مذاكرات اسلام آباد

 ققنوس در خاکستر: درآمدی بر تمدن‌یابی دوباره ایرانیان در سپیده‌دمان پساجنگ / توسعه در پساجنگ، زایشی که نه با معجزه که با عقل و اراده جمعی محقق می شود

جنگ‌ها، با تمام تلخی جانکاه خود، دیر یا زود به پایان می‌رسند. آنچه اهمیت تاریخی دارد، کیفیت برخاستن جوامع از میان آوارهای برجای‌مانده است. کشوری که امروز آماج جنگی تحمیلی و فرساینده است، برای رستن از این تله‌ی تاریخی، راهی جز احیای عقلانیت انتقادی، گشودن درها به سوی ایده‌های نو و پذیرش دردناک اما شفابخش واقعیت‌ها ندارد.رستن از جنگ و آغوش گشودن به روی توسعه، شبیه زایش دوباره‌ی ققنوس از خاکسترهای خویش است؛ زایشی که نه با معجزه، بلکه با اراده‌ی جمعی یک ملت برای بازگشت به انسانیت، تکریم کرامت انسانی، و تبدیل کردن کینه‌ها به انرژی متراکم سازندگی محقق می‌شود. این، بزرگ‌ترین رسالت روشنفکران، سیاست‌گذاران و تک‌تک شهروندانی است که قلبشان برای فردای این سرزمین کهن می‌تپد.

گروه اندیشه: کتاب «پس از هیتلر: متمدن‌سازی دوباره آلمانی‌ها» نوشته‌ی مورخ برجسته، کنراد هوگو یارائوش دارای درس های فراوانی برای کشورهایی است که درگیر جنگ، بحران های عدیده، و دارای اراده برای ساختن و از نوبلند شدن، هستند. مرتضی امیرعباسی، مترجم و روانکاو برند، کتاب پس از هیتلر را که توسط محمدرضا دادگستر، متن پی دی اف انگلیسی آن در اختیار خبرآنلاین قرار گرفته بود، از نگاه تخصصی خود، مورد ارزیابی قرار داده است. او در مقاله خود با توجه به فرازهای مهم کتاب در فصول مختلف، در بخش پایانی، درس های آن را برای ایران مطرح می کند، از نظر امیرعباسی، پرسش کانونی و بنیادین یارائوش در این اثر این است: "چگونه آلمانی‌ها موفق شدند از دل ویرانی‌های فیزیکی و انحطاط اخلاقی ناشی از نازیسم و جنگ، برخاسته و به دموکراسی و حقوق بشر متعهد شوند؟" این مقاله را در ادامه می خوانید:

****

 ققنوس در خاکستر: درآمدی بر تمدن‌یابی دوباره ایرانیان در سپیده‌دمان پساجنگ / توسعه در پساجنگ، زایشی که نه با معجزه که با عقل و اراده جمعی محقق می شود

آیینه ای تمام نما از شگرفت ترین دگردیسی های تاریخ بشر

جنگ، تنها تقابل فولاد و باروت نیست؛ جنگ، خسوف تمدن است. آنگاه که غریو بمب‌افکن ها بر منطق چیره می‌شود و سایه‌ی سنگین تنازع بر سرنوشت یک ملت خیمه می‌زند، نخستین قربانی، نه تنها کالبد شهرها، که روح مدنیت است. ما امروز در زمانه‌ای نفس می‌کشیم که بوی تند باروت جنگی تحمیلی در مشام جامعه پیچیده است. در چنین آوردگاه سهمگینی، اندیشیدن به «فردای پس از جنگ»، نه یک خیال‌پردازی رمانتیک، که یک ضرورت حیاتی و استراتژیک برای بقای ملی و توسعه است. رستن از آوار جنگ و گام نهادن در مسیر صعب‌العبور توسعه، نیازمند یک نقشه راه فکری و یک رنسانس شناختی است.

در مسیر این رنسانس شناختی و در هر دوران گذار و پساجنگی، همواره سایه‌هایی از تفکرات تاریخ‌گذشته و واپس‌گرا وجود دارند که با نقاب‌های نوستالژیک، چشم طمع به خلأ هویتی جامعه می‌دوزند تا مسیر آینده را مصادره کنند و الگوهای منسوخ پیشین را بازتولید نمایند. راهکار خنثی‌سازی این سایه‌های مخرب، نه در تقابل کور، بلکه در بازتعریف هوشمندانه «برند ملی» بر پایه‌ی مدنیت، توسعه‌ی پایدار و خرد جمعی نهفته است؛ همان مسیر دشوار اما ممکنی که آلمان‌ها پس از جنگ جهانی دوم برای بازگشت به جهان متمدن پیمودند.

کتاب «پس از هیتلر: متمدن‌سازی دوباره آلمانی‌ها» (After Hitler: Recivilizing Germans, ۱۹۴۵–۱۹۹۵) نوشته‌ی مورخ برجسته، کنراد هوگو یارائوش (Konrad Hugo Jarausch)، آینه‌ای تمام‌نما از یکی از شگرف‌ترین دگردیسی‌های تاریخ بشر است.

این اثر، روایتگر چگونگی برخاستن یک ملت از قعر ویران‌شهر فاشیسم و تباهی جنگ، و حرکت گام‌به‌گام آن به سوی تکوین یک جامعه‌ی دموکراتیک، صلح‌طلب و توسعه‌محور است. یارائوش در این کتاب (منتشر شده توسط انتشارات دانشگاه آکسفورد)، تاریخ پساجنگ را نه صرفاً از دریچه‌ی بازسازی اقتصادی، بلکه به مثابه‌ی یک فرایند طولانی یادگیری دسته‌جمعی و یک بازگشت به انسانیت صورت‌بندی می‌کند.

در این مقاله، با واکاوی عمیق این اثر بزرگ، می‌کوشم تا آموزه‌های آن را به عنوان چراغی برای اندیشیدن به دوران پساجنگ و مسیر توسعه‌ی ایران فردا، بازخوانی کنم.

 گسست تمدنی و شوک توحش: نقطه صفر بیداری

یارائوش کتاب خود را با مقدمه‌ای تکان‌دهنده تحت عنوان گسست تمدنی یا به قول فرنگی‌ها Rupture of Civilization آغاز می‌کند. آلمان در بهار ۱۹۴۵ تنها یک کشور شکست‌خورده از منظر نظامی نبود؛ بلکه تجلی‌گاه فروپاشی کامل اخلاقی، سیاسی و اجتماعی بود. نویسنده نشان می‌دهد که چگونه وحشت تمام‌عیار دیکتاتوری، تنها در واپسین روزهای جنگ و با برملا شدن ابعاد توحش سیستماتیک، عریان شد.

برای درک عمق این گسست تمدنی، یارائوش به سراغ تصاویر مستند می‌رود. میراث وحشتناک دیکتاتوری در عکس‌های تأثیرگذار مارگارت بورک-وایت، عکاس آمریکایی که در سال ۱۹۴۵ وارد آلمان شد، به طرزی چشمگیر آشکار می‌شود. تصاویر او از پل‌های تخریب‌شده، مراکز صنعتی ویران و کوهی از آوار، گواهی آشکار بر پیامدهای ویرانگر رژیمی بود که با جنگ نابودگرانه، از مرزهای جنگ‌های متعارف فراتر رفته بود. این تصاویر نشان داد که گرچه تخریب فیزیکی نفس‌گیر بود، اما فاجعه‌ی اخلاقی از آن هم فراتر می‌رفت.

پرسش کانونی و بنیادین یارائوش در این اثر این است: "چگونه آلمانی‌ها موفق شدند از دل ویرانی‌های فیزیکی و انحطاط اخلاقی ناشی از نازیسم و جنگ، برخاسته و به دموکراسی و حقوق بشر متعهد شوند؟" (مقدمه، ص ۱۴).

برای جامعه‌ای که درگیر جنگ است، فهم این «ساعت صفر» بسیار حیاتی است. پایان جنگ، پایان کار نیست؛ بلکه آغاز مواجهه‌ی دردناک با روان‌زخم‌ها و تروماها و ویرانی‌های برجای‌مانده است. یارائوش تأکید می‌کند که نخستین گام برای بازپروری یک ملت، انکار نکردن فاجعه و پذیرش شوک ناشی از آن است.

بازسازی، پیش از آنکه نیازمند سیمان و فولاد باشد، محتاج یک بیداری وجدانی و یک اراده‌ی معطوف به تغییر پارادایم است. مواجهه با این ویرانی، نیازمند یک واکاوی عمیق روشنفکرانه بود. همان‌گونه که یارائوش اشاره می‌کند، روشنفکرانی چون توماس مان در دوران تبعید توانستند به تحلیل عمیق‌تری از آنچه او «رسوایی ما» می‌نامید، دست یابند.

توماس مان، منبع اصلی این بربریت هیستریک را «ضدانقلاب رمانتیک علیه عقل‌گرایی عصر روشنگری» می‌دانست و به همین دلیل خواستار بازگشت فوری به ارزش‌های متمدنانه و عقلانی شد. این همان نقطه‌ی صفر بیداری است که در آن، انکار نکردن فاجعه، نخستین گام توسعه می‌شود.

جهت‌گیری اجباری: وداع با جنگ‌افروزی و اسطوره‌زدایی از ملّت

بخش نخست کتاب، با عنوان جهت‌گیری اجباری، به سال‌های بلافاصله پس از جنگ (فصل‌های ۱ تا ۳) می‌پردازد. آلمان در این دوره ناگزیر بود تا با فشارهای ساختاری و تحمیلی دنیای بیرون کنار بیاید. اما یارائوش این جبر تاریخی را به عنوان کاتالیزوری برای یک تغییر بنیادین تحلیل می‌کند.

خلع سلاح ذهن و عبور از تروما

در فصل نخست، نویسنده به فرایند دردناک اما ضروری نفی جنگ و خلع سلاح می‌پردازد. جامعه‌ای که دهه‌ها با پروپاگاندای نظامی‌گری و تقدیس جنگ تغذیه شده بود، اکنون باید عطش خود را به صلح  بازیابی می‌کرد. در بستر توسعه‌ی پساجنگ، یکی از اصلی‌ترین پیش‌نیازها، غیرنظامی‌سازی ساختار ذهنی جامعه و دولت است. توسعه در بستر تنش‌های مستمر و ذهنیت پادگانی شکوفا نمی‌شود.

ملت‌گرایی رنج‌آور و تولد ملتی پسا-ملی

فصل دوم  به یکی از کلیدی‌ترین مفاهیم توسعه‌ی سیاسی می‌پردازد: پاکسازی ایدئولوژیک و فاصله‌گرفتن از ناسیونالیسم افراطی و مخرب. آلمانی‌ها دریافتند که آن خوانش رادیکال از «ملت»، جز انزوا و ویرانی ثمری نداشته است. از این رو، مفهوم ملت از یک موجودیت تهاجمی، به یک  ملت پسا-ملی دگردیسی یافت؛ ملتی که هویت خود را نه در برتری‌جویی نظامی و هژمونیک، بلکه در دستاوردهای مدنی، اقتصادی و فرهنگی‌اش جستجو می‌کند.

معجزه آلمان با معماری اقتصاد توسعه‌گرا

پیش از شکل‌گیری این معجزه‌ی اقتصادی، آلمان باید با تصمیمات سخت‌گیرانه‌ی کنفرانس پوتسدام روبه‌رو می‌شد؛ کنفرانسی که به تعبیر یارائوش در ابتدا به دنبال تنبیه، غیرنظامی‌سازی و انحصارزدایی بود. بسیاری از آلمانی‌ها نگران بودند که کشورشان به یک ایالت زراعی فلاکت‌زده تبدیل شود، اما همین شرایط سخت تحمیلی، در نهایت کاتالیزوری شد تا جامعه خود را برای بازسازی زندگی‌اش بر پایه‌ای دموکراتیک و کاملاً صلح‌آمیز آماده کند. از دل همین محدودیت‌ها بود که آلمان از اقتصاد دستوری جنگی، به سوی اقتصاد بازار اجتماعی گذار کرد.

فصل سوم  روایتی از گذار اقتصادی است. یارائوش نشان می‌دهد که چگونه آلمان از اقتصاد دستوری، میلیتاریستی و برنامه‌ریزی‌شده‌ی دوران جنگ، به سوی بازار بازگشت. خلق مفهوم شگرف اقتصاد بازار اجتماعی یا Social Market Economy ، همان شاه‌کلیدی بود که معجزه‌ی اقتصادی آلمان را رقم زد. این مدل، ترکیبی هوشمندانه از پویایی و رقابت‌پذیری بازار آزاد همراه با چتر حمایت‌گرایانه‌ی رفاه اجتماعی بود. در هر سناریوی پساجنگی، بازطراحی ریل‌گذاری اقتصادی به دور از توهمات ایدئولوژیک، شرط بقاست.

 ققنوس در خاکستر: درآمدی بر تمدن‌یابی دوباره ایرانیان در سپیده‌دمان پساجنگ / توسعه در پساجنگ، زایشی که نه با معجزه که با عقل و اراده جمعی محقق می شود

مدرنیزاسیون متناقض: نهادینه‌سازی دموکراسی و انقلاب فرهنگی

بخش دوم کتاب، «مدرنیزاسیون متناقض»(Contradictory Modernization)، به دوران تثبیت و چالش‌های درونی‌سازی ارزش‌های جدید اختصاص دارد. یارائوش به ظرافت نشان می‌دهد که تغییر قوانین به تنهایی کافی نیست؛ دموکراسی باید آموخته شود و در تار و پود فرهنگ عمومی رسوب کند.

در آغوش کشیدن جهان و گشودگی فرهنگی

در فصل چهارم، مسأله‌ی پیوند مجدد آلمان با جهان آزاد مطرح می‌شود. جامعه‌ی پساجنگ برای توسعه، نیازمند شکستن حصارهای انزوا و تعامل دیپلماتیک، اقتصادی و فرهنگی با نظم جهانی است. یارائوش از این روند تحت عنوان تناقضات آلمانی‌زدایی (De-Germanization)  یاد می‌کند؛ فرایندی که در آن جامعه یاد گرفت عناصر مسموم فرهنگ گذشته را به نفع ارزش‌های جهان‌شمول کنار بگذارد.

دموکراسی آموخته‌شده و عبور از اقتدارگرایی

شاید درخشان‌ترین تحلیل‌های یارائوش در فصل‌های پنجم و ششم  نهفته باشد. دموکراسی شدن، صرفاً یک فرایند فرمال و شکلی نبود. جامعه‌ی آلمان در دهه‌ی ۶۰ میلادی با یک انقلاب فرهنگی مواجه شد؛ جایی که نسل جوان در قامت کهن‌الگوی عاصی علیه بقایای تفکر اقتدارگرا در دانشگاه‌ها، خانواده و ساختار قدرت شورید.

اعتراض به اقتدار، نه به معنای آنارشیسم، بلکه به معنای شکل‌گیری یک جامعه‌ی مدنی‌تر بود که دیگر حاضر نبود به هیچ پیشوایی چک سفیدامضا بدهد. در دوران گذار به توسعه، یک جامعه‌ی پویا نیازمند فضای تنفس برای نقد نهادهای سنتی و ساختارهای بازدارنده است.

 آزمون‌های سهمگین جامعه مدنی: عبور از سراب وضعیت عادی

در بخش سوم و پایانی کتاب، تحت عنوان «چالش‌های جامعه مدنی»، یارائوش به ما یادآوری می‌کند که مسیر متمدن‌سازی، هیچ‌گاه یک جاده‌ی آسفالته و بی‌خطر نیست. توسعه و صلح، پروژه‌هایی ناتمام‌اند که پیوسته در معرض آزمون‌های تاریخی قرار می‌گیرند.

فروپاشی اتوپیا و جستجوی وضعیت عادی

فصل‌های هفتم و هشتم به پایان جنگ سرد، فروپاشی بلوک شرق و اتحاد دوباره‌ی آلمان اختصاص دارد. نویسنده نشان می‌دهد که چگونه انقلاب مدنی در آلمان شرقی، به دهه‌ها زیستن در سایه‌ی اتوپیای پوشالی سوسیالیسم پایان داد.

آلمانی‌ها پس از دهه‌ها تنش، به دنبال مفهوم گمشده‌ی عادی‌بودگی (Normalcy) بودند. یک جامعه‌ی خسته از جنگ و تنش‌های ایدئولوژیک، در نهایت نیازمند زیستن در یک وضعیت پایدار، قابل پیش‌بینی و عادی است؛ وضعیتی که در آن بتوان برای آینده‌ی فرزندان برنامه‌ریزی کرد، نه برای بقا در سنگرها.

رویارویی با «دیگری»: سنگ محک مدنیت

فصل نهم  به یکی از عمیق‌ترین چالش‌های آلمان مدرن می‌پردازد: بحران پناهجویان، مهاجران و ترس از بیگانگان. یارائوش این چالش را سنگ محک مدنیت (Touchstone of Civility) می‌نامد. اینکه یک جامعه چگونه با «دیگری» و با انسان‌های آسیب‌دیده از جنگ‌های دیگر کنار می آید، نشان‌دهنده‌ی عمق رسوب ارزش‌های حقوق بشری در آن است. توسعه‌ی پساجنگ، نیازمند ذهنیتی مداراگر، فراگیر و جهان‌وطن‌نگر است که از تکثر، هراسی نداشته باشد.

پلی به اکنون: درس‌آموخته‌هایی برای گذار از جنگ به توسعه در ایران

با کاربست نظریات کتاب یارائوش بر مختصات امروز جامعه‌ی ما که سایه‌ی سنگین جنگی تحمیلی را احساس می‌کند و تشنه‌ی توسعه، رفاه و آرامش است، می‌توان اصولی راهبردی را استنتاج کرد:

ضرورت یادگیری مدنی

   دوران پساجنگ نباید صرفاً به ترمیم جاده‌ها و پل‌ها و ساختمان های آسیب‌دیده از بمباران وحشیانه تقلیل یابد. همان‌گونه که یارائوش در نتیجه‌گیری کتاب  تأکید می‌کند، ما نیازمند یک یادگیری مستمر مدنی هستیم. باید از تجربه‌ی ویرانگر تنش‌ها بیاموزیم که دیپلماسی خردمندانه، مدارای سیاسی و احترام به حقوق بنیادین بشر، نه کالاهایی لوکس، بلکه پیش‌شرط‌های اجتناب‌ناپذیر بقای ملی‌اند.

ترامپ نقشه هیتلر برای جهان را درباره ایران دنبال می کند / کتاب «بعد از هیتلر»، تحلیل توماس مان و رسوایی آلمان

تغییر شیفت پارادایم از مقاومت صرف به توسعه‌ی مقاومتی همه‌جانبه

   همان‌طور که آلمان از «ملت مبتنی بر جنگ‌آوری» به «ملت مبتنی بر اقتصاد بازار اجتماعی» گذار کرد، مسیر پساجنگ ما نیز می‌تواند با یک تغییر بنیادین در اولویت‌بندی‌های استراتژیک همراه باشد. تمرکز منابع می‌تواند به سوی توانمندسازی جامعه‌ی مدنی، کارآفرینی، نوآوری و پیوند با اقتصاد جهانی معطوف شود.

به‌رسمیت‌شناختن تکثر  

   تجربه‌ی آلمان نشان داد که تنها ساختارهای دموکراتیک برای جلوگیری از تکرار فاجعه کافی نیستند؛ بلکه یک جامعه‌ی در مسیر توسعه، باید صداهای منتقد را نه به چشم تهدید امنیتی، که بعنوان شرکای ساخت آینده به رسمیت بشناسد.

بازتعریف هویت ملی در قالب مفاهیم مدنی 

هویت ملی، پیش و بیش از آنکه مجموعه‌ای از مرزهای جغرافیایی، معاهدات سیاسی و اسناد هویتی باشد، یک «قصه» است؛ یک کلان‌روایت جمعی که مغز مردمان یک خطه، برای معنابخشیدن به هستی مشترکشان می‌تند و نسل‌به‌نسل بازتولید می‌کند. دوران پساجنگ و رستن از آوار تنش‌ها، از منظر دراماتیک، دقیقا همان نقطه‌ی عطف یا رخداد محرکی است که پیرنگ داستان یک ملت باید در آن دچار دگردیسی بنیادین شود.

همان‌گونه که ویل استور در کتاب درخشان «علم قصه‌گویی» تشریح می‌کند، ذهن انسان یک ماشین بی‌وقفه و شبیه‌ساز برای قصه‌سازی است. در بستر این علم، هر قهرمانی (در اینجا: یک ملت) درگیر یک نقص مقدس (Sacred Flaw) یا یک باور بنیادین اما آسیب‌زا است که او را در چرخه‌ای از رنج گرفتار می‌کند. قهرمان قصه‌ی فردای ما، باید شأن نمادین خود را در لابراتوارهای نوآوری، در مدارس بالنده، در هنر، و در گشودگی به بازارهای جهانی جستجو کند. ما نیازمند خلق روایتی تازه بر پایه‌ی همزیستی مسالمت‌آمیز هستیم؛ روایتی که در آن، تکریم حیات و ارتقای کیفیت زندگی شهروندان، نه یک آرزوی حاشیه‌ای، که غایت نهایی است.

از سوی دیگر، با وام‌گیری از مفهوم استراتژیک و بدیع «اقتصاد قصه» اثر رابرت مک‌کی، باید بپذیریم که جایگاه فردای ما در معماری نظم جهانی، در گرو روایتی است که از خود به جهان مخابره می‌کنیم. در جهان درهم‌تنیده‌ی امروز، سرمایه، تکنولوژی، اعتماد بین‌المللی و توسعه، تنها به سوی کشورهایی سرازیر می‌شود که قصه‌ای جذاب، اطمینان‌بخش و ارزش‌آفرین برای گفتن دارند.

اقتصاد پساجنگ، تشنه‌ی یک استراتژی روایت‌محور است. مک‌کی به ما می‌آموزد که قصه از دل شکاف میان انتظار و واقعیت زاده می‌شود. شکاف هولناک میان واقعیت تلخ پس از جنگ و انتظار بحق جامعه برای رفاه، می‌تواند بستر یک فروپاشی باشد، مگر آنکه با یک «چشم‌انداز داستانی قدرتمند» (یک چشم‌انداز ملی مبتنی بر توسعه و مدنیت) پر شود. ایفای نقشی سازنده در معماری نظم جهانی، مستلزم آن است که ایران، برند ملی خود را به «لنگرگاه ثبات، خردورزی و همگرایی مدنی» بازنویسی کند.

بعنوان یک پژوهشگر و روانکاو برند که در لایه‌های عمیق معنایی و آرکه‌تایپ‌های (کهن‌الگوهای) سازنده‌ی هویت فردی و جمعی کاوش می‌کند، باور دارم که سرنوشت یک ملت پس از ویرانی‌های جنگ، در میدان نبرد روایت‌ها و نمادها رقم می‌خورد. هویت ملی ما نیازمند یک بازآفرینی استراتژیک است؛ گذار از کهن‌الگوهای مبتنی بر سوگ و اقتدارگرایی، به سوی آرکه‌تایپ‌های «آفرینش‌گر»، «خردمند» و «حامی شهروندان».

این بازخوانی، یک ویرایش دستوری و ساده نیست؛ بلکه خلق یک حماسه‌ی مدرن است که در آن، شکوه یک ملت در لبخند رضایت شهروندانش و در قدرت نرم فرهنگ، اقتصاد و مدنیت آن تجلی می‌یابد. قصه‌ی فردای ایران، باید شاهکاری در ژانر رنسانس و سازندگی باشد؛ قصه‌ای که جهان مشتاق شنیدن و مشارکت در آن باشد.

 پسگفتار: رستن از خاکستر، وظیفه‌ای تمدنی

کتاب «پس از هیتلر»، مرثیه‌ای بر گذشته نیست؛ مانیفستی است برای آینده. کنراد هوگو یارائوش با نثری موشکافانه و نگاهی ژرف‌نگر به ما می‌آموزد که متمدن‌سازی یک صفت ذاتی و لایتغیر برای هیچ ملتی نیست، بلکه دستاوردی است که باید هر روز، با خون دل، با خردورزی و با ممارست مدنی از آن مراقبت کرد.

جنگ‌ها، با تمام تلخی جانکاه خود، دیر یا زود به پایان می‌رسند. آنچه اهمیت تاریخی دارد، کیفیت برخاستن جوامع از میان آوارهای برجای‌مانده است. کشوری که امروز آماج جنگی تحمیلی و فرساینده است، برای رستن از این تله‌ی تاریخی، راهی جز احیای عقلانیت انتقادی، گشودن درها به سوی ایده‌های نو و پذیرش دردناک اما شفابخش واقعیت‌ها ندارد.

رستن از جنگ و آغوش گشودن به روی توسعه، شبیه زایش دوباره‌ی ققنوس از خاکسترهای خویش است؛ زایشی که نه با معجزه، بلکه با اراده‌ی جمعی یک ملت برای بازگشت به انسانیت، تکریم کرامت انسانی، و تبدیل کردن کینه‌ها به انرژی متراکم سازندگی محقق می‌شود. این، بزرگ‌ترین رسالت روشنفکران، سیاست‌گذاران و تک‌تک شهروندانی است که قلبشان برای فردای این سرزمین کهن می‌تپد.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2196599

برچسب‌ها

داغ ترین های لحظه

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 7 =

آخرین اخبار