گروه اندیشه: گفت و گوی حاضر با دکتر کیوان شعبانی مقدم عضو هیأت علمی دانشگاه رازی کرمانشاه، توسط احمد آخوندی، و دکتر محسن جاویدموید انجام شده است. آنان ضرورت دیده اند حول مهمترین مسائل ایران همچون بیان سخنان غیر دقیق که ویژه در حال توسعه و توسعه نیافته است، به دریافت عمیقی حول کتاب «حرف مفت» هری فرانکفورت و «در وسط گود» نسیم نیکولاس برسند و مخاطب را نیز از آن بهره مند سازند. آنان در مقدمه مصاحبه شان نوشته اند: «" حرف مفت " کتابی است کم صفحه در قطع جیبی از هری گوردن فرانکفورت ، استاد فلسفه اخلاق ، فلسفه ذهن ، و فلسفه عمل که انتشارات دانشگاه پرینستون در سال ۲۰۰۵ چاپ و منتشر کرد و پس از اندک زمانی به فروشی حیرت انگیز دست یافت و به بیش از شانزده زبان دنیا ترجمه شد (خوشبختانه این اثر به فارسی نیز ترجمه شده است . " در باب حرف مفت " ، با ترجمه محسن کرمی همراه با جستاری از مصطفی ملکیان، نشر کرگدن ۱۳۹۸).
از خلال این اثر فلسفی به بررسی مفاهیمی چون شیادی ، نادرست نمایی ، دروغگویی، لاف زنی ،نرم نرمک به درکی از مفهوم حرف مفت می رسیم . به گفتۀ فرانکفورت ،قصد حرف مفت زن ، خودنمایی و جلوه فروشی است: می خواهد خود را درنظر مخاطبان بزرگتر و مهم تر از آنچه هست جلوه دهد . هری فرانکفورت در کتابش آورده است؛ به حق باید مثال های اعلای حرف مفت را در سخنان سیاستمداران جست ؛ خاصه در عصر حاضر، دیاّری به پای ایشان در بافتن حرف های مفت نمی تواند رسید . در عرصۀ سیاست ، در اقصی نقاط جهان از این حرف مفت زن ها فراوان است . کتاب " مزبور " با نگاه فلسفی در پی آن است که حرف مفت را از واژگان مترادف نظیر لاطائلات ، دری وری ، خالی بندی ، چرندیات ، ترهات ، حقه بازی تفکیک سازد .
از آنجا که نگاه هری فرانکفورت ، فلسفی است و احتمالاً کمی سخت به نظر می رسد ،" حرف مفت " را در نگاه نسیم نیکلاس طالب ، متفکر ثروتمند لبنانی امریکایی پی گرفتیم تا با وضوح بیشتری " چهرۀ حرف مفت زن ها " را آشکار می سازد. " در وسط گود" عنوان کتاب نسیم نیکلاس طالب است که در بیان دیدگاه هایش بی پروا است . صریح ومستقیم حرف می زند ، جسارتش در قضاوت ها و دیدگاه ها نامتعارف است و رشک آور . سالها پیش دانشمندان بزرگ اقتصادی جهان با شنیدن نظراتش ، متعجب شدند که او چگونه از درک واقعیت های اقتصادی جهان ناتوان است . اما با تحقق پیش بینی های نسیم نیکلاس طالب ، اقتصاددانان جهان شگفت زده شدند ! پرسش آنان هنوز هم همچنان پا برجاست که نسیم نیکلاس طالب به پشتوانه کدام دانش وبینشی می تواند روند های اقتصادی جهان را دقیق تر و متفاوت تر از دانشمندان اقتصادی پیش بینی کند . نسیم نیکلاس طالب در این کتاب " در وسط گود"- هر بار فرصتی پدید آمده ، سراغ این جماعت " حرف مفت زن ها " رفته است و آنان را در هر جایگاه و منصبی با ویژگی های کاملاً مشخص ، آشکار و عینی نشان می دهد تا فریب این جماعت را نخوریم .
نسیم نیکلاس در این کتاب برای انکه این جماعت – حرف مفت زن ها – را از حیثیت و اعتبار بیندازد ، گاه واژگانی را به کار می برد که تنه به فحش های رکیک کوچه بازاری می زند . این در حالی است که در جامعه جهانی او را فیلسوف ، اقتصاددان ، دین شناس ، منطق دان (ضد) دانش متعارف می شناسند . خودش بر این باور است : آنقدر تکرار می کنم تا جانم بالا بیاید . به همین دلیل است که در می بابیم " حرف مفت زن ها " فاجعه آفرینند برای نظام جهانی ، جامعه ، کشورها ، سازمانها ، و حتی در مقیاس های کوچک آسیب می زنند . این آسیب فراتر از آنکه اقتصاد جهانی را فلج می کنند ، سازمان ها را زمین گیر و به کرامت و شأن انسانی لطمه ای جدی وارد می کند. شاید یگانه طریقی که می توانیم و باید در قبال حرف مفت زن ها در پیش بگیریم این است که نشان دهیم سخنانشان حرف مفت است .و به این جماعت بگوئیم حرف های مفتش ارزش توجه کردن ندارند و خودش هم حرف مفت زنی بیش نیست . گفت و گوی ما با دکتر کیوان شعبانی مقدم عضو هیأت علمی دانشگاه رازی ، مترجم کتاب " در وسط گود " را می خوانید دربارۀ حرف مفت .
****
وسط گود بودن، موتور تکامل و ضامن سلامت
«در وسط گود»، یعنی همین عنوانی که روی جلد آمده، به چه معناست؟
مفهوم «در وسط گود بودن» یا «Skin in the Game» به این معناست که وقتی فردی از یک تصمیم یا اقدام سود میبرد، باید در زیانهای بالقوۀ آن نیز شریک باشد. در هستۀ این ایده، تقارن ریسک قرار دارد و تضمین میکند که تصمیمگیرنده «بهای اشتباهاتش را میپردازد».بنابراین با احتیاط و صداقت بیشتری عمل میکند.
طالب با مثالهای متعدد نشان میدهد که چگونه «متخصصان خطرگریز» — مانند سیاستمدارانی که خود به جنگ نمیروند، اقتصاددانانی که سرمایه خود را به خطر نمیاندازند، یا مشاورانی که اگر توصیهشان غلط باشد چیزی از دست نمیدهند — سیستمها را شکننده و پر از ریسکهای پنهان میکنند
طالب آن را نه صرفاً یک اصل اخلاقی، بلکه یک ضرورت برای پایداری سیستمهای انسانی معرفی میکند و آن را پالایشگر میداند، زیرا وقتی پای شما در وسط گود نیست، میتوانید بدون ترس از هرگونه عواقبی، توصیههای نادرست بکنید یا تصمیمات فاجعهبار بگیرید.
طالب با مثالهای متعدد نشان میدهد که چگونه «متخصصان خطرگریز» — مانند سیاستمدارانی که خود به جنگ نمیروند، اقتصاددانانی که سرمایه خود را به خطر نمیاندازند، یا مشاورانی که اگر توصیهشان غلط باشد چیزی از دست نمیدهند — سیستمها را شکننده و پر از ریسکهای پنهان میکنند.
اما «در وسط گود بودن» فقط یک مفهوم سلبی (برای پیشگیری از ضرر) نیست؛ یک فضیلت ایجابی است. این ایده ریشه در خرد کهن دارد: «با دیگران آن کن که برای خود میپسندی». طالب استدلال میکند که این اصل، تنها راه برقراری عدالت در یک جهان غیرقطعی و پیچیده است.
در جامعهای که تصمیمگیرانش «پا در وسط گود» دارند، ریسکهای احمقانه کمتر میشود، شارلاتانها بهسرعت حذف میشوند، و آنچه باقی میماند — از کسبوکارها تا ایدهها — بادوامتر و سازگارتر است. بهبیاندیگر، «در وسط گود بودن»، موتور تکامل و ضامن سلامت یک سیستم است.
حرف مفت زن ها در مشاغل مختلف
نسیم طالب در کتاب از افرادی با عنوان «حرف مفت زن» یاد میکند و میگوید ما در جامعه، سیاست، دنیای علم و دانشگاه، با مجموعۀ وسیعی از این افراد روبهروییم. منظور او دقیقاً چه کسانی هستند؟
بله، کاملاً درست است. او تصویری بسیار عینی، خشمآلود و بیرحمانه از «حرف مفت زن» ارائه میدهد که متفاوت از مفهوم فلسفی محضی است که هری فرانکفورت در کتاب «در باب حرف مفت» به تصویر میکشد. طالب این مفهوم را به یک ابزار تشخیصی عملی و اجتماعی تبدیل میکند تا بتوانیم ضرررسانترین افراد را در ساختار قدرت و دانش شناسایی کنیم. طالب «حرف مفت زن» را نه براساس نیّات درونی (که در کتاب فرانکفورت مهم است)، بلکه عمدتاً بر اساس دو ویژگی ساختاری و عینی تعریف میکند:
۱. حضور نداشتن در وسط گود: حرف مفتزن کسی است که میتواند با سخنان، نظریهها، توصیهها یا تصمیماتش، دیگران را درمعرض خطر جدی قرار دهد، اما خودش هرگز بهای شکست یا اشتباه را نپردازد. او از یک جایگاه امن (ایمن از عواقب) سخن میگوید. مثل سیاستمدارانی که جنگ به راه میاندازند اما فرزندانشان به جبهه نمیروند؛ اقتصاددانان و مشاورانی که سیاستهای ریاضتی را به یک ملت تجویز میکنند، درحالیکه سرمایۀ شخصیشان را هرگز درمعرض آن ریسک قرار نمیدهند؛ مدیران بانکهایی که با ریسکهای کلان سود میبرند، اما وقتی حباب میترکد، با پاداشهای کلان سازمان را ترک میکنند.
۲. پیچیدگیِ توخالی و استفاده از «واژگان نامفهوم»: حرف مفتزنها برای پنهان کردن پوچی و بیمسئولیتی خود، از زبان پیچیده، اصطلاحات تخصصیِ غیرضروری، و مدلهای ریاضی استفاده میکنند. این زبان، نوعی سپر حفاظتی ایجاد میکند تا هم بیدانشی خود را بپوشانند و هم از پاسخگویی بگریزند.
طالب در کتاب خود، حرفمفتزن ها را در مشاغل مختلف معرفی میکند: اکثریت دانشگاهیان و متخصصان حوزههای علوم انسانی که دربارۀ جامعه، اقتصاد یا سیاست نظریهپردازی میکنند، اما هیچ مسئولیت عملی را در قبال پیامدهای نظریات خود نمیپذیرند؛ ژورنالیستها و رسانههای جریان اصلی که با ایجاد هیجان و سادهسازیهای خطرناک، افکار عمومی را به سمت خطراتی سوق میدهند که خودشان از آن مصوناند؛ مشاوران مدیریت و سخنرانان انگیزشی که فرمولهای توخالی برای موفقیت ارائه میدهند، بدون اینکه خود با سرمایهشان در بازی مربوطه شرکت کرده باشند؛ سیاستمداران حرفهای و بوروکراتها که تصمیماتشان زندگی میلیونها نفر را تحت تأثیر قرار میدهد، اما خود و خانوادهشان در یک حباب امن زندگی میکنند.
چرا طالب اینقدر خشن و بیپرده با این گروهها برخورد میکند؟
چون معتقد است آسیب این افراد، فراتر از یک اشتباه فکری است. آنها فاجعهآفرینان سیستمیک هستند. نظریهها و اقداماتشان شکنندگی را به سیستم تزریق میکند، زیرا ریسک را از دیدگاه تصمیمگیرنده پنهان میکند. آنها شأن و کرامت انسانی را لگدمال میکنند، زیرا انسانها را در مدلهای خود بهمثابه آمار و ارقام میبینند، نه موجوداتی که میتوانند رنج بکشند.
حضور در میدان عمل
راهحل طالب چیست؟
پیشنهاد میکند که تنها راه مبارزه با این پدیده، الزام به «حضور در وسط گود» است. باید از هرکسی که تصمیمی میگیرد یا توصیهای میکند بخواهیم بهای اشتباهاتش را بپردازد. وقتی یک اقتصاددان، یک مدیر، یا یک سیاستمدار بداند که اگر اشتباه کند، داراییاش، موقعیتش یا حتی سلامتیاش را از دست میدهد، از حرف مفت زدن دست برمیدارد و فکرشده و مسئولانه حرف میزند و عمل میکند. بهعبارتدیگر، تنها پادزهر حرف مفت، وارد کردن هزینۀ ملموس به گوینده است.
دانش واقعی درعدم قطعیت و خطرپذیری
نسیم طالب با چه پشتوانهای اینگونه بیمهابا به روشنفکران و دانشگاهیان میتازد؟
طالب برای تاختن به روشنفکران و دانشگاهیان، به چند پشتوانۀ فلسفی، علمی و شخصی متکی است که او را از یک منتقد عادی متمایز میسازد. از منظر فلسفی، او براساس چارچوب فکری خودش عمل میکند که در کتابهای «قوی سیاه»، «پادشکننده» و «در وسط گود» بنا نهاده است.
ازنظر طالب، بسیاری از دانشگاهیان در محیطهای ایزولهای زندگی میکنند که در آنها «حرف» از «عمل» و «نظریه» از «پیامد» جدا افتاده است.بنابراین، دانش تولیدشده توسط آنها، اغلب توخالی و حتی خطرناک است، زیرا هرگز در کورۀ آزمایشهای واقعی گداخته نشده است
هستۀ این چارچوب، این ایده است که دانش واقعی تنها در مواجهه با ریسک و عدم قطعیت متجلی میشود. ازنظر طالب، بسیاری از دانشگاهیان در محیطهای ایزولهای زندگی میکنند که در آنها «حرف» از «عمل» و «نظریه» از «پیامد» جدا افتاده است.
بنابراین، دانش تولیدشده توسط آنها، اغلب توخالی و حتی خطرناک است، زیرا هرگز در کورۀ آزمایشهای واقعی گداخته نشده است. طالب مکرراً مثالهایی از فلسفۀ باستانی، بهویژه رواقیگری میزند که در آن، خرد مستلزم قرارگیری درمعرض خطر بود. موضع فلسفی او، عمل و خطرپذیری را شرط لازم برای معرفت میداند.
از جنبۀ علمی نیز، طالب بر آمار، ریسک و بازارهای مالی مسلط است و زبان ریاضی و مدلسازی این حوزهها را بهخوبی میشناسد. همین تسلط، به او امکان میدهد تا سوءاستفادههای آماریِ اقتصاددانان و پژوهشگران را افشا کند. او بسیاری از این مدلها را «حرف مفت ریاضیاتی» مینامد، زیرا فرضیههای نامعقول (مانند استفادۀ نابجا از توزیع نرمال برای رویدادهای شدید) را نادیده میگیرند یا «عدم قطعیت رادیکال» را انکار میکنند.
درنهایت، او سالها با سرمایه شخصیاش در بازارهای پرریسک حضور داشته و پیشبینیهای درستی ازجمله در بحران مالی ۲۰۰۸ داشته است. درحالیکه بسیاری از اقتصاددانان دانشگاهی با مدلهای ظاهراً دقیق نتوانستند این بحرانها را پیشبینی کنند، موفقیتهای تجربی طالب به او اعتباری بخشیده که کارآمدیاش را در عرصۀ عمل نشان داده است. یکی دیگر از پشتوانههای طالب، در استقلال مالی و روشنفکری او نهفته است. ثروت حاصل از معاملات به او این امکان را داده که بدون وابستگی به نهادهای دانشگاهی یا سیاسی، حرفش را به صریحترین شکل ممکن بیان کند. او نیازی به رعایت آداب محافظهکارانۀ آکادمیک یا حفظ روابط برای تأمین مالی ندارد. خودش «پا در وسط گود» دارد—چیزی برای از دست دادن در محافل رسمی ندارد، بنابراین میتواند بیپروا باشد.
جلب توجه به جای نتایج عملی کار
نسیم نیکلاس طالب در جایی از کتابش، از مصیبتهای مدرنیته میگوید. دراینباره چه دیدگاهی دارید؟
نسیم طالب مدرنیته را نه از منظر پیشرفتهای فنی یا رفاهی، بلکه از منظر تغییر ساختار مسئولیتپذیری و روابط اجتماعی نقد میکند. او معتقد است مدرنیته با ایجاد ساختارهای پیچیده (دولتهای بزرگ، بوروکراسیهای عریض و طویل، شرکتهای غولآسا، رسانههای جمعی و نهادهای آکادمیک تخصصی) فاصلۀ خطرناکی را بین کسانی که حرف میزنند/تصمیم میگیرند و کسانی که پیامدهای آن تصمیمات را تحمل میکنند، ایجاد کرده است.
طالب معتقد است که مدرنیته باعث شکلگیری طبقهای از افراد شده که مهارت اصلیشان نه درک عمیق و عمل مسئولانه، بلکه در لفاظی، استفاده از واژگان پیچیده و ارائۀ مدلهای بهظاهر علمی است. موفقیت این افراد بهجای وابسته بودن به نتایج عملی کارشان، به توانایی جلبتوجه، تأیید همکاران، یا فروش ایدهها به افراد ذینفوذ گره خورده است
در جوامع سنتی با مقیاسهای کوچکتر، این فاصله کم بود: رئیس قبیله، کدخدای روستا یا تاجر محلی، خودش در میان جامعهاش زندگی میکرد و عواقب تصمیماتش مستقیماً دامنگیر خودش هم میشد. اما در دنیای مدرن، یک سیاستمدار در پایتخت میتواند تصمیمی بگیرد که زندگی را در روستایی دوردست نابود کند، درحالیکه خودش هرگز آنجا را نخواهد دید و تأثیرش را حس نخواهد کرد.
طالب معتقد است که مدرنیته باعث شکلگیری طبقهای از افراد شده که مهارت اصلیشان نه درک عمیق و عمل مسئولانه، بلکه در لفاظی، استفاده از واژگان پیچیده و ارائۀ مدلهای بهظاهر علمی است. موفقیت این افراد بهجای وابسته بودن به نتایج عملی کارشان، به توانایی جلبتوجه، تأیید همکاران، یا فروش ایدهها به افراد ذینفوذ گره خورده است.
طالب مدرنیته را سیستمی میداند که بهطرزی نظاممند، انگیزههای معکوس ایجاد میکند. در این سیستم، "پاداش" به کسانی میرسد که توهم اطمینان و دانش ایجاد میکنند، نه لزوماً کسانی که دانش واقعی دارند و مسئولیتپذیرند. بنابراین ما در دریایی از توصیهها، نظریهها، پیشبینیها و برنامهریزیهای پیچیده غرق میشویم که غالباً از سوی کسانی ارائه میشوند که اگر اشتباه کنند، چیزی را از دست نمیدهند.
این همان "مصیبت" است. این وضعیت منجر به دو چیز میشود: یکی از بین رفتن اعتماد عمومی، زیرا وقتی مردم میبینند که "متخصصان" مرتباً اشتباه میکنند اما همچنان در مناصب خود باقی میمانند و پاداش میگیرند، به کل سیستم بیاعتماد میشوند؛ و دوم بیارزش شدن خرد عملی، زیرا دانش و تجربهای که از طریق عمل مستقیم و پذیرش پیامدها به دست آمده (مثل دانش یک صنعتگر قدیمی یا یک تاجر خودساخته)، در برابر مدرک دانشگاهی و زبان فنیِ یک متخصص بیتجربه، تحقیر میشود.
مدرنیته در ایران و طبقه سخن پرداز
فارغ از اینکه ما در ایران به عصر مدرنیته وارد شدهایم یا نه، رویکرد طالب به مدرنیته، چه کاربردی برای کشور ما دارد؟
دیدگاه طالب فارغ از جغرافیا است و به یک الگوی نظاممندِ جهانی اشاره دارد. در هر جامعهای که شکاف بین تصمیمگیران و تحملکنندگانِ پیامد عمیق شود و موفقیت اجتماعی بیشتر به "سخنپردازی" گره بخورد تا به "عمل مسئولانه"، مصیبت مدرنیته خودش را نشان میدهد. در ایران نیز، چه در حوزۀ اقتصاد، سیاست، فرهنگ یا مدیریت، میتوان نمونههای بارزی از این "طبقۀ متخصصان سخنپرداز" مشاهده کرد که با ارائۀ تحلیلهای پیچیده، شعارهای فریبنده یا گزارشهای زیبا، از پذیرش مسئولیت طرحهای خود سرباز میزنند.
بهعبارتدیگر، مشکل نه در "مدرنیته" بهعنوان یک کل، بلکه در چگونگی ساختار یافتن نهادهای مدرن است، بهگونهای که الزام به حضور تصمیمگیران در وسط گود را حذف میکند. راهحل طالب بازگشت به گذشته نیست، بلکه تزریق اصل کهنِ "حضور در وسط گود" به درون ساختارهای مدرن است.
الگوی جهانی روشنفکران احمق ؛ بدون مسئولیت برای دیگران استراتژی تعریف می کنند
نسیم طالب یکی از محصولات مدرنیته را چیزی به نام «روشنفکر ولی احمق» میداند. اینها چه کسانی هستند؟
تصویر نسیم طالب از «روشنفکر ولی احمق» (Intellectual Yet Idiot) یک شخصیتسازی طنزآمیز و دقیق از محصول شکستخوردۀ مدرنیته است. براساس توصیف طالب که بسیار مفصل است، این افراد عمدتاً در نهادهای تأثیرگذار اما بیخطر جای گرفتهاند:
تصویر نسیم طالب از «روشنفکر ولی احمق» (Intellectual Yet Idiot) یک شخصیتسازی طنزآمیز و دقیق از محصول شکستخوردۀ مدرنیته است. براساس توصیف طالب که بسیار مفصل است، این افراد عمدتاً در نهادهای تأثیرگذار اما بیخطر جای گرفتهاند...ویژگی فکری محوری آنها «توهم دانش» است
اتاقهای فکر و اندیشکدهها (جایی که بدون مسئولیت اجرایی، برای دیگران استراتژی تعریف میکنند)، دپارتمانهای علوم انسانی و اجتماعیِ دانشگاههای معتبر (بهویژه در رشتههایی که معیار موفقیت در آنها، انتشار مقاله در مجلات خاص است، نه تأثیر ملموس بر دنیای واقعی)، رسانههای جریان اصلی و مجلات روشنفکری (جایی که مباحث پیچیده را بهشکل سطحی و شیک برای مخاطبانی همسو بازتولید میکنند)، و نهادهای مشاورهای که اغلب راهحلهای وارداتی را برای مسائل پیچیدۀ بومی ارائه میدهند. شغل روزمرۀ آنها اساساً «تولید و تبادل کلام، نظر و تحلیل» است: نوشتن مقالههای پیچیده، شرکت در پنلها و کنفرانسها، و مشاوره دادن به نهادهای قدرت بدون پذیرش مسئولیت پیامدها.
ویژگی فکری محوری آنها «توهم دانش» است؛ آنها دانش را با اخذ مدرک دانشگاهی (بهویژه از مؤسسات معتبر غربی) و تسلط بر واژگان پیچیده یکی میدانند. درک آنها از علم، مبتنی بر تئوریهای زیباست، نه آزموده شدن در میدان عمل. آنها عمیقاً از واقعیت ملموس جدا هستند، زیرا پا در وسط گود ندارند: توصیههایشان دربارۀ اقتصاد، سیاست یا سلامت عمومی هیچگاه تبعات واقعی برای خودشان ندارد.
همانطور که طالب تأکید میکند، آنها فقط پیامدهای اولیه و مستقیم را میبینند، اما کاملاً از پیامدهای ثانویه، سوم و غیرمستقیم غافلاند. این نمونهها نشان میدهند که «روشنفکر ولی احمق» پدیدهای مختص جغرافیای خاصی نیست، بلکه یک الگوی جهانی است که در هر جامعهای که شکاف بین گفتمان نخبگان و واقعیت زیستۀ مردم عمیق شود و مکانیسمهای مسئولیتپذیری از بین برود، ظهور میکند. شناسایی آن، همانطور که طالب میگوید، ساده است: به عمل و مسئولیتپذیری فرد نگاه کنید، نه به مدارک و زیبایی کلامش.
شایستگی تشریفاتی به جای شایستگی واقعی
نسیم نیکلاس از برخی دانشگاهیان و چهرههای علمی میگوید که قواعد بازی را بلدند و از طریق برخی تشریفات و آداب پیچیده و ظریف، جایگاهی پیدا کردهاند که کسی نمیتواند کنارشان بزند. دربارۀ اینها چه نظری دارید؟
نسیم طالب یکی از عمیقترین نقدهای خود را به نظام آکادمیک مدرن، بهویژه به علوم انسانی و اجتماعی مطرح میکند. او مکانیسمی را تشریح میکند که در آن، «شایستگی واقعی» با «شایستگی نمایشی» که مبتنی بر آیینها و تشریفات است جایگزین شده و منجر به ظهور یک قشر خودتأییدگر و غیرقابل نقد شده است. طالب استدلال میکند که دانشگاه مدرن تبدیل به یک «بازی بسته» شده که قواعد آن نه برمبنای کشف حقیقت یا حل مسئلۀ واقعی، بلکه براساس تشریفات درونگروهی تعریف شده است. در این بازی:
۱. داوران، همان بازیگران هستند: نظام «داوری همتا (Peer Review) که در ظاهر برای حفظ کیفیت طراحی شده، در عمل به یک «باشگاه متقابلالتأیید» تبدیل میشود. موفقیت در این نظام چیزی نیست جز کسب رضایتِ حلقهای محدود از آکادمیسینهای بانفوذ، نه لزوماً تولید دانش مفید برای جهان خارج. این امر نوعی فساد سیستماتیک اما بهظاهر موجه را ایجاد میکند که براساس برخی معیارهای توخالی مانند سایتیشن سنجیده میشود که چیزی جز «ارجاعات درونحلقهای» نیست.
طالب نشان میدهد که چگونه فرم بر محتوا پیروز شده. دانشگاه، بهجای آنکه مکانی برای جستجوی حقیقت (آنگونه که ویتگنشتاین میگفت) باشد، به یک «استادیوم ورزشی» تبدیل میشود که در آن، رکوردشکنی برمبنای تعداد مقالات و ارجاعات است و برنده کسی است که قواعد نمایشی را بهتر رعایت کند، نه لزوماً کسی که عمیقترین بینش را دارد
۲. ابهام و پیچیدگی، به سپر حفاظتی تبدیل میشود: هرچه زبان یک رشته پیچیدهتر، آیینهای انتشار مقالات در آن دستنیافتنیتر و مفاهیمش برای مردم عادی نامفهومتر باشد، حصار دور آن افراد بلندتر میشود. این پیچیدگیِ ظاهری، ابزاری برای حفظ انحصار و جلوگیری از ورود ناقدان خارجی و واقعآزماییِ عملی است.

۳. جدایی کامل از «وسط گود» اتفاق میافتد: این همان مفهوم محوری کتاب است. یک اقتصاددان کلان میتواند نظریهای دربارۀ تورم ارائه دهد که اگر در دنیای واقعی اجرا شود، به فاجعه بینجامد، اما خودش هرگز ضرر مالی نکند، کسبوکارش ورشکسته نشود یا شغلش را از دست ندهد. موفقیت او صرفاً به چاپ مقاله در مجلاتی خاص و کسب تأیید همکارانش گره خورده است.
۴. «دانش بیخطر» و بیربط تولید میشود: وقتی انگیزهها معکوس میشود، خروجی سیستم نیز معکوس میشود. دراینجا هدف، دیگر پاسخ به نیازهای واقعی جامعه یا دانشجویان نیست، بلکه تولید خوراکی است که ماشین انتشار مقاله را تغذیه میکند. این منجر به تولید انبوهی از پژوهشهای بیربط، تئوریهای انتزاعی و مدلسازیهای پیچیده میشود که تنها مصرفکنندهاش، خودِ نویسندگان و حلقهای کوچک از همکارانشان هستند.
طالب با این نقدها نشان میدهد که چگونه فرم بر محتوا پیروز شده است. دانشگاه، بهجای آنکه مکانی برای جستجوی حقیقت (آنگونه که ویتگنشتاین میگفت) باشد، به یک «استادیوم ورزشی» تبدیل میشود که در آن، رکوردشکنی برمبنای تعداد مقالات و ارجاعات است و برنده کسی است که قواعد نمایشی را بهتر رعایت کند، نه لزوماً کسی که عمیقترین بینش را دارد.
طالب هشدار میدهد که وقتی یک نهاد حیاتی همچون دانشگاه از «گود» واقعیت جدا میشود، نهتنها به تولید «حرف مفت» میپردازد، بلکه با اعطای اعتبار کاذب به گویندگانِ این سخنان، خطر بزرگی برای سلامت کل جامعه ایجاد میکند. چنین دانشگاهیانی، آیندۀ نسل بعد را با آموزشهای بیربط و تخیلی به خطر میاندازند، درحالیکه خودشان در پناه آیینهای پیچیدهشان مصوناند.
راهحل ضمنی طالب، دوباره همان «حضور در وسط گود» است: تنها راه شکستن این حلقۀ بسته و بازگرداندن سلامت به دانشگاه، وارد آوردنِ هزینههای واقعی و مسئولیتپذیری به درون سیستم است. اگر اعتبار و درآمد یک استاد اقتصاد به موفقیت عملیِ توصیههایش در دنیای واقعی گره بخورد، اگر یک جامعهشناس مجبور باشد در محلهای که دربارهاش نظریه میدهد زندگی کند و پیامدهای تحلیلش را بپذیرد، و اگر داوری تنها در دست همکارانش نباشد، این آیینهای توخالی فرومیریزند و فضایی برای دانش اصیل و مسئولانه پدید میآید.
در گود بودن، شارلاتان ها را رسوا می کند
مسئولیت ما بهعنوان «شهروند» در قبال کسانی که پا در وسط گود ندارند، در هر سمت و جایگاهی چیست؟ چه میتوانیم بکنیم؟
مسئولیت ما بهعنوان شهروند در برابر این افراد، براساس دیدگاه نسیم طالب، در چند سطح قابل تعریف و اجراست.
نخست، تشخیص و افشاگری هوشمندانه است؛ شهروندان باید با معیار سادۀ «آیا گوینده هزینۀ اشتباهاتش را میپردازد؟» متخصصان خطرگریز را شناسایی و این پرسش کلیدی را به گفتمانی عمومی تبدیل کنند: «خودتان چقدر پا در وسط گود دارید؟».این پرسش، سلاح قدرتمندی برای شفافسازی است.
مسئولیت ما، نوعی مبارزۀ مدنی برای بازگرداندن عدالت و سلامت به سیستم است. جامعهای که اصلِ «در وسط گود بودن» در آن حاکم است، جامعهای است که شارلاتانها در آن مجال رشد نمییابند، اعتماد شکوفا میشود و تصمیمات، عاقلانهتر و انسانیتر خواهند بود
دوم، اصلاحگری از طریق تقاضا و انتخاب است؛ ما باید از قدرت خودمان بهعنوان مصرفکننده و رأیدهنده استفاده کنیم. مثلاً در اقتصاد، از کسبوکارهایی حمایت کنیم که مالکشان، پا در وسط گود دارد یا در سیاست، به کسانی رأی دهیم که زندگیشان به جامعۀ محلی گره خورده و درمعرض پیامدهای تصمیماتشان هستند.
سوم، مسئولیت ساختاری است؛ باید خواستار قوانین و نهادهایی باشیم که «تقارن ریسک» را نهادینه میکنند. مثلاً در نظام بانکی، وامدهندۀ پرریسک باید بخشی از زیان را شخصاً متحمل شود؛ در نظام سلامت، پزشک در قبال توصیههایش پاسخگو باشد؛ و در مشاوره، دستمزد مشاور منوط به موفقیت عملی پروژه باشد. همچنین باید از عدم تمرکز قدرت حمایت کنیم، زیرا تصمیمگیری محلی، الزام به حضور در وسط گود را برای تصمیمگیران ضروری میسازد.
چهارم، مسئولیت فردی است؛ باید از خودمان آغاز کنیم و ببینیم در کارها و حرفهایمان، چگونه عمل میکنیم. آیا هزینۀ اشتباهاتمان را میپذیریم؟ شروع اصلاح از خود، قدرتمندترین پیام است.
پنجم، مسئولیت آموزشی است؛ باید به نسل بعدی بیاموزیم که اعتبار را با مدرک و کلمات پیچیده اشتباه نگیرد و به دنبال تجربۀ عملی و پذیرش ریسک حسابشده باشد. ما باید فرهنگ قدردانی از صنعتگران، کشاورزان و استادان دروس عملی را که پا در وسط گود دارند، احیا کنیم.
در جمعبندی، مسئولیت ما، نوعی مبارزۀ مدنی برای بازگرداندن عدالت و سلامت به سیستم است. جامعهای که اصلِ «در وسط گود بودن» در آن حاکم است، جامعهای است که شارلاتانها در آن مجال رشد نمییابند، اعتماد شکوفا میشود و تصمیمات، عاقلانهتر و انسانیتر خواهند بود.
نظام رسمی آموزشی و دانشگاهی مخالف در گود بودن
آیا نظام آموزشی میتواند در تربیت و پرورش نسل جدید، اقدامی در این باره انجام دهد؟
نظام آموزشی رسمی و دانشگاهی کنونی، در تضاد کامل با اصل «در وسط گود بودن» قرار دارد و خود یکی از عوامل اصلی ایجاد نسلی خطرگریز و غیرمسئول است. چهار دلیل برای این مدعا وجود دارد.
اول، ایجاد محیط مصنوعی و بیریسک است. دانشگاه محیطی است که موفقیت در آن با پیروی از دستورالعملها، حفظ کردن و رعایت تشریفات و آیینهای صوری (مانند فرمت مقالهنویسی) به دست میآید، نه با اقدامات جسورانه، پذیرش شکست و درسگرفتن از عواقب. دانشجو هرگز نمیآموزد که اگر پروژهای را خراب کند، سرمایهای واقعی از کف میرود یا اعتماد مشتریای سلب میشود؛ او فقط یک نمرۀ پایین میگیرد. این همان جدایی از «وسط گود» است.
دانشگاه در بسیاری از رشتهها، بهجای آموزش حل مسئله در دنیای واقعی، بر تولید محتوای پیچیده و انتزاعی متمرکز شده. فارغالتحصیلانِ نسل جدید با انبوهی تئوری اما با ضعف مهلک در مهارتهای ارتباطی، انضباط شخصی و مدیریت پروژه وارد بازار کار میشوند. آنها یاد گرفتهاند «در مورد» کار حرف بزنند، نه اینکه «کاری» را به انجام برسانند
دوم، تأکید بر «سخن گفتن» به جای «عمل کردن» است. همانطور که طالب میگوید، دانشگاه در بسیاری از رشتهها، بهجای آموزش حل مسئله در دنیای واقعی، بر تولید محتوای پیچیده و انتزاعی متمرکز شده است. درنتیجه فارغالتحصیلانِ نسل جدید با انبوهی تئوری اما با ضعف مهلک در مهارتهای ارتباطی، انضباط شخصی و مدیریت پروژه وارد بازار کار میشوند. آنها یاد گرفتهاند «در مورد» کار حرف بزنند، نه اینکه «کاری» را به انجام برسانند.
سوم، جداکردن فرد از پیامدهای اقتصادی است. دانشجو بهندرت میآموزد که کار او چگونه ارزش اقتصادی ایجاد میکند و کیفیت کارش مستقیماً بر درآمد و بقای یک مجموعه تأثیر میگذارد. این جدایی، همان بیخطر بودن است. وقتی او وارد شرکت میشود، دیر کردن یا ارائه کار بیکیفیت را «خطایی کوچک» میپندارد، چون در دانشگاه عواقب واقعی آن را لمس نکرده است.
چهارم، آموزش انفعال است. نظام آموزشی اغلب دانشجو را به یک مصرفکنندۀ منفعل اطلاعات تبدیل میکند، نه یک خالق مسئول. این منجر به فقدان «ابتکار عمل» میشود که کارفرمایان بهشدت از فقدان آن شکایت دارند.
اخیراً در وبگاه عصرایران، مطلبی دیدم که ترجمهای از گزارشی تحقیقی بود که توسط Fortune و Intelligent.com انجام گرفته بود و با نظرسنجی از هزاران کارفرمای آمریکایی، به این نتیجه رسیده بود که کارفرمایان تمایلی به کار کردن با نسل z ندارند. خواندن این گزارش را به کسانی که میخواهند با این نسل کار کنند توصیه میکنم.
آیا نظام آموزشی میتواند اصلاح شود؟
بله، اما به زعم طالب، نیاز به انقلابی براساس اصل «در وسط گود بودن» دارد: جایگزینی پروژههای عملیِ واقعی به جای تکلیفهای تئوری، ایجاد فضایی برای شکست خوردن و هزینه دادن، مشارکت دادن صنعت در آموزش، بهگونهای که دانشجو مستقیماً بازخورد بازار را دریافت کند، و مهمتر از همه، اهمیت قائل شدن برای مهارتهای عملی به جای نمره گرفتن و اخذ مدرک.

راه برون رفت از دایره بی مسئولیتی
و سؤال آخر. نظرتان دربارۀ رفتار نسل Z و آلفا در قبال مفهوم «در وسط گود بودن» چیست؟
آنطور که در گزارشهای کشورهای غربی آمده، رفتار نسل Z و آلفا، نوعی فرار از «وسط گود» و از پذیرش مسئولیت است. آنها اصلاً نمیخواهند وارد «گود» شوند. مصادیق این سخن را میتوان با استناد به دادهها، در چند ویژگی مشاهده کرد:
انفعال و انتظار برای راهنمایی: شکایت کارفرمایان از «ضعف مهارتهای ارتباطی»، «عدم ابتکار» و «ناتوانی در درک فرهنگ شرکت» (طبق نظرسنجی فورچون) نشان میدهد که این نسل انتظار دارد محیط کار مانند دانشگاه باشد: ساختاری مشخص که در آن، به آنها گفته شود دقیقاً چه کاری را چگونه انجام دهند. آنها نمیخواهند با حدسزدن، ریسک کردن و مسئولیتپذیری، خودشان را به خطر بیندازند و وارد گود شوند.
راه برونرفت، نه در تأیید این انفعال، بلکه در بازطراحی رادیکال آموزشوپرورش براساس اصل «در وسط گود بودن» است: ایجاد محیطهایی که در آنها شکست هزینه دارد، عمل کردن بر حرف زدن ارجحیت دارد، و مسئولیتپذیری شرط بقا و پیشرفت است. در غیر این صورت، با نسلی روبرو خواهیم بود که در حرفزدن مهارت دارد، اما در عملکردن، مسئولیتپذیری و پذیرش پیامدهای انتخابهایش بهشدت ناتوان است
فرار از مسئولیتپذیری به بهانۀ «تعادل کار و زندگی»: در یافتههای تحقیق شرکت فعال در حوزه نیروی کارِ «رابرت والترز» در انگلستان آشکار شد که ۵۲ درصد از نسل Z معتقدند مسیر ارتقای شغلی ارزش تلاش کردن ندارد. مدیریت مستلزم پذیرش ریسک، تصمیمگیریهای دشوار و پاسخگویی در قبال عملکرد است – یعنی دقیقاً «رفتن به وسط گود». نسل Z ترجیح میدهد در نقشهای اجرایی بدون مسئولیت بزرگ باقی بماند، جایی که میتواند شکست را به گردن «مدیریت» بیندازد. این یک استراتژی انفعالی برای به حداقل رساندن ریسک شخصی است. دلایلی که آنان میآورند – استرس زیاد و پاداش کم (۶۹ درصد)، قدرت تصمیمگیری پایین (۱۸ درصد)، تأثیر ناچیز بر رشد شخصی (۱۱ درصد) – نشاندهندۀ تمایل به دریافت پاداش، بدون پذیرش ریسکهای متناظر است.
توقع پاداش بدون ارائه ارزش ملموس: نگرش «ساعت کاری طولانی با پاداش کم» نشاندهندۀ درکی معاملهگرایانه ولی کوتهبینانه است. این نسل درنیافته است که در دنیای واقعی، پاداش هنگفت معمولاً از پذیرش ریسکهای بزرگ، مسئولیتهای سنگین و ایجاد ارزش استثنایی ناشی میشود (همان در وسط گود بودن). آنها به جای تلاش برای ایجاد ارزش بیشتر و در نتیجه چانهزنی برای پاداش بهتر، ترجیح میدهند از میدان خارج شوند.
اولویت دادن به راحتی فردی بر تعهد جمعی: دیر رسیدن به کار، پوشش نامناسب و ادبیات غیرحرفهای (که در گزارش فورچون بر آن تأکید شده است)، نشاندهندۀ ناتوانی در درک این موضوع است که فرد بخشی از یک کل است و اعمالش بر دیگران تأثیر میگذارد. این خودمحوری، نقطۀ مقابل مسئولیتپذیری است که «در وسط گود بودن» ایجاب میکند. آنها «گود» را در آسایش فردی میبینند، نه در موفقیت پروژه یا اعتبار تیم.
در حال حاضر، نظام آموزشی، نسلهایی را پرورش میدهد که نهتنها «پا در وسط گود» ندارند، بلکه از اصلِ بازی گریزانند. واکنش نسل Z که در نظرسنجیهای معتبر منعکس شده – یک شورش علیه ساختارهای کهنه نیست، یک عقبنشینی منفعلانه به سمت آسایش و اجتناب از مسئولیت است. اگر روند فعلی ادامه یابد، نسل آلفا نیز درمعرض خطر تشدید این الگوهاست: نسلی که حتی بیشتر در دنیای مجازی و مصون از عواقب غرق شده، توسط سیستم آموزشی منفعل بار آمده و احتمالاً تماس کمتری با واقعیتهای سخت کار، تعهد و مسئولیتپذیری خواهد داشت.
آنها ممکن است در انفعال و اجتناب از ریسک، از نسل Z پیشی بگیرند. راه برونرفت، نه در تأیید این انفعال، بلکه در بازطراحی رادیکال آموزشوپرورش براساس اصل «در وسط گود بودن» است: ایجاد محیطهایی که در آنها شکست هزینه دارد، عمل کردن بر حرف زدن ارجحیت دارد، و مسئولیتپذیری شرط بقا و پیشرفت است. در غیر این صورت، با نسلی روبرو خواهیم بود که در حرفزدن مهارت دارد، اما در عملکردن، مسئولیتپذیری و پذیرش پیامدهای انتخابهایش بهشدت ناتوان است.
بیشتر بخوانید:
زیرآب زنی / چرا حاکمیت، مردم، افراد و سازمان ها در ایران زیرآب هم را می زنند؟ / اختلال رفتاری که بیشتر در کشورهای توسعه نیافته رایج است
می خواهید عقاب باشید یا اسب آبی؟ / مدیران محترم، اگر حال کارکنانتان بد باشد، شما مقصرید / هر کسی طرف خود را عالی و طرف مقابل را ناکارآمد می داند
" فساد نخبگانی " ، "مدیریت پخمگانی"/ تفاوت بن بست های مدیریتی در کشورهای درحال توسعه و کشورهای توسعه نیافته
از سینگر تا ملکیان: خریدن طلا و دلار در زمانۀ بحران / مرز بین مرگ دیگران و آسایش ما کجاست؟ / فلسفه حیات حقیقی در کجا جاری است؟
شبح فروید در بازار تهران؛ چرا ایرانیها برای تسکین روحشان خرید میکنند؟/ وقتی غریزههای سرکوبشده برای ما تصمیم میگیرند
۲۱۶۲۱۶





نظر شما