مذاكرات اسلام آباد

اربعین لالــه‌ها

چهلمین روز «شهدای میناب»، کوچه‌های شهر هنوز بوی غمِ ظهری تلخ را می‌دهند. بوی سوختن، بوی خاکستر و آخرین نگاه‌هایی که در حمله جنایتکارانه آمریکا و رژیم صهیونیستی، از مادران و پدران ربوده شد. گلزار شهدا، گواه اشک‌هایی است که بر مزار فرزندانشان می‌ریزد، مادرانی که آرام نام کوچکشان را صدا می‌زنند و پدرانی که کنار سنگ سرد، هنوز نبودنشان را باور ندارند. تصویر «مدرسه شجره طیبه» هیچ‌گاه از ذهن‌ها پاک نخواهد شد. روزی که تنها تکه لباس‌های سوخته، دفترهای نیمه خاکستر و دست‌های کوچک زیر آوار، بازمانده رؤیاهای کودکی بودند. از میان دود و شیشه و خاک، مادران و پدران، نه برای یافتن فرزند، که برای یافتن نشانی از امید، هستی کوچکشان را جستجو می‌کردند. نیایش، رؤیای پزشکی در سر داشت، محیا و علی، دست در دست هم به مدرسه می‌رفتند، محمد سودای تاجر بین‌المللی شدن در سر داشت، زهرا، معلم قرآن بود و تنها چند دقیقه پیش‌تر، صدایشان هنوز از پشت تلفن می‌لرزید، اما در یک‌چشم به هم زدن، از آغوش گرم خانواده جدا شدند. شهری که حدود 40 روز، نه‌فقط سوگوار، که شاهد خاموش لحظه‌ای است که زندگی ایستاد و آسمان، کودکان معصوم یک مدرسه

به گزارش خبرآنلاین؛ صبح ساحل نوشت،

دخترم فقط ده دقیقه دیگر خواب می‌خواست
زن جوان، با صدایی که هنوز هم لرزش آخرین ساعات دیدار با دخترش را دارد، از «نیایش صالحی» کلاس چهارمی مدرسه شجره طیبه می‌گوید، مدرسه‌ای که کادر آموزشی‌اش نه معلم، ناظم و مدیر، که رفیق بچه‌ها بودند. «دخترم آرزو داشت دکتر چشم‌پزشک شود، می‌گفت صبح‌ها مطب، بعدازظهرهایم آرایشگاه باشد، نقاشی هم خیلی دوست داشت.» شب حادثه (هشتم اسفندماه )، نیایش خودش را برای کلاس قرآن آماده کرده بود. سوره‌ای را با اشتیاق برای مادرش، اسما صالحی مقدم، خواند، شیرین‌زبانی‌اش، عمیق‌تر از همیشه بود. حوالی ساعت 21، مادر را به بیدار کردن خود و برادرش برای سحری سفارش کرد و به خواب رفت. «۱۰ دقیقه مانده به شش صبح، او را بیدار کردم تا برای رفتن به مدرسه آماده شود، سرویس ساعت ۶ و ۲۰ دقیقه دنبالش می‌آمد. چشمانش را به‌سختی باز کرد و زمزمه کرد: «تشنه‌ام». به او گفتم: دخترم، وقت سحری گذشته، اما اگر تشنه‌ای، آب بخور، او دوباره گفت «نه، مامان. فقط ده دقیقه دیگر می‌توانم روی دستت بخوابم؟.» همان‌طور که روی دستم دراز کشیده بود، دوباره به خواب رفت. گویی آخرین لحظات آرامش را در آغوش من تجربه می‌کرد.»
زمان رفتن به مدرسه بود. نیایش با هیجان از مادر خواسته بود با کش‌های جدید عید که دو شب پیش‌گرفته بودند، موهایش را ببندد. موقع رفتن، همیشه با بغل‌ها و بوسه‌های فراوان، دل مادر را گرم می‌کرد. آخرین خداحافظی، همان همیشگی بود، اما این بار، طعم تلخ جدایی را به همراه داشت. مادر پس از انجام کارهای خانه، کنار تلویزیون نشسته، قرآن می‌خواند که ناگهان صدای مهیب و هولناکی سکوت خانه را شکست. ابتدا تصور کرد اشیایی از بالای خانه دوطبقه افتاده است، اما با تکرار صدا، وحشت وجودش را فراگرفت.
«رفتم بیرون را نگاه کنم که دوباره صدا آمد. همسرم از محل کارش زنگ زد و علت صدا را پرسید. به حیاط رفتم و دیدم همه‌جا پر از دود غلیظی است، دقایقی بعد، همسرم دوباره تماس گرفت و این بار با صدایی مضطرب گفت که این صدا مربوط به اطراف مدرسه شجره طیبه است، فوراً برو دنبال نیایش، هرچه به گوشی خانم ذاکری، معلم نیایش، تماس گرفتم، یا بوق اشغال می‌زد، یا در دسترس نبود و در تماس آخر، تلفن همراهش خاموش شده بود.»
ترافیک سنگین خیابان‌ها باعث شد اسما به همراه پسرش، با تمام توان، پیاده به سمت مدرسه بدوند. اما صحنه‌هایی که مادر در بدو ورود به مدرسه دید، گویی جان او را هم گرفت. «نمی‌توانم آن لحظه را توصیف کنم، دست‌وپاهای قطع‌شده…» وی  که ابتدا سمت مدرسه پسرانه رفته بود، توان راه رفتن نداشت و نتوانست جلو برود. نیم ساعتی بعد، سمت مدرسه دخترانه رفت و دنبال نیایش بود. همه زیر آوار بودند. در همان لحظات بود که انفجار دیگری رخ داد. نیروهای امدادی از والدین خواستند برای امنیت جانشان، محل را ترک کنند و برای جستجوی جگرگوشه‌هایشان به بیمارستان بروند. تا ساعت ۸ شب، هر آمبولانسی را نگاه کرد، نتوانست نیایش را پیدا کند. همسرش از او خواست از محل برود و منتظر خبر باشد. ساعت‌ها به‌کندی می‌گذشت و این مادر، تنها منتظر خبری بود که شبانگاه، با شناسایی از طریق گوشواره دخترش، به تلخ‌ترین شکل ممکن، حقیقت را دریافت. صورتی که تا دیروز می‌درخشید، اکنون با چهره سوخته در آغوش خاک، غریبانه آرام‌گرفته بود.

پدر در سوگ دو فرزند و همسر
«روز حادثه در شهرستان میناب حضور نداشتم. ظهر که خبر رسید موشک مدرسه را مورد اصابت قرار داده، تمام نگرانی‌ام متوجه همسرم «زهرا میردادی و بچه‌هایم، محیا و علی» شد. هر چه تماس می‌گرفتم تلفن همسرم در دسترس نبود تا اینکه فهمیدم چه اتفاقی رخ‌داده است، حوالی ساعت ۱۱ شب به میناب رسیدم، وقتی وارد حیاط مدرسه شدم، منظره ویرانگر را دیدم. خانواده‌ام  در این حادثه پرپر شده بودند...» «حسن سالاری»، پس از مکثی کوتاه و بغض‌آلود ادامه می‌دهد: «آن روز همسرم پس از تماس معلمان، به همراه مادرش به مدرسه‌رفته بود تا جگرگوشه‌هایمان را به منزل برگرداند. خودرو را زیر درختی متوقف کرد و خودش به‌تنهایی راهی محوطه مدرسه شد که ناگهان صدای مهیب انفجار اول شنیده شد و شیشه‌های ماشین شکست، مادر همسرم که در ماشین بود، دچار آسیب جدی از ناحیه گوش شد، لحظاتی بعد، انفجار دوم رخ داد و مدرسه کاملاً ویران شد».

روایت دل‌خراش خواهر زهرا
«ساعت حدود  11 ظهر بود که صدای جنگنده را شنیدم، بلافاصله به خواهرم، زهرا ، که پیگیر بازگرداندن فرزندانش از مدرسه بود، زنگ زدم. حالش را پرسیدم، همان لحظات بود که انفجار اول رخ داد، مادرم به‌تنهایی در خودرو نشسته بود و موج انفجار باعث شد گوش او آسیب ببیند و دست و سرش نیز زخمی شود. در زمان انفجار اول، مردی (شهید حسن‌زاده) از مادرم خواست از خودرو بیرون بیاید و به خارج از مدرسه برود، سپس خود شهید حسن‌زاده به سمت مدرسه رفت تا فرزندش را بیاورد، اما دوباره موشک اصابت کرد و آن مرد، به همراه فرزندش، به شهادت رسید، مادرم ازنظر روحی حال مساعدی ندارد.»

دست‌های مشق نویس امیرعلی
این روایت، داغ مادری را به تصویر می‌کشد که برای یافتن تکه‌های گمشده فرزندش، سفری دردناک، طاقت‌فرسا و بی‌پایان را آغاز می‌کند، داغی که هرگز التیام نخواهد یافت. «فاطمه داودی»، «مادر امیرعلی کمالی»، هفت‌ساله، کلاس اول ابتدایی، روایت خود را از روز حادثه این‌گونه آغاز می‌کند، روزی که قرار بود آغاز کابوسی بی‌پایان باشد:
«صبح شنبه بود که همسرم با من تماس گرفت و خبری شوم را آورد، دشمن جنایتکار، تهران و قم را هدف قرار داده و رهبر عزیزمان را به شهادت رسانده‌اند، باورش برایم سخت بود، اشک می‌ریختم، لحظه‌ای ترس به جانم افتاد، جنگ شروع‌شده بود، ذهنم به سمت مدرسه و پسرم، امیرعلی پر کشید.»
او،مادر پنج فرزند است و به شرح روزی می‌پردازد که زندگی‌اش را در هم کوبید. «ساعت ۶ صبح بود که امیرعلی را از خواب بیدار کردم، به شوخی گفتم که مشق‌هایت را انجام ندادی، به معلمت شکایت می‌کنم. امیرعلی لحظه‌ای قهر کرد و دوباره خود را در رخت‌خوابش انداخت، گفتم: شوخی کردم. دقایقی گذشت، دخترم زهرا که بیدار شده بود، کنار ماشین رفت و اصرار داشت که امیرعلی به مدرسه نرود. با قاطعیت او را به داخل خانه برگرداندم. اما ناگهان دلم لرزید، یک لرزش سرد و ناگوار.»
ساعتی از صبح گذشته بود که تلفن همراه‌اش زنگ خورد. معلم امیرعلی، خانم سالاری بود. گفت که دنبال پسرش برود، مدرسه زود تعطیل می‌شود، دقایقی بعد، نه با صدای زنگ تلفن، که با غرش مهیبی مواجه شد که زمین و زمان را لرزاند. «همان‌طور که لحظه‌ای لباس پسر عزیزم را در رخت‌آویز پهن می‌کردم و می‌خواستم به سمت مدرسه بروم، صدای وحشتناکی گوش‌هایم را کر کرد، از خانه تا مدرسه با ماشین ۱۰ دقیقه راه است. زهرا را در آغوش فشردم. خانه‌مان لرزید، انگار آتشی از آسمان به حیاط ما فروریخت. حس کردم مدرسه را زدند، قلبم در سینه فروریخت، زهرا را به  همسایه سپردم، با تمام توانم خودم را به سر خیابان رساندم. ماشین‌های زیادی با سرعت از سمت مدرسه دور می‌شدند. به‌سختی ماشینی را کرایه کردم، اما در میان وحشت و هیاهو، به کوچه اشتباهی مدرسه رفتم. پیاده شدم و دوان‌دوان به سمت محل حادثه دویدم. عده‌ای با چهره‌های پریشان ایستاده بودند. یکی پرسید: فرزند شما هم در این مدرسه بوده؟ صدایم بریده بود، با بغض گفتم «آره». نفسم بریده بود که آمبولانسی از میان دود و غبار بیرون آمد. صحنه، تجسمی از جهنم بود. در میان آن‌همه ویرانی، تنها امیدم، پیدا کردن امیر بود. می‌خواستم خودم بروم و آوارها را کنار بزنم، تا ساعت ۳:۳۰ دقیقه بعدازظهر، در میان آن‌همه درد و رنج، خبری آمد که امید شاید در میان مجروحان باشد.» اما این پایان ماجرا نبود، جستجو برای یافتن تکه‌های گمشده امیر علی ادامه یافت، سفری در دل ناامیدی...
 «با عموی امیرعلی به بیمارستان رفتیم، بیمارستان مملو از زخمی و ناله بود، هرچه اصرار کردم که داخل بروم و شاید نشانی از امیر پیدا کنم، گفتند امیر آنجا نیست. لیست دانش‌آموزان مجروح را می‌خواندند، اسمش در هیچ لیستی نبود. به خانه برگشتم تا حواسم به دخترم باشد، اما دل بی‌قرارم آرام نمی‌گرفت، به همسرم زنگ زدم که در آواربرداری مدرسه کمک می‌کرد، تا ساعت ۱۱ شب جویای امیر بودم، همین که از خانه بیرون رفتم، شاید نشانی از او پیدا کنم، همسرم تماس گرفت که خبری یافته‌اند، پرسید: «امیر دفترچه‌اش همراهش بود؟ گفتم: آره.» با لحظه‌ای مکث گفت: «پیدایش کردیم، اما…،بغض گلویم را گرفت. گفت نصف از بدن پسرمان را یافتم، نمی‌دانستم چطور خودم را به سردخانه رساندم، کاور را که باز کردم، کمتر از یک دقیقه توانستم پیکر تکه‌تکه شده و بی‌سر پسرم را ببینم.»
پس از تشییع و تدفین، زن جوان آرام نگرفت و جستجو برای یافتن آنچه از بدن پسرش باقی‌مانده بود را ادامه داد.«یک هفته تمام شد، اما آرامش به من بازنگشت، گفتم بروم سردخانه‌های میناب را بگردم و نشانی از آخرین پاره‌های وجود امیر پیدا کنم. رفتم و به پزشکی قانونی هم مراجعه کردم، پس از گذشت ۱۰ روز از تدفین بدن امیر، در میان اجساد ناشناس، دست‌های کوچک امیر را شناسایی کردم،دست‌هایی که روزی مشق می‌نوشتند و مرا در آغوش می‌گرفتند. خیلی از اجساد، بی‌نشان و گمنام باقی‌مانده بودند.»

جستجوی برادر در میان دود و آتش
یازده سال بیشتر ندارد، اما چشمانش غمی به وسعت سال‌ها را در خود پنهان کرده است. آتنا گل‌آذین، دانش‌آموز کلاس پنجم مدرسه شجره طیبه، روزی را به یاد می‌آورد که طنین مهیب جنگ، صدای زنگ مدرسه را خفه کرد و معصومیت کودکی‌اش را درهم شکست. فاجعه‌ای که نه‌تنها مدرسه، بلکه تمام دنیای کوچکش را در آتشی از دود و ویرانی سوزاند. برادرش، آرش، دانش‌آموز کلاس دوم، تنها هفت سال و نیم داشت، پسری با آرزوهای بزرگ. آرش می‌خواست مخترع شود، ربات و وسایل مکانیکی بسازد. اما جنگ، بی‌رحمانه آرزوهایش را در میان آوارها دفن کرد.
«آن روز زنگ ریاضی داشتیم، ناگهان یکی از بچه‌های کلاس ششم با وحشت داخل کلاس دوید و فریاد زد جنگ شده، سریع وسایلتان را جمع کنید و بروید، معلم‌ها سراسیمه به جلسه رفتند. حدود ۱۵ دقیقه گذشت، ساعت نزدیک یازده بود که اعلام کردند مدرسه تعطیل است، به والدینتان تماس بگیرید تا دنبالتان بیایند. معلم‌ها شروع به برقراری تماس با والدین کردند. نصف همکلاسی‌ها رفتند، من و چند نفر دیگر ماندیم،در راهروها با دوستانم حرف می‌زدیم. آرش، برادرم، از طبقه پایین به نزد ما آمد. پرسیدم مامان آمده؟ گفت نه. ترسیده بودم. گفتم صبر کن تا کیفم را بردارم، باهم برویم، اما آرش گفت من زودتر می‌روم، نمی‌ترسم، دستش را گرفتم، ولی به‌زور کشید و رفت تا مطمئن شود کتاب‌هایش را جا نگذاشته است، در همین لحظه که کیفم را برمی‌داشتم، صدای مهیبی آمد.» دانش آموزان  بیرون دویدند. فقط آتنا  و یکی از دوستانش در کلاس مانده بودند.
« دوستم از ترس روی زانوهایش نشست، بلندش کردم، اما ناگهان کتابخانه‌ای عظیم بر ما افتاد. با تلاش آن را کنار زدم، چشمانش آسیب جدی دیده بود. همه‌جا پر از دود بود، جلوتر رفتیم، موکت دفتر آتش‌گرفته و بخشی از دیوار فروریخته بود، به سمت پایین می‌رفتیم که درب ورودی اصلی جایی که باید عبور می‌کردیم ،کاملاً ویران‌شده بود. معلم کلاس ششم، خانم ذاکری، با چهره‌ای وحشت‌زده فریاد می‌زد: سریع‌تر پایین بروید، دوستم با کمک معلمان خارج شد. ما هم تلاش کردیم از طبقه پایین برویم، اما دستمان به سنگ‌ها و آوار می‌خورد، سر می‌خوردیم و می‌افتادیم. با کمک چند پدر، دانش‌آموزان را به حیاط رساندیم، یکی از دوستانم گریه کرد و می‌گفت خواهرش داخل کلاس است و  باید دنبالش برود، من هم برای آرش باید برمی‌گشتم، اما مسئولان مدرسه مانع شدند و گفتند: خارج شوید، خودمان گیرافتادگان را نجات می‌دهیم. با لرزش دست، به مادرم زنگ زدم. فقط توانستم بگویم آرش در مدرسه است، من آمدم بیرون. مادرم با اضطراب گفت برو خانه همسایه، خودم وقتی آرش را پیدا کردیم،  دنبالت می‌آیم.با دو معلم و چند نفر از دوستانم به سمت خیابان رفتیم، از آنجا سوار خودروی یکی از معلمان شدیم که دوست آرش نیز درون خودرو بود پرسید، “آرش کجاست؟ گفتم “داخل مدرسه مانده است.” و بعد زیر لب زمزمه کرد: “خدا کند سالم باشد.” مرا به خانه همسایه رساندند. شب، مادرم  آمد، اما هنوز از آرش خبری نبود. فردا صبح، پدرم به مادرم زنگ زد و پرسید: “جوراب آرش چه رنگی بوده؟” مادرم درحالی‌که اشک می‌ریخت، گفت: “خاکستری، با یک عروسک قرمز کوچولو رویش بود.” پدرم بغض‌آلود گفت: “در سردخانه پیدایش کردم.”

معلمان، فرشتگانی در لباس خاک
در دل فاجعه‌ای که مدرسه شجره طیبه میناب را در برگرفت، داستان‌هایی از ایثار، عشق و فداکاری رخ‌نمود که روح هر شنونده‌ای را به لرزه درمی‌آورد. در میان ۴۰۳ دانش‌آموز و ۳۶ کادر مدرسه، ۱۶۸ نفر به دیار باقی شتافتند که  ۲۶ نفر آن‌ها  کادر مدرسه بودند. حجت‌الاسلام خانه زر، امام جماعت مدرسه که دو فرزندش در این مدرسه مجروح شده بودند، در این مدت در مدرسه برای آواربرداری کمک می‌کرد، حضورشان در این مدرسه، نه‌تنها ستون معنوی، بلکه پناهگاهی برای دانش‌آموزان و کادر مدرسه بود. وی از تک‌تک معلمان شهید صحبت کرد از «فاطمه مینابی عسکری»، معلم پرورشی و قرآنی، حافظی که به شوق شهادت ختم قرآن گرفت.
«سفر به خانه خدا و ختم قرآن در مسجدالنبی، نه صرفاً یک عبادت، بلکه نیتی بود که سرنوشتش را به شهادت گره زد، وی که در کسوت معلمی، نور قرآن را به دل‌ها می‌تاباند، خود نیز به‌سوی معبود پر کشید. حق چنین معلمانی، جز عروج نبود از مدیریت مدرسه، خانم طاهری فرد بگویم که  نه‌تنها هدایتگر کادر و دانش‌آموزان، بلکه مادری مهربان برای همه بود. درون خودروی او، صندوقچه‌ای از عشق و کمک به نیازمندان بود، شهریه از دانش‌آموزان کم‌بضاعت نمی‌گرفت و معتقد بود وظیفه همگان، کمک به تحصیل علم است. او با تمام وجود، به فرزندان این سرزمین عشق می‌ورزید و جانش را نیز در این راه فدا کرد. »
در میان آواربرداری‌ها، صحنه‌هایی دل‌خراش اما پر از عشق نمایان شد. دانش‌آموزانی که در آغوش معلمانشان، آخرین نفس‌های خود را کشیده بودند. گویی معلمان، چتر حمایتی خود را بر سر این فرشتگان کوچک گسترده بودند تا در آخرین لحظات، طعم امنیت و عشق را بچشند. این معلمان، نه‌فقط مربی، که مادران و پدرانی بودند که در آستانه فاجعه، وظیفه مادری و پدری خود را به کمال رساندند. «خانم شهریاری، معلمی که فرزندان مدرسه را، فرزندان خویش می‌دانست و باوجود اینکه جنین شش‌ماهه در شکم داشت، به مادرش گفته بود این هم فرزندم، که به ۴۰ بچه دیگر اضافه می‌شود، وی دانش‌آموزان را چون فرزندان خود می‌دانست و عشق او به آنان، تا پای جان ادامه یافت. این فداکاری، اوج ایثار و از خودگذشتگی را به تصویر می‌کشد».

حکایتی از سیمای معلم 
در میان شعله‌های سرکش، قهرمانانی بودند که معنای ایثار را فریاد زدند از جمله «سیما کریمی»، معلم ۳۹ ساله‌ی حافظ قرآن که خود دارای دو فرزند بود. مادر داغدارش، با چشمانی اشک‌بار، از عشق و خدمت دخترش در راه خدا می‌گوید و خاطره‌ی آخرین دیدار را با بغض بازگو می‌کند: «صبح روز حادثه، او را به مدرسه رساندیم. باورم نمی‌شد ساعاتی بعد، شاهد شهادت اوباشم.» ناگهان صدا و شیشه‌های محل کار مادر سیما  لرزید، «سریع از محل کار بیرون رفتم دودی از ناحیه مدرسه دیدم، با بهت و ناباوری نگاه می‌کردم، نمی‌دانم چطوری خودم را به مدرسه رساندم و...  دو روز بعد پیکرش در سردخانه تیاپ پیدا شد، فقط انگشتان دستش  سالم بود. پیکرش را در قسمت  نمازخانه مدرسه کشف‌شده بود.» اینک، مادر، با قرآنی که میراث دخترش بود، کنار مزار او نشسته است. آیاتی که سیما باجان و دل آموخته و به دیگران نیز آموخت، اینک تسلی‌بخش قلب داغدار اوست. حکایت سیما کریمی، حکایت معلمی است که در راه تعلیم و تربیت، جان خود را فدا کرد و نامش جاودانه شد.

فرشته شجره طیبه 
«فرشته»، سرایدار ۴۳ ساله‌ی مدرسه، که تنها یک سال در این مجموعه خدمت کرده بود، اما عشق و علاقه‌ی عمیقی به مدرسه و دانش‌آموزانش داشت، نیز در این حادثه جان خود را از دست داد. به گفته‌ی یکی از بستگانش، وی  شب قبل از حادثه در مسجد افطار داده و با شوخی گفت «من فردا دیگر در این دنیا  نیستم» و روز حادثه باورمان شد که دیگر بین ما نیست و به شهادت رسیده است».  وی در لحظات اولیه، کودکان به محل امنی برده بود تا همه نجات یابند اما او هم به همراه دیگر دانش آموزان جانش را از دست داد  فداکاری او، نمونه‌ای بارز از عشق عمیق و مسئولیت‌پذیری او نسبت به دانش‌آموزان و مدرسه‌اش بود.

دفن آرزوی تاجر بین‌المللی شدن
در میان غبار غم و اندوهی که مدرسه‌ی «شجره طیبه» را فراگرفته، حکایت پر کشیدن «محمدآبادی‌زاده»، دانش‌آموز 10ساله‌ی کلاس چهارم، داستانی است از آرزوهای بربادرفته در کام مرگ بلعیده شد. محمد، که قرار بود با آموختن به اوج برسد، تنها یکی از قربانیان خاموش این فاجعه‌ی دل‌خراش است، کودکی که تنها سه سال از عمرش را صرف آموختن زبان انگلیسی کرده بود تا روزی تاجری بین‌المللی و وزیر اقتصاد شود. 
«محمدمتین» پسرعموی محمد از آن روز می‌گوید که در کلاس ریاضی بودند و معلم به والدین تماس می‌گرفت و اعلام می‌کرد  که برای بردن دانش‌آموزان به مدرسه مراجعه کنند. «کلاس خلوت شده بود به همراه چند نفر از دوستانم به نزد پسرعمویم محمد،  که در کلاس چهارم بود رفتم، در راهروی سالن مدرسه  نشستیم و حرف زدیم  در همین حین، صدای مهیبی بلند می‌شود. از ترس به هر سوی دویدیم، محمد به سمت سالن  دوید، اما من  در راهرو و حیاط مدرسه رفتم.» لحظاتی بعد با اصابت موشک به مدرسه، در میان تاریکی، گردوخاک و هیاهوی وحشتناک، شاهد فروریختن دنیای اطرافش می‌شوند. همه‌جا تاریک و گردوخاک بود. «دویدم سمت سرویس بهداشتی که دود کمتر بود. چند نفر آنجا بودند، دو تا همکلاسی را دیدیم و سپس  توانستم خود را به درب خروجی  مدرسه برسانم ، جایی که مرد غریبه‌ای  با موتور کنارم ایستاد و پس از پرسیدم اسم و فامیل و آدرس خانه، من را به خانه رساند».
اما داستان محمدمتین در اینجا به پایان نمی‌رسد. پسرعموی او، «محمد»، پس از دو روز تلاش بی‌وقفه، در سردخانه پیدا شد، گویی تقدیر او نیز با سرنوشتی تلخ همراه شده بود. «علی‌آبادی زاده»، پدر محمد، با چشمانی اشک‌بار و بغضی در گلو، آخرین خاطرات فرزندش را بازگو می‌کند. وی سال اول حضور پسرش را در مدرسه‌ی «حافظ» تجربه کرده بود و به دلیل استعداد ریاضی فرزندش، با توصیه کادر مدرسه «حافظ»، او را به «شجره طیبه» سپرد تا استعدادهایش شکوفا شود، اکنون شاهد پرپر شدن تنها امیدش است.
محمد، دانش‌آموزی باروحی بلندپرواز بود. او که هنوز به سن تکلیف نرسیده بود، مقید به مسائل دینی و مذهبی بود و همیشه روزه می‌گرفت. «شب قبل از حادثه، به مادرش گفته بود او را برای سحری بیدار کند، اما مادرش دلش نیامد از خواب بیدارش کند. هنگام نماز صبح، وقتی پدر و مادر او را بیدار کردند، محمد اعتراض کرد که چرا برای سحری بیدار نکرده‌اند. مادرش لقمه‌ای در کیفش گذاشت، اما او اصرار داشت که گرسنه‌ نیست.» این‌ها را پدرش می‌گوید و ادامه می‌دهد: «صبح ساعت ۶ بیدارش کردم، لباس‌هایش را پوشید و سوار سرویس شد.» اما این آخرین سفری بود که محمد به مدرسه‌ی «شجره طیبه» داشت. پدر شهید محمد، «علی‌آبادی زاده»، در مسیر بازگشت به سمت مدرسه، صدای انفجار را شنیده بود، اما هرگز تصور نمی‌کرد که این صدای مهیب، آغازی بر پایان باشد. «لحظه‌های اول رسیدم، دیدم مدرسه کاملاً تخریب‌شده. قطعه‌های بدن دانش‌آموزان و کادر مدرسه براثر ترکش‌ها…» او با صدایی لرزان ادامه می‌دهد: «تکه‌های بدن را جمع‌آوری کردیم. روز سوم توانستم در سردخانه وی را شناسایی کنم.» محمد، آرزوی تاجر بین‌المللی شدن و وزیر اقتصاد شدن را در سر داشت. در انشایی که خود نوشته بود، آرزویش را این‌گونه بیان کرده بود: «زبان انگلیسی می‌خوانم تا تاجر بین‌المللی و وزیر اقتصاد شوم.» سه سال تلاش او برای آموختن زبان انگلیسی، اکنون در میان آوارها و خاطرات تلخ، تنها حسرتی عمیق را بر دل بازماندگان گذاشته است. معلمین و مدیر مدرسه‌ی «شجره طیبه»، که همگی در این حادثه جان باختند، روحشان شاد و یادشان گرامی باد. فداکاری آن‌ها در لحظات اولیه حادثه، تنها بارقه‌ی نوری در این تاریکی مطلق بود؛ ایثاری که در دل‌سیاهی، معنای واقعی انسانیت را فریاد زد.

 فریاد کودکان، شعله‌های آتش 
«خانه ما با مدرسه شجره طیبه حدود ۵۰۰ متر فاصله دارد، سه صدا احساس کردم، صدای اول کمتر بود و دو صدای دیگر شدیدتر. به‌محض شنیدن صدای سوم، سریعاً با همسرم بیرون آمدیم. خانه ما مشرف‌به مدرسه بود. بچه‌ها با فریاد از مدرسه خارج می‌شدند. از پشت ساختمان دود بلند شد و از صحبت‌های همسایگان فهمیدم که مدرسه شجره طیبه را زده‌اند.» این روایت علی ذاکری، یکی از شاهدان عینی است که شاهد لحظات هولناک حمله موشکی به مدرسه شجره طیبه در میناب بوده است. وی با صدایی لرزان ادامه می‌دهد: «از آنجایی‌که یکی از بستگان ما در مدرسه تحصیل می‌کرد، بلافاصله همراه با همسرم با ماشین حرکت کردیم، اما تا نزدیکی محل، به ترافیک سنگینی برخوردیم. خودرو را رها کردیم و با پای پیاده خودمان را به محل حادثه رساندیم.»
در همان ۲۵ دقیقه اول اتفاق، چشمش به پنجره‌ها افتاد که شعله‌های آتش با خشمی سوزان از آن‌ها بیرون می‌زد.
«تمام اطراف را دود فراگرفته بود و بخشی از ساختمان‌ها فروریخته بود و درخت  نخلی که در حال سوختن بود، خانواده‌ها و مردم محلی که با عجله برای کمک آمده بودند، همه با اندوه و چشمانی اشک‌بار به دنبال عزیزانشان می‌گشتند. 
بخش‌هایی از ساختمان ویران‌شده بود و شعله‌های آتش از پنجره‌های شکسته زبانه می‌کشید. آمبولانس‌ها و خودروهای آتش‌نشانی رسیده بودند و عملیات امداد و نجات را آغاز کرده بودند. همسرم از شدت گریه توان ایستادن نداشت، به همین خاطر من برای لحظاتی از صحنه دور شدم و بعد برگشتم تا به دوستان در بازگشایی مسیر کمک کنم. اینجا صحنه‌ای بود که دل هر انسانی را به درد می‌آورد؛ مانند کربلا و عاشورا بود؛ صحنه‌های دردناک و غم‌انگیزی بود؛ دست‌وپاهای قطع‌شده… تصاویر هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد.»

کد مطلب 2203133

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 8 =

آخرین اخبار