انگار که بخواهد به ما بگوید هنوز جنگ حرفهای زیادی برای گفتن دارد. روایت لحظههایی که اگرچه گذشتهاند اما رد گذشتنشان هنوز در حافظه جمعی ما و مهمتر از آن در «بودن» آدمهایی که شاهد گذشتنش بودند،مانده است. ردی از خون و ناتمامی:
آقای قیصری پیش از آنکه بخواهیم وارد بحث درباره مجموعه داستان زیرخاکی شویم اجازه بدهید بپرسم شما فکر میکنید هنوز ادبیات دفاع مقدس حرف تازهیی برای گفتن دارد؟ حرفهایی که به عقیده برخی هنوز ناگفته مانده؟ به نظرتان این حرفها چقدر قابلیت تبدیل شدن به داستان را دارد؟
شاید ادبیات دفاع حرفی برای گفتن نداشته باشد، ولی مطمئنم که ادبیات جنگ، با توجه به شواهد تاریخی حرفهای تازهیی برای گفتن دارد. شاهد مدعا ادبیاتی است که از جنگ جهانی اول و دوم در حال خلق شدن است. حتی کشورهایی که در جنگهای داخلی یا منطقهیی شرکت داشتهاند.
مانند بوسنی یا ویتنام و جاهای دیگر. تازگیها داستانی میخواندم از یک ویتنامی که از منظر داخل شهر و روستاهای ویتنام جنگ با امریکا را داشت روایت میکرد. رمانی به نام اندوه جنگ. نکته دوم، منظری است که در سوال شما و خیلیهای دیگر دیده میشود و آن منظری است که شما به ادبیات دارید.
اگر از ادبیات به جنگ نگاه کنید خود به خود به جواب میرسید. چرا که جنگ هم موضوعی است مثل باقی موضوعات. اگر شما کاشف باشید و مضمون تازهیی را بتوانید با این موضوع بگویید کار تمام است. چیزی که تمامی ندارد مضمونهای تازه است. خوشبختی یک رو دارد اما شور بختی بسیار. با ادبیات باید برخورد ادبی کرد نه سیاسی.
نسل تازهیی که پس از پایان جنگ به سراغ داستاننویسی با موضوع جنگ پرداخت نسلی بود که خیلی به روایت رسمی گوش نمیداد. شما، احمد دهقان و... از جمله کسانی بودید که سعی کردید روایت خودتان را از جنگ در داستانها شکل بدهید. این دغدغه را اتفاقا من در داستان «زیرخاکی» هم دیدم. اینکه راوی میخواهد برخلاف آنچه که در روزنامه آمده روایت خودش اتفاق بیفتد. چقدر این موضوع دغدغه شما بوده است؟
من کاری به این ندارم که دیگران چه میکنند. رسمی یا غیررسمی مینویسند. چون به این حرفها اعتقادی ندارم. هر کس حق دارد روایت خودش را از یک واقعه بگوید. مگر اینکه راوی برای خود شأنی بیش از داستانگویی قایل باشد. مثلا روایتگری تاریخ یا چیزی در همین حدود.
ولی وقتی پای داستان به میان کشیده میشود باید اجازه بدهیم که روایتهای متفاوتی به گوش ما برسد. شاید آنچه که باعث تلقی شما از اینگونه ادبی شده شنیدن فقط یک صدا بوده؛ در پس این سالها ذایقه مردم فرق کرده. اشباع شده. اگر نگوییم تحریف شده ولی حالا میبینید که همان صدای غالب خاموش شده و همان تک صداها دارند به روند خودشان ادامه میدهند. از قدیم گفتهاند تب تند زود عرق میکنه.
این دغدغه چه تاثیری روی نوشتن شما داشته؟
نوشتن در خلأ اتفاق نمیافتد؛ همین مصاحبه شما تاثیر خودش را روی من میگذارد، به نوعی به من نشان میدهد که در چه فضایی دارم زندگی میکنم. دیگرانی که با آثار من تماس برقرار میکنند با واکنشی که نسبت به اثرنشان میدهند تاثیر خودشان را بر من میگذارند.
مجموعه این واکنشها راه را به من نشان میدهد. اینکه دیگران هم نمیخواهند این روایت رسمی را بشنوند سخن من نیست، سخن شما است. من فقط سعی کردهام به این نیاز طبیعی پاسخی درخور بدهم و آن ایده و نیاز را تبدیل به کلام مکتوب کنم. شاید کسی بگوید این سخن و نیاز ما نیست.
درست میگوید؛ نیاز او نیست، ولی مطمئنا نیاز بسیاری هست که اجازه سخن گفتن ندارند. اگر اجازه بدهیم هر کس روایت خودش را از واقعهیی خاصه، اینجا خاصه منظورم جنگ است،بیان کند، خواهیم دید که چه نگاههای متفاوتی بوده که ما ندیده و حتی به آنها فکر نکردهایم. خودمان را از نگاههای دیگران محروم نکنیم. تمام حقیقت پیش ما نیست. این نخستین درس ادبیات است.
شما در داستانهای این مجموعه چند برهه زمانی را دستمایه زمانی داستان کردهاید. داستان اول که به بعد از جنگ و گرفتاریهای جسمی یک جانباز میپردازد. چند داستان هم در حول و حوش جنگ و در جبهه شکل گرفتهاند. داستانی هم در فضای اسارت دارید. این تنوع فضا کار جالبی است. چون معمولا نوشتن از همه این فضاها که همگی به نوعی به جنگ و تبعات آن مربوط میشوند خیلی معمول نیست. درست است؟
حقیقتا برای این مجموعه تصمیم قبلی نداشتم. اینکه بگویم با فکر تمام آنها را مجموع کردهام یک جا، خیر. از بد حادثه کنار هم خوش نشستهاند.
ولی در زمان تنظیم مجموعه به این فکر کردم که در کلیت اثر بتوانم به هر گوشهیی سرک بکشم تا از صفر تا صد جنگ را خواننده به نوعی در یک مجموعه مزه کند. یعنی از لحظه شروع جنگ تا اسارت و تبعات اسارت و جنگ. تقریبا یک تابلوی کوچک درست شده. میگویم تقریبا.
چرا سهم فضای جنگ بعد از تمام شدن یعنی پرداختن به رزمندگان و خانوادههایشان اینقدر کم است؟ نه تنها در این مجموعه داستان بلکه بین نویسندگانی که از جنگ مینویسند؟
اگر سوال شما را درست فهمیده باشم وقتی شما میگویید سهم خانوادهها در داستانها کم است یعنی سهم زندگی کم است. در حالی که تمام سعی و اهتمام من در داستان نشان دادن نحوه مواجهه خانواده یا فرد ایرانی در بحبوحه جنگ است. فرقی نمیکند که کجا باشد.
میخواهم نشان دهم تاثیر و واکنش او براین پدیده چه بوده. به عنوان نمونه در داستان ایستگاه هفت تقابل سه جوان را داریم که با دیدن تصویر سه دختر به کشف تازهیی از خود و شهر خود میرسند. و جای خالی جوانی و عاشقی را در زندگی خود میبیند.
هر چند که این عشق یک عشق خیالی است یا در درخت کلاغ به نوع دیگری علاقه یک مادر را نسبت به دخترش میبینیم. به گمانم تصوری که خواننده از داستان جنگ دارد و خشونت و تلخی است؛ در حالی که جنگ تماما خشونت و صبغه مردانه ندارد، وجوه دیگری هم دارد که ما باید کشف کنیم مانند داستان باغبان یا داستاننویسان.
میخواهید این روایت لحظهها کمتر دیده شده و کمتر پرداخته شده جنگ را همچنان در داستانهایتان ادامه دهید؟
ایدههایی برای نوشتن دارم. اگر عمری باقیمانده باشد میخواهم آنها را عملیاتی کنم. حالا از چه مینویسم و با چه رویکردی حقیقتا نمیدانم.
خودم را ملزم به نوشتن میدانم تا چیز دیگری. ولی خاطرات و گذشتهام نمیگذارد زیاد از آنها فاصله بگیرم. نوشتن کمکم در سالها برایم حکم نوعی مسکن را پیدا کرده، انگار با نوشتن به یک آرامشی میرسم که در چیز دیگری نمیتوانم یا نتوانستم آن را پیدا کنم.
منبع:اعتماد







نظر شما