روزنو متخصص تاریح جنگ جهانی اول (1914-1918)، همراه استاد پیشینش، ژان ژاک بکر (Jean Jacques Becker)، دختر او، آنت بکر (Annette Becker) و دو مورخ دیگر، یکی آمریکایی، جی وینتر (Jay Winter) و دیگری آلمانی، گرد کرومایش (Gerd Krumeich) مرکزی تاریخی در منطقه سم(Somme) به وجود آورده که بدل به یک نهاد بینالمللی مورد استناد در مورد جنگ جهانی اول شده است. روزو از بیست سال پیش، چندین کتاب با دیدگاهی جدید از لحاظ تاریخ نگاری در فرانسه منتشر کرده است: تحلیلهای او نه بر استراتژیهای جنگی، دیپلماتیک یا سیاسی، بلکه بر رفتارها و تجریه سربازان، مردم پشت جبهه (مردان، زنان، کودکان) متمرکز است. او معتقد است که در برخی از این تجربهها میتوان قالبی برای تمام اشکال خشونت در قرن بیشتم را شاهد بود.
نگاه به جنگ از پایین، توجه به رنج های کالبدی آن و سرگذاشتن و پذیرش رفتارهای وحشیانه؟ سوژهای سخت که همواره نتوانسته است توجه چندانی را در کالبد بزرگ تاریخ دانان جلب کند! نگاه به جنگ از این زاویه، همیشه میتواند این شک را ایجاد کند که تاریخ شناس دچار جذبه جنگ شده و حتی تمایلی پنهانی به خشونت دارد. با این وصف، به نظر روزو، مطالعه انسان شناختی بر پدیده جنگ اگر خواسته باشیم چگونگی سرکشیدن شعلههای خشونت حاد را در قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم درک کنیم، امری ضروری است...
پرسش روزو در این حال آن است که چرا بزرگترین چهرههای علومانسانی و اجتماعی قرن بیستم که خود اغلب نه فقط جنگ را تجربه کردهاند، بلکه در آن شرکت نیز داشتهاند، عملا هیچ چیز درباره آن ننوشته اند؟ چرا تنها میتوان نشانههایی کوچک از این موضوع را در کارهای آنها یافت؟ این امر چه در مورد تاریخدانان و چه در مورد مردم شناسان صادق است: از مارسل موس تا نوربرت الیاس، از پیر رونون (Pierre Renouvin) تا مارک بلوک(Marc Bloch)از ادوارد.ی.اوانز پریچارد(E.E.Evans Pritchard) تا جک گودی (Jack Goody)...
روزو در آخرین کتابش در این باره به بحث پرداخته است و برای این کار زندگی و آثار این اندیشمندان را مورد مطالعه قرار داده است و کتابی در آن واحد هوشمندانه و آموزنده و پرشور ارائه داده است که ما را به سوی یک عایت هدایت میکند: تاریخ، تاریخ جنگ مدرن...
گفتوگو با او را که مارتین فورنیه برای مجله «علوم انسانی» انجام داده است میخوانیم:
شما سکوت این تاریخدانان، جامعه شناسان و مردم شناسان را چگونه تفسیر می کنید؟ آیا این سکوت ارادی بوده است یا غیر ارادی؟ آیا این سکوت حاصل یک شوک نبوده است؟
در مورد نوربرت الیاس که کتاب «فرایند تمدن» را در سال 1939 منتشر کرد روشن است که ما در آثارش با نوعی نفی سروکار داریم. او در یک گفتوگو در سال 1984(رمانی که 87 ساله بود) و وقتی که تقریبا زیر فشار قرار میگیرد که از تجربه جنگیاش سخنی بگوید، به یک «نقطه فراموشی» اشاره می کند و اذعان دارد که نمیتواند به این موضوع بپردازد. در مواردی دیگر، ما بی شک در نزد برخی از مولفان با نوعی شرم و پرهیز سروکار داریم که چنبه علمی داشته و سبب می شود آنها نخواهند از خودشان سخن بگویند. اما چنین توضیحی در مورد فردی چون مارسل موس نمیتواند صادق باشد زیرا او به سهولت از تجربههای شخصی خودش در کارهایش سخن گفته است... فرضیه من آن است که تجربه جنگ یک بعد وصفناپذیر دارد. در ابتدای قرن بیستم، لحظه مهمی که علوم اجتماعی در حال گسترش زیادی هستند، مهم ترین نمایندگان این علوم سعی می کنند از تبدیل جنگ به یک موضوع مورد پژوهش خودداری کنند زیرا یادآوری خاطره جنگ برای آنها تحمل ناپذیر است و باید البته به اعتقاد راسخ آنها به مفهوم پیشرفت هم توجه داشت. آنها به شکل عجیبی از امید و خوش بینی نسبت به تمدن اعتقاد داشتند که البته جنگ جهانی اول به آن خیانت کرده بود، اما آن را در هم نشکسته بود. تجربه جنگ، که بسیاری آن را زیسته بودند، افزون بر این سبب شده بود که اطمینان به نفس آنها بالا برود، هر چند از برخی جهات نیز به آن ضربه زده بود. و به صورتی کلی تر باید گفت که این تجربه، نظام بازنمایی آنها را با زیر سئوال بردن عمیق انسانیتشان دچار اختلال کرده بود.
البته باید توجه داشت که صرفا محیط علوم انسانی و اجتماعی نبود که بدین ترتیب و به صورت عمیقی از جنگ جهانی اول ضربه خورد. اما این پرهیز از اندیشیدن به جنگ به هر حال پی آمدهای مهمی داشت. از یک سو، ما با کمبود ابزارهای مورد نیاز مفهومی سروکار داریم که تاریخ دانان جنگ جهانی اول و سپس جنگ جهانی دوم بسیار دیرتر در اواخر قرن بیستم، خود به تدریج آنها را به وجود آوردند. از طرف دیگر نیز ما با کمبود مشروعیت در پرداختن به موضوع جنگ سروکار داریم و به ویژه پرداختن به موضوع نبردها که تحقیق بر آن به بخشی از تاریخ نظامی درجه دو ، واگذار شده بود.
به نظر شما، اگر آن زمان انسان شناسی جنگ توسعه می یافت، ما جامعه ای کمتر خشونت بار می داشتیم؟ رمان ها، سپس سینما و سرانجام تلویزیون و حتی نقاشی های کاریکاتوری به صورت گسترده به موضوع پرداختند. ما نمی توانیم انکار کنیم که چنگ در بازنمایی های مشترک در تمام قرن بیستم حضور گسترده ای نداشته است...
شکی نیست که ما با تولیدات بسیار جالبی روبرو بوده ایم اما کمبودها در جای دیگری قرار دارند و از رده شناختی و تفسیری هستند. در نهایت ما به میزان کمی از تجربه جنگ برخورداریم و ابزارهای اندکی برای آن داریم. شکی نیست که اگر امروز مثلا شرایطی را که یهودیان در اروپا قتل عام شدند، می شناسیم، اما از خشونت های بسیار شدیدی که در منطقه اقیانوس آرام اتفاق افتاده است، بسیار کم میدانیم. به نبردهای گسترده نیروهای ژاپنی و آمریکایی در جزایز اقیانوسیه بیاندیشیم که در طول آنها، آمریکاییها گاه اجساد را تکه تکه میکردند و برخی از تکهها را به عنوان یادگاری از بدن دشمن، نگه می داشتند و از آنها اشیاء هنری می ساختند: و کارهای بسیار دیگری که ما از آنها اسناد و عکسهایی داریم، اما کمتر شناخته و تحلیل شدهاند. در حالی که اگر خواسته باشیم، خشونت را در صحنههای جنگ درک کنیم، باید این جنبه ها را نیز بشناسیم. وقتی ما در ناآگاهی عمومی هستیم، هر بار با صحنهای از خشونت جنگی روبهرو می شویم، بهتمان میزند و چنان از بربریت و توحش صحبت میکنیم که گویی اینها پدیدههایی غریبند که ناگهان از وجود انسانها بیرون ریختهاند... برای نمونه، وقتی صحبت از شکنجه های اعمال شده در زندان ابوغریب مطرح شدند، همه دچار دلزدگی و بهت شدند، منتها این حالات به دلیل عدم شناخت ما از مسائل جنگی است. تجربه غربی نشان می دهد که چگونه جنگ، انسانها را به موقعیت حیوانی میرساند و بیرحمی را در آنها به خصوص از طریق تجاوز به عنف در طول نبردها، نشان می دهد... عدم شناخت این تجربه ها و نبود تحلیل درباره آنها، همه شرایط را برای تکرارشان مهیا میکند.
شما اعتقاد دارید که فرهنگ جنگی در لایههای جوامع در حال صلح وجود دارد...
جوامع ما تمایل بدین باور دارند که دیواری غیر قابل نفوذ میان دوران صلح و دوران جنگ وجود دارد. نوربرت الیاس به عنوان مثال فکر می کرد فرایند تمدن، گذار به خشونت جنگی را مشکل می کند زیرا جنگ نیاز به آماده سازی ، شرطی کردن آدم ها و غیره دارد، اما من معتقدم که این گذار بر عکس می تواند سریع و ساده باشد. فرو غلتیدن در خشونت جنگی، بسیار کمتر از آنچه این کنشگران در دوران صلح می پندارند، ساده است: کافی است یک زمینه مناسب و تبلور تدافعی قدرتمند داشته باشیم. تابستان 1914 و ماه های پس از آن نمونه خوبی برای این استدلال هستند: خشونت بارترین اعمال در 1914 و 1915 انجام شدند و وحشیگری ها علیه مردم عادی از همان ساعات اول اشغال آغاز شد: به همین دلیل نیز ما در اولین مرحله جنگ با بیشترین میزان خسارات روبروئیم، ساعاتی که هر گونه پرخاشگری در آنها با کشتن رقیب چه نظامی و چه غیر نظامی تعریف میشود... بر خلاف آنچه اغلب تصور شده است ما در جنگ جهانی اول با یک فرایند طولانی تعمیم یافتن خشونت و سخت شدن تنش ها روبرو نبوده ایم، بلکه از همان آغاز خشونت های حادی بروز کردند که به تدریج به صورت متعارف در آمدند.
من در کتاب «بازیافتن جنگ»(1) نشان دادهام که این بازنماییهای خشونت حاد در بطن خود جامعه وجود داشتهاند: اکثر بی رحمی های جنگ جهانی اول نه به دستورمقامات مافوق، نه تحت تاثیر تبلیغات و نه به وسیله رئوسای نظامی و قدرت سیاسی... بلکه مستقیما به دست خود سربازان پایه انجام گرفتهاند - برای مثال تجاوز به زنان در تابستان 1914 که عملا رفتاری بسیار رایج بود. ما با یک پویایی در خشونت سروکار داریم که هم از پایین و هم از بالا ریشه می گیرد و سلب مسئولیت کردن از کنشگران اجتماعی، نوعی سلب مسئولیت از خودمان است.
آیا امروز هنوز میتوان از موضوع جنایات جنگی به مثابه یک موضوع تحقیق نام برد؟ از اواخر قرن بیستم کتابهای تاریخی و انسانشناختی زیادی در این باره منتشر شده اند...
در واقع میتوانیم بگوئیم که از ابتدای سال های 1980 ما با تمایل به پرداختن دوباره به جنگ جهانی اول از خلال تاریخ فرهنگی که جایگزین تاریخ نظامی و دیپلماتیک سنتی شده است، روبهرو هستیم. این را هم بگوئیم که سکوتی که من از آن صحبت کردم، بیشتر در فرانسه و آلمان وجود داشته است: در سنت آنگلوساکسون ما با موقعیت بسیار پویاتری در زمینه تاریخ جنگ روبرو بوده ایم. جان کیگان(2) از جمله از سال های 1970 مطالعاتی بر خشونتهای جنگی منتشر کرده است که ما در فرانسه هیچ معادلی برای آنها نداریم. ما همچنین می توانیم به ویکتور دیویس هانسن (Victor Davis hanson) اشاره کنیم که در کتابش «کشتار و فرهنگ» (Carnage et culture) به شیوه ای البته بسیار بحثبرانگیز، پیشنهاد میکند از یک «الگوی غربی جنگ» به مثابه بخشی تفکیک ناپذیر از فرهنگمان سخن بگوئیم.
افزون بر این، جنگ در یوگسلاوی پیشین، دو جنگ عراق، نسل کشی توتسیهای رواندا بار دیگر خشونتهای حادی را پیش روی ما قرار داده اند. همه این وقایع اطمینانی را که ما به «پایان تاریخ» و از جمله پایان تاریخ «خشونت» داشتیم به زیر سئوال بردهاند.
پژوهشگران معاصر پذیرفتهاند که پرسشهای جدیدی را درباره خشونت مطرح کنند. با این وصف مطالعات انسانشناختی اخیر درباره خشونت عموما جنگ ها را شامل نمی شوند، برای مثال کتاب هایی که حاصل سمینارهای فرانسواز هریتیه (Françoise Héritier) هستند. به نظر من، خشونت جنگ، نقطهای کلیدی به حساب میآید که کار را باید از آن شروع کرد تا بتوان پدیده خشونت را درک کرد، زیرا در جنگ است که خشونت به رادیکال ترین شکل خود بروز می کند. ما از طریق نهایت ها است که می توانیم موقعیت های متعارف را درک کنیم و آنچه در زندگی روزمره به چشم نمیآید را به نمایش بگذاریم.
تا مدتها این تصور وجود داشت که جنگ در جوامع موسوم به «ابتدایی» و از جمله در دوران پیش از تاریخ وجود نداشته است...
ما چه کار لارسن ه. کیلی را مد نظر قرار دهیم که اسطوره «وحشی صلحجو» را به زیر سئوال برده و چه کتاب ژان گیلن و ژ. زامیت درباره خشونت پیش از تاریخ(3) را، باید اذعان کنیم که هر چند ما جوامعی صلحجو هم داشته ایم، اما پدیده جنگ در اکثریت بزرگ جوامع انسانی از پیش از دوران نوسنگی وجود داشته است. آنچه در این آثار جالب توجه است، شیوه ای است که مولفان آنها، با توجه به وقایع جدید، با نگاهی تازه به مسائل گذشته می نگرند. به نظر آنها، به دلیل نفی عمیق پدیده جنگ در جوامع ما پس از پیان جنگ جهانی دوم بوده است که سبب شده ما وجود این پدیده را در جوامع پیش از تاریخ نپذیریم. بدین ترتیب، گیلن و زامیت در مقدمه خود تاکید دارند که بازگشت خشونت در عرصه اروپایی و غیر اروپایی بوده که سبب شده متخصصان بار دیگر به تفسیری جدید از داده های پیش از تاریخ دست بزنند. این را نیز می دانیم که هر تاریخی، تاریخ زمان معاصر است؛ با این حال، اینکه اسناد باستان شناختی بتوانند به طور کامل بازسازی و حتی واژگون شوند، درس سختی برای علوم اجتماعی است!
به هر رو آنها در نتیجه گیری خود تقریبا از خوانندگان پوزش می خواهند که توانسته اند یک فعالیت جنگی شدید را از پایاتن دوره پارینه سنگی کشف کنند. بحث بر سر آن نیست که نیاکان باستانی خود را بربر بدانیم، بلکه مسئله آن است که آن بعد تیره و سیاهی را که در نزد همه انسان ها وجود دارد، درک کنیم. من باید اضافه کنم که این امر برای معاصران ما نیز صادق است. اما همه این احتیاط ها از آن رو ضروروی است که ما می دانیم تا چه حد پذیرش قابلیت مان به اعمال خشونت برایمان مشکل است.
با این وصف من فکر می کنم با پذیرش واقعیتهای گذشته است که ممکن است از بروز مجدد آنها جلوگیری کرد. ژاک سملن(4) که در اثر خود تلاش کرده است قتل عامهای قرن بیستم را درک کند، معتقد است که تمام مطالعاتی که بر شووا(Shoah) (نسل کشی یهودیان در جنگ جهانی دوم) انجام شدهاند، با چشماندازی کمابیش آگاهانه برای جلوگیری از تکرار تاریخ بودهاند. به نظر من بدون آنکه خواسته باشم درباره بعد پیشبینی کننده علوم اجتماعی برای خودم توهمی بسازم، هدفم آگاهی و نفی گاه خشونتهای حاد تنها میتوانند شانس فرایندهای تکرار این فجایع را بیشتر کنند.
***
- 1) S. Audoin-Rouzeau et A. Becker, 14-18, retrouver la guerre, Gallimard, 2000.
- 2) J. Keagan, Histoire de la guerre, du néolithique a la guerre du Golfe, Dagorno, 1996.
- 3) L.H.Keelay, War before civilization; the myth of the peaceful savage, Oxford University Press, 1996; J.Guillaine et J. Zammit, Le sentier et la guerre, visage de la violence prehistorique, Seuil, 2000.
- 4) نگاه کنید به تارنمای ژاک سملن(Jacques Semlin) که مجموعه مطالعات علمی انجام شده در جهان را درباره خشونت های جمعی گرد آورده است: www.massviolence.org
منبع: Sciences Humaines, no. 194, Juin 2008, pp. 66-69
*استفان اودوان- روزو، تاریخ دان است و از جمله مدافعان انسانشناسی تاریخی پدیده جنگ در جهان معاصر به حساب می آید. او متخصص جنگ جهانی اول است و در این زمینه با آثار خود نوآوری هایی انجام داده است. روزو، مدیر پژوهشی در مدرسه عالی مطالعات اجتماعی پاریس و عضو گروه «رویکرد تاریخی به جهان معاصر» (Approches Historiques du Monde Contemporain - Ahmoc) است. برخی از آثار او عبارتند از:
- 1- 1914-1918, Les Combattants des tranches, Armand Colin, 1986
- 2- L'Enfant de l'ennemi (1914-1918), Aubier, 1995.
- 3- 1914-1918, Retrouver la guerre, avec Annette Becker, Gallimard, 2000.
- 4- Combattre, une anthologie historique de la guerre moderne(XIXe-XXe siècles), Seuil, 2008.
- 5- Sortir de la grande Guerre, Le monde et l'après 1918, avec Christophe Prochasson, Tailandier, 2008. kh







نظر شما