، نوعی تصوف نظری و بعد عملی گسترده بیرون آمد. به تدریج این توسعه، رو به ازدیاد گذاشت و معارفی در حد قوت القلوب مکی و آثار دیگر درست  شد. در این توسعه از ایات و احادیث مطابق میل استفاده شد.

پیش از تصوف، در قرن دوم و سوم هم، توسعه حدیثی دین اتفاق افتاد. این که تکثیر احادیث در اواخر قرن دوم و سوم برای تقویت فقه و نظم دادن به زندگی خیلی زیاد مورد استناد قرار گرفت شد.

مثال تصوف را از این بابت زدم که یک توسعه ای است که تقریبا ناهمگونی آن با دوره قبل هویداست را در اینجا شاهد هستیم. مثلا در استناد به قرآن، آیات خاصی انتخاب می شود که می شود در کتاب های تصوف تعداد آنها را پیدا کرد. به علاوه نوعی برداشت خاص هم از آنها صورت می گیرد. در احادیث هم همین طور است. مثلا کتاب احادیث مثنوی می تواند نوع احادیثی را که به آنها استناد می شود نشان دهد. جریان توسعه تصوف، فقه مخصوصی دارد که با فقه متعارف میانه ای ندارد. البته نظر صوفی ها در باره فقه، متفاوت است. برخی بیشتر فقه سنتی را قبول دارند، برخی کمتر. اما به هر حال توسعه صوفیانه اسلام که غلبه زیادی هم در جهان اسلام داشت، یکی از مهم ترین تجربه های زایش نو در اسلام در قرون چهارم و پنجم به بعد است. این زایش روزگاری کنار گذاشته می شود، اما در بسیاری از کشورها آثارش باقی مانده و در برخی جاها هنوز خودش هم باقی مانده است.

آیا توسعه دینی به صورت ناهموار، تنها در حوزه تصوف بوده است؟ اصولا چه نوع معیارهایی برای توسعه دین هموار و ناهموار وجود دارد. حداقل به طور نسبی؟ این یک پرسش اساسی است.

نکته دیگر این است که برخی از این توسعه ها واکنشی است، یعنی همراه با انکار گذشته است، مثل آنچه در باره وهابیت نسبت به دوره قبل از آن اتفاق افتاد. همین جریان، درست بر اساس استناد به گذشته تر یعنی عصر اول توسعه تازه ای را در دین صورت داد و مبانی تازه ای را مطرح کرد.

نوعی توسعه باز تلفیقی است، مثلا توسعه ای که زمان اخباریه و شیخیه و بابیه رخ داد، آثار نوعی تلفیق عرفان گرایی با اخبار گرایی بود که در آخر صفوی تجربه شد. قرن سیزدهم، قرن توسعه ناهموار دین از نوع شیخی بود که البته مجتهدان مقاومت کردند و آن را شکست دادند.

تا اینجا، هنوز تعریفی از توسعه هموار و ناهموار نداده ایم. این هست که برخی از مذاهب، گروه دیگر را به توسعه ناهموار و برساخته های گسترده نسبت داده اند. باید پرسید مثلا توسعه کلامی دین هم که معتزلی ها و اشعری ها چه حکمی دارد؟ نوع خاصی از برداشت های قرآنی و روایی در اینها هست که مسلمانان دیگر قبول ندارند.

بعد از مشروطه هم یک توسعه دینی جدید اتفاق افتاد و به اسم نوشدن دین، مفاهیم تازه ای به میان آمد. در فقه حوزوی، نجف و قم، غالبا سنتی ها ثابت ماندند اما برخی شروع به اجتهاد کردند. این اجتهاد هم دو نوع بود. یک نوع که سنتی تر بود و معمولا مجتهدان طراز اول مدافع مشروطه دنبالش بودند و رساله ها و کتابهایی در درجه اول برای سیاست و مشروطه نوشتند. دیگری یک نوع فقه مدرن تر که جوانتر ها دنبالش بودند. یک نوع نوشته های عمومی هم در فهم دین آمد که اینها، هم در کلام و هم فقه، دنبال نوعی توسعه بودند.

در این توسعه، هم منابع، هم ابزار و هم نتیجه در مسیر تغییر قرار گرفت. نگاه اینها به دنیای جدید بود. بنابرین نه فقط در احکام تازه و اجتهاد در باره آنها نوعی توسعه اتفاق می افتد، بلکه در حوزه مسائل قدیمی هم با تغییر نگاه ها و همزمان اثبات خطا بودن آنها یا برداشتن مفاهیم کلیدی قدیمی، و به هر صورت برای ایجاد نوعی توافق با دنیای جدید، تغییراتی صورت گرفت.

در اینجا اجتماعیات دین رشد کرد، اما با چه منابعی؟ با چه ابزاری؟ چه قدر هدف گرایی در آن مهم بود؟‌ چه اندازه بینش های دنیای جدید آن را هدایت کرد؟

در درجه اول، بخش منابع و ابراز اجتهاد برای ما اهمیت بیشتری دارد، این که به شکل تازه ای با قرآن، عقل و حدیث برخورد شد. تلقی ما از قرآن با تلقی قدیمی ها متفاوت بود. این امری است که اتفاق افتاده حتی اگر ما صددرصد انکار کنیم.

در این دوره دو منبع به طور ویژه و از زاویه ای خاص مورد توجه قرار گرفت:

یکی قرآن بود که دایره استفاده از آن بسیار گسترده شد. قرآن گرایی شعار نجدیان وهابی بود، چون دست برداشتن از حدیث یا اجتهادهای سنتی، کار آنها را آسان می کرد. اما قرآن گرایی در مصر هم مورد استقبال سید قطب قرار گرفت. ارث آنها به ایران رسید و در اینجا هم نوعی قرآن گرایی رواج یافت و چندین تفسیر نوشته شد. در استناد به قرآن در فقه، مشکلاتی از قدیم در حجیت ظواهر و جز آن وجود داشت و به همین دلیل فقها در این باره احتیاط می کردند. داستان این بماند و این که در توسعه جدید این گفته شد که آن گونه که شایسته و بایسته بوده از قرآن در فقه استفاده نشده است.

دیگری حدیث که از نظر استناد فقهی به آن البته در گذشته چیزی کم نداشتیم، و امر تازه اما مهمی که اتفاق افتاد، استناد به سیره نبوی و تاریخ صدر اسلام در اجتهادات نوین و توسعه تازه دین بود. این باره به جای توسعه فقهی، باید توسعه دین گفت، چون حوزه بحث های دینی نه فقط در فقه که به تمامی حوزه های فکری و اجتماعی رسید.

استناد به سیره نبوی و برای سنیان، سیره خلفا و صحابه، البته پدیده تازه ای نبود و میان اهل سنت خیلی بیشتر از ما بود. ما فقط آنچه را ائمه فرموده بودند و از سیره نبوی گرفته بودند مورد استناد قرار می دادیم.

چرا استناد به سیره نبوی بیشتر شد و چه ضرورتی ما را به این مسیر برد؟ به نظر می رسد اهل سنت زودتر از ما مشکل پیدا کردند. آنها به سیره نبوی استناد کردند تا بتوانند حکومت اسلامی خلفای عثمانی را ثابت کنند. چون روشنفکران منکر خلافت و حکومت اسلامی بودند، استناد به سیره نبوی می توانست جوابگو باشد. اما در چهارچوبه چه اجتهادی؟ این چیزی است که زیاد رعایت نشد. برای این کار چیزی به نام فقه السیره درست شد، که بیشتر نوعی برداشت از سیره نبوی به مقصود تقویت فقه اجتماعی و سیاسی بود.

از منابع مانند قرآن و حدیث که بگذریم، بحث عقل پیش می آید. این مسأله در ظاهر یک منبع کهن برای اجتهاد است، اما آنچه امروزه به عنوان عقل شناخته می شود، پدیده متفاوتی است. عقل امروز، عقل خاصی است، این عقل به معنای استدلال و منطق و ابزار اثبات یا نفی نیست، به معنای «دانسته ها»ی خاصی است که مسیر و جهت و منظر دارد. تفسیر زندگی و حیات، تفسیر حقیقت، تفسیر نیکی و درستی، همه اینها در این عقل مهم است. این عقل با عقل قدیم از زمین تا آسمان تفاوت دارد. حقوق زن، حقوق کودک دو نمونه از مباحث عقل جدید است. حتی حق کارگر.

آنچه مهم است این است که ما منطق این توسعه را دریابیم، چیزی که می تواند در شناخت سازوکار دین در اجتهادات و توسعه مفید افتد.

 

کد خبر 339354

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 11 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • منصور A1 ۰۶:۰۵ - ۱۳۹۲/۱۱/۳۰
    0 0
    تمام اینها تحولات گفتمانی بر حسب شرایط اقتصادی -اجتماعی و فرهنگی است . باید جریانهای گفتمانی را کشف و درک کرد وقبول کنیم که هر جریانی نیرو و وزن خاصی در موزاییک قدرت دارد و گفتمان خود را بر می سازد و جلو می برد.جریانها از واقعیت گفتمانی برخور دارند و لزوما ممکن است حقیقت ذاتی نداشته باشند.بروز و ظهور فرقه ها ناشی از این امر است ...