سر به طاق عرش ميسايد به شادي کاه تو
گرنشيند بر سرش گردي ز خاک راه تو
اي که ميگردد به گردت يکسره خورشيدها
روشناي هر دو عالم از فروغ ماه تو
«در صراط مستقيم اي دل کسي گمراه نيست»
خود صراط مستقيم است آن که شد گمراه تو
درک معناي تو ممکن نيست با سعي حکيم
عقل سرگردانتر از عشق است بر درگاه تو
چرخ گردون بيتامل باژگون خواهد شدن
گر نباشد لحظهاي گرديدنش دلخواه تو
در خبر آمد علي با حق و حق هم با علي است
جسم حق جان يافت از آن دم که شد همراه تو
آن که آتش ميزند در خرمن ما غافل است
واي از آن روزي که گيرد دامنش را آه تو







نظر شما