این فیلم سعی می‌کند یک تریلر جنایی را با یک درام عاشقانه پیش ببرد و موفقیت آن بیش از هر چیز از تلفیق ماهرانه این دو فضای متفاوت ناشی می‌شود.

نزهت بادی: فیلم هفته پیش «داستان توکیو» ساخته یاسوجیرو ازو یکی از فیلم‌های مهم تاریخ سینما بود که غالبا کسی درباره شاهکار بودنش تردیدی ندارد.

این هفته می‌خواهیم سراغ یک فیلم جدیدتر برویم. این فیلم در سال 2010 برنده اسکار بهترین فیلم خارجی شد. شاید اگر بدانید این جایزه را در رقابت با فیلم‌های قدرتمندی چون «یک پیامبر» ساخته ژاک اودیار و «روبان سفید» ساخته میشائیل هانکه به دست آورده، کنجکاوی‌تان برای دیدن آن بیشتر شود. البته اگر هنوز آن را ندیده باشید.

به نظر می رسد موفقیت فیلم بیش از هر چیزی از تلفیق ماهرانه دو فضای متفاوت ناشی می‌شود. فیلم سعی می‌کند یک تریلر جنایی را با یک درام عاشقانه پیش ببرد و مدام در میان این دو رفت‌و‌آمد می‌کند و چنان از جزئیات و نشانه‌های مشترک و مشابه بهره می‌برد که تفکیک آن دو به سختی امکان‌پذیر می‌شود. درواقع، فیلمساز با از میان برداشتن تدریجی فاصله میان این دو به ارائه مضمون مورد نظرش دست می‌یابد.

بنابراین با فیلمی روبرو هستیم که در آن قاتل و عاشق هر دو به واسطه نوع نگاهشان شناخته می‌شوند و سرنوشت مشترکی می‌یابند و آن چیزی جز اسارت در ترس از تنهایی نیست. شخصیت اصلی که ریکاردو دارین آن را بازی می‌کند، از ابتدا تا انتهای فیلم می‌کوشد تا با نفوذ به چشمان این دو نفر، راهی برای گریز از واهمه‌های تنهایی‌اش بیابد.

اگر موافقید سراغ سکانس برگزیده‌مان برویم که فکر می‌کنم به درک بیشتر بحثمان کمک کند. منظورم جایی است که ریکاردو دارین به خانه مرد عاشقی که همسرش را کشته‌اند بازمی‌گردد و او را در کنار قاتل می‌یابد. تصویری که فیلمساز از این دو در کنار هم و در نمایی واحد در زندانی مشترک نشان می‌دهد، کاملا این احساس را در ما به وجود می‌آورد که هر دو زندانی گذشته‌شان هستند.

مجازاتی که مرد عاشق برای مرد قاتل در نظر گرفته، متوقف کردن زمان برای اوست. نه با مرگ که گاهی موهبتی کمیاب است، بلکه با حبس کردن او در برزخی میان مرگ و زندگی. بلایی که با کشته شدن همسرش بر سر او آمده است. انگار هر یک برای مبارزه با ترس هولناکشان از تنهایی به دیگری پناه برده‌اند.

دارین به هر دو نگاه می‌کند و شاید مثل ما با خود می‌اندیشد کدام یک رنج بیشتری می‌کشند. مرد قاتلی که ملتمسانه از زندانبان و شکنجه‌گرش می‌خواهد با او کلمه‌ای حرف بزند یا مرد عاشقی که تمام عمرش را در کنار کسی می‌گذراند که از او متنفر است. اینجاست که دارین احساس می‌کند باید خود را از گذشته برهاند و ترسش را به عشق تبدیل کند. درواقع، فاصله میان ترس و عشق فقط یک حرف است و ترس از تنهایی جایی تمام می‌شود که عشق در آن قدم بگذارد.

هنر این فیلمساز آرژانتینی این است که بیش از هر چیزی با درنگ و مکث بر عنصر نگاه که اساسا داستان بر مبنای آن شکل گرفته، می‌تواند این دو موقعیت به ظاهر نامربوط و متفاوت را به هم پیوند دهد. بنابراین انتظار می‌رود که از نماهای نزدیک از چهره آدم‌ها و تاکید بر چشم‌هایشان زیاد استفاده کرده باشد. انگار دوربین می‌خواهد با نفوذ به درون چشم‌های شخصیت‌ها به ما نشان دهد در قلبشان چه می‌گذرد و به چه می‌اندیشند.

حالا می‌توانید اسم فیلم و کارگردانش را حدس بزنید؟ نظرتان درباره آن چیست؟

5858

کد مطلب 171717

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 3 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 4
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • علي CA ۰۸:۵۰ - ۱۳۹۰/۰۶/۱۵
    0 0
    رازي ميان چشمهايشان . واقعن اونقدر خوب بود كه فيلم هانكه رو زمين بزنه . به معناي واقعي محصول سينماي قصه است اين فيلم .
  • مانی IR ۰۹:۲۷ - ۱۳۹۰/۰۶/۱۵
    0 0
    راز در چشمهایشان. بازی بازیگرانش خیلی خوبه.
  • یاسر IR ۰۶:۱۸ - ۱۳۹۰/۰۶/۱۶
    0 0
    تیتر خیلی خوبی انتخاب کردید، خیلی با مضمون فیلم تناسب دارد.
  • رها A1 ۰۶:۰۳ - ۱۳۹۰/۰۶/۱۷
    0 0
    چرا هیچ کس اسم کارگردانش رو نمی گه؟ حالا من چجوری فیلمو پیدا کنم؟؟؟