سوال عجیبی نیست. سال هاست از خود می پرسیم که چرا ادبیات ما جهانی نیست و کسی به ادبیات معاصر ما توجه نمی کند. یا از خود می پرسیم که چرا با داشتن شاعرانی همچون شاملو و فروغ فرخزاد، اخوان ثالث و سپهری، قیصر امین پور و رضا براهنی، هنوز وقتی ادبیات ایران قرار است در یک عرصه بین المللی بحث و بررسی شود، نام خیام ، مولوی و در نهایت سعدی مطرح می شود؟ چرا؟

پاسخ را باید در یک نکته بسیار ساده اما دیریاب بجوییم. ادبیات شاخصه تکامل در همه زمینه هاست. شما به نویسندگان برتر جهان نگاه کنید. همه آن ها به کشورهایی تعلق دارند که سرآمدند و برتر. مساله زبان و خط هم مهم نیست. اورهان پاموک ، نویسنده ترک زبان کشور همسایه، توانست با زبانی که وسعت و همه گیر بودن آن چندان فراتر از فارسی نیست، نوبل ادبیات بگیرد. کنزابورو اوئه ژاپنی و گائو زینگجیان چینی هم این جایزه را گرفته اند. اما ما چرا نتوانسته ایم؟ گیرم ماجرای سیاسی بودن نوبل را پیش بکشید و البته نکته ای مهم را مطرح می کنید، اما در تمام 70-60 سال اخیر نویسندگانی ایرانی به بهانه مسایل سیاسی می توانسته اند برنده نوبل باشند، اما نشده اند. چرا؟ چون سیاست وجه دوم ماجراست. نخست باید نویسنده بود.

بخشی از ماجرا را به قدرت رسانه ای می توان ارجاع داد. ژاپن هر ساله فرصت بلند بالایی از آثار خود را در اختیار جهانیان قرار می دهد. خلاصه ای از این آثار به چند زبان ترجمه می شود و در اختیار مترجمان و اهالی فرهنگ قرار می گیرد. هزینه ای که بابت این کار انجام می شود کم نیست. پس نیاز به تکامل اقتصادی و رسانه ای داریم. اما تکامل اقتصادی برای رساندن صدای ادبیات ژاپن به دنیا کافی است؟ قطعا نه.

شما گمان کنید که مثلا یک نهاد و موسسه جهانی این فعالیت را در کشور ما به عهده بگیرد و راضی شود تا به هزینه خود، هر ساله بهترین آثار ایرانی را به طور خلاصه ترجمه کند. از همان زمان که این بحث مطرح می شود، عده ای دست به مخالفت می زنند. اصلا چه کسی باید این آثار را انتخاب کند. مقاله های بسیاری منتشر می شود که چرا این و چرا آن یکی. معمولا همه خودشان را شایسته می دانند. همه برترند.

اگر اثر کسی به اشتباه در فهرست نباشد، پای خورشید و ماه را به میان می کشد که این ها با من خوب نبوده اند. حرمت ریش سفید و آبروی جوانی ریخته می شود چنان می شود که به احتمال رو به یقین، کار به سال دوم نمی کشد و طرفی که می خواست حامی ما باشد آن قدر فحش دریافت می کند که ترجیح می دهد بی خیال ادبیات سرزمین حافظ و مولوی به کل ادبیات شود.

اصلا گمان کنید که ما مردمانی تکامل یافته شده ایم و حرف های همدیگر را تحمل می کنیم و اصلا نگران نقد کردن نیستیم. حالا بیایید یک کتاب انتخاب کنیم. چه کتابی را می توانیم انتخاب کنیم؟ مردمی که کتاب نمی خوانند چطور می توانند اثر برتر داشته باشند؟ مردمی که گرفتار مسایل روزمره اند و فرصتی برای کتاب خواندن ندارند ، چطور می توانند شوق نوشتن را در نویسنده بیدار کنند. البته بحث شنیدن صدای مخالف، تقریبا امری است محال، چرا که اگر چنین شویم، یعنی مرزهای تکامل یافتگی را طی کرده ایم.

به همین دلیل است که ما هاروکی موراکامی نداریم و او با همان زبان ژاپنی ، به عنوان جایگزین کافکا مطرح می شود. به همین دلیل است که او را می خوانیم، چرا که به وسعت انسان می نویسد. و البته همه تکامل را نباید در اقتصاد دید، تکامل فرهنگی نقطه ای بسیار بالاتر است ، نکته ای که می تواند دستاوردهای اقتصادی هم داشته باشد. بحث این یکی بلند بالاتر است و قطعا در این یادداشت کوتاه نمی گنجد.

اگر ژاپن توانسته نوبل ادبیات بگیرد و موراکامی داشته باشد، اگر ژاپن کوبو آبه و ریونوسوکه اکوتاگاوا دارد، دلیل آن است که مردمش گام های بلندی برداشته اند. همه تصاویری که بعد از سونامی ژاپن اتفاق افتاد، نشان از آن داشت که مردمش حتی در شرایط بحرانی، انسانی می اندیشند و چرا این مردم نباید موراکامی داشته باشند. این فرهنگ کوراساوا و میزوگوچی را در خود داشته است.

ادبیات جای آدم های بزرگ است، آدم هایی که بزرگ و بلند فکر می کنند و به انسان و ارزش های انسانی بیشترین اهمیت را می دهند. به تاریخ نگاه کنید. تاگور چه زمانی مطرح شد وچرا؟ گوته چه زمانی به اوج رسید و چرا؟ آیا می توان جدا از جامعه مطرح بود؟ به همین دلیل است که خیام و مولوی مانده اند و فلان و فلان نه. شاید میان این فلان و بهمان معاصر، چند تایی هم ارزش ماندگاری داشته باشند، که حتما دارند، اما انگار تا مدتی باید تر و خشک با هم بسوزیم تا قاضی زمان از ما یکی را برگزیند.

و ذکر یک نکته در پایان این مبحث ضروری است. پرسشی که مطرح شد و پاسخی که آمد، تنها شروع است بر یک بحث مفصل، بحثی که امیدوارم فرصت برای بسط و گسترش اش فراهم آید.

کد مطلب 169085

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 15 =