۰ نفر
۱۷ شهریور ۱۳۹۰ - ۰۷:۳۱

علی آیت اللهی

عصر روز 17 شهریور مرحوم شهیددکترغلامرضا دانش آشتیانی خیلی کلافه بود. محبوبه اش رفته بود وهنوز به خانه باز نگشته بود.
میدان ژاله به خاک و خون کشیده شده بود و ماموران معذور رژیم شاه با تیر مستقیم فرزندان آزادیخواه مسلمان وطن را به شهادت رسانده بودند.
آن روزها تلفن همراه نبود و تلفن های ثابت هم وضع خوشی نداشتند.
بالاخره خبری آمد و ......دانش رفت و خبری آمد و ......دانش شب درخانه نشست که مردم برای سر سلامتی او بیایند و به همین بهانه همراهان انقلاب امام خمینی درخانه ای یکدیگررا ببینند.
رفتم تا منزل شهید تا درجمع باشم. کوچه جهانتاب جای پارک گیر نمی آمد .بالاخره بادردسر ماشین را پارک کردم.

مردی رادیدم از ملی گرایان که درکتابخانه مسجد قبا مسئولیتی داشت و مانیز درکنارش همکاری میکردیم .خوشحال شدم وگفتم آقای م.....شما برای دیدن آقای دکتردانش آمده اید؟گفت خیر! من به خانه این فلان فلان شده هایی که با خیال واهی فرزندانشان را برای کشته شدن به میدان می فرستند نخواهم آمد!

این آقا به بهای شهادت فرزندان همین مردم در دولت موقت استاندار یکی از استانهای این مرزو بوم شد!

وارد منزل شهیددانش شدم. کلی باخودم کلنجاررفته بودم که چه باید بگویم؟
آقای دانش چهره باصلابت و استواری داشت و همیشه هم چنین بود ودربرابر هرفاجعه ای سرخم نمیکرد.وارد سالن خانه اش شدم و سلام کردم . من را به نزد خود فراخواند ونشاند وآهسته بامن سخن گفت!فکر می کنید صحبتتش چه می توانست باشد؟

- برنامه مدرسه رانوشتی؟(در مدرسه جهان آرا همکار آن بزرگواربودم) برای فلان معلم چند ساعت درس گذاشتی و چه درسی رابه کدام معلم سپردی؟...

گویی محبوبه ای از دستش نرفته بود. گویا تربیت بچه های مردم بیشترین آرامش بخش روح و روان این مرد محکم و باصلابت بود.

                                                                                ***

شهدای انفجار حزب را دفن میکردند. دوستی داشتم که آرامش خانواده اش رامدیون شهیددانش بود . سخت می گریست و می لرزید.همسر شهیددانش او راصدا زد و گفت: آقای......شمابرای تسلای ما اینجا هستید! آرام باشید.

این زن نیزباوجود شهادت فرزندش و اینک همسرش چون کوهی استواربود.

خداروح همه این عزیزان راغریق رحمت فرماید.

 

 

کد مطلب 172081

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 5 =