سفر به ایران در آستانهی نوروز، برای وی و همسرش، بیش از وفا به یک تعهد خانوادگی، فرصتی بود برای مرور خاطرات کودکی و بازگشت به ریشهها؛ بهویژه حالا که با تولد فرزندشان، عنوان نخستین نوهی خانواده به فرزند وی رسیده بود و انگیزهای شیرین برای این سفر تعبیر میشد.
سالها زندگی در سرمای اروپا نتوانسته بود از گرمای تعلقات قلبیاش به خاک ایران بکاهد. گشتوگذار در نخلستانهای جنوب فارس و مرور خاطرات کودکی، برای وی که خودش را وابستهی نوستالژی میدانست، معنایی فراتر از یک تفریح صرف داشت؛ گویی هر قدم در آن دیار، پیوندی دوباره میان دنیای مدرن اروپایی و اصالت شیرین جنوب برقرار میکرد.
او با نگاهی شاعرانه از سپیدهدم زادگاهش میگفت: در سکوت کویر، منتظر طلوع بودم که ناگهان، گویی آسمان در آغوش رنگهای سرخ و زرد، شعله میکشید. خورشید با شکوهی مقتدرانه، دیوِ تاریکی را از پای درآورد و جهان را به نوری متین و سپید سپرد.
اما این جادوی صبحگاهی، عمر چندانی نداشت. پس از ورزش صبحگاهی، قرار بود با همسری که همراه همیشگیاش بود، در سایهسار نخلستانها به یاد دوران شیرین نامزدی صبحانهای سنتی میل کنند.
یکساعت دوندگی و ورزش صبحگاهی حسابی وی و همسرش را بشاش و شاداب کرده بود، طوری که مشتاقانه پیشنهاد همسرش ، برای رقابتی دونفره تا رسیدن به پارکینگ را پذیرفت.
به پارکینگ که رسیدند، متوجهی جا گذاشتن سوئیچ در رختکن شد ، بهانهی خوبی بود برای نشان دادن توان بدنی و سرعتِ دویدن تا بازنده شدن در رقابت چند لحظه پیش را جبران کند.
پس از کریخوانیهای معمول، برای رفت و برگشت به داخل ورزشگاه، از همسرش خواست زمان را با کرنومتر نگه دارد.
چرخش عقربههای کرنومتر به پنجمین دور نرسیده بود که صدای مهیبی، سکوت بهاری را در هم شکست. انفجاری عظیم، همچون هیولایی سیاه، تمام فضا را در دود و آتش بلعید.
در حالی که همسرش سر به آسمان ، به نقطهای ناپیدا خیره شده بود ، روح لطیف و شاعرانهی او در میان غبار و هیاهو، به آسمان پرواز کرد.
انگار خورشید در قامت ساحرهای سنگدل با جادویی سیاه وی را غیب کرد .
حالا رفقایش در فراغ وی در دل نخلستان ها به اندوه نشسته اند و یکنفر زیر لب زمزمه می کند ؛ هیولایی از دود و آتش تمام آرزوهایش را بلعید و آن طفل خردسال یتیم شد.
وکیل دادگستری-شیراز




نظر شما