صبحدم باش که چون غنچه دلی بگشایی

روز ششم میهمانی است. روز « أَللّـهُمَّ لا تَخْذُلْنی فیهِ لِتَعَرُّضِ مَعْصِیَتِکَ و َلاتَضْـرِبْنی بِسِـیاطِ نَقِـمَـتِکَ »: خدایا در این روز مرا به نفس سرکشم، وامگذار تا پی طغیان و نارضایتی تو روم و مرا با تازیانه خشم و غضبت ادب مکن.

این پرونده خبرآنلاین، پیشکشی ست به مناسبت روز ششم « ماه » خواندن «او».

در بهاران سری از خاک برون آوردن
خنده ای کردن و از باد خزان افسردن

همه این است نصیبی که حیاتش نامی
پس دریغ ای گل رعنا غم دنیا خوردن

مشو از باغ شبابت بشکفتن مغرور
کز پیش آفت پیری بود و پژمردن

فکر آن باش که تو جانی وتن مرکب تو
جان دریغست فدا کردن و تن پروردن

گوتن از عاج کن و پیرهن از مروارید
نه که خواهیش به صندوق لحد بسپردن

گر به مردی نشد از غم دلی آزاد کنی
هم به مردی که گناه است دلی آزردن

صبحدم باش که چون غنچه دلی بگشائی
شیوه تنگ غروبست گلو بفشردن

پیش پای همه افتاده کلید مقصود
چیست دانی دل افتاده به دست آوردن

بار ما شیشه تقوا و سفر دور و دراز
گر سلامت بتوان بار به منزل بردن

ای خوشا توبه و آویختن از خوبی ها
و ز بدیهای خود اظهار ندامت کردن

صفحه کز لوح ضمیر است و نم از چشمه چشم
می توان هر چه سیاهی به دمی بستردن

از دبستان جهان درس محبت آموز
امتحان است بترس از خطر واخوردن

شهریارا به نصیحت دل یاران دریاب
دست بشکسته مگر نیست وبال گردن

معصیت خدا، ذلّت آور است، همچنانکه طاعتش، عزّت آور...

گناه و نافرمانی، پیروی از دل و هوا و هوس است و آنکه درپی هوسرانی افتد و هواپرستی کند، بناچار به هر دری خواهد زد، دست به هر کاری خواهد زد، تا خواسته «دل» را برآورد، هرچند با دوری از «خدا» و با ستم به «مردم» باشد،

گرچه با نادیده گرفتن «حقّ» دیگران شود.
گرچه به تسلیم در برابر هر ناکسی و خضوع در مقابل هر آلوده دامنی، به دست آید.
امّا اطاعت از خدا، فخر و عزّت انسان است.

صبحدم باش که چون غنچه دلی بگشایی

امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: «خدایا!... عزّت برایم همین بس که بنده «تو» باشم، و فخر و مباهات، برایم همین کافی است که «تو» ربّ من باشی».

گناه، انسانیت انسان را می شکند، ارزش وجودی او را درهم می ریزد، فطرت پاک و نورانی او را می آلاید، گنهکار را پیش خالق و خلق، سرافکنده می کند، انسان را در زیر ضربات تازیانه وجدان، عذاب می کند، ذلّت دنیا و نکبت آخرت را فراهم می آورد، انسان را بنده شیطان و مطیع نفس و غلام هوس می کند.

آیا اینها در ذلّت آوری گناه، بس نیست؟

اگر وجدان کسی نمرده و فطرتش آلوده نشده باشد، از گناه، احساس «شرم» می کند. خود را پیش خدا، سرشکسته و پیش بندگان، رسوا می بیند و چه کیفری سخت تر و دردناکتر از این؟!

انتقام الهی

درماندگی است، اهل گنه بودن،
شرمندگی است، شیوه عصیانی...

آری... ای خدای منتقم! گرفتار گناه بودن، خذلان و خواری می آورد، و معصیت کار بودن، ما را گرفتار تازیانه انتقامت می کند.

ولی... تو ارحم الراحمین و مهربان ترینی، تو خدایی، تو خالقی، تو بی نیازی، تو ای پروردگار، به عقوبتمان محتاج نیستی، امّا، ما به لطف و احسان تو نیازمند و محتاجیم، ما را به خاطر گناهانمان خوار مگردان و با ضربه های انتقامت، ما را عقوبت مکن.

| خواجه عبداللّه انصاری:
«الهی... اگر ما را بردار کنی، رواست، مهجور مکن.
و اگر به دوزخ فرستی، سزاست، از خود دور مکن.
الهی... ضرورت به هیچ درگاهم نیست
از پیش خطر، و از پس، راهم نیست
ستم گیر، که جز فضل تو پناهم نیست».

صبحدم باش که چون غنچه دلی بگشایی

/626

کد خبر 1506506

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 1 =