آوریل 2011 زمان تغییر فرماندهان نظامی با تجربه، روسای برخی از سازمانهای اطلاعاتی و همچنین برخی از سفرای امریکا در مناطق بحرانی فرا رسید. انجام این امر برای مطبوعات و بسیاری از مجامع سیاسی امریکا غیرقابل پیشبینی بود. عموماً مجموعههای امنیتی و دفاعی امریکا از تداوم بیشتری در فعالیتهای اجرایی برخوردارند. در حالی که اوباما براساس ضرورتهای حزبی و مصالح امنیت راهبردی امریکا، چنین تغییراتی را اعلام نمود. در این رابطه، شاهد تغییر در سازمان اطلاعات مرکزی امریکا، آژانس امنیت ملی، وزارت دفاع، ستاد مشترک ارتش و سفیر امریکا در افغانستان میباشیم. افراد یاد شده اصلیترین مقامات راهبردی امریکا محسوب می شوند. اعلام تغییر در حوزة دفاعی را میتوان به عنوان جهت گیری جدید دفاعی امریکا در مناطق بحرانی دانست. این امر، با ضرورتهای سیاسی حزب دموکرات و جایگاه یابی اوباما برای انتخابات دورة آینده ریاست جمهوری امریکا که از ژوئن 2011 تا نوامبر 2012 ادامه مییابد، از اهمیت ویژهای برخوردار است.
کارگزاران دفاعی و امنیتی امریکا فعالیتهای خود را بر اساس ضرورتهای راهبردی آن کشور تنظیم و سازماندهی میکنند. علیرغم آنکه امریکا در زمره کشورهای دموکراتیک جهان غرب محسوب میشود، اما نظامیان و نیروهای اطلاعاتی ـ امنیتی آن کشور از جایگاه محوری ویژهای در ساختار سیاسی آن کشور برخوردارند. اگر چه همواره این موضوع مورد توجه رسانهها و نظریهپردازان موضوعات امنیت اجتماعی قرار گرفته که نظامیان میبایست فعالیت خود را بر اساس نظارت گروههای حکومتی غیرنظامی پیگیری نمایند، اما همواره موضوعات امنیتی را باید در زمرة اصلیترین مسائلی دانست که اختلافات سیاسی بین مقامات امریکایی را افزایش میدهد.
چنین وضعیتی هم اکنون در ساختار سیاسی، دفاعی و امنیتی امریکا مشاهده می شود. براساس قانون اساسی امریکا، رئیس جمهوری نقش سیاسی خود را به عنوان فرد غیرنظامی ایفا می نماید. بنابراین سایر مجموعههای دفاعی و امنیتی باید از رئیس جمهور به عنوان فرمانده کل قوا پیروی و حمایت نمایند. این امر نشان می دهد که چگونگی رابطة کارگزاران اجرایی در حوزة موضوعات استراتژیک عموماً براساس مزیت گروههای غیرنظامی شکل گرفته است.
حتی در بسیاری از مواقع، وزیر دفاع امریکا نیز از بین افراد غیرنظامی انتخاب می شوند. چنین فرآیندی، توزیع قدرت را براساس فضای بیرونی ـ درونی منعکس می سازد. به عبارت دیگر، نظامیان و مجموعههای صنعتی ـ نظامی به عنوان گروههای ذینفوذ بخش درونی ساختار قدرت امریکا را در بر میگیرد. این نیروها را میتوان اصلیترین گروه تاثیرگذار در ساختار نظامی، دفاعی و امنیتی امریکا دانست. روسای جمهور امریکا تلاش دارند تا کنترل موثری بر چنین مجموعههایی اعمال نمایند. گروههایی که زیرساخت قدرت در امریکا را شکل می دهد.
تغییر در کارگزاران دفاعی ـ امنیتی اوباما را می توان براساس چنین قاعدهای مورد سنجش قرار داد. انجام این تغییرات نشان می دهد که عوامل مختلفی از جمله مولفههای حزبی، راهبرد دفاعی، هزینههای نظامی و اختلاف نظرات فردی بین کارگزاران اجرایی در شکل گیری چنین تغییراتی موثر بوده است. در این مقاله تلاش می شود تا عواملی که منجر به تغییر در کارگزاران اجرایی ساختار دفاعی امریکا گردیده مورد ارزیابی تحلیلی قرار گیرد.
1- زمینههای تغییر در کارگزاران دفاعی ـ امنیتی امریکا توسط اوباما
در دوران انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، باراک اوباما بر این اعتقاد بود که محور اصلی فعالیت نیروهای نظامی آمریکا به جای عراق باید در افغانستان متمرکز شود. در آن مقطع زمانی، اوباما چنین رویکردی را در راستای مقابله موثر با تروریسم مطرح نمود. وی بر این اعتقاد بود که در دوران جورج بوش سیاست امنیتی آمریکا دچار انحراف گردیده است. مقابله با صدام حسین نه تنها نتیجه مثبت و موثری برای محدودسازی قدرت تحرک تروریسم به وجود نیاورد، بلکه زمینه رشد گروههای تروریستی در عراق را به وجود آورده است.
به این ترتیب اوباما محور اصلی سیاست امنیتی خود برای مقابله با تروریسم را در افغانستان مورد پیگیری قرار داد. وی بر این اعتقاد بود که افغانستان از شرایط جغرافیایی و اجتماعی مناسبتری برای توسعه تروریسم برخوردار است. از همه مهمتر آنکه برخی از نظامیان و استراتژیستهای آمریکایی به این جمعبندی رسیدند که گسترش قدرت طالبان در افغانستان ناشی از مشارکت و حمایت ارتش پاکستان و سازمان ضداطلاعات از طالبان و القاعده میباشد. به همین دلیل است که اوباما از یک سو بر ضرورت مقابله با طالبان در افغانستان تاکید نموده و از سوی دیگر زمینه گسترش منازعه به پاکستان را فراهم ساخت.
زمانی که نیروهای طالبان مورد حمله نظامی یگانهای عملیاتی آمریکا قرار میگیرند، در آن شرایط امکان تجزیه طالبان و مشارکت برخی از آنان در قدرت سیاسی افغانستان فراهم میشود. در این فرآیند برنامه ارتش آمریکا معطوف به عملیات پرحجم و پرشدت برای ایجاد شکاف در ساختار نظامی و تردید در اراده گروههای اجتماعی و نیروهای سیاسی طرفدار طالبان بوده است. زمانی که این برنامه به اجرا درآید، در آن شرایط زمینه برای رویارویی و مقابله با طالبان کاهش یافته، به گونهای که امکان مذاکره با بخشی از طالبان فراهم میگردد.
این الگو در سال 2006 توسط دیوید پترائوس در عراق به مرحله اجرا گذاشته شد و نتایج مطلوبی برای اهداف امنیتی آمریکا فراهم آورد. به این ترتیب دیوید پترائوس در زمرة گزینههای مطلوب اوباما در ساختار دفاعی ـ امنیتی امریکا محسوب میشد. وی ترکیبی از شدت عمل نظامی، مذاکره، مصالحه و همکاری با گروههای سیاسی رقیب را در دستور کار قرار داده بود. موفقیت وی در عراق نیز ناشی از چند جانبه گرایی در دکترین نظامی ـ امنیتی پترائوس بوده است.
بنابراین، اوباما تلاش نمود تا زمینههای به قدرت رسیدن افرادی همانند پترائوس در سایر مناطق بحرانی را فراهم آورد. این امر به مفهوم تغییر تدریجی سیاست دفاعی امریکا در قالب چندجانبه گرایی محسوب میشود. بنابراین ادراک امنیتی امریکا در دوران اوباما معطوف به انعطافپذیری راهبردی و گسترش حوزة درگیری بوده است. اوباما در صدد بود تا شدت درگیریها را کاهش دهد، اما بر این اعتقاد بود که باید در حوزههای گستردهتری از محیطهای بحرانی از عملیات نظامی برای کنترل بحران استفاده شود.
برای تحقق چنین هدفی، بهره گیری از کارگزاران جدید اجرایی در ساختار دفاعی و اطلاعاتی امریکا اجتنابناپذیر بود. به همین دلیل است که در آوریل 2011، اوباما پترائوس را به سمت ریاست سازمان اطلاعات مرکزی امریکا جایگزین نمود. مجلس سنای امریکا نیز صلاحیت پترائوس برای تصدی مسئولیت چنین سازمانی را در اواسط ژوئن 2011 مورد تایید قرار داد. بنابراین جهت گیری و رفتار راهبردی سازمان اطلاعات مرکزی امریکا در مناطق بحرانی بر اساس دکترین ضد شورش پترائوس مورد پیگیری قرار خواهد گرفت.
2- کاربرد دکترین عملیات ضدشورش در سازمان اطلاعات مرکزی امریکا
زمانی که دکترین عملیات ضد شورش دیوید پترائوس بر اساس قالبهای گفتمانی، زبانی و هویتی ارائه شد، زمینة تبدیل الگوی نظامی به تکنیکهای اطلاعاتی ـ امنیتی فراهم گردید. وی بر این اعتقاد بود که امریکا به جای استخدام نیروی نظامی و بهره گیری از آنان در حوزههای عملیاتی باید از نیروهای اطلاعاتی استفاده نماید. این امر نشان میدهد که نگرش پترائوس مبتنی بر بهره گیری از الگوهای امنیتی به جای کاربرد گستردة نیروی نظامی بوده است. این امر بیانگر جلوههایی از پیوند بین حوزة دفاعی و اطلاعاتی محسوب میشود. اوباما ترجیح میدهد تا چنین الگویی را در حوزههای مختلف ژئوپلتیک بحرانی مورد استفاده قرار دهد.
برای بسیاری از آمریکاییها، جنگ ویتنام به عنوان کابوس استراتژیک محسوب میشود. هم اکنون امریکا در عراق و افغانستان وضعیت نسبتاً مشابهی با ویتنام قرار دارد.
بنابراین اصلیترین اولویت کارگزاران دفاعی و امنیتی امریکا را میتوان خروج از شرایط بحران دانست. اگر چه رابرت گیتس از هوشمندی لازم در حوزههای دفاعی و امنیتی برخوردار است، اما وی هنوز همانند محافظهکاران دهه 1980 و همچنین اولین دهة قرن 21 برای ابزار و کارگزاران نظامی، اولویت اجرایی زیادی قائل میباشد. این امر با ادراک و ذهنیت اوباما هماهنگی چندانی ندارد. بهرهگیری از نیروهای امنیتی نه تنها هزینههای اقتصادی کمتری را برای ساختار اقتصادی امریکا به وجود میآورد، بلکه هزینههای اعتباری در برنامه ریزی و سیاستگذاری دفاعی امریکا نیز حفظ میشود.
هماکنون 35 سال از کنفرانس پاریس و پایان جنگ ویتنام میگذرد. هنوز بسیاری از فرماندهان و کارشناسان آمریکایی این موضوع را مورد بررسی قرار میدهند که چرا در جنگ ویتنام شکست خوردند؟ آنان درصدد دستیابی به پاسخهایی هستند که بتواند دلایل اجتماعی، سیاسی و امنیتی شکست آمریکا در ویتنام را پاسخ دهد. بنابراین طبیعی است که بهره گیری از گزینة اجتماعی، هویتی و گفتمانی در محیطهایی همانند خاورمیانه که دارای تضادهای متنوع درون ساختاری میباشد، منافع و مطلوبیتهای بیشتری را برای ساختار دفاعی و امنیتی امریکا به وجود میآورد.
طبعا تجارب نظامیان آمریکایی در جنگ ویتنام میتواند مطلوبیتهایی برای راهبرد دفاعی ـ امنیتی اوباما در افغانستان به وجود آورد. لازم به توضیح است که آمریکا در سال 1962 صرفا 400 نفر نیروی نظامی در ویتنام داشت. ناکامی یگانهای عملیاتی آمریکا منجر به افزایش مرحلهای نیروی نظامی آن کشور در ویتنام گردید. هماکنون فرماندهان نظامی ایالات متحده نگران آنند که الگوی رفتاری آمریکا در افغانستان میتواند نتایج مخاطرهآمیزی همانند جنگ ویتنام برای آن کشور به وجود آورد. برای کنترل چنین فرآیندی، اوباما درصدد برآمد تا از فرماندهانی بهرهمند شود که بر ضرورت عملیات تاکتیکی در افغانستان، تغییر در تاکتیکهای عملیاتی و کنترل فضای اجتماعی از طریق اقدامات غیرنظامی تاکید و باور داشته باشند.
3- برنامههای اجرایی پترائوس در سازمان اطلاعات مرکزی امریکا
باراک اوباما از ابتکارات دیوید پترائوس فرمانده نیروهای نظامی آمریکا در عراق حمایت به عمل آورد. موفقیت وی در عراق زمینه ارتقاء موقعیت سازمانی پترائوس در ساختار دفاعی ایالات متحده را ایجاد نمود. پترائوس «دکترین ضدشورش» را برای مقابله با گروههای رادیکال و همچنین نیروهایی که درصدد بیثباتسازی عراق بودند، تدوین کرد. بنابراین طبیعی به نظر میرسید که پترائوس میتواند به عنوان فرمانده موثر در کنترل بحران امنیتی آمریکا در خاورمیانه نقشآفرین باشد. از سال 2010 به بعد، پترائوس چنین نقشی را برای کنترل بحران در افغانستان مورد پیگیری قرار داد.
زمانی که اوباما درصدد برآمد تا از پترائوس به عنوان فرمانده نیروی مرکزی آمریکا استفاده نماید، بر ویژگیهای فردی، الگوی مدیریتی و همچنین رهیافتهای امنیتی وی واقف بود. پترائوس در افغانستان نیز به نتایج مثبت و سازندهای برای منافع راهبردی امریکا دست یافت. وی برخلاف جان مک کریستال دارای الگوی مدیریت عملگرا بود. همکاریهای خود را با رابرت آیکنبری سفیر امریکا در افغانستان بازسازی نمود. طبعاً فرماندهی که دارای رویکرد و مدیریت عملگرا باشد، به موفقیتهای بیشتری در حوزة مدیریتی و اجرایی تحت مسئولیت خود نائل میشود.
مهمترین دغدغة پترائوس را میتوان ایجاد ثبات در محیط بحرانی دانست. به همین دلیل است که وی از الگوی ایجاد تعامل چند جانبه برای تحقق تعادل در عراق و افغانستان استفاده نمود. بنابراین طبیعی است که پترائوس از این الگوی رفتاری برای هدایت مدیران و کارگزاران سازمان اطلاعات مرکزی امریکا در مناطق مختلف بحرانی استفاده نماید.
پترائوس در مطالعات خود در خاورمیانه به این جمع بندی رسید که نیروهای ضد امریکایی صرفاً به عنوان گروههای تروریستی جدا از جامعه محسوب نمیشوند. وی بر این اعتقاد بود که چنین گروههایی در عصر موجود دارای پایگاه اجتماعی بوده و بدون حمایت لایههای مختلف جامعه قادر به تکثیر نیرو و انجام عملیات نظامی علیه آمریکا نخواهد بود. به همین دلیل است که پترائوس درصدد بهرهگیری از آموزههایی خواهد بود که بتواند زمینه کنترل و مقابله نرمافزاری با چنین گروههایی را به موازات انجام عملیات نظامی علیه آنان فراهم آورد. چنین فرآیندی به عنوان محور اصلی الگوی رفتاری سازمان اطلاعات مرکزی امریکا در آینده محسوب میشود.
اهمیت رویکرد دفاعی و امنیتی دیوید پترائوس در سازمان اطلاعات مرکزی امریکا را میتوان در ساختار و چگونگی پردازش ایدة جنگ ضد شورش در محیطهای بحرانی مورد توجه قرار داد. رویکرد تحلیلی پترائوس که محور اصلی رفتار استراتژیک وی در سازمان اطلاعات مرکزی خواهد بود، دارای سه بخش میباشد. طبعاً اجرای هر یک از این بخشها نیازمند بهرهگیری از ساختار اجرایی و نیروهایی است که بتواند اهداف امنیتی جدید امریکا را تامین نماید.
به این ترتیب، معاونت تحلیل اطلاعات و بررسی از اهمیت ویژهای در انجام عملیات ضد شورش برخوردار خواهد بود. پترائوس تلاش میکند تا از الگوهای کنش اجتماعی بهره گیری کند. برای تحقق چنین اهدافی، از قابلیت نهفتة مراکز آموزشی و دانشگاههای امریکا بهره میگیرد. هم اکنون دانشگاههای مختلف امریکا عهدهدار آموزش زبان کشورهای خاورمیانه برای کارگزاران اطلاعاتی امریکا میباشد. این امر بخشی از ضرورت کاربرد تکنیکهای زبانی در رفتار اطلاعاتی و امنیتی محسوب میشود. بنابراین پترائوس یکی از اولویتهای اصلی رفتار استراتژیک خود را بر اساس تحلیل زبانی و گفتمانی گروههای اجتماعی مختلف تنظیم میکند.
در این ارتباط، «تکنیکهای زبانی» به حوزة سیاست و امنیت منتقل میشود. این امر به معنای آن است که میتوان از طریق کنترل ادبیات، اندیشه و تصورات گروههای مقاومت، تهدیدات امنیتی علیه امریکا را کاهش داد. بنابراین تکنیکهای زبانی در حوزة امنیت به قالبهای معنایی، استعارهای و گفتمانی کشورها و جوامعی توجه دارد که در شرایط رویارویی استراتژیک با آمریکا قرار گرفتهاند. پترائوس به عنوان رئیس سازمان اطلاعات مرکزی امریکا، بر این اعتقاد است که نیروهای نظامی آمریکا برای کنترل مناطقی که در آن درگیر هستند، باید با تکنیکهای زبانی آشنا بوده، زمینه بهرهگیری از استعارههایی را فراهم آورد که با مبانی اندیشهای گروههای هدف هماهنگ و همگون باشد. این امر، زیرساخت ایجاد ارتباط با گروههای رقیب محسوب میشود. بهرهگیری امنیتی از هر گروه سیاسی صرفاً در شرایطی امکانپذیر است که اولاً، با قالبهای مفهومی و تکنیکهای زبانی آنان آشنایی وجود داشته باشد. ثانیاً، هر گونه درک زبان، مفهوم و استعارة سوژههای امنیتی باید زمینه لازم برای گسترش ارتباط با آنان را فراهم سازد. به این دلیل است که محور اصلی فعالیت سازمان اطلاعات مرکزی امریکا را میتوان گسترش فرآیندهای ارتباطی دانست.
الف- استراتژی تعامل گفتمانی سازمان اطلاعات مرکزی امریکا
استراتژی تعامل گفتمانی به موازات بهرهگیری از ابزارهای نظامی امکانپذیر خواهد بود. بنابراین هرگونه همکاری و تعامل امنیتی به موازات بهرهگیری از ابزارهای نظامی امکانپذیر خواهد بود. پترائوس تلاش دارد تا از یک زمینههای لازم برای گسترش سطح ارتباط با نیروهای وابسته به طالبان را در افغانستان و پاکستان فراهم آورد. این امر گامی در جهت دولتسازی تلقی میشود. طبعاً ستاد مشترک ارتش امریکا و همچنین وزارت دفاع نیز نیازمند بهرهگیری از قدرت نظامی خواهند بود. این امر به مثابه آن است که بعد دوم تعامل گفتمانی بر کاربرد قدرت نظامی استوار است.
این استراتژی ماهیت دوگانه رفتار سیاسی و امنیتی آمریکا را منعکس میسازد. بهرهگیری از این گونه اقدامات مربوط به شرایطی است که مقاومت در برابر اقدامات آمریکا ماهیت اجتماعی داشته باشد. اگرچه مردم افغانستان خاطره مطلوبی از دوره زمامداری طالبان در این کشور ندارند، اما به دلیل اقدامات توسعهطلبانه ایالات متحده، از سیاست مقابله با آمریکا توسط طالبان حمایت به عمل میآورند. در این شرایط بهرهگیری از استراتژی تعامل گفتمانی میتواند مطلوبیت استراتژیک زیادی برای آمریکا در روند کنترل بحران ایجاد نماید. به ویژه آنکه بهرهگیری از هواپیماهای بدون سرنشین امریکا منجر به عملیات نظامی کور در افغانستان شده است. تاکنون چندین بار باراک اوباما از مردم و دولت افغانستان به دلیل اقدامات نظامی بدون هدف هواپیماهای بدون سرنشین امریکا عذرخواهی نموده است.
به این ترتیب، دیوید پترائوس درصدد است تا سازمان اطلاعات مرکزی امریکا از طریق تعامل و همکاریهای اجتماعی به «اهداف مشترک تاکتیکی» با گروههای شورشی نایل گردد. طبعا این امر براساس شناخت و بهکارگیری تکنیکهای زبانی حاصل میگردید. پترائوس در مطالعات خود به این جمعبندی رسید که میتوان از طریق بهرهگیری تعامل گفتمانی در برخورد با گروههای متعارض به نتایج موثر برای کنترل آنان در محیط عملیاتی نایل شد.
ب- دولتسازی در مناطق بحرانی
یکی از اصلیترین کار ویژههای پترائوس به عنوان رئیس سازمان اطلاعات مرکزی امریکا و لئون پانِتا وزیر دفاع جدید امریکا که فعالیت خود را از 20 ژوئن 2011 به انجام رساندهاند، افزایش آگاهی و آشنایی آنان با محیط عملیاتی خواهد بود. بنابراین پترائوس به سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی آمریکا توصیه نمود که مطالعات میدانی دقیقتری درباره فرهنگ اجتماعی و مبانی کنش رفتاری شهروندان کشورهای عراق و افغانستان به انجام رسانند. این امر برای درک دقیقتری از مفاهیم اجتماعی و قالبهای گفتمانی جوامع هدف تلقی میشود.
به طور کلی، آشنایی با تکنیکهای زبانی هر جامعه میتواند منجر به درک دقیقتری از رفتار و اهداف استراتژیک آنان در فضای درگیریهای امنیتی گردد. از سوی دیگر، نهادهای اطلاعاتی و نظامی امریکا میبایست آگاهی دقیقتری نسبت به «مسائل حقوقی» جامعه هدف داشته باشند. به طور کلی، حقوق مدنی، جزایی و آیین دادرسی در هر جامعهای با روحیه عمومی آن کشور هماهنگی دارد. مسائل حقوقی مورد نظر دیوید پترائوس در دو قالب مورد توجه قرار گرفته است. بخش اول آن مربوط به شناخت دقیقتر الگوهای تعامل در هر جامعه میباشد.
لازم به توضیح است که «آلکسی توکویل» در کتاب جاودانه خود با عنوان «دموکراسی در آمریکا» تلاش نمود تا شناخت دقیقتر هر کشوری را براساس قواعد حقوقی آن به انجام رساند. دیوید پترائوس و لئون پانتا نیز از این الگو برای شناخت دقیقتر جامعه هدف و هماهنگسازی اهداف خود با قالبهای حقوقی آنان بهرهگیری خواهند نمود. آنان بر این اعتقادند که فعالیت نیروهای نظامی آمریکا باید در مناطقی انجام گیرد که شناخت لازم و موثر برای قواعد حقوقی آن وجود داشته باشد.
زیرا هر گروه اجتماعی براساس قواعد حقوقی و ادراکات اجتماعی خود، محیط پیرامون و نیروهای متعارض را تحلیل میکند. بهرهگیری از این الگو در عراق به نتایج مثبتی برای همکاری نیروهای نظامی آمریکا با عشایر و گروههای مقاومت گردید. چنین الگویی را سازمانهای اطلاعاتی و یگانهای عملیاتی وزارت دفاع و ستاد مشترک ارتش امریکا در حوزههای مختلف جغرافیایی به ویژه در خاورمیانه و آسیای جنوب غربی به کار خواهند گرفت.
باتوجه به چنین رویکردی، پترائوس در مطالعات خود به این جمعبندی رسید که درگیریها در عصر موجود ماهیت اجتماعی پیدا کرده است. کنترل چنین درگیریهایی بدون توجه به شاخصهای ادراکی، هنجارهای اجتماعی و همچنین قواعد حقوقی آنان امکانپذیر نخواهد بود. بنابراین آمریکا باید بتواند از الگوهایی در محیط عملیاتی بهرهگیری نماید که از یک سو مبتنی بر شناخت قالبهای معنایی هر جامعه باشد و از سوی دیگر برای کنترل محیط عملیاتی از ادبیاتی استفاده نمایند که دارای شاخصهای حقوقی باشد.
در چنین شرایطی، این موضوع مطرح گردید که کارگزاران دیپلماتیک، اطلاعاتی، امنیتی و نظامی آمریکا باید بتوانند زمینه ایجاد حقانیت و مشروعیت برای حضور نیروهای نظامی آمریکا و عملیات آنان را فراهم آورند. صرفا در چنین شرایطی است که گروههای شهروندی در برابر اقدامات نیروهای نظامی آمریکا در فضای عملیاتی و اقدامات مقابلهجویانه قرار نخواهند گرفت. بیان چنین رویکردی به منزله آن است که شناخت معنایی و همچنین درک قواعد حقوقی محیط هدف مقدم بر فرآیند عملیات نظامی آمریکا خواهد بود.
4- رویکرد لئون پانتا به عنوان وزیر دفاع امریکا
لئون پانتا نیز به عنوان کاندیدای دیگر اوباما برای تغییر در فرایند دفاعی و امنیتی امریکا محسوب میشد. نامبرده نیز فعالیت اجرایی خود به عنوان وزیر دفاع امریکا را از 20 ژوئن 2011 آغاز نمود. پانتا جانشین رابرت گیتس گردید. رابرت گیتس در زمره وزرای دفاع موفق امریکا محسوب میشد. وی از زمان عهدهداری چنین مسئولیتی توانست سیاست دفاعی جورج بوش را تعدیل نماید.
فشارهای ساختار نظامی امریکا علیه ایران را محدود نماید و به قول «آیدو اورِن» از شکلگیری جنگ علیه ایران جلوگیری به عمل آورد. طبعاً برکناری رابرت گیتس پیش از آنکه تحت تاثیر مولفه های اجرایی قرار داشته باشد، انعکاس سیاستهای حزبی دموکرات محسوب میشود.
در دوران انتخابات ریاستجمهوری آمریکا، باراک اوباما بر این موضوع تاکید میکرد که جورج بوش و محافظهکاران سیاست خارجی آمریکا دچار اشتباه تاکتیکی و استراتژیک گردیدهاند. وی بر این اعتقاد بود که حمله نظامی علیه عراق بدون توجه به ضرورتهای امنیتی و موافقت سایر قدرتهای بزرگ در شورای امنیت سازمان ملل، به عنوان اشتباه استراتژیک محسوب میشود. از سوی دیگر، اولویت بخشیدن به عراق در مقایسه با افغانستان که محل استقرار طالبان و القاعده میباشد، به عنوان اشتباه تاکتیکی نیروهای نظامی دولت بوش تلقی میگردد.
براساس چنین ادراکی بود که باراک اوباما در زمانی که به عنوان رئیس جمهور منتخب آمریکا اعلام گردید، بخشی از تلاشهای خود را برای سازماندهی امنیت منطقهای در افغانستان به کار گرفت. این امر نشان میدهد که مقابله با تهدیدات امنیتی آمریکا در افغانستان میبایست براساس تغییرات تاکتیکی در رفتار نظامی ایالت متحده انجام پذیرد. بنابراین هرگونه تغییر در الگوی راهبردی آمریکا در افغانستان نیازمند به کارگیری و انتصاب فرماندهانی بود که بتوانند خود را با ضرورتهای امنیتی جدید هماهنگ نمایند. طبعاً رابرت گیتس دارای چنین ویژگیهایی بود. از سوی دیگر، ماموریت لئون پانتا در شرایطی انجام میشود که نامبرده دارای سابقة موفقی در سازمان اطلاعات مرکزی امریکا بوده است. هم اکنون تیم دفاعی ـ امنیتی پانتا ـ پترائوس همانند تیم رایس ـ گیتس در دولت جورج بوش نقش محوری در تنظیم سیاستهای دفاعی ـ امنیتی را عهدهدارند. طبیعی است که این سیاستها باید زمینههای لازم برای تحقق سیاست تغییر اوباما در حوزههای راهبردی را فراهم آورد. اصلیترین کارویژه پانتا در سمت وزیر دفاع را میتوان به شرح ذیل مورد توجه قرار داد:
الف- موازنه تاکتیکی در محیطهای عملیات جنگ ضدشورش
اوباما امیدوار بود که بتواند موازنهای منطقی بین نیروهای نظامی آمریکا در عراق و افغانستان به وجود آورد. بسیاری از مشاوران نظامی رئیسجمهور آمریکا از جمله «رابرت گیتس» وزیر دفاع ایالات متحده بر این اعتقاد بودند که اگر چنین توازنی در منطقه ایجاد شود، در آن شرایط احتمال موفقیت تدریجی برای نیروهای نظامی آمریکا وجود خواهد داشت. زمانی که اولین بخش از نیروهای نظامی آمریکا در عراق از این کشور خارج شدند، بخش دیگری از یگانهای عملیاتی ایالات متحده برای کمک به نیروهای نظامی آن کشور وارد افغانستان شدند.
به کارگیری چنین نیروهایی، نیازمند بهرهگیری از فرماندهانی بود که بتوانند آنان را در شرایط عملیاتی مناسب مورد استفاده قرار دهند. در شرایط موجود، لئون پانتا تلاش دارد تا فرآیندی را سازماندهی نماید که همکاریهای امنیتی جدیدی با افغانستان ایجاد شود. این امر زیربنای لازم برای تحقق اهداف استراتژیک امریکا را در محیطهای بحرانی فراهم میسازد. موفقیت پانتا بستگی به چگونگی برنامة عملیاتی نیروی فرماندهی مرکزی امریکا به ویژه در عراق و افغانستان میباشد.
به این ترتیب باراک اوباما برای سمت وزارت دفاع ایالات متحده، فردی را انتخاب نمود که اولاً، دارای ویژگیهای منحصر به فرد در انضباط و اخلاق فرماندهی باشد. ثانیاً، انگیزه لازم برای کنترل مناطق آشوبزده را از طریق مشارکت فراگیر داشته باشد. ثالثاً، با رهیافتهای مربوط به دکترین جنگ ضدشورش آشنا بوده و از طریق فرآیندهای اجتماعی و ارتباط محیطی، زمینه حل مشکلات استراتژیک آمریکا در محیطهای بحرانی را به وجود آورد.
براساس چنین رویکردی، شرایط لازم برای اعطای پست سازمانی وزارت دفاع برای لئون پانتا فراهم شد. وی قبلاً در سمت رئیس سازمان اطلاعات مرکزی امریکا، مشارکت زیادی با پترائوس داشته است. اوباما امیدوار است که این مشارکت و همکاری در سالهای آینده نیز ادامه یابد. موفقیت سازمانهای دفاعی ـ امنیتی امریکا صرفاً در شرایطی امکانپذیر است که چنین همکاریهایی از حوزة فردی به عرصة مشارکت سازمانی منتقل شوند.
ب- استراتژی «عملیات متراکم و پرشدت» پانتا ـ پترائوس در افغانستان
زمانی که انتصاب فرماندهان نظامی موردنظر اوباما در محیطهای بحرانی انجام پذیرفت، در آن شرایط لازم است تا استراتژی عملیاتی جدیدی برای مقابله با گروههای هدف در افغانستان تنظیم و طراحی شود. در راستای چنین هدفی میتوان تاکید داشت که اصلیترین هدف اوباما در جنگهای منطقهای و در روند مقابله با تروریسم را میتوان بیاثرسازی طالبان و القاعده در افغانستان دانست. اوباما بر این اعتقاد بود که اگر طالبان و القاعده در این حوزه جغرافیایی منهدم گردند، کارآمدی خود را برای ایفای نقش در سایر مناطق از دست میدهند. از سوی دیگر، تحقق چنین اهدافی صرفاً از طریق ابزارهای نظامی انجام نخواهد شد. بهرهگیری از الگوهای اطلاعاتی را میتوان اصلیترین نشانة کنترل و بیاثرسازی طالبان و القاعده در افغانستان دانست.
پانتا و پترائوس در مطالعات خود به این جمعبندی رسیدند که افغانستان به عنوان منطقه جغرافیایی محسوب میشود که بین رویکرد گروههای عملیاتی طالبان با گروههای اجتماعی و فضای ژئوپلتیکی هماهنگی وجود دارد. بنابراین اگر بتوان چنین نیروهایی را در جغرافیای سیاسی افغانستان و محیط همجوار منهدم نمود، مبارزه با تروریسم به نتایج موثری در حوزههای مختلف جغرافیایی خواهد رسید.
تحقق این امر صرفاً از طریق به کارگیری ابزارهای نظامی کار دشواری خواهد بود. به همین دلیل استراتژی پانتا ـ پترائوس در افغانستان ماهیت دوشاخه خواهد داشت. شاخه اول آن مربوط به «تشدید عملیات نظامی» برای انهدام یگانهای عملیاتی طالبان است. شاخه دوم در راهبرد نظامی آمریکا در دوران جدید را میتوان مذاکره با بخشهایی از طالبان دانست که از انگیزه لازم برای مشارکت در قدرت سیاسی افغانستان برخوردار بوده و برای تحقق چنین هدفی حاضر به مذاکره و همکاری تاکتیکی با آمریکا و دولت افغانستان میباشند. این امر را میتوان زمینهساز انعقاد قرارداد امنیتی ـ دفاعی جدید بین امریکا و افغانستان دانست.
ج- اعطای کمکهای مالی و تسلیحاتی به گروههای تجزیه شده طالبان در افغانستان
«ریچارد هالبروک» نمایندة پیشین رئیسجمهور آمریکا در امور افغانستان و پاکستان نیز دارای رویکرد مشابهی با ایکنبری، پترائوس و اوباما بوده است. هم اکنون که عمر هالبروک به پایان رسیده است، مسئولیت وی را باید سازمان اطلاعات مرکزی و وزارت دفاع عهده دار گردند. لازم به توضیح است که چنین مسئولیتی با مشارکت برایان کروکر سفیر جدید امریکا در افغانستان تکمیل خواهد شد.
آنان در بسیاری از دیدارهای منطقهای خود تلاش نمودهاند تا زمینه همکاری با گروههای سیاسی و نظامی افغانستان را فراهم آورند. دولت آمریکا برای تشویق این گروهها، وعده اعطای هزینههای مالی، تسلیحات و آموزش نظامی سلاحهای پیچیده را به این گروهها داده است. هالبروک بر این اعتقاد بود که نقش سازمانهای اطلاعاتی- امنیتی پاکستان در افغانستان هنوز تحریککننده و مخرب است. به همین دلیل هالبروک موضوع دولتسازی در افغانستان را از این جهت بااهمیت میداند که جایگاه و نقش سیاسی پاکستان در منطقه را کاهش خواهد داد. در شرایط جدید، افرادی همانند برایان کروکر سفیر جدید امریکا در افغانستان، دیوید پترائوس رئیس جدید سازمان اطلاعات جدید امریکا، لئون پانتا وزیر دفاع جدید امریکا و در آیندهای نزدیک مارتین دمپسی به عنوان ستاد مشترک ارتش امریکا وظیفه دارند تا موضوع بحران خاورمیانه به ویژه مسائل امنیتی در عراق، افغانستان و شکلگیری دولت خودگردان فلسطین را سازماندهی نمایند. تحقق این امر نیازمند ایجاد تعادل بین اقدامات دیپلماتیک، امنیتی و راهبردی خواهد بود.
نتیجه گیری:
تغییر در نخبگان راهبردی امریکا بدون توجه به اهداف استراتژیک انجام نمی گیرد. افرادی مانند «پانتا»، «دیوید پترائوس»، «رایان کروکر» و «ماروین دام» به عنوان افراد جدیدی محسوب می شوند که فعالیت خود را در حوزه های اطلاعاتی، دفاعی، امنیتی و نظامی با کابینه اوباما ادامه می دهند.
یکی از اهداف آنها را باید کاهش نیروهای نظامی امریکا در افغانستان دانست. نیروهایی که قرار است تا اکتبر 2012 پنجاه هزار نفر کاهش یابند.
اوباما تلاش دارد تا از طریق انعقاد قراردادهای امنیتی، روند دولت سازی در افغانستان را سرعت بخشد. بر این اساس بخشی از نیروهای نظامی امریکا در ماه های آینده کاهش پیدا خواهند کرد.
این امر برای امریکا مازاد نیروی نظامی ایجاد می کند و تجربه نشان داده است که هرگاه مازاد نیروهای نظامی ایجاد شود، در آن شرایط امکان انجام عملیات نظامی جدید اجتناب ناپذیر است.
بر این اساس کاهش نیروهای نظامی امریکا در عراق و افغانستان نه تنها منجر به کاهش سطح درگیری این نیروها با گروه های مخالف حضور امریکا در منطقه می شود بلکه زمینه را برای شکل گیری محیط های جدید درگیری فراهم می آورد.
محیط هایی مانند ایران در سال آینده با چالش های بیشتری از سوی امریکا روبرو خواهند بود. بویژه اینکه در سال 2011 امریکایی ها مبادرت به گسترش فشارهای اقتصادی و قانونی علیه ایران نموده اند.این امر زیرساخت های قدرت اقتصادی و راهبردی ایران را کاهش داده و در نتیجه زمینه برای پیگیری چالش های جدید از سوی امریکا فراهم می شود.
استاد دانشگاه تهران
/27213






نظر شما