من گاهی اوقات کارشناسی آثار قدیمی می کنم . دوستانی دارم که مجموعه هایی دارند . از جمله ی دوستانم دو جوان هستند که آدم های بسیار دوست داشتنی و نازنینی هستند . آن ها گاهی اوقات از من می خواهند چیزهای قدیمی را که برای خودشان می خرند کارشناسی کنم .
محل کار آن ها در خیابان منوچهری است . یک روز به من تلفن زدند و گفتند مقداری قباله ی قدیمی برای ما آمده ؛ شما بیایید اینها را نگاه کنید ، ببینید درست هستند یا درست نیستند . آیا به درد می خورند یا نه . من هم که از این مساله همیشه استقبال می کنم با کمال میل راه افتادم و رفتم قباله ها را دیدم . توضیحاتی دادم و آن ها خیلی خوشحال شدند . گفتند ما مزد که نمی توانیم به شما بدهیم ولی حداقل ناهار مهمان ما باشید .
قرار شد برویم خیابان استانبول به یکی از همان کافه هایی که در و دیوارش خیلی بد است اما غذایش خیلی خوب است . میانبُر خیابان منوچهری به خیابان استانبول پاساژی است به نام پاساژ پلاسکو که قدیم ترها قرار بود یکی از بلندترین ساختمان های تهران باشد و با چه شور و اشتیاقی در باره ی آن تبلیغ می کردند . همان طور که سه نفری داشتیم از پاساژ پلاسکو رد می شدیم من به آنها گفتم : یک لحظه بایستید ! آن ها ایستادند .
گفتم : دور و بر خودتان را نگاه کنید ! آن ها نگاه کردند . گفتم : دوباره نگاه کنید ! آن ها دوباره نگاه کردند . گفتم : دور و برتان را که نگاه کردید باید متوجه این نکته شده باشید که بدون استثنا هرچیز که شما در این پاساژ دیدید زشت است ! یعنی از در و دیوار و شیشه ی سقفش بگیرید تا تیرآهن ها و موزاییک و کف اش تا لباس هایی که اینجا گذاشته اند تا نئون هایی که به این مغازه ها وصل است . هرچیزی که در اینجا وجود و حضور دارد زشت است .
خب، این دوستان کلی غصه خوردند . گفتم : ولی یادمان باشد اگر شما در سال 1000 هجری قمری یعنی چهارصد و اندی سال قبل به بازار اصفهان می رفتید ، هر چیزی در آنجا می دیدید بلااستثنا قشنگ بود ؛ یعنی حتا اگر جُلی درست کرده بودند که روی خری بیندازند ، آن جل هم قشنگ بود . چه اتفاقی برای ما افتاده ؟ اتفاق بدی که افتاده این است که ما سلیقه ی قومی خودمان را از دست داده ایم .






نظر شما